سی و یکمین سالگرد شهادت دکتر علی شریعتی

روحش شاد و راهش پر رهرو باد...
آواز کنیدش...
برخيز و نظر كن كسي از راه رسيده
در معني پرواز، پر باز كبوتر
پهناي افق را همه در طول دريده
آواز كنيدش
در باز كنيدش....
هدیه ی نگار ضائن به مناسبت میلاد تارنگار همکلاسی
پا نوشت: با سپاس از نگار عزیز !
ايمان و امان به سرعت برق/ مي رفت كه مومنين رسيدند!
روايت است دهقاني زميني بداشت. وزان زمين روزي، وزان روزي زني، وزان زن پسراني! روزگار به كام بود كه ناگه دست بي رحم زمانه امان نداد و اجل سر رسيد! يتيمان از پس سوگ دست به مصالحه بردند و زمين را به شراكت با برادران پذيرفتند! برادر خردتر گفتا كه زمين بفروشيم و هريك پي كار خويشتن رويم وليك پسران دگر باد به غبغب داده بودند كه آري ما دگر زمينداريم و كشاورز، سر به پذيرش امر ننهادند و خواستند كه با زمين كارستان كنند! ليك راز سر به مهر پدر مانده بود كه فن و فوت كشاورزي چنين است و چنان! روزگاري گذشت و دانه ها از زمين سر برون آوردند و برادران كه زحمت بر خود روا داشته بودند بس مشعوف گريدند! ليك مرغان لا كردار فلك ، كه ناقلا بودند و شيطون بلا، آمدند و محصول را روز به روز به تاراج بردند... برادران عاجز هر روز يكي بر سر زمين مي ماند و از صبح خروس خوان تا شام سگ بوق بانگ سر مي داد كه مرغان برمند! ليك آخر حنجره پتانسيلي دارد! گفتند كه اين راه و رسمش نيست! كارگري را مزد بيش دادند و از فعلگي بياوردند. كارگر نيز كه از زحمت فعلگي طاقتش طاق شده بود مسرور از مزد بيشتر، روز اول آفتاب نزده به سر زمين رفت و صيحه سر داد! چند روزي به همين منوال گذشت و برادران راضي و كارگر راضي! تا اينكه روزي صبح شد و كارگر نيامد! ناشتا فرارسيد و كارگر نيامد! نيمه روز بگذشت و كارگر نيامد... آفتاب بار سفر بست و باز هم كارگر نيامد! برادران در عجب كه چه پيشامد كرده كه كارگر سرخوش بدعهدي كرده! القصه سراغش گرفتند كه هان؟ كارگر از خانه به در آمد با ظاهري نزار و شگفت! در حال كه خرما به گلو بسته بود ناله سرداد: كه همان كار فعله به است و تقدير ما! دست از ما بكشيد كه روزگارمان با بيل خوش است و كلنگ و ملات!
به نقل از : مرحوم شيخ ميرزا همكلاس الدين دشتستاني !
____________________________
حكايت ، حكايت برادر عزت خان ضرغامي است كه با آمدنش به صدا سيماي اين مملكت سياست سلام و صلوات را در كانالهاي گوناگون نهادينه كرد! جناب مستطاب ، فيلسوف گرانقدر ،فلسفه ي نوپاي يك بام و دو هوايي را به اجرا در آورد آن چنان كه بدجوري روي امانوئل كانت را سياه سوخته كرد! فيلسوف و فلسفه يعني اين! تيري در تاريكي بيندازيم هر چه بادا باد! حقوق كارگردان و بازيگر كه هيچي ، حقوق بيننده چه صيغه اي است؟! نمونه ي بارز اين ماجراي شگفت را مي توان در برنامه ي كوله پشتي يا بهتر بگويم گفت و گوي شبانه ي فرزاد حسني پيدا كرد! بيچاره مجري بدبخت با آن همه اهن و تلپ كارش به جايي رسيد كه با فاطيما برنامه ي كودك و نوجوان اجرا كند! بگذريم كه سخن ما امروز در باب ديگري است!

سريالهاي يك شب در ميان كانال محترم يك سيما! كانالي كه به واسطه ي شبكه ي ملي بودن تيغ تيزتري براي قيچي كردن برنامه ها و به ويژه فيلم و سريال دارد. داستان از آن جا آغاز شد كه اصغر هاشمي كاگرداني كه به گفته ي خودش به خاطر كار چندين ساله در صدا و سيما و همچنين سينماي اين مرز و بوم به خوبي خط قرمز ها را مي شناسد و كوشش او همواره اين است كه چند قدمي هميشه از آن فاصله بگيرد ، كمر به ساخت سريالي به نسبت مهيج و ديدني بست كه مي توان گفت بسياري از پتانسيل هاي مورد نياز براي تبديل شدن به يك سريال پربيننده و فاخر را دارا بود. از فيلمنامه ي مايل به خوبي كه فرهاد توحيدي نوشته بود گرفته تا بازي جوانهاي با استعداد و توانايي چون خزر معصومي و حامد بهداد و مو سپيد كرده هاي بازيگري تئاتر و سينماي ايران رضا كيانيان ، هرمز هدايت، آهو خردمند و عليرضا خمسه و البته پرويز پورحسيني!
