اعتدال دینی بازرگان
تازه از سخنرانی امشب دکتر سروش برگشتهايم و تا هنوز مطالب در ذهنام زنده و جاندار هستند بايد اينها را بنويسم که دغدغهی اين چند هفتهی من بودهاند. برنامهی امشب، در واقع بزرگداشتی بود برای مهندس بازرگان. اولين سخنران مسعود بهنود بود و تنها به اختصار دربارهی او میگويم که بهنود سخنپرداز و قصهگويی بسيار ماهر و زبر دست است و بر اين چيزی نمیافزايم. به اعتقاد من، سخنرانی امشب سروش از درخشانترين و جذابترين سخنانی بود که تا به حال از او شنيدهام. امشب که بر میگشتيم احساس میکردم بال در آوردهام، بس که اين سخنان به دلام نشست.
سخنان دکتر سروش دربارهی اعتدال دينی بازرگان بود. در ابتدای سخن او از نخستين گفتاری ياد کرد که دربارهی بازرگان در حسينيهی ارشاد اندکی پس از وفات او داشته است که بعد از آن منتشر شد با عنوان «آنکه به نام بازرگان بود نه به صفت» که بازرگان کسی بود که دينفروشی نمیکرد و از دين وسيلهای برای نام و نان نساخته بود. سروش به درستی و به دقت بر اين نکته انگشت نهاد که بازرگان در تاريخ ما پديدهای تازه بود به اين معنا که در فرهنگ ما گروه فقيهان، عارفان و فيلسوفان، به ترتيب در اصنافی بودند تکليفانديش، رازانديش و ماهيتانديش. اينها چندان که بايد به مقولهی عدالت نينديشيده بودند.
سروش از نامهای ياد کرد که مرحوم بازرگان در اواخر حيات خود نوشته بود و در آن به نوعی نقد حالی از خويش آورده و از تغيير نگاه خود به دين سخن گفته بود. عنوان نخستين اين مطلب اين بوده است: «خدا و آخرت تنها هدف انبيا». که سروش از معدود کسانی بوده است که برای بازرگان نوشته است که صد در صد با سخنان او موافق است. حتی بسياری از ياران بازرگان او را ملامت کرده بودند که بعد از عمری مبارزه در واقع سخنان خود و پروندهی عملی خود را پس گرفته است و اعلام نوعی اعتراف به خطا در روشهای خود کرده است. اين کشف بازرگان، گويا واکنشی بوده است به سيطرهی فقه در احوال و آثار جامعه که سروش در انتهای سخناش به آن اشارهای کرد و من هم آن را خواهم آورد
.با آن پيشينهی تاريخی، بازرگانی که در غرب تحصيل کرده بود، چيزی را در آثار خويش منعکس میکرد که نمايندهی نگاهی ديگر به دين بود؛ تصوری دينی که آثار بهره جستن از عناصر برون دينی در آن مشهود بود. بازرگان، اعتنا و التفات چندانی به فلسفه نشان نداد و در واقع آن ماهيتانديشی و باريکبينیهای فيلسوفانه در سخنان او تجلی پيدا نکرد. سروش نقل میکرد، به طنز، که بازرگان و طالقانی وقتی که همبند بودهاند، طالقانی برای بازرگان از فقه و معقولات خود سخن میگفته است و بعدها بازرگان میگويد که طالقانی ياوههايی میگفت! و مراد او از اين ياوهها، همان نگاههای فيلسوفانه و ماهيتانديش بود. سروش همچنين از مطهری ياد کرد که آشکارا در مقدمهی يکی از مجلدات اصول فلسفه و روش رئاليسم بازرگان را در نگاهاش به دين متهم به بيراه رفتن کرده است و صراحتاً زبان بر او دراز کرده است. اين قدر، از اختلاف مشرب بازرگان در نگاه فلسفی به دين.
