تبليغاتX
تارنگار همکلاسی

سخنان دکتر معمار زاده و ایده های شما

درود

سخنی داشتیم در باب سرو کبیر آزادی در پست پیشین

مصدق و کارهایش در پیشرفت ایران بسیار موثر بوده اند.ولی در هر صورت هیچ کس به کمال نمی رسد جز خدای ما!!! پس مصدق هم می تواند اشتباه کند.

حالا که در بین روز وداع مصدق و ملی شدن صنعت نفت هستیم و به سالروز مرگ آیت ا.. کاشانی هم نزدیکیم بد نیست بحثی در باب حال و هوای آن روز ها شود.کارهای مصدق مورد بررسی قرار بگیرد.تا بشود که شاید عبرتی برای ما و آیندگان باشد.

دکتر مهران معمار زاده که بنده هم از طریق همین رسانه ی همگانی به تازگی با ایشون آشنا شدم نظراتشون رو در پست پیشین گفتند:

مصدق ادم خوبی بود ولی اشتباهات بسیار داشت. با پی گیری مکرر نمایندگان مجلس ۱۵ ،مذاکرات برای استیفای حقوق ایران از شرکت نفت ایران و انگلیس در اواخر ۱۳۲۷ اغاز شد.قرار داد الحاقی گس -گلشاییان بین دولت ایران و شرکت نفت منعقد شد.نمایندگان اقلیت مجلس ۱۵ به این قرار داد معترض بودند.دکتر مصدق و یارانش به مجلس ۱۶ راه یافتند و مصدق حتا رییس کمیسیون ویژه نفت شد.سپهبد حاجیعلی رزم ارا(شوهر خواهر صادق هدایت ) نخست وزیر شد .مصدق با هیجانی که در مردم ایجاد کرده بود باعث شد تا رزم ارا ،قرار داد الحاقی را از مجلس پس بگیرد.ولی با شرکت نفت انگلیس و ایران مذاکرات محرمانه ای اغاز کرد و قرارداد ۵۰-۵۰ یا تنصیف منافع را امضا کرد ولی پیش از افشای قرار داد جدید به قتل رسید.شایع بود که رزم ارا می خواهد کودتا کند و مجلس را منحل کند.پس از قتل رزم ارا مجلس ۱۶ طرح ملی شدن نفت را تصویب کرد و حتا شاه روز ۲۹ اسفند را به عنوان ملی شدن نفت توشیح کرد.دولت انگلیس واکنش شدیدی نشان داد.نخست وزیر علا استعفا داد.دکتر مصدق نخست وزیر شد.سفیر وقت امریکا در ایران گریدی نام داشت که از شرکت نفت انگلیس و ایران انتقادات شدیدی به عمل می اورد.ترومن رییس جمهور وقت که در زمانش ،چین هم به گنداب کمونیسم افتاد پیامی به دکتر مصدق فرستاد و از ادامه اختلافات بین ایران و انگلیس ابراز نگرانی کرد و ایران را به مذاکره دوستانه با انگلیس فراخواند.

دولت انگلیس به دیوان لاهه شکایت برد اما دولت ایران ،دادگاه لاهه را برای رسیدگی صالح ندید.دادگاه لاهه برای رسیدگی به اختلافات دولتهاست نه یک شرکت خصوصی با یک دولت.دولت انگلیس زیر فشار امریکا ،اصل ملی شدن نفت را به شرط تضمین منافع انگلیس پذیرفت.با پا درمیانی امریکا چندین مذاکره بین ایران وانگلیس روی داد ولی سودمند نبود.هریمن فرستاده ترومن به ایران از موضع انگلیسیها دفاع کرد و گریدی سفیر منتقد به انگلیس از تهران خواسته شد و هندرسن که با انگلیسی ها موافق بود جای او را گرفت.مصدق سیاست انعطاف نا پذیر خود در برابر انگلیسها را ادامه داد در حالی که متوجه نبود که هندرسن انگلوفیل سفیر امریکا در ایران شده است و گریدی انگلوفوب از ایران رفته است.امریکا با انگلیس همسو شده بود.مصدق امید واهی به شرکت های مستقل نفتی کوچک در امریکا داشت در حالیکه این شرکت ها نفوذی در دولت امریکا نداشتند.اصلن خریداری برای نفت ایران نبود.عملن تمام وسایل حمل و نقل در دست شرکت هایی قرار داشت که با شرکت نفت انگلیس و ایران همدست بودند.سگ سگ را گاز می گیرد اما سگ سگ را نمی خورد.مصدق اشتباه کرد.

