تبليغاتX
تارنگار همکلاسی

به یاد مردی از دیار من

 

به خاطر شدن شاملو

در اين باغ كوچك چرا
چرا صداي تبر قطع نمي شود چرا صداي افتادن ؟

تا كي به سوگ سروها بنشينيم تا كي به سوگ صنوبرها
در اين باغ كوچك مگر چند سرو صنوبر هست

كه دندان برنده ي تبر از شكستنشان سير نمي شود ؟

ديري نيست همين جا
سه سرو فروغلتيده داشتيم

غزاله ، مختاري ،‌ پوينده

چرا دوباره صداي تير ، پس چرا ؟

پريروز گلشيري
ديروز رحماني

امروز احمد شاملو يعني هفتاد سال شعر مجسم
تا كي ، پس تا كي

اين سروهاي زنده اين بانوان فرخنده مريم ، سيما ،‌ فرزانه ، آيدا

در سوگ سروهاي خفته سياه بپوشند

و دل هاي صنوبريشان را

در اشك داغ به گرسنه ي ابدي ، خاك بچشانند

بس نيست ، نيست ديگر مگر چند سرو صنوبر ؟

دندانت بشكند تبر
احشايت بپوسد خاك ! خاك خاك بر سر

اما صداي تبر قطع نمي شود

در خواب و بيداري صداي تبر قطع نمي شود

و باغ كوچك ما مي لرزد در خويش و مي گريد در خويش

 

"منوچهر آتشی"

آیا سرو صنوبری باقی است تا محض شدن آتشی بسراید؟

ضمایم:

زبان پارسی 1

زبان پارسی 2

زبان پارسی 3

هر سه از شکسته ساز

!! نوشته شده توسط رضا.ب | 19:59 | یکشنبه 21 آبان1385 •

شرط بندی

با سلام و عرض ادب

در این روزگار وحشی فقط باید غرق ادبیات شد.چه داستان و چه شعر...

در هر صورت کتابخانه ی همکلاسی پس از چهل و اندی روز دومین کتاب خود را با نام شرط بندی منتشر

می کند.

این کتاب که داستانی کوتاه از نویسنده ی نامی آنتوان چخوف است را خانم وحدتی احمد زاده ترجمه

کرده و چه زیبا این کار را به انجام رسانده است.

پس چه خوب است با دانلود این کتاب از خواندن ان لذت ببرید.

حدودا ۷ صفحه است و دانلود آن وقت زیادی نمی برد .

شما روی لینک زیر کلیک میکنید.صفحه ای باز می شود و آن گاه به روی کلمه ی download کلیک می

کنید.

شرط بندی از آنتوان چخوف

امیدوارم بخوانید و لذت ببرید.

!! نوشته شده توسط رضا.ب | 23:20 | پنجشنبه 11 آبان1385 •

تساوی!!!

معلم پاي تخته داد مي زد
صورتش از خشم گلگون بود

و دستانش به زير پوششي از گردپنهان بود

ولي ‌آخر كلاسي ها

لواشك بين خود تقسيم مي كردند

وان يكي در گوشه اي ديگر جوانان را ورق مي زد

براي آنكه بي خود هاي و هو مي كرد و با آن شور بي پايان

تساوي هاي جبري رانشان مي داد

خطي خوانا به روي تخته اي كز ظلمتي تاريك

غمگين بود

تساوي را چنين بنوشت

يك با يك برابر هست

از ميان جمع شاگردان يكي برخاست

هميشه يك نفر بايد به پا خيزد

به آرامي سخن سر داد

تساوي اشتباهي فاحش و محض است

معلم

مات بر جا ماند
و او پرسيد

گر يك فرد انسان واحد يك بود آيا باز

يك با يك برابر بود
سكوت مدهوشي بود و سئوالي سخت

معلم خشمگين فرياد زد

آري برابر بود

و او با پوزخندي گفت

اگر يك فرد انسان واحد يك بود

آن كه زور و زر به دامن داشت بالا بود

وانكه قلبي پاك و دستي فاقد زر داشت

پايين بود

اگر يك فرد انسان واحد يك بود

آن كه صورت نقره گون

چون قرص مه مي داشت
بالا بود

وان سيه چرده كه مي ناليد

پايين بود

اگريك فرد انسان واحد يك بود

اين تساوي زير و رو مي شد

حال مي پرسم يك اگر با يك برابر بود

نان و مال مفت خواران

از كجا آماده مي گرديد

يا چه كس ديوار چين ها را بنا مي كرد ؟

يك اگر با يك برابر بود
پس كه پشتش زير بار فقر خم مي شد ؟

يا كه زير صربت شلاق له مي گشت ؟
يك اگر با يك برابر بود
پس چه كس آزادگان را در قفس مي كرد ؟

معلم ناله آسا گفت
بچه ها در جزوه هاي خويش بنويسيد

يك با يك برابر نيست

 

"خسرو گلسرخی"

تساوی!!!

وقتی به دنیا آمدم سیاه بودم ،  وقتی بزرگتر شدم بازهم سیاه بودم
وقتی جلو آفتاب میرم همچنان سیاهم
وقتی می ترسم هم سیاهم ،  

وقتی مریضم باز هم سیاهم ، وقتی هم كه بمیرم باز سیاه خواهم بود
تو ای دوست
سفید من ، وقتی به دنیا آمدی صورتی بودی
وقتی بزرگتر شدی
سفید شدی ، وقتی جلو آفتاب میری قرمز میشی
وقتی می ترسی
زرد میشی ، وقتی مریضی سبز میشی
وقتی هم كه بمیری خاكستری میشی ،
تو به من میگی رنگین پوست ؟

!! نوشته شده توسط رضا.ب | 1:58 | چهارشنبه 3 آبان1385 •