مادرم روزت مبارک!!!
از شخصیت فاطمه سخن گفتن بسیار دشوار است.فاطمه یک "زن"بود.آن چنان که اسلام می خواهد زن باشد.تصویر سیمای او را پیامبر (ص)خود رسم کرده بود و او را در کوره های سختی و فقر و مبارزه و آموزش های عمیق و شگفت انسانی خویش پرورده و ناب ساخته بود.وی در همه ی ابعاد "زن بودن" نمونه شده بود.مظهر یک دختر در برابر پدرش،مظهر یک همسر در برابر شویش ،مظهر یک مادر در برابر فرزندانش،مظهر یک زن مبارز و مسوول در برابر زمانش و سر نوشت جامعه اش.
وی خود یک "امام"است.یعنی یک نمونه ی مثالی،یک تیپ ایده آل برای زن،یک اسوه،یک شاهد برای هر زنی که می خواهد شدن خویش را خود انتخاب کند.
او با طفولیت شگفتش،با مبارزه ی مدامش در دو جبهه خارجی و داخلی،در خانه ی پدرش،خانه ی همسرشفدر جامعه اش،در اندیشه اش،در رفتار زندگیش،چگونه بودن را به زن پاسخ می داد.
نمی دانم چه بگویم؟بسیار گفتم و بسیار ناگفته ماند.در میان همه ی جلوه های خیره کننده ی روح بزرگ فاطمه،ان چه بیش از همه برای من شگفت انگیز است، این است که فاطمه همسفر و هم گام و هم پرواز روح عظیم علی است.
او در کنار علی تنها یک همسر نبود که علی پس از او نیز همسرانی دیگر داشت.علی در او دیده ی یک دوست،یک آشنای دردها و آرمانهای بزرگش می نگریست و انیس خلوت بیکرانه و اسرار آمیزش و همدم تنهاییهایش.این است که علی،هم او را به گونه ی دیگری می نگرد و هم فرزندان او را....
خواستم بگویم که:فاطمه دختر خدیجه بزرگ است،دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم که:فاطمه دختر محمد(ص)است ، دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم که:فاطمه همسر علی(ع) است ، دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم که:فاطمه مادر حسین (ع) است، دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم که:فاطمه مادر زینب کبری است،بازدیدم که فاطمه نیست.
نه این ها همه هست و این ها همه فاطمه نیست.
فاطمه،فاطمه است.......
دکتر شریعتی
مادرم روزت مبارک!!!

آتش بازی با آتش بس....تهمینه میلانی کوپنهایش را خرج نمی کند
به نام خدای مهربان
سلام خالصانه ی مرا بپذیرید.صمیمانه آرزومندم اوقات خوشی را در این ویرانسرا سپری کنید.
تا ۲۵ مرداد فیلم اتش بس ۱۰۱۰۰۰۰۰۰۰ تومان فروش داشته .اگر احیانا" تو شماردن صفرها مشکل دارید می گم:یک ملیارد و ده ملیون تومان....رکورد تاریخی!!!
کمتر فیلمی است که در سینمای ایران سینمایی که به فیلمهای خاص اهمیت کمی داده می شود این طور فروش کند. تهمینه میلانی با ذکاوتی که به خرج داده درون مایه ی اجتماعی را در فیلم طنز خود جا داده است.
فیلم های طنز با توجه به خاصیت فوق که از سینمای ایران گفتم فروش بالایی دارند چنان که می بینیم شاخه گلی برای عروس که پایینترین امتیازات را از نظر کارشناسی دارد فروش بالایی دارد و فیلمهایی چون به آهستگی و...شکست اقتصادی می خورند.اکنون تهمینه میلانی هم جنبه ی اقتصادی و هم کارشناسی را خوب در نظر گرفته تا فیلمش در صدر جدول فروش ۸۵ قرار گیرد.
آتش بس ساخته ی تهمینه میلانی است بر اساس داستان نویسنده ی ایتالیایی لوچیانو کوپاکیونه ساخته شده..گزارش ما شامل زندگینامه تهمینه میلانی،مصاحبه با او،نامه ی کاپاکیونه به او،نگاه متقدان به فیلم،زندگینامه ی سینمایی بازیگران فیلم و تعدادی عکس از این فیلم است.با کلیک بروی ادامه ی مطلب این گزارش را بخوانید و ما را با نظراتتان دلگرم و شاد کنید.
برای خواندن ادامه ی مطلب روی این متن کلیک کنید

ضمیمه:دین گریزی یا تحجر ستیزی از آیدا(مورد توجه علاقه مندان به فلسفه و جامعه شناسی)
دلش بی انتها مثل کویر است!!!