سروش برای روشن ساختن تعبير اعتدال دينی بازرگان، او را با خلخالی مقايسه کرد تا در واقع دو نوع متفاوت دينداری را در برابر هم بنشاند: دينداری اعتدال و دينداری افراط؛ يا به تعبيری ديگر، دينداری حقيقتانديش و دينداری هويتانديش. به عنوان نمونهای آشکار که بسيار در خور تأمل هم هست، سروش از اعدامهای شتابزدهی اول انقلاب در مدرسهی علوی، مدرسهای که سروش خود در آن تحصيل کرده است، ياد کرد و اينکه چگونه صادق خلخالی به اصرار و الحاح خواهان اعدام تعداد هر چه بيشتری از افراد گرفتار شده بود و نهايتاً هم اين کار را انجام داده بود. در اين ميانه، بازرگان البته به مخالفت در برابر خلخالی برخاسته بود و خواسته بود تا در اجرای احکام اسلامی، درنگ ورزد و صبر کند. به عبارتی ديگر، خلخالی مستقيماً به احکام اسلام استناد میکرد، به صحت و سقم برداشت از اين احکام کاری نداريم، در حالی که بازرگان در پی اين بود که همين احکام به تأخير بيفتد و در واقع مشاهدهی همين روشها در ابتدای انقلاب گويا او را از همراهی با جريان حاکميت عملاً روگردان کرد.
خلاصهی سخن سروش، که به بيانی ديگر، از زبان بازرگان گويی بيان میشد اين بود که در دین احکام داريم و اخلاق. قلب دين، احکام دين نيست بلکه اخلاق آن است. در دين مقولات بسيار مهمتری هست که در کنار آنها میتوان حتی اجرای احکام صريح شريعت را فرونهاد و در آن درنگ و تأخير ورزيد. به عنوان مثالی روشن، سروش از نحوهی اجرای حکم نماز جمعه در ميان شيعيان ياد کرد که دوازده قرن اجرای حکم و آيهی صریح قرآنی نماز جمعه را به تأخير انداختهاند. فقيهان شيعهی دوازده امامی، اجرای نماز جمعه را نه تنها ناروا که بلکه بعضی آن را در زمان غيبت امام دوازدهم شيعيان، حرام دانستهاند. به عبارت ديگر، تصرف آشکاری داریم در مر و نص صريح قرآن. سروش از آيتالله خوانساری ياد کرد که گفته بود حکم قصاص تنها بايد در زمان حضور امام دوازدهم اجرا شود و عملاً اجرای اين حدود را تا زمانی نامعين به تأخير انداخته بود. خلاصهی سخن اينکه اختلاف موضع بر سر عمل به احکام شريعتی به روش و شيوهی عمل به اينها بر میگردد و اولويتی که اخلاقيات و روح دين نسبت به احکام شريعت دارند. برای کسی مثل خلخالی مهم نبود که روش اجرای احکام چه باشد. او متهم را داشت، حکم را هم داشت، زمان و مکان هم برای او مهيا بود و تنها اشتياق يا شهوت اجرای احکام برای او باقی ماند بود. بازرگان اما دغدغهی روشها را داشت و اينکه بعضی احکام را بايد به تأخير انداخت، حتی تا زمانی نامعلوم. سروش اين نوع رفتار بازرگان را محصول تجربه و ديد علمی و روشمند او میدانست و در واقع تأثير نگاه و دانش بروندينی که ذهن او را از چنبرهی برداشتهای خشک و تنگنظرانه بيرون کشيده بود.
او نکتهی درخشان ديگری را افزود که مخصوصاً هم برای فقيهان و هم برای حکومتيان جای تأمل بسيار دارد. سروش به اسلام هويتی اشاره کرد که امثال خلخالی در پی آن بودند که با همين اعدامها به جهان نشان بدهند که ما که هستيم. وقتی اقتصادی اسلامی در کار نباشد و تئوری سياسی اسلامی وجود نداشته باشد، البته اعدام و قصاص اسلامی هست و اسلام هويتانديش از اين طريق عرض اندام و ابراز وجود میکند. در اسلام هويت امثال خلخالی، محور دغدغههای کسی مانند او آبرو و وجههای بود که برای خود و اسلاماش خريدن میخواست. همين استدلال خلخالی امروز در جامهای ديگر در ايران خود را نمايانده است. بعضی از فقيهان میگويد که اجرای احکامی از قبيل سنگسار، قطع دست دزد و امثالها باید متوقف شود چون مايهی وهن اسلام است. اين يعنی اينکه هنوز ما گرفتار همان الگوی هويتی هستيم و در پی آبروی اسلام. اصلاً گويا مهم نيست که ممکن است نفس اين کار نادرست باشد. اين تفکر اگر زمانی احساس کند که آبرويی از او نمیرود و بلکه با سنگسار مطرحتر میشود و اقتدار بيشتری پيدا میکند، باز هم همان کار را خواهد کرد و اسلام هويتی اين است. اين ماجرا ضرورتاً ما را به جايی میرساند که در احکام شريعت هم چشمی بروندينی باز کنيم و به جای افراط و قاطعيتی که خواهان اجرای نص احکام و مر شرايع دينی باشد، اندکی درنگ بورزيم و اعتدالی پيشه کنيم که نخواهيم اسلام را تنها در اجرای صرف و رعايت دقيق و مو به موی هر آنچه در شريعت و سنت آمده است متجلی ببينيم.