درست در جريان نيستم، گويا قرار بر اين بود كه سريال براي كانال سه باشد ولي قضا و قدر دست به دست هم دادند تا سريال با مميزي ها يا به اصطلاح امروزي ها اصلاحيه هاي شبكه ي يك مواجه شود. فيلمنامه تاييد شد ، بازيگران مورد تاييد قرار گرفتند. كاراكتر ها بدون اشكال ديده شد و ناظر كيفي هم گويا به خوبي مسوليتش را انجام داد... سريال پس از مدتي كشمكش در كمركش هفت خوان صدا سيما آماده ي پخش شد و تيزر تبليغاتي هم روي آنتن رفت....ولي به يك باره " ايمان و امان به سرعت برق/ مي رفت كه مومنين رسيدند" ...
برادران سريال را در جهت مخالف شئونات اسلامي دانسته و همچنين آن را له كننده ي حقوق قومي پنداشته اند... خلاصه سريال بايد اصلاح مي شد.... يعني ببخشيد ، همه ي تاييديه ها زرشك!
نوبت به سريال ساعت شني رسيد تا كه براي نخستين بار در چند سال اخير اين همه غول سينمايي را كنار هم جمع كرده بود...نسرين مقانلو، رويا تيموريان، برزو ارجمند ، ژاله علو، كوروش تهامي، آزيتا حاجيان ، داريوش ارجمند ، بيژن امكانيان، رويا نونهالي ، سام درخشاني ، پوريا پورسرخ و مهراوه شريفي نياي جوان! و ديگران كه شمارشان از دستم در رفته! موضوع تابو شده اش كه با اين سريال شكسته مي شد و نگاهي به قشر دردمند و عملا زير خط فقر جامعه! نگاهي به جوانان پاك و سردرگمي كه يكي يكي بيراهه مي رفتند و نمي دانستند كه هميشه هر رفتني رسيدن نيست.!!! همه ي اينها را كنار كه بگذاريم هشدار ابتداي سريال كه تماشايش براي زير شانزده سال توصيه نمي شود بدجوري به قول نيما حسني نسب حكم " آجان بيا منو بگير" را امضا كرد. پخش سريال سه شب در هفته در اوقات بيكاري آغاز شد و ديري نپاييد كه سريال به خاطر حس قانون شكني ما ايراني ها از طرف زير شانزده ساله ها وحشتناك پشتيباني شد . و از طرفي ملت نديده و نشنيده ي ما با گرفتن موضوع شدند بيننده ي پر و پا قرص سريال... آن قدر اين گونه مسائل حاشيه اي ذهن مردم را درگير كرد كه كسي نه تنها به بهرام بهراميان اي والله نگفت هيچ كس هم پيدا نشد كه بگويد : خانم شريفي نيا ! انصافا كه فرزند خلف مادري! يا خانم رويا نو نهالي ! انصافا كه بازيگري! يا بيژن امكانيان عزيز دمت گرم!
(2).jpg)
گرچه سريال طبق قرار قبلي برخورد هايش با خط قرمز صدا سيما را ميلي متري از سر گذرانده بود ولي چه بايد كرد كه در اين مملكت هر لحظه احتمال بي دين و ايمان شدن وجود دارد. دوستان نهي كننده از منكر انتظار پايان بي هاي و هوي سريال را نكشيدند و " زرشك" مشتي به اين همه دبدبه و كبكبه ي اين همه حرفه اي گفتند. هر چندتا قسمت 50 دقيقه اي سريال مچاله شد در يك قسمت 75 دقيقه اي... تصور كنيد سريال معمولا به اين دليل كه سخنراني هاي مسئولان الد بايد روزهاي زوج و درست در زمان پخش اين سريال روي آنتن مي رفت به ساعت يازده تا يازده و نيم شب موكول مي شد و تازه آن موقع بايد به پاي سريالي 75 دقيقه اي كه به واسطه ي لطف دوستان بي سر و ته شده بود مي نشستيم و صبح را با خماري به مدرسه و دانشگاه و سر كار مي رفتيم...خب من نوعي اگر نامم روشنفكر هم باشد مي گويم به درك، سريال را نبينم!
جالب اينجا بود كه سريال ديگر تكرار هم نداشت. و دوستان لطفشان بي حد و حصر بود. قسمت آخر را هم كه بعد از چند شب پخش نشدن هنوز نمي دانم دقيقا كي پخش شد كه ما نديديم و حسرت نعشگي از ديدن اين سريال كم نظير به دل ما خمارهاي سيما و سينما باقي ماند! گويا پاتكشان موفق بود!