به نام دادار هستی بخش
سلام
مطالبی را که درباره ی علی شریعتی آماده کرده ایم بسیار جسته و گریخته است.متمرکز نیست ولی به بزرگی خویش ببخشید.
هفته ی پیش بزرگداشت بزرگی از اهالی قلم بود. قلمی که ما را با نوشته هایش بیدار می کردو می کند و خواهد کرد.قلمی که از درون علی شریعتی می نگاشت.دکتر شریعتی به گردن این مملکت حق دارد.در بیداری جوانان مملکتی که به آن عشق می ورزید نقش کلیدی ایفا کرد.او بزرگ بود و از اهالی دیروز و امروز و فرداست.شریعتی را همه طور به نقد و چالش کشیده اند ولی می دانیم که دکتر همیشه علی شریعتی می ماند.سهیل محمودی(نویسنده و مجری) به گفته ی خود شعری را برای دکتر سروده:
به جانش داغ مظلوم غدیر است
که دریای کلامش دلپذیر است
ازو تنها همین را می توان گفت:
دلش بی انتها مثل کویر است
اما دکتر قیصر امین پور هم با طبع شاعری اش بیکار نبوده و اشعاری را در وصف این شخصیت سروده که خواندن آن خالی از لطف نیست:
خسته ام از این کویر،این کویر کور و پیر
این هبوط بی دلیل،این سقوط ناگزیر
آسمان بی هدف ،بادهای بی طرف
ابرهای سر به راه،بیدهای سر به زیر
ای نظاره ی شگفت،ای نگاه ناگهان
ای هماره در نظر،ای هنوز بی نظیر
آیه آیه ات صریح،سوره سوره ات فصیح
مثل خطی از هبوط،مثل سطری از کویر
مثل شعر،ناگهان،مثل گریه بی امان
با تو آشنا شدم،با تو در همین مسیر
از کویر سوت و کور،تا مرا صدا زدی
دیدمت ولی چه دور،دیدمت ولی چه دیر!
دکتر شریعتی هنگام مرگ به پسرش(احسان شریعتی)سه نصیحت کرد:
بخوان و بخوان و بخوان
در آخر دکتر شریعتی می فرماید:
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد.
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت.
ولی آنقدر مشتاقم از خاک گلویم سوتکی سازد.
گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش،
و یکریز و پی در پی دم گرم خویش را در آن سخت بفشارد،
و خواب خفتگان خفته را آشفته سازد.
بر بنیان بشکند دائم این سکوت مرگبارم را !!!
زندگینامه ی مختصری از دکتر شریعتی را دوست خوبم ابراهیم آماده کرده که در قالب دو عکس جای داده که البته آن دو در وبلاگ خودش هم است. با کلیک بر روی لینکهای زیر آن عکسها را می بینید.
مورد دیگر این است که بنده می خواستم نامه ی دکتر شریعتی درباره ی سه یار دبستانی را جداگانه بزنم که حالا فرصت را غنیمت می شمارم و آن را نیز ارائه خواهم داد:
اگر اجباری که به زنده بودن دارم نبود ،خود را در برابر دانشگاه آتش می زدم.همان جایی که بیست و دو سال پیش آذرمان در آتش بیداد سوخت. او را در
پیش پای نیکسون قربانی کردند.این سه یار دبستانی هنوز مدرسه را ترک نگفته اند،هنوز از تحصیلاتشان فراغت نیافته اند،نخواستند_همچون دیگران_کوپن
نانی بگیرند و از پشت میز دانشگاه به پشت پاچال بازار بروند و سر در آخور خویش فرو برند، از آن سال چندین دوره آمدند و کارشان را تمام کردند و رفتند ،
اما این سه تن ماندند و تا هر کسی را می آید بیاموزند ،هر که را می رود سفارش کنند،آنها هرگز نمی روند ،همیشه خواهند ماند ،آنها شهیدند ،این سه
قطره خون که بر چهره ی دانشگاه ،همچنان تازه و گرم است ،کاشکی می توانستم این سه آذر اهورایی را با تن خاکستر شده ام بپوشانم تا در این
سموم که می وزند نفسرند.......
اما نه!!! باید زنده بمانم و این سه آتش را در سینه نگاه دارم.

ضمیمه:آهسته تر از شتاب پایتخت از پگاه
سالگرد بارباروسا...آغازی بر پایان آدولف هیتلر


با درود و عرض ادب و احترام بسیار
سه روز پیش سالگرد بارباروسا بود.بارباروسا همان عملیات مشهور آلمانی ها برای حمله به شوروی در جریان جنگ جهانی دوم دقیقا" 65 سال پیش بود.آن عملیاتی که برای نابغه ی نظامی تاریخ، آغازی بر پایان تلخ بود...