شرکت های امریکایی سراغ نفت ایران نیامدند.دکتر مصدق اخرین گام را در خلع ید شرکت سابق انجام داد.۳۵۰ نفر کارکنان انگلیسی باید بروند.انگلیس ایران را تهدید به اعزام ناوگان جنگی اش کرد.انگلیس به شورای امنیت شکایت کرد.دکتر مصدق به امریکا رفت.او اسنادی به نام سدان را که نشاندهنده مداخله غیر قانونی شرکت نفت انگلیس در امور داخلی ایران بود نشان داد.دولت امریکا نگران ادامه بحران در ایران و بهره برداری دولت شوروی و کمونیست های ایران از این موقعیت بود.رای دادگاه لاهه به نفع ایران بود.مصدق قطع روابط سیاسی با انگلستان را در ۱۳۳۱ اعلام کرد.اناتولی لاورنتیف سفیر شوروی در تهران شد.او همان کسی بود که طرح کودتای کمونیستی چک اسلواکی را در ۱۹۴۸ اجرا کرد.مصدق تظاهر به نزدیکی با شوروی می کرد.لاورنتیف فعال ترین دیپلمات خارجی در تهران شده بود.البته مصدق به کمونیسم باور نداشت ولی در اثر اشتباهاتش در براورد نیروها و خطای باصره سیاسی اش ناگزیر به این راه کشانده شد.وسرانجام چنانکه دانی و دانم ساقط شد.در نیت خوب دکتر مصدق شکی ندارم.اگر انگلیس ها شکست می خوردند دل من هم شاد می شد.بیماری افغانی داشتم.هر بار به من مراجعه می کرد از اکبرخان برایش می گفتم.اکبرخان افغانی هفده ساله ای بود که فرمانده بریتانیایی ها را در جنگ های سده ۱۹ میلادی به قتل رساند.انگلیس ها در افغانستان شکست می خوردند.شکست غرور انگلیسی ها در ابتدای ماجرا روح ما ایرانی ها را شاد می کرد اما متاسفانه این پیرمرد ایران دوست اشتباه براورد داشت و در اخر هم به روسهای کمونیست و اذنابشان در ایران نزدیک شد.جبهه ملی و ملی مذهبی ها که کارنامه بدتری داشتند که در جای خود به ان اشاره خواهم کرد.

امیر حسین رجبی گرامی:

من با بسیاری از نظرات ذکر شده توسط دکتر معمارزاده موافقم، ولی همانطور که خود ایشان هم اذعان نموده اند مصدق با تمام اشتباهاتش به واسطه خوی وطن پرستی خالصانه و خدمات ارزنده شان قابل ستایش من و خیلی از جوانان این مملکت خراب شده اند. فرق است میان مردی که اشتباه می کند و نامردی که خیانت می کند!

بنده  شما بینندگان این تارنگار  را فرامی خوانم برای بحث در این باب./

بحثی خوب و سازنده در تارنگار کیوان(شکسته ساز)

!! نوشته شده توسط رضا.ب | 22:59 | شنبه 26 اسفند1385 •

مملکت تنگ بود و مرد بزرگ

روز وداع سرو

14 اسفند بود .حالا 84 سال و 9 ماه و 15 روز سن داشت.آری، آن سرو کبیر آزادی را می گویم. سروی که شمع زندگانیش در آن روز خاموش شد ولی هنوز چلچراغ یادش در دلها تابنده است.به قول بهنود : زمانیکه 28 مرداد 32 او را برکنار کردند و خانه 109 خیابان کاخ تهران را ویران کردند ، نه تنها مشروعیت سلطنت در ایران از میان رفت بلکه ماهیت قدرت تازه نیز عیان گردید. آری ، تصویر مجسمه ی آزادی با این کودتا بیش از آن لطمه خورد که با بمبهای شیمیایی هیروشیما و ناکازاکی...

