تبليغاتX
تارنگار همکلاسی

کمکم کن!

با درود و عرض ادب!

پانزده اردی بهشت سال ۱۳۸۵ بود که با نام خدا تارنگاری که آن روزها حزب همکلاسی نامیده می شد آغاز به کار کرد. آن روزها نویسندگانش بیش از یکی دو نفر بودند و یا حداقل این طور قرار بود. چند بیانیه ای از درون کاخ همکلاسی برون نرفته بود که پیشامد پیش آمد!

دوستانی که می خواستند باشند رفتند.

دوستانی که می خواستند بمانند نماندند و دیگر نبودند.

یا گرفتار بودند یا بی معرفت!

یا پایه نبودند یا اهل کار فرهنگی نبودند!

رفتند و بردند همه ی امیدی که می بایست در میان حزب فرهنگی و صد البته ساده و صمیمی همکلاسی حاکم بود.

برخی می گفتند سیاسی می نویسیم. برخی ادبی و برخی اجتماعی!

من مدیر بودم و از سیاست بیزار.

ننهادم سیاسی بنویسند. سیاسیون رفتند. ولی نمی دانم چرا آنانی که می گفتند ادبی و اجتماعی می نویسیم هم همه در باتلاق کثیف سیاست دست و پا می زدند.

برخی هم  که گفتم پایه نبودند.

پاشید از هم تمامی قرارهایی که گذاشته بودیم برای برپایی حزب.

دوستی ها ماند ولی حزب نماند.

گرفتار بودم و خسته ولی باز نوشتم.

روزی در اوج بودم و روزی در قعر!

روزی بسیار می نوشتم و روزی کپی و پیست!

بارها کم آوردم ولی نخواستم بپذیرم که عزیز من تو گرفتاری!

نمی توانی تنها باشی.

در هر صورت یک سال و چهارماه نوشتم و این بود ماحصل کار من.

حالا بر بلند کاج خشک کوچه ی بن بست فریاد می زنم کمکم کن !

نمی توانم تنها و نمی خواهم که تنها باشم در کاخ پوسیده ی حزب!

......

دوستانی که مایل به همکاری هستند می توانند در قسمت کامنتینگ اعلام کنند . پست الکترونیک خود را هم وارد کنند . با آنها مکاتبه خواهم داشت تا نحوه ی کار را بگویم. اگر هر دو شرایط را پذیرفتیم که حله!

وگرنه که حل نیست!

!! نوشته شده توسط رضا.ب | 15:30 | جمعه 23 شهریور1386 •

28 مرداد ماه 1386 " 54 سال گذشت!!!

 

آری تنها گناه من و گناه بزرگ و بسیار یزرگ من این است که صنعت نفت ایران را ملی کردم و بساط استعمار و اعمال نفوذ سیاسی و اقتصادی عظیم ترین امپراطور های جهان را از این مملکت برچیده ام و پنجه در پنجه ی مخوف ترین سازمان های استعماری و جاسوسی بین المللی در افکنده ام و به قیمت از بین رفتن خود و خانواده ام و به قیمت جان و عرض مالم ! خداوند مرا توفیق عطا فرمود تا با همت و اراده ی مردم آزاده ی این مملکت بساط این دستگاه وحشت انگیز را در نوردم. من طی این همه فشار و ناملایمات این همه تهدید و تضییقات از علت اساسی و اصلی گرفتاری خود غافل نیستم و به خوبی می دانم که سرنوشت من باید مایه ی عبرت مردانی شود که ممکن است در آتیه در سراسر خاور میانه در صدد گسستن زنجیر بندگی و بردگی استعمار بر آیند...

                                         مصدق در دادگاه نظامی کودتای استعمار و شاه!

دکتر مرتضی میر آفتابی

دی ماه ۷۰

به یاد سرو کبیر آزادی " دکتر محمد مصدق"

 

محاکمه

از این سو

سمت درختان شمالی و دریای تابناک

تا آتشی که شعله می کشد از چاههای نفت

آبهای شور

مردم گم کرده اند چیزی را

از سالی که پیر ما

محاکمه شد

 

از آن سال که ما محاکمه شدیم

هنوز

آب خوشی از گلویمان پایین نرفته

                                         سالهاست...

 

"نقاشی از علی اکبر صنعتی"

 لعلی از کان مروت بر نیامد سالهاست     تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد!!!


بابک خرمدین 2 از شکسته ساز

باز من دیوانه ام

 

!! نوشته شده توسط رضا.ب | 13:24 | جمعه 2 شهریور1386 •