تبليغاتX
تارنگار همکلاسی

هنر!!!واژه ی غریبی است!!!

درود 

به نظر شما هنر ارزشش رو داره از تموم مال و منال دنیا رو برگردونی؟؟؟

شاید این جوری بگم بهتره: چرا هنر کم بهاست؟

چرا؟

در هر صورت این موضوع باعث کنار گذاشتن موسیقی توسط اخوان بود.ولی مطمئن باشید کشور ما توی این چندین سال فرق زیادی نکرده!!!حداقل توی این یه مورد...هنوز هنر واژه ی غریبی است...هنر و اقتصاد اصلا کننار هم جور نمی شن!!! البته فقط تو کشور ما!!!

داستان اخوان و موسیقی...تنها مثالی است!!!

«...در آن وقتها من قبلا با یک هنر دیگر، با موسیقی هم کمابیش سروسری داشتم – خیلی پیشتر از شعر و بیشتر هم – یعنی پنهانی برای خودم چندی بود که تار می‌زدم و پیش استادی مشق و تمرین می‌کردم و کمابیش در آن راه مثلا پیشرفت هم کرده بودم، تا آنجا که دیگر کم کم ترانه‌های آن روز را تا حدی که بشود شنید، از آب درمی‌آوردم و به بعضی دستگاههای موسیقی ملی‌مان آشنا بودم. ماهور و همایونی، ترک و شوری، افشاری و سه‌گاهی و خلاصه درآمد و فرود و اوج و حضیضی می‌شناختم و دستم با پرده های ساز کم کم آشنا شده بود و مضرابم قوت گرفته بود و دیگر امروز و فردا بود که کارم با موسیقی از کنج پستو و اتاق خانه، به سالن و تالارهای بیرون از خانه کشیده شود. چنان که چند باری هم چنین شده بود و پدرم هنوز خبر نداشت. یا داشت و به روی خود نمی‌آورد. وقتی کار من با تار و موسیقی به اینجاها کشید و پدرم یکی دوبار، روزی یا به قول سعدی «شبی بر نوای پسر گوش کرد»، در گوشش انگار زنگ خطری را به صدا درآوردند. 

یک روز جمعه، در خانه‌ی باغ مانندی که در محله‌ی سراب داشتیم مرا صدا کرد و پیش خود نشاند و آرام آرام بطوری که توی ذوقم نخورد، شروع کرد به نصیحت و دلالت که پدر جان تو جوانی و غافلی، نمی‌دانی،نمی‌فهمی، عاقبت کار را نمی‌بینی. من خیرخواه و پدر دلسوز تو هستم و از این قبیل حرفها.  

نتیجه‌ی نصایح آن شادروان این بود که موسیقی نکبت دارد و مملکت ما طوری است که هر کس در آن، دنبال این هنر برود عاقبت خوشی ندارد. چند نفر از استادان درجه اول موسیقی را هم مثال زد و زندگی پریشان و آشفته و روزگار بی‌سر و سامانی و عاقبت بد ایشان را برایم شرح داد و خلاصه گفت من گذشته از آنکه پدر تو هستم و حق دارم به تو امر و نهی کنم، اصلا از راه دلسوزی هم راضی نیستم که تو دنبال موسیقی بروی و عمر خودت را در این راه تلف کنی. می گفت من خودم از موسیقی لذت می‌برم و هوش از سرم می‌رود وقتی یک پنجه تار شیرین یا کمانچه پرسوز و شور می‌شنوم، ولی از لحاظ مصلحت زندگی راضی نیستم که تو گرفتار این هنر نکبت بشوی. 

چند روز بعد هم در سایه‌سار کوچه‌ی پهلوی، آن دکه‌ی عطاری و دوا فروشی و طبابت قدیمی که داشت، پسینی، پدرم مرا به تماشایی دعوت کرد. یعنی مرد سیاه سوخته و بلندبالایی را نشانم داد که عبای نازکی پاره پوره بر دوش انداخته و در آن کوچه به خواهش پدرم بر چهار پایه‌ی کوچکی نشسته بود. در کنارش یک استکان بزرگ چایی دبش و سیاه قهوه خانه‌ی نزدیک دکان، و پاکتی جیگاره و چوب سیگاری دود زده و کهنه دیده می‌شد. همچنین تار دسته صدفی کوچک و قشنگی که از زیر عبا به در آورده بود و برای ما می‌نواخت. اسم این مرد خود سوخته‌ی پریشان و ژولیده، «فارابی» بود. نوازنده‌ی دوره گردی که گهگاه، اینجا و آنجا به خواهش خواستارانی که پشیزی چند، مزد پنجه‌ی شیرینکار او را می‌پرداختند، تار می‌نواخت. 

