تبليغاتX
تارنگار همکلاسی

همکلاسی تمام شد! ای کاش...نمی شد!

دو سال و اندی از آن روز ها مي گذرد... دو سالي كه همراه بود با فراز و نشيبهاي فراوان. دو سالي كه همراه بود با همه ي بودنها و نبودنها ، با همه ندانم كاريها! با همه ي كوتاهي ها ...

دو سالي كه سپري شد با همه ي غمها و شاديها...

سودا به سر داشتيم و داغ به دل... آن روزها كه امديم...

آري! آمده بودم كارستان كنم...آمده بودم يك تنه به پرواز تيري تنهاي زيادي را پرواز دهم...آمده بودم جان خود در تير كنم...آمده بودم شعله ي زندگاني روشن كنم.. آن روزها نادان بودم...آن روز ها به خلوت مي سرودم و آرمانهاي آرماني به سر داشتم كه " بيا آتش بزن بر بام ايران ... بيا آرش بشو با ياد ياران " بيا و بيا...آن روزها امدن بود كه مهم بود. آن روز ها گفتن بود كه مهم بود...نوشتن و نوشتن و نوشتن... چيزهايي را كه نمي دانستم نوشتم و چيزهايي را كه مي دانستم انكار مي كردم... فرياد زدن را فخر مي دانستم در حاليكه هنوز به ابتذال آن پي نبرده بودم...آري ! آن روز ها نادان بودم...!!!!

كودكي بودم ، كودكي نكردم. نوجواني بودم ، نوجواني كردم. جوان نبودم و جواني كردم! همه را و همه را در اين هزارتوي مجازي!


امروز مي خواهم نه به حرمت نوشتني هايم در اين دو سال كه به حرمت دوستانيكه نوشته هايم را خواندند و نخواندند، بودن تارنگار بي هاي و هوي همكلاسي را جشن بگيرم!

مي خواهم به حرمت انهايي كه بودند و هستند و خواهند بود چه آمدند و چه نيامدند ، خواه بيايند و خواه نيايند ، جشن بگيرم چرا كه ديگر برايم تنها، آمدن مهم نيست... بودن مهم است.

مي خواهم به حرمت كساني كه تنها آمدند تا بخوانند ، آمدند تا تنها دوست شوند ، آمدند تا تنها بگويند ، آمدند تا تنها ببينند و يا امدند تا تنها بشنوند و بدانند! آمدنشان را جشن بگيرم.

مي خواهم به حرمت كساني كه نيامدند تا با آمدن به اين تارنگار بودنشان را به ابتذال بكشند و به حرمت كساني كه نيامدند تا با آمدنشان اين بودن قلمرو همكلاسي را به ابتذال بكشند!  جشن بگيرم.

مي خواهم به حرمت خودم كه گرچه كوتاهي هايي كردم، كه گرچه ندانم كاريهايم را ندانستم ، پايدار ماندنم را جشن بگيرم.

مي خواهم به حرمت كساني كه خواستند همكلاسي شوند و شدند ولي با يك " آقا اجازه" ي ساده رفتند كه رفتند ، شدنشان را جشن بگيرم.


و خواستم خوش آمد بگويم به كساني كه با خوشي و نا خوشي مي آيند و خواهند آمد. مهمانانی که میزبانی نخواهند داشت.


كلاس همكلاسي ها نيمكتهاي فراواني داشت. آن قدر فراوان كه براي همه جا بود. ولي نه آموزگار داشت نه دانش آموز... كلاس تنها نامش كلاس بود...و تنها همان نام مهم است چرا كه هوده ي ما همان همكلاسي بودن،با همه ي دعوا ها و دوستي هايش بود. مهم همكلاسي بودن بود كه حرمت تخته سياه داشت و گچ و عشق! مهم همكلاسي بودن بود كه راستايش راستاي دانستن است ...و راستايش ندانستن است و كتك خوردن!


پی نوشت: من رضا.ب پایان کار وبلاگ همکلاسی که پیش از این با نامهایی مثل حزب همکلاسی، همکلاسیها و تارنگار همکلاسی  فعالیت داشت را اعلام می کنم. از دوستانی که در این مدت به عنوان نویسنده یا محقق گرچه کوتاه فعالیت داشتند ضمن سپاسگزاری خواستارم ایمیلشان را در نظرات درج کنند تا توضیحی مختصر داده شود. از مهسا به خصوص که تا پایان به عنوان نویسنده باقی ماند!
در این مدت مطالب زیاد و حقیقتا ارزشمندی در این وبلاگ به ثبت رسید که لیست آنها را همراه با تاریخ مشاهده می کنید که می توانید از طریق آرشیو به آنها دسترسی پیدا کنید. به واقع دیدنشان بی ضرر نیست. وبلاگ را حذف نمی کنم تا مورد استفاده ی کسانی که به دنبال دانایی می روند باشد.