بازهم آری....او مردی بود که نفت را بر سر سفره ی مردم آورد و نه فردی دیگر....مردی که آن چنان نزد مردم دوست داشتنی بود که آیت الله کاشانی ، این روحانی مبارز و آزادیخواه، به خاطر مخالفتی که با او داشت دیگر بسیار کم مورد عنایت مردم قرار گرفت.

مردی که شریعتی در بابش می گوید: رهبرم علی و پیشوایم مصدق است.مرد آزاد، مردی که هفتاد سال برای آزادی نالید...من ،هر چه کنند ،در هوای او دم خواهم زد........

مردی که می خواست در ابن بابویه در کنار شهدای سی ام تیر 31 به خاک سپرده شود ولی ...ولی ساواک از جنازه ی او هم می ترسید.ننهادنش و آن گاه او را به احمد آباد بردند .جایی که در هوای سرد زمستان ،ید الله سحابی با دست خودش مصدق را غسل داد. احمد آبادی که هنوز هم در انجا ، در 14 اسفند گروهی ایرانی واقعی به زیارت قبر مصدق می روند. مردی که 14 اسفند 57 برایش تجلیلی بی سابقه بر پا کردند.مردی که نامش با هویت آزادی برابر است و تصویرش صدها مجسمه ی آزادی امریکایی ها را خرد و زبون می کند. مردی که نه تنها هیچ گاه قرانی از بیت المال برنداشت بلکه جان و مالش را با اخلاص فدای این مرز و بوم و مردم بی وفایش کرد. فدای این مردمی که شعار و کسوت صبح و عصرشان یکی نیست...مردی که گرچه برای تحصیل دوره ای به فرنگ رفت ولی هیچ گاه و هرگز علاقه اش نسبت به میهن و ملتش کم نشد و هر چه در آن جا دانش کسب کرد در راه وطن و بر ضد استعمار و برای اسلام حقیقی به کار برد. این است سرو کبیر آزادی...... سروی که آن شاه هم با آن دبدبه و کبکبه کمتر جرات کرد رو به رویش بایستد .چنانکه یک بار تجربه اش کرده بود .ولی یک روز بیشتر مقاومت نکرد...چرا که نهضت مصدق نهضتی بود که از دل مردم برخاسته بود.

آری:

یاد از آن سرو کبیر ......... داد از آن شاه سفیر

و یا :

چیست فزون بر خوان او ...............نیست کنون همسان او

جز عشق من جز عشق تو ................... نیست جنون در جان او

همچنین:

مال خود نذر ایران نهاد........جان خود بهر ایمان نهاد

گرچه دارد ز اینان سواد.......دان خود زهر اینان نهاد.

چه زیبا بود شعری که همان 15 اسفند دکترمحمد رضا شفیعی کدکنی (م.سرشک)در باب دکتر محمد مصدق گفت :

ديگر كدام روزنه ديگر كدام صبح
خواب بلند و تيره ي دريا را
آشفته و عبوس

تعبير مي كند ؟
من مي شنيدم از لب برگ
اين زبان سبز

در خواب نيم شب كه سرودش را

در آب جويبار

بدين گونه شسته بود

در سكوت اي درخت تناور

اي ‌آيت خجسته ي در خويش زيستن

ما را

حتي امان گريه ندادند

من اولين سپيده بيدار باغ را

آميخته به خون طراوت

در خواب برگ هاي تو ديدم

من اولين ترنم مرغان صبح را

بيدار روشنايي رويان رودبار

در گل افشاني تو شنيدم

ديدند بادها

كان شاخ و برگ هاي مقدس

اين سال و ساليان
كه شبي مرگواره بود
در سايه ي حصار تو پوسيد

ديوار

ديوار بي كراني تنهايي تو

يا

ديوار باستاني ترديدهاي من

نگذاشت شاخه هاي تو ديگر

در خنده ي سپيده ببالند

حتي

نگذاشت قمريان پريشان

اينان كه مرگ يك گل نرگس را

يك ماه پيش تر

آن سان گريستند

در سكوت ساكت تو بنالند

گيرم

بيرون ازين حصار كسي نيست

گيرم دران كرانه نگويند

كاين موج روشنايي مشرق

بر نخل هاي تشنه ي صحرا

بمن عدن

يا آبهاي ساحلي نيل

از بخشش كدام سپيده ست

اما

من از نگاه آينه

هر چند تيره ‚ تار

شرمنده ام كه : آه

در سكوت اي درخت تناور
اي آيت خجسته ي در خويش زيستن

باليدن و شكفتن

در خويش بارور شدن از خويش

در خاك خويش ريشه دواندن
ما را
حتي امان گريه ندادند



!! نوشته شده توسط رضا.ب | 18:39 | سه شنبه 22 اسفند1385 •

و...و خدایش با او سخن گفت...