آن روز عصر هم «فارابی» به خواهش پدرم برای من، در سایه‌‌سار ان کوچه نشسته بود و تار می‌نواخت و کم کم رهگذری چند نیز به تماشا و شنیدن ایستاده بودند و محو پنجه‌ی افسونکار آن نوازنده‌ی دوره گرد مشهدی شده بودند.  من نیز هوش باخته و مسحور، حیران آن حال و هنجار بودم و می‌دیدم و می‌شنیدم که آن روز عصر تنگ که به شب پیوسته بود، «فارابی» آن مرد ژولیده و پریشان با چه سحرانگیزی عجیبی نواهای فراموش شده‌ی کهن و آن ادای پرشور و سوز را از پرده‌های آشنای ساز بیرون می‌خواند و «چون مشتی افسون در فضای شب رها می‌کرد».

 یک دو ساعتی با فواصل کوتاه – که «فارابی» در آن فواصل احیانا جیگاره‌ای روشن می‌کرد و دودی می‌گرفت یا از قوطی کوچک حلبی که از جیب به در می‌آورد، حبی به دهان می‌انداخت و جرعه‌ای چایی بر روی آن می‌نوشید -– من غرق و حیران تماشا و سماع روحانی آن ساز و شیفته‌ی آن سرود بودم، و سرانجام پدرم از «فارابی» خواست که از ماجرای زندگی خودش و پدرش برای من حرف بزند.

او با صداقتی عجیب و دلسوزی رقت‌باری گفت که چگونه پدرش با ناکامی و بدبختی وصف ناپذیری در گوشه‌ی ویرانه‌ای در یکی از محلات جنوبی مشهد در اوج سیه‌روزی و بیچارگی جان داده است و تنها میراثش  برای پسرش که همین «فارابی» باشد، همین تار دسته صدفی کوچک بوده است و همین هنری که به او آموخته ( و الحق هنری در حد اعلا).

می‌گفت پدرم باز در روزگار بهتری بسر می‌برد. هنرش آنقدر خریدار و دوستدار داشت، که او توانست در خانه‌ای اجاری سرپناهی داشته باشد، زنی بگیرد و صاحب فرزندی شود. من که همین را نیز نداشته‌ام و نتوانسته‌ام داشته باشم و هم امروز و فرداست که نه در گوشه‌ی خانه‌ای اگر چه بی‌سامان، بلکه در گوشه‌ی کوچه‌ای، خیابانی، یا خرابه‌ای متروک، هوحقی بکشم و دعوت مرگ سیاه را لبیک اجابت بگویم. همینطور هم شد. گویا دو سه سالی پس از آن روز، پدرم خبرش را برای من آورد. با قطره‌ی اشکی در گوشه‌ی چشم که از من می‌پوشید، اما دیدم.

باری بگذریم. پدرم آن دعوت «فارابی» و شرح زندگی و نقل ماجرا را برای من، برای تنبیه و بیداری من ترتیب داده و آراسته بود که البته چندان هم بی‌اثر نبود. نه تا آنجا که من ساز و موسیقی را فی‌الفور رها کنم، بلکه تا آن حد که بدانم حال و روزگار از چه قرار است و سرانجام مرد هنری، مردی که نمی‌خواهد جز به آستانه‌ی هنر به هیچ آستانه‌ای سرفرود آورد، چیست و چگونه.»

                            قسمتی از نوشته‌ی «یادی از گذشته»


ضمیمه ۱:مرد ملی از آیدا

ضمیمه ۲:این درد مشترک از پگاه

ضمیمه ۳:موسیقی پارسی از کیوان

 

!! نوشته شده توسط رضا.ب | 0:33 | سه شنبه 31 مرداد1385 •

خانه ام آتش گرفته است...آتشی جانسوز!!!

مهدی اخوان ثالث ،این بزرگمرد کم نظیر،از تبار فردوسی بزرگ از مفاخر تاریخ هزار پاره ی این مرز و بوم است. اخوان ثالث متخلص به " م.امید " در اسفند سال 1307 خورشیدی پا بر این ویرانسرا نهاد. پدر او علی اخوان ثالث ، از طبیبان و عطاران خراسان بود .او اصالتا اهل فهرج یزد بود که بعدها به خراسان کوچ می کند و با دختری به نام مریم خراسانی ازدواج می کند.

ثمره ی این ازدواج مهدی است...