 

اردی بهشت ۸۵:

1- به نام بهترين دوستم.

خرداد ۸۵:

2- به سراغ من اگر مي آييد...(سهراب سپهري)

تیر ۸۵:

3- شما دو راه داريد!

4- آغازي بر پايان آدولف هيتلر

5- دلش بي انتها مثل كوير است.

6- آتش بازي با آتش بس

7- مادرم روزت مبارك!

مرداد ۸۵

8- زار و زار گريه مي كردن پريا...(شاملو)

9-آوازه خوان... استاد بزرگ (شجريان)

10- خانه ام آتش گرفته است...(اخوان)

11- هنر ، واژه ي غريب ( اخوان)

شهریور ۸۵

12-صداي غرغر موسيقي سنتي ( بررسي گرايش به موسيقي هاي ...)

13- پير كوچك...يادنامه ي حسين پناهي

مهر ۸۵

14- مولانا

آبان ۸۵

15-تساوي

16- شرط بندي و آنتوان چخوف

17- به ياد مردي از ديار من

آذر ۸۵

18- اي مرز پر گهر (سروده ي فروغ)

19-دينگ دانگ (منوچهر آتشي)

دی ۸۵

20- دينگ دانگ 2

21-محمد رضا فروتن

22-اعتدال ديني بازرگان

بهمن ۸۵

23- كربلاي ما چه نتيجه اي دارد

24- مردي فراتر از ايستها و ايسم ها

اسفند ۸۵

25- سيل ( سروده جنتي عطايي)

26- كجايي مرد ( سروده ي قره داغي)

27- سيف فرغاني

28-و خدايش با او سخن گفت.

29- مملكت تنگ بود و مرد بزرگ( ياد مصدق)

30-مصدق 2 ( دكتر معمار زاده)

فروردین ۸۶

31- اين بود زندگي( حسين پناهي)

خرداد ۸۶

32-نازها زان نرگس مستانه اش بايد كشيد ( حافظ)

33- دينگ دانگ3

تیر ۸۶

34- سرود آفرينش ( شريعتي)

مرداد ۸۶

35- زندگي چيزي نيست كه سر طاقچه ي عادت از ياد من و تو برود.

شهریور

36- 28 مرداد 86...54 سال گذشت!

مهر ۸۶

39- سروده اي از شاملو

40- هياهوي بسيار براي هيچ ( سهراب سپهري)

آبان ۸۶

41- درس اخلاق

42- كاروان ( سروده ي ابتهاج)

43- سه تار

آذر ۸۶

44- ابتهاج

45- الو؟!

دی ۸۶

46- داستانكي از كوييلو

47- ازادي انديشه

48- آزادي آيين

49- دختر پاكستان

بهمن ۸۶

50- سنگ خارا (سروده ي معيتي كرمانشاهي)

51- اي آنكه علي علي كني....

اسفند ۸۶

52- انتخابات ( كنايه اميز)

اردی بهشت ۸۷

53- و ندانستن( سروده ي اخوان)

54-جشن تولد دوسالگی همکلاسی

خرداد 87

55-ايمان و امان به سرعت برق/ مي رفت كه مومنين رسيدند!(سریالهای له شده)

56-آواز کنیدش...

57-سی و یکمین سالگرد شهادت دکتر علی شریعتی(پوستر)

تیر 87

58-اگر زنده مانده بود...!(سخنی درباره ی شریعتی از احمد زید آبادی)

59-سالهای طلایی!

60- سوگش را به ابتذال قلم نمی کشم.(تصویر خسرو)

61- اصلا چه معنی داره تو این خونه کسی بمیره؟ ( دل نوشته ای به یاد شکیبایی)

مرداد 87

62- مرگ تدریجی تو آغاز می شود اگر...(نرودا)

چند نوشتاري كه پاك شده و چند تايي خواندني نبود!

!! نوشته شده توسط رضا.ب | 15:55 | شنبه 23 شهریور1387 •

اصلا چه معنی داره تو این خونه کسی بمیره؟

خدایا سلام!

ساده می گویم و کوتاه ، حالا دیگر خوب می دانم که زمان تنگ است.