بازرگان جايی از رشد سرطانی فقه در جامعه ياد کرده بود (بخوانيد دغدغهی اجرا و رعايت دقيق و مو به موی احکام و تکاليف [برای بعضیها مینويسم!]). اين سخن بسيار شبيه است به سخن غزالی که فقه را علمی سراسر دنيوی و برای آباد کردن اينجهان شمرده است که با هدف انبيا تفاوت دارد. گويا بازرگان بدون خواندن سخنان غزالی به اين کشف رسيده بود اما سروش خود میگفت که اين نکتهی مهم را از غزالی و بازرگان گرفته است که سايهی سنگين فقه بر دين مايهی لاغر شدن و تباه شدن دین و معارف دينی شده است. در واقع کتاب احياء العلوم غزالی، تلاشی است برای برداشتن بختک فقه از سينهی معارف دينی و خلاص کردن اسلام از برداشتهای هويتانديش (البته سروش افزود که علاوه بر آن دو منبع برای رسيدن به اين نظر اخيراً منبع تازهای هم يافته است و آن رفتار و عملکرد حضرات فقهای حکومتی در ايران است که مهر تصويبی بر دنيوی بودن و مصرفی بودن فقه و نقش بازدارندهی آن در معرفت دينی است!)
باری، دينداری بازرگان، يک الگو میتواند باشد برای کسانی که در دينورزی راه اعتدال میجويند و البته دينداری صادق خلخالی هم میتواند الگويی باشد برای کسانی که خواهان عمل به عين احکام و شرايع و اجرای مو به موی نواميس شريعت هستند، با تمام عواقب و پيامدهای آن. من اين دو نوع دينداری را که با هم تقابل آشکاری دارند، به تعبير خود سروش، نمونهی دينداری حداقلی و دينداری حداکثری میدانم.
شايد اين پرسش به ميان بيايد که کدام يک از اين دو، اسلام راستين است؟ کدام عین اسلام است؟ به نظر من اين پرسش يا مغلطهای در خود دارد و يا تکليف خود را از پيش روشن کرده است. تعبير اسلام راستين يا اسلام واقعی، چيزی است که اگر نگوييم موهوم، حداقل مغشوش است و مُعْوَجّ. چيزی به اسم اسلام راستين نداريم. اسلام امروز ما اسلامی تاريخی است که در ظرف افکار و انديشههای ما بر حسب خصوصيات روحی و روانی ما خود را نشان میدهد. اين همان اسلامی است که وقتی در طبع معتدل و انديشمند و اهل محاسبهی بازرگان میرود خود را در کسوت اسلامی انساندوست و غمخوار نشان میدهد و وقتی در وجود کسی مثل خلخالی میرود، تبديل به چهرهای خشن و انقلابی و انسانستيز میشود. لذا، اسلام جدای اينکه مجموعهای از برداشتها و تفاسير مختلفی است که مهر تاريخيت بر پيشانی دارند، بستگی به پذيرندهی آن و در واقع شخص عملکنندهی به آن و خصوصيات رفتاری او نيز دارد. اين سؤال به سادگی از اينجا نشأت میگيرد که اسلام را نه يک نظام مولد اخلاقياتی عالی بلکه نظامی با قوانين و نواميس ثابت، لايتغير، جزمی، صلب و منجمد میبینيم. اعتقاد عميق من اين است که تصور اسلام هويتانديش نه با سيرهی پيامبر اسلام (و امامان شيعه) و نه با متن خود قرآن سازگار است. اما پيشينهی دراز تاريخی اسلام هويتی و مدت زمان کوتاه غلبهی مدرنيته و انديشههای بروندينی مجال بازنگری يا نگاه منصفانه را از گروهی از ارباب خرد سلب کرده است.
