جلال الدین محمد بلخی(حضرت مولانا)
ایشان یکی از شگفتی های تبار انسانی است!!! در زمان حیاتش با عناوینی چون "خداوندگار" و "مولانا" شناخته می شده است.لقب "مولوی" قرنها بعد و شاید اولین بار در قرون 8 و 9 هجری به کار می رفته است.این بزرگ در "6 ربیع الاول سال 604 هجری" در شهر"بلخ" در خراسان پهناور چشم به جهان گشود.نیاکانش از تبار خراسان بودند،خود نیز با اینکه اعظم عمر خود را در "قونیه"گذراند همواره خراسان را شهرش و خراسانی را همشهری اش می خواند.پدرش"بها الدین ولد بن ولد" نیز"محمد" نام داشته.وی " سلطان المعما" خوانده می شده و مردی بس خوش سخن و مجلس گو بوده است.مردم به وی ارادت بسیار داشته اند.ظاهرا این ارادت بباعث آن می شود که در دل "خوارزمشاه" هراس افتد و بها الدین به ناچار راهی قونیه شود.از سوی دیگر مخالفت "امام فخر رازی" با او مزید بر علت بوده است.صد البته یورش تاتار نیز به نوبه ی خود چه بسا بیش از باقی موارد تاثیر داشته است.بها الدین در سال 617 هجری به روایتی با قصد حج از بلخ بیرون آمده و با مولانا ی 13-14 ساله به دیدار شیدای جان سوخته "شیخ فرید الدین عطار نیشابوری " می رود.عطار به بهاء چنین می گوید:
"این فرزند را گرامی دار،زود باشد که از نفس گرم آتش در دل شوختگان عالم زند"
بعد از عبور از بغداد و سپس حج راهی شام شدند.به دلیل فتنه ی تاتار دیگر عزم وطن نکردند و در آسیای صغیر ماندگار شدند.
جلال الدین محمد بنا به روایتی در 18 سالگی در شهر لارنده به فرمان پدرش با "گوهر خاتون دختر لالای سمرقندی" پیوند ازدواج می بندد. پدر مولانا در سال 628 هجری در گذشت.مولانا دنباله ی کار پدر بگرفت و واعظ شد.دیری نگذشت که "سید برهان الدین محقق ترمذی" به سال 629 وارد آسیای صغیر شد.مولانا از تعالیم وی سود برد و به تشویق او و یا به گمانه زنی هایی به میل درونی رهسپار حلب شد و مدتی اقامت کرد.آنجاست که از محضر درس "کمال الدین بن العدیم" برخوردار می شود.بعد از آن به دمشق رفت و در 4 سال اقامت این شهر به دیدار "محی الدین عربی" نایل شد.شخن کوتاه کنم،بعد از 7 سال به قونیه باز گشت و به اشارت سید برهان الدین به ریاضت پرداخت.مولانا پس از مرگ برهان الدین _638 هجری_ 5 سال علوم دینی تدریس کرد.چنان شد که روایت می کنند بیش از 400 شاگرد در هر جلسه در محضرش سود می بردند.وی در افاق ان روزگار اسلامی پیشوای دین و ستون شریعت شد.
بعد از این است که ملاقات معروف میان مولوی و "شمس الدین محمد بن علی بن ملک تبریزی" اتفاق می افتد.این دیدار چنان مولانا را دگرگون و منقلب ساخت که زان پس به مقام های دنیوی پشت پا زد.بعد از آن دست ارادت از دامان شمس بر نداشت و پیوسته در مصاحبت با ایشان بود.
آن چه مسلم است شمس در 27 جمادی الاخر سال 624 به قونیه وارد شده و در 21 شوال 643 قونیه را ترک گفته و بدین سان حداکثر 16 ماه آخر با مولانا نشست و برخاست داشته است.
علت رفتن شمس آن قدر ها مشخص نیست.این قدر هست که مردم جادوگر و ساحرش دانسته و مریدان مولانا با او دشمن شدند و اهل زمانه ملامتش کرده و این گونه بود که جانش در خطر افتاده بود.
بالاخره ان شیداتر از مولانا به دمشق پناه برد و مولانا را دچار درد فراق کرد.
گویا تنها یک ماه بعد مولانا باخبر شد که وی در دمشق است.نامه ها و پیامهای بسیار برایش فرستاد.مولوی یا مجنون شده بود و یا من و شما از سر احوالش آگاه نیستیم.به هر حال مریدان و یاران مولانا از ملال خاطر او ناراحت بودند و از کردار خود بس پشیمان.پس مولانا فرزندش سلطان ولد را به جستجوی شمس سوی دمشق راهی کرد.شمس پس از 15 ماه به سال 644 دعوت دوست را پذیرفت و وارد قونیه شد.این بار نیز با جهل و تعصب عوام روبرو شد و بار سقر ببست و دگر دانسته نبود که راهی کدام دیار و مسافر کجا بود.
مولانا پس از کاوش بسیار بیش از پیش سر به شیدایی برآورد.بسیاری از اشعار دیوان گزارش لحظات همین شیدایی است.
جایگزین شمس در جلب ارادت مولوی "صلاح الدین زرکوب" بود.وی مردی عامی و ساده دلبود.توجه مولانا به او چنان بود که در دل بسیاری آتش حسد بر افروخت.بیش از 70 غزل مولانا با نام صلاح تلدین زیور گرفته.این شیفتگی به مدت 10 سال تا پایان عمر صلاح الدین دوام داشت.او محرم 657 درگذشت.
بعد از این عنایت مولانا نصیب "حسام الدین چلپی " او از خاندانی اهل فتوت بود.او در زمان سلاح الدین از ارادتمندان مولوی بعد از مرگ او سرود مایه ی جان و انگیزه ی پیدایش اثر عظیم او مثنوی شد.15 سال هم صحبتی آنها دوام داشت و مثنوی معنوی یادگار همین لحظات هم صحبتی است.
بالاخره مولانا روز یکشنبه 5 جمادی الاخر سال 672 هجری چشم از جهان فرو بست.خرد و کلان مردم قونیه حتی یهودی و مسیحی اش در سوگ او زاری کردند.جسم پاکش در جوار قبر پدر در مقبره ی خانوادگی آرمید.
________________________
مولانا در میان بزرگان اندیشه و شعر ایران زمین از شاءن خاصی برخوردار است.هر کس با زاویه ی دید مخصوصی تحسینش می کنند .وی در نظر ایرانیان و بیشتر صاحب نظران جهان ،به عارفی بزرگ،شاعری نامدار ،فیلسوفی تیزبین و انسانی کامل شناخته شده است.
پایگاه او در شعر و ادب چنان والاست که گروهی او را بزرگترین شاعر جهان،دسته ای بزرگترین شاعر ایران و بسیار او را یکی از 4-5 شاعر ایران می شمارند.مریدان و دوستدارانش به پاس جلوه های انسانی، عرفانی،شاعری و فلسفی شخصیت او به زیارت آرامگاهش می روند.
روز ها فکر من این است و همه شب سخنم................که چرا غافل از احوال دل خویشتنم
زکجا آمده ام،آمدنم بهر چه بود.........................به کجا می روم آخر،ننمایی وطنم
_________________________
این اولین کلام من با شما در باب مولاناست اما احتمالا آخرین نخواهد بود.به امید یکتای عالم این فصل از مطالب این وبلاگ نیز توجهتان را جلب کند.همینجا عذر مرا برای غیبت چند هفته ای بپذیرید. این جا مجال می خواهم فرارسیدن مهر و رمضان را با هم تبریک گویم.دلگرمی شما انگیزه ی من است!!!