امروز اولین روز تابستان است. دیروز که بهار بود بود هنوز موذن گلدسته را بو نکرده بود که خروس بی محل آن را به آب داد. دیروز سبزی آن مرد نه از این خانه که از این سرزمین رفت. او رفت و از آن تن سبز تنها سیاهی مویش را برای این همه چشم به راه به یادگار گذاشت...چشم به راه فقط یک عربده ، از آن عربده های خانه سبزی : " که اصلا چه معنی داره تو این خونه کسی بمیره؟!!"

خدایا!

امروز اولین روز تابستان است. آفتاب بی تاب می تابد تا بگوید که چقدر تشنه ی خشکاندن این همه بهار بوده... بهار نه در دشت ، نه در هامون که در این کویر ، در این خاک معقول!

امروز اولین روز تابستان است. گرما آمده است ، همه را داغ کرده و از آن همه سبزی فقط سبزی هجله مانده ، از آن گلهای بهاری تنها سبد سبد یاس مانده و یاس...از آن همه افسوس تنها دریغ مانده و دریغ، از آن همه مرد ، درد مانده و درد...

درد، همان دردی که حتی امان یک خداحافظی را به او نداد، تنها آمد و دستی تکان داد و لبخندی زد ، از آن لبخندهای تاریخی!

خدایا !

دیروز که بهار بود سبزی آن خانه را ارزانی این سرزمین ، این بیابان به دیدگانم دادم ، نمی دانستم که بر ویرانه هایش قیر می ریزند، نمی دانستم که بر لاشه ی آن خرداد پایانی بازهم تیر می ریزند!

خدایا!

هر گاه که نه در این کوچه باغ که در این برهوت درختی بر زمین می افتاد می گفتیم حکمتی دارد ، کود می شود، جوانه می زند ، برگی می شود بر دگر شاخه ، شاخه بر آن ساقه و ساقه بر آن ریشه...

دریغا! کدام ریشه؟ که ریشه در قیر می خشکد!

و خدایا!

نه به حرمت این همه سال سینما! نه به حرمت آن صدا و یا هر چیزی که می ماند ، نه به حرمت روزی روزگاری و یادش به خیرها، نه به حرمت آن خانه و آن سرزمین ، نه به حرمت هیچ حمیدی و هیچ هامونی، که به حرمت یک شب ، فقط یک شب از آن شبهایی که یک لبخند ، از آن همه لبخندهایی که بر یک لب ، از آن لبهایی که سالها رنگ لبخند را ندیده بودند و نخواهند دید او را نه به خاطر هیچ معصیتی، هیچ گناهی که به خاطر اشکهایی که عاجزانه جاری شد و عاشقانه بدرقه اش کرد، ببخش!

و خدایا!

ما را و همه ی آنهایی را که نمی دانستیم قرار است سالها حسرت به دل یکی از آن عربده ها بمانیم و روزی روزگاری از او بد گفتیم و او را و تو را آزردیم ، ببخش ، ولی من نمی بخشم خودم را ، آنها را و زمانه را ، به خاطر تک تک لحظه هایی که با بودنش می شد ساخت و نساختیم! تک تک لبخند هایی که می شد با لبخندهایش بزنیم و نزدیم!

و مرا ببخش به خاطر این همه دریغ و افسوس و ناشکری که تو خود آگاهی به هر دل و هر داغ و هر آهی!

!! نوشته شده توسط رضا.ب | 11:0 | دوشنبه 31 تیر1387 •

سوگش را به ابتذال قلم نمی کشم!

 

!! نوشته شده توسط رضا.ب | 19:22 | جمعه 28 تیر1387 •

سالهای طلایی!

برخلاف اغلب فیلمها «مرد هزار چهره» یک همخوانی اساسی با ذهنیت ما ایرانی ها داشت که آن هم نشان دادن گذشته ی رنگارنگ و حال سیاه و سفید بود. ما ایرانی ها حد اقل در این مورد فرقه فرقه نیستیم که اساسا همگی نوستالژی گذشته را داریم. شاید بدلیل روند صعودی افول مملکتمان در این دو سده و پر شدن گوشهایمان از حکایت عظمت بربادرفته ی این مرز و بوم است. در هر حال از بد روزگار من هم اهل همین آشفته بازارم و به تمامی اجزای پیرامونم با تاسف « چه بود و چه شد!» نگاه می کنم. این شیوه ی نگاه کردنم در حوزه ی دیدگاهم نسبت به سینمای کشور هم صدق می کند. سینمایی که به نظر من در اواخر دهه ی هفتاد و شاید یکی دو سال اول هشتاد آنقدر شاهکارهای حجیم و پر و پیمانی را در خود جای داد که غافل از پوسته ی نازک این «خانه ی روی آب» و برخی سوزنهای تیز بدجوری ترکید. جوری که جمع و جور کردن این همه محتویاتش کار آسانی نبود و نیست.