در ميان مسلمين، ايمان امثال خلخالی نيست که برای اهل معرفت جای حسرت خوردن دارد. کسانی چون بازرگان هستند که نوع دينداریشان و ايمانشان مايهی رشک باشد. آن ايمانی که پوستهی ستبر احکام و شرايع چندان بر گرد آن نتينده باشد که در خانهی خردشان جا حتی برای خود انسان تنگ باشد. به قول مولوی:
مؤمن آن باشد که اندر جزر و مد / کافر از ايمان او حسرت خورد
آنها که کافر هم هستند، مؤمنانی را میشناسند که ايمانشان جای حسرت خوردن دارد. تا اين توفيق که را روزی شود!
شب یلدا
محمد رضا فروتن متولد 1347 تهران است.فروتن متاهل و دارای مدرک لیسانس روانشناسی بالینی از دانشگاه آزاد است.
او بازیگری را از سال 73 و با فیلم هدف آغاز کرد آخرین بندر در همان سال وفاتح و ماه و خورشید در سال 74 و 75 کارهای بعدی او بود که در هیچکدام جزو بازیگران اصلی نبود.فروتن در سال 75 با بازی در قسمت تماشاخانه سریال سر نخ به عرصه تلویزیون پا گذاشت.
اما مهمترین حادثه دوران بازیگری او را باید بازی در فیلم مرسدس مسعود کیمیائی دانست.کیمیائی در مرسدس بار دیگر یک بازیگر بزرگ به سینمای ایران معرفی کرد این فیلم که در سال 76 اکران شد باعث شد فروتن مورد توجه قرار گیرد تا برای بازی در قرمز توسط فریدون جیرانی انتخاب شود.
قرمز جیرانی در سال 77 در سینماهای کشور غوغای فراوان به پا کرد و فروتن با این فیلم به اوج شهرت رسید و برنده جایزه بهترین بازیگر مرد از هفدهمین جشنواره فیلم فجر شد.
بازی در دو فیلم دو زن تهمینه میلانی و فریاد مسعود کیمیائی از دیگر آثار فروتن در سال 77 بوداما فروتن سال 78 را با بازی در سه فیلم سیاسی آغاز کرد.بازی در متولد ماه مهر احمدرضا درویش در نقش بسیجی عاشق,بازی در اعتراض کیمیائی در نقش دانشجوی سیاسی و بازی در زیر پوست شهر رخشان بنی اعتماد کارنامه فوق درخشان فروتن در این سال بود.بازی در این فیلم که یکی از بزرگترین فیلمهای تاریخ سینمای ایران است او را هنرمندتر جلوه داد.

فروتن بازی در نمایش رمئو و زولیت در سال 79 به کارگردانی علی رفیعی را تجربه کرد تا در صحنه تئاتر هم یک ستاره باشد.
او سپس بازی در فیلم تک نفره شب یلدا را تجربه کرد. بازی سحر آمیز فروتن در این فیلم باعث شد این فیلم کم خرج تبدیل به شاهکار پوراحمد شود.فروتن برای بازی در این فیلم برنده دو جایزه از پنجمین جشن خانه سینما وپنجمین جشن مجله دنیای تصویر بعنوان بازیگر نقش اول مرد شد.
رقص با رویا در سال 80 و بر باد رفته و مجموعه تلویزیونی روزهای بیاد ماندنی کارهای فروتن در سال 81 بودند او همچنین در یکی از پر ستاره ترین فیلم سالهای اخیر ایران یعنی ملاقات با طوطی ایفای نقش کرد.
او در این فیلم در کنار مهتاب کرامتی, میترا حجار, ایرج نوذری, مرجان شیرمحمدی, ماهایا پطروسیان, شهاب حسینی ,ناديا گلچين, داوود رشیدی و مهناز افشار ودیگر بازیگران مطرح این فیلم ایفای نقش کرد.ملاقات با طوطی به کارگردانی علیرضا داوود نژاد در سال 81 ساخته شد.
