تبليغاتX
تارنگار همکلاسی

زندگی چیزی نیست که سر طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود!

نمی دانم انجمن شاعران مرده را دیده اید یا نه؟ ویلیامز که پیوسته بازی سحر آمیز خود همگان را مجذوب  می کند این باز از دهانش در و گوهر فوران می کند!

به شخصه فیلم را دو بار دیده ام. مدتها پیش...ولی یکی از دیالوگها این قدر زیبا بود و هست که هیچگاه از صفحه ی ذهنم پاک نمی شود. دقیقا به یاد ندارم ولی چنین مفهومی داشت:

اگر ما با یا بوسیله ی اقتصاد و ریاضیات و پزشکی و... زندگی می کنیم این زندگی تنها و تنها برای لذت بردن از آن است .( صدا البته نه لذتهای سطحی) تنها و تنها برای موسیقی است.برای ادبیات.برای شادی و برای دوستی و یکرنگی!

آری بشر این عجیب الخلقه ی نادان سالهاست که برای کاهش درد و رنج‌‌ و برای آسودگی خاطر و برای رضایتی که در پی آنها بدست می آید می کوشد. اختراع می کند.اکتشاف می کند. نو آوری و خلاقیت به خرج می دهد تا کمی اسوده تر زندگی کند. تا به قله ی اوجی که زاده ی اندیشه ی جاه طلب خودش است برسد. به عنوان نمونه هواپیما اختراع می کند  تا آرزوی محال پرواز را در حقیقت متجلی کند. آری او ماه و خورشید را در کف دستان خود می گیرد تا تنها اندکی احساس غرور کند.

ولی چه می شود این روزگار شگفت را...مگر نه که محالها را واقعیت داده ایم چرا و چرا حالا که به این درجه ی بالا از زندگی مادی رسیده ایم لحظه لحظه دغدغه های بیشتری روح ما را می آزارد؟ پای صحبت پدران خود که می نشینیم آن چنان از گذشته ی خود و از کودکی خود سخن به میان می آورند که قرآن پروردگارمان از وصف فردوس برین عاجز مانده! در حالیکه آن زمان نه نه لپ لپ بود و نه پفیلا. شاید تنها گاهی دست فروشی بستنی یخی می فروخت...نه پارکی بود و نه شهر بازی. بچه ها شاید گاهی یواشکی و به دور از چشمان مادران خود رد آشغال دونی ها (تلنگون) بازی می کردند ...

شگفتا بر کردار اشرف مخلوقات که هر چه بیش تر به پاسخ نزدیک می شود گمراهتر و عجولتر از پیش به بیراهه می راند!

دوستی می گفت امید به زندگی سیر صعودی دارد.(طبق آمار) ولی طبق آمار خود کشی نیز پایاپای آن و شاید با پیشرفت اماری بیشتر  همه را کلافه می کند! روزی بود که با اسباب بازی هایی به گونه ی موبایل بازی می کردیم و شاد بودیم ولی اکنون که به تحقیق به ان دست یافته ایم غمگینیم! باز دوستی می گفت زمانی که کاخ کوروش را در دیار من دشتستان از دل خاک برون اوردند با خود و هویتم بیگانه تر شدم...

مگر ما به دنبال دوستی و راستی و نیکی و شادی نبودیم چرا و چرا پس برادر می کشیم برای یک تکه نان یا برای اسکناسهایی به رنگ سبز... از همان سبزهایی که در ساقه ی گندم یافت می شود؟

من به عنوان یک انسان از هرکجای این کروی شکل زیباروی سخن می گویم: اقایان بالای سر ما مگر همه چشم در چشم ما دم از صلح دوستی نمی زنند چرا و چرا در حقیقت جلوی چشم خود ما بمب هسته ای می ترکانند.موشک کروز آزمایش می کنند یا به بهانه ی قدمهایی که یک همنوعشان از آب و خاکی دیگر در سرزمین آنها برداشته خمپاره بر سر بیگناهان می افکنند؟

حراممان باد خواب زمانی که در این گیتی پر از گل و سبزه صلح نیز با جنگ می جنگد!

خود ما..همه ی انسانها مگر از راستی و درستی دم نمی زنیم ولی چرا در عینیت از انجام هرناراستی رویگران نیستیم؟

حراممان باد خواب زمانی که عاشقان عشق را در خاستگاه ساده رنگش برای تصاحب یک صندلی( که شاید صندلی دکه ای باشد و یا تخت شاهی فرقی ندارد) تازیانه می زنند!

کمی بیندیشیم.

.

.

.

شاید بگویید سخنان تو ای عقب مانده از عصر مدرنیته به درد در میان نهادن با افلاطون و اسلاف دگر می خورد ولی در هر صورت درد و دلی بود تا شاید این نیز بخوابد...

در هر صورت گمان نمی کنید بیش از حد در مادیات گمگشته و غرق شده ایم؟ فکر نکنم بتوان نامش را دنیا پرستی نهاد زمانی که با چنین اعمالی دنیای خود را به گند می کشیم و یک خواب آرام شبانگاهی برای خود باقی نمی گذاریم...هنوز شاید دستانی باشند که ما را از این منجلاب خود بیگانگی بیرون بکشند. آنها را رد نکنید!

شاید اگر بتوانیم رضایت روح خود را دریابیم و با پیشرفت و زندگی آسوده ای در آمیزیم بتوانیم از این گمراهی به در آییم.

آیا می ارزد زندگی را فدای زندگی کرد؟

زندگی به راحتی فراموش نمی شود...فراموشش مکن و به دست نسیمی که ملایم می نماید ولی از صدها طغیان و و سیلاب و تندبادی دهشتناک تر است مسپارش.

به قول دوستی زندگی چیزی نیست که سر طاقچه ی عادت از یادمن و تو برود.

زندگی شاید همان نو گل خندان است که خدا به ما سپرد..

يا رب اين نوگل خندان که سپردی به منش

می‌سپارم به تو از چشم حسود چمنش

بهانه ی این پست بحثی بود که دیروز با دوستی داشتم. به همین خاطر کمی مشوش بودم و نا خود اگاه دست به قلم و بردم و در چشم به هم زدنی چنین شد. به همین خاطر اگر کم و کاست و بی ربطی در آن است ببخشید.!


دل نوشته های سروش دادیار.

پارسیان آزاد منش 7 (بابک خرمدین)

!! نوشته شده توسط رضا.ب | 14:12 | دوشنبه 1 مرداد1386 •