یک فرد چه قدر می تواند بزرگ باشد که بر سر جسد او هم دعوا می کنند...
با نام و یاد دادار اهرمن شکن
امروز پس از چندی که به خاطر مشغله ی تحصیلی به دور از تارنگار نویسی بودیم باز هم با نوشتاری در باره ی استاد گرامی ، شادروان آتشی در خدمتیم.
آتشی مردی طغیانگر بود و همانگونه که دوستداران زیادی داشت دشمنان بسیاری نیز در کمین او بودند.این دوستی ها و دشمنی ها تا پایان زندگی او و حتی پس از ان نیز ادامه داشت و دارد.
یکی از پیشامدهایی که پس از مرگ این بزرگ دشتستانی پیش آمد جنجال خاکسپاری او و مکان آن بود.
تهران یا بوشهر؟
به دیدگاه من آتشی با دلبستگی هایی که به خاک دیارش داشت باید در دشتستان به خاک سپرده می شد و شد ولی نه به این راحتی ها.
هفته نامه ی نصیر همانروزها به انتشار دو گزارش به زبان خورشید فقیه و پرویز هوشیار در این باره پرداخت.بدون گزافه گویی بیشتر این دو گزارش را در اختیار شما می گذارم.پیشنهاد می کنم بخوانید...
چرا و چگونه آتشی را به بوشهر وردیم؟گزارشی برای ثبت در تاریخ - خورشید فقیه
بعضی آدمهای بزرگ، همانطور که بزرگشدنشان مدیون یک سری حوادث شگفتانگیز در گذرگاه زمان میباشد، مرگشان هم دیگرگونه و پر از حادثه است. و به تبع مرگی اینچنین غیرمتعارف، در گور خفتن آنان نیز با هزارتویی از اما و اگرها و در هم تنیدنیهای عجیب و غریبی همراه است. در این خصوص، نمونههای زیادی را میشود ارائه کرد که منوچهر آتشی ـ بزرگمرد دیار خودمان ـ یکی از آنهاست. به همین خاطر و همانگونه که زندگی پرفراز و نشیب 74 سالهاش، نحوهی غریب مرگ شدنش، و نیز نام بلند و نشانههای افتخارآمیزش در سینهی تاریخ این مملکت به ثبت خواهد رسید، جا دارد که در خاک آرمیدن پر حرف و حدیثش نیز در حافظهی زمان ضبط شود، زیرا این هم برای خودش، شگفتیهایی دارد...........
ادامه مطلب
نازها زان نرگس مستانه اش باید کشید.
ای دل اندر بند زلفش از پریشانی منال مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش
رند عالمسوز را با مصلحت بینی چکار کار ملک است آنکه تدبیر و تامل بایدش
تکیه بر تقوی و دانش در طریقت کافریست رهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش
با چنین زلف و رخش بادا نظر بازی حرام هرکه روی یاسمین و جعد سنبل بایدش
نازها زان نرگس مستانه اش باید کشید این دل شوریده تا آن جعد و کاکل بایدش
ساقیا در گردش ساغر تعلل تا بچند دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش
کیست حافظ تا ننوشد باده بی آواز رود
عاشق مسکین چرا چندین تحمل بایدش
بازی آرزوها
درودی دوباره
دوست خوبم ر.الف(ریحان) از تارنگار رفتن رسیدن است!!! مرا به بازی آرزوها دعوت کردند.
و من هم هر کس که دوست داشته باشد را فرا می خوانم.
آرزوی من شاید این است که دو استکان چای داغ را از میان دویست جنگ خونین به سلامت بگذرانم تا در شبی بارانی با خدای خویش آن را چشم در چشم نوش کنیم.
شاید واپسین لحظاتی که خدایم را زیارت می کردم داشت می گفت :" ای انسان! ای اشرف مخلوقات من ! تو را به زمین تبعید می کنم ،شاید آدم شوی" ...ولی هنوز.........
مبادا یکی از این دو بشکند...