 

خدا از من پرسيد: « دوست داري با من مصاحبه كني؟»
پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشيد
»
خدا لبخندي زد و پاسخ داد:

« زمان من ابديت است... چه سؤالاتي در ذهن داري كه دوست داري از من بپرسي؟»
من سؤال كردم: « چه چيزي درآدمها شما را بيشتر متعجب مي كند؟
»
خدا جواب داد:

« اينكه از دوران كودكي خود خسته مي شوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوي اين را دارند كه روزي بچه شوند
»
«اينكه سلامتي خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست مي دهند و سپس پول خود را خرج مي كنند تا سلامتي از دست رفته را دوباره باز يابند
»
«اينكه با نگراني به آينده فكر مي كنند و حال خود را فراموش مي كنند به گونه اي كه نه در حال و نه در آينده زندگي مي كنند
»
«اينكه به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نخواهند مرد و به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز نزيسته اند
»
دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتي به سكوت گذشت...

سپس من سؤال كردم:
«به عنوان پرودگار، دوست داري كه بندگانت چه درسهايي در زندگي بياموزند؟
»
خدا پاسخ داد:

« اينكه ياد بگيرند نمي توانند كسي را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد. تنها كاري كه مي توانند انجام دهند اين است كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزيدن واقع شوند
»
« اينكه ياد بگيرند كه خوب نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند
»
«اينكه بخشش را با تمرين بخشيدن ياد بگيرند
»
« اينكه رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند لحظه زمان مي برد ولي ممكن است ساليان سال زمان لازم باشد تا اين زخمها التيام يابند
»
« ياد بگيرند كه فرد غني كسي نيست كه بيشترين ها را دارد بلكه كسي است كه نيازمند كمترين ها است
»
« اينكه ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمي دانند كه چگونه احساساتشان را بيان كنند يا نشان دهند
»
« اينكه ياد بگيرند دو نفر مي توانند به يك چيز نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند
»
« اينكه ياد بگيرند كافي نيست همديگر را ببخشند بلكه بايد خود را نيز ببخشند
»
باافتادگي خطاب به خدا گفتم:

« از وقتي كه به من داديد سپاسگذارم
»
و افزودم: « چيز ديگري هم هست كه دوست داشته باشيد آنها بدانند؟
»
خدا لبخندي زد و گفت:

«فقط اينكه بدانند من اينجا هستم...

همیشه...»

شرمنده ی شما ...چراکه نام نویسنده را نمی دانم.

این سخن از آوای آزاد گرفته شده است.

!! نوشته شده توسط رضا.ب | 7:37 | دوشنبه 14 اسفند1385 •

سر نوشت عیسی وشان تاریخ

!! نوشته شده توسط رضا.ب | 21:4 | دوشنبه 7 اسفند1385 •

سیف فرغانی

هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد

 

        هم رونق زمان شما نیز بگذرد

وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب

 

        بر دولت آشیان شما نیز بگذرد

باد خزان نکبت ایام ناگهان

 

        بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد

آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام

 

        بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد

ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز 

 

       این تیزی سنان شما نیز بگذرد

چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد

 

       بیداد ظالمان شما نیز بگذرد
در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت

 

       این عوعو سگان شما نیز بگذرد

آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست 

 

       گرد سم خران شما نیز بگذرد
بادی که در زمانه بسی شمعها بکشت

 

         هم بر چراغدان شما نیز بگذرد

زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت

 

       ناچار کاروان شما نیز بگذرد

ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن

 

       تاثیر اختران شما نیز بگذرد

این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید

 

       نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد

بیش از دو روز بود از آن دگر کسان

 

      بعد از دو روز از آن شما نیز بگذرد

بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم

 

      تا سختی کمان شما نیز بگذرد

در باغ دولت دگران بود مدتی

 