مهدی دوره ی ابتدایی و متوسطه را در مشهد گذراند.مدتی به موسیقی رو ی آورد که حتی با وجود پیشرفتهای حاصله با ممانعت جدی پدر روبرو شد و بدین ترتیب زندگی او خط قرمزی به دور موسیقی کشید.(در ادامه مطلبی در این باره خواهیم داشت.)

در سال 1326 در نوزده سالگی رشته ی آهنگری را در هنرستان مشهد به پایان رسانید.سپس به تهران آمد و در همین شهر و اطراف آن ،پلشت ورامین، به آموزگاری پرداخت.سال 1329 با دختر عموی خود ایران(خدیجه) اخوان ثالث پیوند ازدواج بست.در طی نیمه ی دوم دهه ی بیست به فعالیتهای سیاسی روی آورد و سر پرستی صفحه ی ادبی روزنامه ی جوانان دموکرات را بر عهده گرفت.او در سال 1332 به اتهام سیاسی بازداشت شد.دخترش لاله در مدت حبس او به دنیا آمد.در سال 36 به کار رادیو پرداخت و بعد از مدتی راهی جنوب و خوزستان شد و در تلویزیون آبادان مشغول شد.سال 53 به تهران بازگشت و در رادیو تلوزیون ملی به کار مشغول شد. در سال 1356 در دانشگاههای تهران،ملی و تربیت معلم به تدریس ادبیات دوره ی سامانی و معاصر پرداخت.دو سال بعد در سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی(فرانکلین سابق)به کار پرداخت و سر انجام در سال 1360 بدون حقوق و با محرومیت همیشگی از مشاغل دولتی بازنشست شد و تا پایان عمر در فقر و تنگدستی به سر برد.اخوان در سال 1369 به دعوت خانه ی فرهگ آلمان برای برگزاری شب شعر ی از تاریخ 4 تا 8 آوریل یا 14 تا 18 فروردین برای نخستین و آخرین بار به خارج از کشور رفت و ضمن این سفر از کشورهای انگلیس،دانمارک،فرانسه،سوئد و نروژ دیدن کرد و در تیرماه همین سال به کشور بازگشت.او بسیار مورد استقبال ایرانیان مقیم برون مرز قرار گرفت .او دوماه پس از بازگشت در 4 شهریور دیده از جهان فروبست و به خواست خود و خانواده اش در جوار آرامگاه حکیم ابوالقاسم فردوسی به خاک سپرده شد!!!

اخوان ثالث از مفاخر شعر امروز فارسی و به خصوص شعر نو حماسی و اجتماعی است.وی از همان ابتدای جوانی به سرودن شعر کلاسیک ،به خصوص قصیده و غزل می پردازد و در کنار آن به مطالعه ی آثار ادب و کلاسیک غافل نیست.او به شعر بعضی از معاصران مانند ملک الشعرا،ایرج میرزا،شهریار و عماد خراسانی نیز توجه دارد و تا حدی تحت تاثیر آنان قرار می گیرد،با این حال از همان ابتدا به دنبال نوعی تازگی است.اخوان بنا به قول خودش تا قبل از آشنایی با نیما و شعرش از طرز جدیدش در خشم و خروش بوده و از آن لجش می گرفته!!!

  

اما وقتی به تهران می آید و با نیما آشنا می شود انقلابی در عقاید او ایجاد می شود و شیوه ی او را می پسندد.این آشنایی بعدها آن چنان عمیق می شود که فرم یا اسلوب شعری خود را زیر تاثیر شعر نیما عوض می کند و تبدیل به یکی از پیروان و شناسندگان شعر نیما می شود چنان که کتابهایی در همین زمینه می نویسد که می توان به "بدعت ها و بدایع نیما"،"نقیضه و نقیضه سازان" و عطا و لقای نیما" اشاره کرد.

پس نخستین چهره ی اخوان چهره ی سنتی اوست که قبل از آشنایی با نیما با آن مانوس بوده است.شعرهای نخستین مجموعه ی شعری اخوان یعنی ارغنون که در سال 1330 انتشار یافت یادگاری از آن روزگار است. اما آنچه اخوان را شاعری صاحب سبک و خود بنیاد معرفی کرد شعر نو اوست و البته اغاز ان را می توان در (زمستان/1335) دید.همین زمستان بود که اخوان را به عنوان شاعری نو پرداز شناساند.اخوان پس از آن مجموعه ی آخر شاهنامه را در سال 1338 و از این اوستا را که نماینده ی کمال اوست را در سال 1344 منتشر کرد. شیوه ای که اخوان در زمستان شروع کرد و در آخر شاهنامه می توان نمونه های خوبی از آن را دید در از این اوستا به کمال رسید.