روز ولنتاین هم کار فروتن است که به کارگردانی همایون اسعدیان در سال 81 ساخته می شود.
محمد رضا فروتن به اعتراف همگان جزو بازیگران بی نظیر سینمای ایران است که بازی او در نقشهای حسی فوق العادست.شاید سینمای ایران کمترچنین ستاره ای را به خود دیده باشد.
فروتن در اعتراض وقتی از مبارزه سیاسی حرف می زند از یک رهبر و سیاستمدار هیچ کم ندارد و وقتی حرف از عشق می زد همگان عشق او را باور می کنند و وقتی از فقر سخن می گفت همه تحت تاثیر قرار می گیرند و یا در قرمز بیننده را بین دو راهی عشق و جنون قرار می دهد و در پایان فیلم هیچکس از این دو راهی خارج نمی شود.
اساسا ذات بازی فروتن اینگونه او هر جوری بخواهد تماشاگر را بازی می دهد و هر چه بخواهد بگوید تماشاگر باور می کند و همین باعث شده تماشاگران حرفه ای سینما عاشق کارهای او باشند.
بی شک نگین و بهترین بازی فروتن در شب یلداست جائی که او به تنهائی آنچنان صحنه را پر می کند که هیچکس جای خالی سایر بازیگران را خالی نمی بیند.تماشاگر هیچگاه از دیدن او خسته نمی شود بلکه از تنهائی او لذت می برد.بازی در دو فیلم با ارزش تاریخ سینمای ایران یعنی دوزن و زیر پوست شهر او را ماندگارتر کرده است.
در این سالهای اخیر هم فروتن فیلمهای متفاوتی را بازی کرده است.از جمله: فیلم تجاری بازنده به کارگردانی قاسم جعفری.که باز هم زوج او با میترا حجار را در این فیلم می بینیم.زوجی که چندین سال پیش پر سر و صدا ترین زوج سینمایی ایران بودندکه بازهم نقشی حسی به فروتن داده شده است..دو فیلم طنز یعنی مجردها ی اصغر هاشمی و نوک برج کیومرث پور احمد.البته در سال 1382 سربازان جمعه را بازی کرد تا در کنار افرادی چون بهروز وثوقی و فرامرز قریبیان،فریبرز عرب نیا،استاد عزت الله انتظامی،فرامرز صدیقی،محمد علی فردین،ایرج راد ،بهرام رادان و داریوش ارجمند و البته احمد نجفی قرار بگیرد که چهار بار در فیلمهای کیمیایی بازی کرده است.در سال 83 فیلمی به نام شاه خاموش اکران شد که به نظر می رسید خلاصه ای از همان روزهای بیاد ماندنی باشد.امسال نیز فیلمهای خاص فروتن را دیدیم .فیلمهایی با محتوای عالی.باغهای کندلوس به کارگردانی ایرج کریمی و به آهستگی به کارگزدانی مازیار میری.او در به آهستگی یک نقش متفاوت را برگزیده که اگر اشتباه نکنم جایزه ی بهترین بازیگر مرد در جشنواره ی بین الملل فجر پارسال از آن او شد.وقتی همه خواب بوندند فیلمی زیبا،بازهم خاص و پر محتواست که هم اکنون اکران می شود.این فیلم به کارگردانی فریدون حسن پور است.در ان فروتن در نقش یک ناتوان ذهنی را بر عهده دارد.
محمد رضا فروتن با کمترین گریمها متفاوت ترین نقشها را بازی کرده و اتفاقا بسیار خوب این کار را به انجام رسانده است.خود او معتقد است از بازی در فیلمهای ملاقات با طوطی و هشت پا پشیمان است ولی از نوک برج و مجردها خیر. همچنین ابراز علاقه ی خود را برای بازی در فیلمهای طنز و فیلمهای تاریخی ابراز کرده است.به او برای بازی در فیلمهایی همچون دوئل و آتش بس هم پیشنهاد داده اند ولی او رد کرده است.