شاید...شاید آنگاه دیگری را خود بنوشم و خدایم را به نسیان بسپارم...گناهی است آشنا!
شاید...شاید آنگاه دیگری را به خدایم دهم و او لبخند خواهد زد و خواهد گفت: ای انسان! من نیازی به آن ندارم...خود بنوش...گوارا بادت!
شاید هیچ یک را نشکنم...
ولی باز آدم نشوم و هر دو را خود بنوشم!...... چه معصیت عظیمی...
و شاید یکی را خود بنوشم و دیگری را با شوق به خدایم اعطا کنم...و او چه سخاوتمندانه هر دو را ارزانی من می دارد...دنیا شیرین...آخرت نیز شیرین......
_______________________________
آرزوی من شاید این است پس از زمانیکه به بار وانهادم مهر مادریم را
ورفتم و رفتم و رفتم
تابدانم و تا بدانم و تا بدانم
از صفحه ای به صفحه ای
از چهره ای به چهره ای
از روزی به روزی
از شهری به شهری
زیر آسمان وطنی که در آن فقط مرگ را به مساوات تقسیم می کنند
و سپس که با چشمانم که تنها یادگار کودکی منند
بازگشتم
دوستانم...دوستانم مرا باز شناسند...
چه غروری...
__________________________
ارزوی من شاید این است نازنین...این روزگار غریب بسر آید...
روز گاری بیاید که از بوی دهانت نترسی...مبادا گفته باشی دوستت دارم
روزگاری بیاید که دلت را نپویند ...مباد شعله ای در آن نهان باشد...
روزگاری بیاید که دیگر نور را...
شوق را...
عشق را...
خدا را...
در پستوی خانه نهان نکنیم...
و یا روزی بیاید که دیگر بیمی نداشته باشیم از کسانی که
عشق را در کنار تیرک راه آهن تازیانه می زنند.
از کسانی که بر در می کوبند و پی چراغ می گردند.
از کسانی که تبسم را بر لبها جراحی می کنند و
ترانه را بر دهان...
روزی بیاید که جگر آن را داشته باشیم که حیاتمان را به پای دل بریزیم...
چه روزگاری...
__________________________
ارزوی من شاید این است که باز باران ببارد
با ترانه
با گهرهای فراوان
باران باز ببارد
به نام هرچه خوبیست
باز باران ببارد و بسر آید روزگاری که
که دین را دام می کنند
که مذهب را شکار خلق و صید خام می کنند
که خدا را بازیچه می کنند و با آن
کسب ننگ و نام....
باز باران ببارد و شادی بخشد جان را
و به پا کند پرچم رنگین کمان را...
باز باران ببارد و بوی گل بپیچد و زمین را تر کند و شانه های مرا و گیسوی تو را
_________________________
آرزوی من شاید این است که نه
تسبیح باشد
نه سجاده
نه دلق
ولی عشق باشد
و دوست داشتن
______________________
آرزوی من شاید این است که خواجه ی شیرازی پشیمان و یا شرمگین شود
که سرود سینه مالامال دردست
که سرود دل زتنهایی به جان آمد
________________________
آرزوی من شاید این است که باز
در صحنه ی شطرنج دلت
شاه عشق باشم و با کیش رخت مات شوم.
_________________________________
ارزوی من شاید این است
که تو با چشمانت
مرا از عمق چشمانم بربایی
و من عاشق چشمت شوم
ولی عقل باشد و دل
و شیطان با نامم سجده خواهد کرد
زمینی تر خواهم شد
و عالم به نامم سجده خواهد کرد
__________________________________
آه ای فلک ای آسمان
تا کی ستم بر عاشقان
بشنو تو فریاد مرا
آه ای خدای مهربان.
__________________________________
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه بر می خیزند
وشاید بیاید آن روز...
و ای وای اگر
من بنشینم
و تو بنشینی
و همه بنشینند
ناله کنند
و آرزو....