ادامه مطلب
شما دو راه دارید!
in the name of allah
شما دو راه دارید!!!
مایکل از آن دسته افرادی است که همیشه خوشحال است و موضوعی مثبت برای صحبت کردن دارد. وقتی کسی از او می پرسد :"حالت چطور است؟"
او پاسخ می دهد:"بهتر از این نمی شود؟"
به عقیده ی من شخصیت او دارای انرژی مثبت فراوان است که انگیزه ادامه ی زندگی را در انسان به وجود می آورد.
او همواره مشغول نگاه به زندگی از دید خوباست.یک روز من از وی پرسیدم:"چطور امکان دارد که همیشه خوشحال باشی؟تو چه می کنی؟"
او پاسخ داد:هر روز صبح وقتی از خواب بلند می شوم به خودم می گویم 2 راه داری.می توانی انتخاب کنی که سر حال و خوش اخلاق باشی یا اینکه ناراحت و بد اخلاق باشی.من خوشحال بودن را انتخاب می کنم.
هر بار اتفاقی می افتد که ممکن است ناراحت کننده هم باشد به خودم می گویم دو راه داری ! یا اینکه احساس شکست و قربانی بودن کنی یا اینکه از آن درس بگیری.پس من راه دوم را انتخاب می کنم.در هر شرایط زندگی حتی بدترین موارد هم ما حق انتخاب داریم و بر اساس آن رفتار می کنیم.هر بار کسی در مورد ناراحتی ها و غمهایش به من می گوید.به او می گویم دو راه داری.یا اینکه گله مند و ناراضی باشی و یا جنبه ی مثبت قضیه را ببینی. من یکی که راه دوم را انتخاب می کنم.
البته خودم می دانم که این کار راحتی نیست اما می دانم که تمام هنر زندگی کردن در انتخاب راههاست. وقتی مسایل پیش پا افتاده را کنار بگذارید خواهید دید که فقط چندد راه پیش روی شماست.بعد از چند ماه فهمیدم که مایکل از طبقه ی چندم یک ساختمان پایین افتاده و اصلا حال و اوضاع خوشی ندارد.
او 18 ساعت در اتاق عمل بوده و پس از مدتها مراقبتها ی ویژه در بیمارستان بالاخره مرخص شده.توانستم پس از مدتی او را ببینم.وقتی او را دیدم طبق عادت حالش را پرسیدم.
او هم پاسخ داد به از این نمی شود!می خواهی تعداد زخمهایم را بگویم؟
من که واقعا تعجب کرده بودم از او ماجرا را پرسیدم.او برایم گفت که به محض سقوط از ارتفاع فقط به یاد دخترش بوده که قرار است به زودی متولد شود پس تصمیم گرفته بود که زنده بماند تا او را ببیند.با خود فکر کرده بود که دو راه دارد.یا اینکه بمیرد یا زنده بماند!
او در حالت بیهوشی با خود گفته من جان بدر می برم.
اما وقتی چهره ی پزشکان را دیده فهمیده که وضعش خیلی بد است و امکان چندانی برای زنده ماندن ندارد.
من از او پرسیدم در چنین حالتی چه کردی؟
او پاسخ داد:"آن موقع یکی از پرستاران با صدای بلند پرسیده نسبت به چیز خاصی حساسیت نداری؟ و من پاسخ دادم بله!
همه کادر پزشکی ساکت شدند تا جواب مرا بشنوند و من پاسخ دادم به جاذبه زمین حساسیت دارم.
نمی خواهم بمیرم .پس اگر فکر می کنید کوچکترین امکان نجاتی وجود دارد لطفا مرا نجات دهید.
بالاخره او پس از تلاشهای دلسوزانه پزشکان و پرستاران زنده مانده بود.البته طرز فکر او تاثیر شایانی در احیای او داشته.
وقتی فکر می کنم می بینم ما در تفکراتمان زندگی می کنیم و این افکارمان است که نگرش ما به مسائل و زندگی است که زنده بودن ما را دلپذیر می کند و یا برعکس تلخ.
هر روزی از زندگی مسائل مربوط به خود را دارد پس بدانیم که امروز همان فردایی است که دیروز منتظرش بودیم.
پس دو راه داریم.خوب زندگی کنیم و از زندگی لذت ببریم یا همچنان اجازه بدهیم مشکلات ما را خرد کند و همواره در نگرانی و نا رضایتی به سر ببریم.
شما کدام راه را انتخاب می کنید؟!