       این گل، ز گلستان شما نیز بگذرد

آبی‌ست ایستاده درین خانه مال و جاه

 

       این آب ناروان شما نیز بگذرد

ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع

 

      این گرگی شبان شما نیز بگذرد

پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست

 

      هم بر پیادگان شما نیز بگذرد

ای دوستان خوهم که به نیکی دعای سیف

 

 

 

 

     یک روز بر زبان شما نیز بگذرد

!! نوشته شده توسط رضا.ب | 16:1 | یکشنبه 6 اسفند1385 •

کجایی مرد؟

غزلی تقدیمی به دکتر شریعتی از بهمن قره داغی سراینده ی اهل کردستان

 

 

بوذر " رفت و در كتفمِ ، " كوير " ديگري گل كرد

تنم تاول زد از تزوير ، زور و زر ، كجائي مرد ؟

                       

كجائي ؟ در گلويم بغض چندين فصل تنهايي

نشسته چو ن سيه ابري ، درين سال سراسر زرد

 

نمي بيني مگر ، تكثير صدها " كاخ سبز" اينجا

"ابوذر" خواهد و مردي ،  كه فريادي كشد از درد

 

قلم حتي صليبم شد ، ولي آئينه مي داند

كه مي آيي ، بيا خورشيد شبهايم ، بيا برگرد

 

كه در دلهايمان داغ ، هنوزم بردگي ، اما

" مزينان" يك تن ديگر ، جهان پر گشته از نامرد .

!! نوشته شده توسط رضا.ب | 15:58 | شنبه 5 اسفند1385 •

برنامه می ر یزیم

به نام دادار یگانه

درود

در پی اینکه شما دوستان گرامی دیگه به همکلاسی خودتون زیر چشمی هم نگاهی نمی اندازید

بر آن شدم تا با به روز کردن روزانه ی تارنگار به قول یارو گفتنی به شما ضد حالی بزنم.

بنابراین هر روز این تارنگار با شعری به روز است.

ولی...ولی اگر سخنی در تارنگار بزنم  که شامل زندگینامه یا شکافت ادبی و اجتماعی و یا هر سخنی

سوا از شعر باشد تارنگار تا هفت روز به روز نخواهد شد.

چرا؟ عیان است.چون شما هیچ گاه سخنان پیشین همکلاسی را نمی خوانید.راست می گم دیگه 

من هم تا دقایقی دیگر شعری را درج خواهم کرد.چه سرعت عملی!!!

بدرود

!! نوشته شده توسط رضا.ب | 15:27 | شنبه 5 اسفند1385 •

محض به روز کردن

خونه این خونه ی ویرون واسه من هزار تا خاطره داره
خونه این خونه ی خالی چه روزایی رو بیادم میاره
اون روزا یادم نمیره دیوار خونه پر از پنجره بود
تا افق همسایه ی ما دریا بود ستاره بود منظره بود
خونه خونه جای بازی برای آفتاب و آب بود
پر نور واسه بیداری پر سایه واسه خواب بود
پدرم میگفت قدیما کینه هامونو دور انداخته بودیم
توی برف و باد و بارون خونه رو با قلبامون ساخته بودیم
خونه عشق مادرم بود ,
که تو باغچش گل اطلسی میکاشت
خونه روح پدرم بود ,
چیزی رو همپای خونه دوست نداشت
خونه خونه جای بازی برای آفتاب و آب بود
پر نور واسه بیداری پر سایه واسه خواب بود
سیل غارتگر اومد
از تو رودخونه گذشت
پلا رو شکست و تند زد و از خونه گذشت
دست غارتگر سیل خونه رو ویرونه کرد
پدر پیرمو کشت
مادرو دیوونه کرد
حالا من موندم و این ویرونه ها
پر خشم و کینه ی دیوونه ها
منه زخمی منه خسته منه پاک
مینویسم آخرین حرفو رو خاک
کی میاد دست توی دستم بذاره
تا بسازیم خونمونو دوباره؟

شعر از ایرج جنتی عطایی

می تونید با صدای داریوش اقبالی بشنوید:

آهنگساز: شادروان بابک بیات

برای شنیدن ترانه ی خونه روی این متن کلیک کنید

!! نوشته شده توسط رضا.ب | 19:9 | جمعه 4 اسفند1385 •