چه تهی شود روز گار ما نازنین
____________________________
بیخود
به نام بهترین دوستم
درود و عرض ادب
چندی پیش یکی از دوستان گرامی از تارنگار اتاق خالی ما را مورد مهر بی کران خود قرار دادند و به بازی یلدا فراخواندند. از آن زمان بسیار گذشته و گذشته هم پر از پیش آمد.
بسیاری به دنیا آمده اند ! بسیاری گریبان زندگی را گرفته اند و خرخره اش را جویده اند و بسیاری با اردنگی توی قبرستان کله کرده اند...همه ی این پیشامد در این زمان بود و من بی شعور بدقول هنوز و هنوز قولم را اجرا نکردم...
جریان این بازی به این سان بود که باید من پنج تا از واقعیتهای زندگیم را که تا حالا در این دنیای مجازی بیان نکردم اعتراف کنم...(نه اعتراف نمی کنم...چرا توگوشی می زنی؟)
حالا که پافشاری می کنی باشه...
-من (رضا/ب) از اهالی همین آب و خاک هستم...اهل سرزمین شرجی و گرما بوشهر!!!سرزمین راهزن جوانمرد، رییسعلی دلواری...و سرزمین مردمان به اصطلاح (به اصطلاح) خونگرم دشتستان...سرزمینی دوست داشتنی با مردمی که اگر هم دیار و هم وطن نبودند آن قدر ها دوست داشتنی هم نبودند...
-من موهای زبری دارم ...
-من خسته ام.
-من دبیرستانی ام.
-من خرخوونم یا شاید بودم...ولی خرخوون زی زی گولو نبودم!!!
-دبستان که بودیم یک روز تو کوچه با یکی دعوا کردم . من که اصلا اهلش نبودم ییهو با کله فیس حریف رو پایین آوردم...از اوون به بعد به رضا کله معروف شدم تا پایان دبستان...
-هر چه از ادبیات و از بسیاری از مسائل دیگر دارم مدیون معلم ادبیات راهنماییم هستم.(م.د)
-شعر نو را شعر به حساب نمی آورم.آن را دست نوشته می نامم و هنر سرودن ان را بیش از یک صدم هنر سنتی سرایی نمی دانم.اشعار حافظ را زیباترین اشعار گیتی می دانم و معتقدم آینه ی هستی را در یک کتاب که دیوان خواجه ی شیرازی نام دارد می توان یافت...
- شعرهای شاملو را بسیار دوست دارم ولی خودش را به هیچ وجه...
-فردوسی را تبلور شور وطن پرستانه ی ما ایرانیان بی بخار می نامم.
- از اشعار پروین متنفرم.نود درصد اشعار سعدی را دوست ندارم.اشعار مولانا را سزاوار عشق ورزیدن می دانم. و دوست داشتنی ترین ادبیات را ادبیات دوره ی مشروطه می نامم و البته ادبیات عرفانی قرن هفت و هشت.
-اشعار محلی دشتستانی را با تمام وجود دوست دارم.
-تاریخ اروپا را خیلی دوست دارم.اعتقاد چندانی به شخصیت پادشاهان ایران ندارم و بیشتر آنها را انسانهایی هرز می دانم.ولی تاریخ ایران یه چیز دیگه س.
-استقلالیم.خفن
-یوونتوس عشق
-رئال مادرید اوج تنفر
-فوتبال یعنی دیار دیه گو...آرژانتین
-هنر نویسندگی نوجوانان جوان کاتلین رولینگ و هری پاتر.....چه خوب بود که این هنر در خدمت مسائل دیگری قرار بگیرد.
-رمان یعنی خرمگس
-شور عارفانه و شوق شاعرانه که می گویند یعنی حسین پناهی
-شجریان یعنی اوج و پایان موسیقی سنتی....یعنی پس از او موسیقی سنتی از قله به فرش نزول می کند...
-شور وطن پرستانه یعنی مصدق
-برخی از نوشته های شریعتی را خوانده ام و بسیاری از آن ها رو دوست دارم.
-آدم نیستم...عجب...چه ربطی داشت...فکر می کنم بیش از 5 تا بود. باید دیرکرد را هم جبران کرده باشم.