او پنج سال پیش با سحر ابراهیمی ثابت ازدواج کرده و هنوز فرزندی ندارد.پاسداران مکان زندگی اوست.
دو فیلم به نمایش در نیامده نیز دارد.رقص با رویا که قسمت زیادی از آن در خارج از کشور فیلمبرداری شده است.دومین فیلم اکران نشده خاک سرد است.خاک سرد به کارگردانی رضا سبحانی یک سال است که در تلاش اکران است.با این که این فیلم را مشاهده نکرده ام احتمال دارد درباره ی
محله ی قدیمی تهران،خاک سرد باشد.محله ای که مرکز فساد در قبل از انقلاب بوده است.
فیلمشناسی وی به شرح زیر است:
هدف (بهرام كاظمي - 1373)آخرين بندر (حسن هدايت1373 )فاتح (بهرام ري پور،1374)
ماه و خورشيد (محمدحسين حقيقي - 1375)تماشاخانه (كيومرث پوراحمد - از مجموعه سرنخ، 1375)مرسدس (مسعود كيميايي - 1376)
قرمز (فريدون جيراني،1377)
دوزن (تهمينه ميلاني - 1377)فرياد (مسعود كيميايي - 1377)متولد ماه مهر (احمدرضا درويش - 1378)اعتراض (مسعود كيميايي 1378-)
زير پوست شهر (رخشان بني اعتماد - 1378)رومئو و ژوليت (علي رفيعي - نمايش،1379 )
شب يلدا (كيومرث پوراحمد - 1379)رقص با رويا (محمود كلاري - 1380)بربادرفته (صدرا عبداللهي - 1381)روزهاي بيادماندني (مجموعه تلويزيوني - 1381)ملاقات با طوطي (عليرضا داودنژاد، 1381)روز مهرورزي(همایون اسعدیان،1381)
هشت پا(علیرضا داوودنژاد) بازنده (قاسم جعفری) سربازان جمعه(کیمیایی)نوک برج(پور احمد)مجردها(اصغر هاشمی)باغهای کندلوس(ایرج کریمی)
به اهستگی(مازیار میری) وقتی همه خواب بودند(فریدون حسن پور) خاک سرد(رضا سبحانی) و بر باد رفته(صدرا عبداللهی)
به نظر شما آیا براستی کسی در ایران هنر بازی او را دارد؟

دینگ دانگ 2
حافظ موسوي:
هنوز باور نميكنم ... رفتن آتشي زود بود
حافظ موسوي در پي درگذشت او گفت: آتشي يكي از چند چهره نامدار شعر نو بود كه در اواخر دهه 30 و اوايل دهه 40 با شعرهاي طغياني و سركش ظهور كرد و در نخستين گامها، چنان محكم و استوار چهره نشان داد كه فروغ فرخزاد آشكارا لب به ستايشش گشود.
اين شاعر معاصر كه از همكاران منوچهر آتشي در مجلهي كارنامه بوده است، افزود: چهره آتشي، چهره ياغي و سركشي بود كه از كوهستان آمده بود و پلشتي و ناپاكي زندگي را تاب نميآورد. آتشي در «آهنگ ديگر» بر معيارهاي مسلط اخلاقي، سياسي و اجتماعي شوريد. كلاغهاي بدآواز و جغدها، مطرودان و فرودستان را به شعر خود فراخواند و چندي پس از آن «اسب سفيد وحشي» را در خيابانهاي شعر فارسي به حركت درآورد. «عبدوي جط» را همان سالها سرود، با مدال عقيق زخم بر سينهاش.
او ادامه داد: همان شعرها كافي بود تا آتشي را جاودانه كند، اما اين شاعر سركش و ناآرام كه گويي طبيعت در سرشتش جز شعر ننهاده بود، در آن ايستگاهها توقف نكرد. آتشي در دهه 60، چنان نو جلوه كرد كه بسياري از هم سن و سالهايش را به تعجب واداشت. در آن منزلگاهها هم نماند، همچنان مي آمد، نوجو و نوگو، حتا در اين آخرين روزها، شعرهايي كه براي ما ميخواند نشان ميداد كه هنوز سر پرشورش آرام نگرفته است. آتشي در پيرسالي هم روحي سركش و جوان داشت.