سخن را خلاصه كنم! نوبت به يك مشت پر عقاب هاشمي رسيد كه گويا با اصلاحيه هاي روبرو شده بود كه چندتايي را كه يادم هست مي نويسم:
1- چرا هرمز هدايت به عنوان شخص مثبت داستان كراوات زده اند!
2- چرا تمثال حضرت علي بر ديوار است!
3- چرا فلان پلان درشت است؟ و بايد دورتر شود!
4- چرا ديالوگها چنين است و چنان است!
5- گل سر سبد ماجرا: چرا اميرحسين ( بهداد) با غزاله (خزر معصومي) نامزد نيستند و آن وقت براي رسيدگي به پرونده ي قتل با هم بيرون مي روند!
6- چرا كاراكتر خمسه آذري است و لهجه اش غليظ!
دوست دارم روي موارد 5 و 6 توضيح بدهم.
از انجاييكه مقتول يعني مهشيد خواهر نداشته، مادرش ناتواني جسمي داشته و پدرش هم از ناراحتي قلبي رنج مي برده هيچ كدام نمي توانستند به وكيل خانوادگيشان كه بهترين دوست مهشيد بوده و سالها برايشان شناخته شده بوده كمك كنند.پس امير حسين بايد اين كار را انجام مي داده است.... از سويي فكر مي كنم اگر قرار بر اين بود كه بهداد از سربازي فرار نكند و پيگير پرونده نشود اساسا" داستاني براي پردازش در فيلمنامه وجود نداشت...
گويا دوستان ترسشان از اين بوده كه چون موضوع بحث اين دختر و پسر عاقل و مسلمان و بالغ و البته سر به راه و تحصيل كرده پرونده ي قتل بوده و اين لابد يك موضوع خيلي رمانتيكي بوده و باعث پديد امدن يك فضاي پر از شقايق مي شده و احتمال گناه وجود داشته!چون اين دختر و پسر ديدارشان در دادسراي بزرگ تهران بوده كه البته گويا به نظردوستان مميزي پسند متروك است و هيچ كس اين دو جوان را زير نظر نداشته بازهم احتمال گناه وجود دارد...

و اما كاراكتر خمسه... به قول مهران مديري همه ي نقشها بايد يك نام داشته باشند، يك شغل، يك پدر و يك مادر و البته اهليتي نسبت به يك ديار! حالا نمي شود كه بهداد به يك منطقه ي دور افتاده براي سربازي برود ، آن گاه همه ي سربازان و درجه داران تهراني باشند. در نتيجه چون بازيگران سينماي ما به لهجه ي شيرين اذري تسلط بيشتري دارند براي خمسه كاراكتري آذري گزيده مي شود. از سويي نقش او منفي بوده و راه گريزي نيست زيرا داستان ايجاب مي كند كه نقش منفي چنين كسي باشد. فيلمنامه نويس و كارگردان براي ايجاد فضايي شاد دست به شوخي با اين شخصيت مي زنند ولي گويا چون اين شخصيت اذري بوده و لهجه داشته توهين بزرگي به مردم غيور آذربايجان صورت گرفته!(حكايت مانا نيستاني است)... در نتيجه بايد ديالوگها عوض شود و خمسه زحمت چند بار دوبله كردن و صداگذاري را بكشد.
سريال با حدود بيست درصد حذفيات و تغيير سكانس همراه بود . از طرفي روز جمعه درست زمانيكه مردم يا به تفريح رفته اند يا فوتبال سرخابي هاي پايتخت در حال پخش شدن است بايد اين سريال يك قسمتش پخش شود. چرا؟ خوب عيان است. تا هم زود تر از شرّش راحت شوند و هم كمتر ديده و دنبال شود... خلاصه اين داستان فشار سختي را به صدا سيما اورد و كشكمش و سر و صداي زيادي در رسانه ها و منتقدان به پا كرد. به اين دليل از اين به بعد تصميم گرفته شد غلط مي كند كسي كه به فكر تابو شكني و آزادي رسانه اي و مقوله ي سينما در سيما و اين گونه موضوعات باشد. ما همان سرنوشت را با بچه مثبت هميشگي، اميد زندگاني و بازيهاي در حد تئاتر هاي مدرسه اي بسازيم تا موميايي، مبادا بجنبد! گويا تقدير سريالهاي سيما همان آميخته اي از فيلم فارسي و هندي است كه برادري خواهري را گم كرده و زماني او را مي يابد كه پاي سفره ي عقد نشسته اند! يا به خون هم تشنه اند!
طرح بهتر و هنوز كليشه اي تري هم هست: سرزمين خسته از جفا و بي سرود و بي صداي فلسطين...غزه ، بيت المقدس و اسراييل غاصب!
آري... بهتر است همان كار فعله كنيم كه مزد بيشتر در تقدير ما نيست!
تابو شكني و آزادي رسانه اي را بي خيال!
پا نوشت: فكر مي كنم اين موضوع تا حدي به نداشتن قاعده و قانون براي حد و مرز ساختار فيلم برگرددو البته همان كوته فكري هايي كه در طول نوشتار اشاره كردم.