دو خصوصیت برجسته و مشهودی که چهره ی اخوان را متمایز می کند نخست زبان غنی و پر طنین او و دیگر جنبه ی اجتماعی شعرش که تصویر هایی از زندگی و تاریخ معاصر را دارد،است.

شاعران دیگری هستند که شعرشان از دیدگاههای دیگر ارزش فراوان دارد اما بی هیچ تردیدی از این دو نقطه ی دید اخوان بهترین اسوه است.توفیق اخوان در ایجاد یک زبان فصیح و مستقل-نه یاوه گویی و هرزه درایی تکروانه- از مهمترین خصایص هنرش به شمار می رود.

پس از "از این اوستا" مجموعه های (شکار/1345)(در حیاط کوچک پاییز در زندان/1348)(عاشقانه ها و کبود/1348)(زندگی می گوید:اما باید زیست/1356)(دوزخ اما سرد/1357) و آخرین مجموعه ی شعر او (تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم) در سال 1368 از او منتشر می شود.

از اخوان علاوه بر دفترهای شعریش چند مجموعه داستان نیز به یادگار مانده:مرد جن زده،درخت پیر و جنگل!!!

اخوان در تلفیق شعر خراسانی و نیمایی نمونه است.چنانکه بانوی غزل ایران،سیمین بهبهانی درباره ی او می گوید:

اخوان در تلفیق زبان و مکتب خراسانی و قالب نیمایی درخششی دارد که اورا در رده‌ی شاعران بزرگ این سرزمین قرار می دهد. بی‌تردید می‌توان اورا، پس از نیما، با عنوان بزرگ مشخص کرد. در شعر نو وجودش ستونی بود که یک گوشه از سقف این بنای تازه برپا شده را بر دوش خود نگاه می‌داشت. او واسطه‌ای بود میان جریانات محیط با شعرش. مثل یک عصب، کنش‌های بیرونی را به مغز انتقال می‌دهد، سپس شعر او واسطه‌ی این انتقال است. او همیشه راوی اوضاع جامعه‌ای بود که در آن می‌زیست. گاه با فریاد، گاه با ناله، گاه با آهی درد آلود.

شفیعی کدکنی می گوید:

به نظر من «اخوان» یکی از نوادری است که در تاریخ فرهنگ هر ملتی به ندرت در هر قرنی، یکی دوتا پیدا می‌شوند که مظهر تجدد واقعی و حفظ سنت و جوانب درخشان سنت آن ملت هستند و از لحاظ تاثیری که اخوان بر فرهنگ شعری بعد از خودش داشته است، به نظر من بعد از نیما هیچ یک از شاعران معاصر، تاثیری خلاق، به اندازه‌ی تاثیر او نداشته‌اند.دیگرانی ممکن است باشند ولی به تعبیر خود او، غالبا تالی فاسد دارند و تاثیرات منفی. او بزرگترین کیمیاگر زبان فارسی بود. کسی که با کلمات فارسی، طلا درست می‌کرد. سکه می‌زد. سکه‌هایی که بدون تردید تا زبان فارسی هست این سکه ها رواج دارد و غالب این شاهکارها هیچگاه از یاد و حافظه‌ی دوستداران شعر فارسی نخواهد رفت.

شناخت شخصيت والا و دروني «مهدي اخوان ثالث» نياز به پژوهش‌ها و مطالعات بسياري دارد که در اين اندک نمي‌گنجد. به قول حميد مصدق:

اخوان، چونان همان صخره‌ي سنگي است که در کتاب «از اين اوستا»، در شعرش گفته: «کسي راز مرا داند که از اين‌سو به آن‌سويم بگرداند» براي شناخت «اخوان» اين (نه صخره که) کوه شعر پارسي، همتي بايست مردانه. کسي راز او را خواهد شناخت که توانايي غور در آثار فراوان او را داشته باشد. ديگران از دور فقط شمايي از او را ديده‌اند.

در آینده داستان کنار گذاشتن موسیقی را که خود اخوان ذکر کرده در اختیارتان خواهیم گذاشت.با نظراتتان ما را دلگرم کنید.

 

 

!! نوشته شده توسط رضا.ب | 0:26 | سه شنبه 24 مرداد1385 •

آوازه خوان...استاد بزرگ!!!

به نام خدایم

با سلام و خسته نباشید

من و هیچکس دیگر در حد و اندازه ای نیستیم که بخواهیم استاد را نقد کنیم.چون اگر انصاف را مد نظر قرار دهیم متوجه خواهیم شد که او خودش ،خود را نقد کرده تا آن حد که دیگر تماما حسنه است.