موسوي همچنين به خبرنگار ايسنا گفت: رفتن آتشي زود بود، خيال نميكردم آن منوچهر كه اين روزها سخت در تكاپوي دينگ دانگاش بود، چنين زود تنهايمان بگذارد. شب قبل از بستري شدن در بيمارستان به من زنگ زد، گفت: اين چند روز كه نيستم مراقب كارهاي من باش. خودم هم ممكن است در بيمارستان بتوانم مطالب حروفچيني شده را بخوانم و من به او دلداري ميدادم كه يك هفته تعطيل كردن كار وقفه چنداني نيست. اما او و من هيچ كدام فكر نميكرديم كه اين هفه وقفهاي «چندان» است. هنوز باور نميكنم.
بیتا فخری:
منوچهر آتشی بزرگ کمتر از يک هفتهی پيش چهرهی ماندگار ميشود.
مسئولين کشوری و لشگری بلوا و آشوب ميکنند که با انتخاب منوچهر آتشی - عنصر ضد انقلاب- به عنوان چهرهی ماندگار اسلامشان به خطر افتاده، آنان که شعر را همترازِ [...]گويیهای خودشان معنا ميکنند بيانيه صادر ميکنند و اين انتخاب ناسنجيده را محکوم ميکنند و آنان هم که شعر را ميفهمند و منوچهر آتشی را هم، در برابر ياوهگويیهای مشتی بيمخ آنقدر سکوت ميکنند تا ۲۹ ابان ماه ۱۳۸۴ به عنوان روزْمرگ منوچهر آتشی در تاريخ رقم بخورد، به همين سادگی.
منوچهر آتشی امروز در بيمارستان سينا بعد از عمل جراحی برداشتن کليه به علت سرطان، خونريزی گوارشی ميکند و دار فانی را که خصوصاً اين اواخر چه نامهربانيها که نصيبش نکرد وداع ميگويد تا ما ملت مردهپرست - شرمم از آن ميشود که حتی همان ياوهگويان- بر سر مزارش حاضر شويم و سيئاتش را تبديل به حسنات کنيم و در باب فضايلش چَهچَه کنيم؛ به همين پستی و به همين سادگی. ما قدر کدامين زندهی تاريخمان را دانستيم که حالا منوچهر آتشی دومينش باشد؟ ما کدامين چهرهی ماندگارمان را در زمان حياتش آنگونه که بايستهی وجود عزيزش بود تيمار کرديم که حالا منوچهر آتشی عزيز دومينش باشد؟ ما کدامين حرکت تاريخیمان برخاسته از عقل بوده که حالا نحوهی برخوردمان با منوچهر آتشی بخواهد از روی منطق باشد؟
آقای آتشی روحتان قرين رحمت، ما را هم حلال کنيد که به قول شريف خودتان: «خيلی وقتست دور بازوی مردانمان طلسم بيم پيچيدهاند». چقدر ما را خوب شناخته بوديد آنجا که از ته دل سروديد:
مار فريب دارد پنهان در آستين...
هر کجا که هستيد جايتان قطعاً راحتتر از اينجاست.
اسب سفيد وحشي
بگذار در طويلهي پندار سرد خويش
سر با بخور گند هوسها بيا كنم
نيرو نمانده تا كه فرو ريزمت به كوه
سينه نمانده تا كه خروشي به پا كنم
اسب سفيد وحشي
خوش باش با قصيل تر خويش
اسب سفيد وحشي اما گسسته يال
انديشناك قلعهي مهتاب سوخته است
گنجشكهاي گرسنه از گرد آخورش
پرواز كردهاند
ياد عنان گسيختگيهاش
در قلعههاي سوخته ره باز كردهاندـ
عليرضا طبايي:
منوچهر آتشي از چهرههايي است كه آثارش در ادبيات معاصر خواهد ماند.
همچنين به اعتقاد عليرضا طبايي، منوچهر آتشي از چهرههايي است كه آثارش در ادبيات معاصر خواهد ماند و بهخصوص آثار اوليهي او فراموش نشدني است.
اين شاعر در گفتوگو با خبرنگار بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران عنوان كرد: آتشي به عنوان يكي از شاگردان بلاواسطهي نيما از شاعران نسل بعد از او بود كه همراه با شاعران ديگري مثل اخوان ثالث، شاملو، نادرپور، سپهري، فرخزاد و چند چهرهي ديگر راه نيما را ادامه دادند.
طبايي با اشاره اينكه آتشي فرزند بوشهر و دشتستان است، افزود: او در شعرش از همان سالهاي اول و قبل از انتشار كتابش، نشان داد كه يك روايتگر صميمي از محيط جنوب، مردم، فضا و محيط اطراف خودش است و شعرش به همين دليل از شعر ديگران متمايز بود.
او همچنين متذكر شد: يك ويژگي خاص حماسي در زبان شعرهاي اوليهي آتشي بود كه اوج آن را در شعرهايي مثل "اسب سپيد وحشي" و "عبدوي جط" و چند شعر ديگر كه در همان دهههاي 40 و 50 منتشر شد، ميتوان ديد. به علت دارا بودن ديناميسم خاصي از زبان و بيان حماسي همراه با يك خشونت ذاتي، استواري و صميمت معصومانه، شعر آتشي بيانگر محيط جنوب، تشنگي و سوختگي سرزمينش و دردهاي مردمش بود، به همين دليل هم بعد از انتشار "آهنگ ديگر" در نيمهي اول دههي 40 نشان داد كه دوستداران شعر معاصر و نيمايي با چهرهي تازهاي مواجهاند كه شعرش با ديگران تفاوتهايي دارد.
طبايي در ادامه يادآور شد: آتشي اين زبان را در سالهاي بعد هم ادامه داد، اما هيچ كدام از كتابهاي بعد از "آهنگ ديگر" آن موفقيت اوليه را به دنبال نياورد. با نزديك شدن به سالهاي انقلاب، آتشي هم مثل خيليهاي ديگر در كوران زندگي گداخته و دچار افت و خيز شد. چندين و چند سال به دليل زندگي خاص و فقدان تلخ پسرش و دلايل ديگري از ادبيات دور شد. بعد از دههي اول انقلاب با زبان ديگري به اين عرصه وارد شد؛ اين بار اگرچه هنوز به آن پيشينه و زبان خودش وفادار بود، اما زبان تازهاي برگزيد و به شعري منثور روي آورد، با زبان ويژهاي كه بعدها اين زبان و شعر بيشتر به پست مدرن شهره شد. آتشي همراه با چند نفر ديگر به عنوان يكي از كساني كه در اين زمينه راه و روش خاصي را ايجاد كرد، مورد توجه گروهي از شعردوستان و جوانان قرار گرفت.
او افزود: در اين سالهاي آخر به اين دليل كه مجبور بود براي گذران زندگي در جاهاي مختلف كار كند و در طول روز ناگزير به قلم زدن بود، فشار مضاعفي را بر خود وارد ميآورد. چندين و چند سال مسووليت صفحات شعر "كارنامه" را داشت كه بعضي كارهايش در اين مجله ديگر نشاني از كارهاي گذشته نداشتند و آن وخامت زبان و مضامين برآمده از دل مردم ديگر در اين نوع آثار ديده نميشد. او در اين سالها بيشتر به نقد روي آورد.
جاده يعني
جاده گفتي يعني رفتن ؟
جاده يعني تكرار همين واژه ؟
دريغ
دوست دانايم دانا باش
كه حقيقت بس غمناكتر است
جاده رفتن نيست
كه تو بتواني با آساني
چند كمند
سوي آفاقي چند
از پي صيد ابعاد زمان اندازي
كه به دام آري آهوهاي مي روم و خواهم رفت و خوا...
كه به بند آري آهوهاي چست زمان را
جاده رفتن نيست
جاده مصدر نيست
جاده تكرار يك صيغه ي غربت بار است
جاده يك صيغه كه تكرارش
گردبادي است كه با خود خواهد برد
كه برد
هر چه برگ و بر باغ دل تو
هر چه بال و پر پروانه ي پندار مرا
جاده رفتن نيست
جاده طومار و نواري نه و جوباري
جاده يعني رفت
رفت
رفت
همين...

پی نوشت:
این مجموعه گفتار پارسیان آزادمنش از شکسته ساز رو بخونید