پس تصمیم ما بر این است با قرار دادن زندگینامه ی ایشان الگویی دست نیافتنی در اختیارتان گذاریم.

حیف است که سعادت کلیک بر ادامه ی مطلب را از دست بدهید.


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط رضا.ب | 1:13 | یکشنبه 15 مرداد1385 •

زار و زار گریه می کردن پریا...مثه ابرای بهار گریه می کردن پریا!!!

به نام تک یگانه ی عالم

 

چند روز پیش سالگرد احمد شاملو بود.بزرگ مردی که اگر بین شعر سنتی و نو تفاوتی قائل نشویم لا درنگ در می یابیم که بعد از خواجه ی شیرازی برترین شاعر این مرز و بوم است.به قول رشید اسماعیلی او مردی فراتر از ایست ها و ایسم ها بود.در هر صورت دعوت مرا برای خواندن نقدی درباره ی اشعار شاملو بپذیرید.

شاملو در نخستین دفتر شعرش "آهنگ های فراموش شده" تحت تاثیر شعرای نو پرداز و تغزل سرای معاصر است.شکل اشعار این مجموعه چهار پاره است و محتوای آن،بیان احساسات سطحی و کم عمق و معمولی.وی پس از این مجموعه از طرفی به نیما و شعر او توجه می کند و از طرف دیگر به نوعی تفکر خاص اجتماعی و سیاسی گرایش می یابد و از لحاظ شعری به سوی استقلال می تازد. " آهن و احساس " نمودار گرایش وی به نیما و " قطعنامه " و "23 " نشان دهنده ی استقلال شعری اوست. در مجموعه ی "هوای تازه" شاعر نشان می دهد که شعر واقعی از نظر او نه در گرو قالب خاص و معینی است و نه متکی به وزن یابی وزنی...از همین روست که در هوای تازه بیش از هر چیز تنوع شکل به چشم می خورد و شاملو شعر خود را در هر قالبی ارائه می دهد.هم در قالب مثنوی و چهارپاره و هم در قالب آزاد نیمایی و غیر نیمایی.موفق ترین نمونه های شعر شاملو،که کارهای او را در معیار شعرهای پیشرو عصر ما دارای ارزش و اعتبار کرده است،غالبا آنهایی هستند که در قالب منثور سروده شده است:کارهای بعد از 1340 شاملو.

شاملو در این حرکت از آغاز تجربه ی شعر منثور تا امروز همچنان در حرکت به سوی کمال بوده است و کارهای اخیرش نشان می دهد که روز به روز بر اسرار کلام آگاهی بیشتری حاصل می کند.رسیدن به این مرحله از وقوف بر اسرار کلمه،در زندگی شاملو،دست کم سی سال تجربه ی شعری به دنبال دارد.پشت کار شاملو و استعداد برجسته ی وی سبب شد که او تنها شاعری باشد که شعر منثور را در حدی بسراید که به هنگام خواندن بعضی از اشعارش انسان هیچ گونه کمبودی احساس نکند و با اطمینان خاطر آن را در برابر موفق ترین نمونه های شعر موزون در ادبیات ایران قرار دهد.

زبان شعر شاملو هم چون درختی است که ریشه ی آن در زبان نظم و نثر فارسی دری تا حدود قرن هشتم استوار است، و شاخ و برگ آن در فضای زبان امروز افشان گردیده است.به همین جهت این زبان،شکوه و استواری زبان دیروز و طراوت و تازگی زبان امروز را در خود جمع کرده است.بی گمان راز موفقیت شعرهای سپید شاملو تا حد زیادی مرهون همین زبان است که نه تنها خلاف عادت نیمایی آن، چهره ای شاعرانه به آن می بخشد،بلکه تشدید صفت آهنگینی آن هم ،جای وزن عروضی و نیمایی را در این شعرها پر می کند.

ضمیمه۱:زندگینامه ی احمد شاملو از وبلاگ همکلاسی/ بخش ادبیات

ضمیمه۲:بحثی ممنوع در ذهن/شش سال است که شاملو نیست از ادوار نیوز

ْْْْْْْْْْْْضمیمه۳:اگه سردته بیا کنار آتیش از پگاه

ضمیمه۴:سال شمار زندگی احمد شاملو

ضمیمه۵:شعر پریا از شاملو

!! نوشته شده توسط رضا.ب | 15:14 | دوشنبه 9 مرداد1385 •