همه ی غولها آمدند ، آرزوهای بزرگ را بر آوردند و انتظارات را بالا بردند ولی افسوس که چه زود رفتند و این همه سودا به سر را سر در گریبان کردند.

گرچه شاید «سگ کشی» بهترین فیلم بیضایی نباشد ، «کاغذ بی خط» برای تقوایی و یا «لیلا» برای مهرجویی و... ولی در هر روی دیدن شعور و هنر بر پرده ی سینما بسیار خوشایند است. فراموش نکنیم که میلانی آن روزها بهترین فیلمش یعنی «دوزن» را ساخت و یا مسعود کیمیایی جانانه ترین «فریاد» این سی ساله ی اخیرش را با «اعتراض» کشید. فراموش نکنیم که چند تا از بهترین فیلمهای تاریخ سینمای کشور به مانند «زیر پوست شهر» و «شیدا» و «شب یلدا» آن روزها ساخته شدند. یادمان نرفته آن همه جسارتی را که در «متولد ماه مهر» و «تیک» و «مارمولک» و چند فیلم دیگر شاهدش بودیم.

به واقع مدتهاست که آن همه دردی را که با «زیر پوست شهر» با لذت کشیدیم ، نکشیده ایم. پس از چشیدن «طعم گیلاس» سالهاست که آن همه سادگی را در رنگ و بوی هیچ میوه ای ندیده ایم. از آن روز که «قرمز»ی جنون را دیده ایم هیچ مجنونی به خاطر «لیلا»یش آن چنان دوراهی دشواری بر پیش پاهای ما ننهاده است. مدتهاست که دیگر به هیچ «زندانی» نرفته ایم تا آن همه «زن» را یک جا ببینیم. تا دو «رویا» را در یک «پگاه» آسمانی تجربه کنیم. آن قدر «شهر»مان از این زندانها پر شده که دیگر «زیبا» نیست. چراکه نه «بوتیک» دارد و نه« آژانس های شیشه ای». دیگر «شیدا»یی از سرمان پریده و آن چنان دنیایمان معقول شده که هیچ «لاک پشت پرنده ای» را حتی در خیالمان متصور نیستیم. آن قدر «باد»ها وزیده اند و «شمع» «شب یلدایمان» را خاموش کرده اند که« اشک سرما» را هم در آورده اند. آری دیگر «ماهی ها عاشق نمی شوند» چرا که مدتهاست آن همه مردانگی را در کیمیایی ندیده اند!

اصلا مدتهاست که یک کمدی سالم ایرونی روی پرده نیامده و اوج کار طنز این سینما به لودگی های بی مغز چند تا« اخراجی» ختم شده است. جای« کلاه قرمزی» را بازی لوس گلزار در فیلمهایی مثل «آتش بس» گرفته تا سینمای ایران دچار یک «توقف اجباری» شود. آن روزها محمدرضا هنرمند «مرد عوضی» و «مومیایی 3 »را می ساخت و حالا شاهد احمد لو چند فکاهی سرد و بی مزه را تحویل می دهد که تنها نقطه ی روشنش هنرنمایی علی صادقی است! جای کمال تبریزی را آرش معیریان گرفته تا به جای «لیلی با من است»، «شارلاتان» را به ما تحویل دهد.

باز هم خدا رفتگان بنی اعتماد را بیامرزد که هر چند سال یک بار فیلمی به قوت «گیلانه» را می سازد تا برای ساعتی هم که شده «با خون ما بازی کند». دست مریضاد به جعفر پناهی که ما را به دیدن پوستر چند فیلم خوب در کنار پیاده رو ها مهمان می کند. از مهرجویی بزرگ ممنونیم که با «علی سنتوریش» کار و کاسبی فروشندگان پیاده رو را که این روزها بیش از هر سینما داری دوستشان دارم رونقی اساسی می بخشد، چرا که تنها کسانی که چندتا فیلم درست و حسابی می توانند مهمانتان کنند همین دستفروشها هستند. خدا کند رضا میر کریمی و پرویز شهبازی« به همین سادگی» ها کارشان بیخ پیدا نکند که اگر آنها هم خانه نشین شوند و دست به قلم و دورین نبرند که نباید امیدی به دیدن شعر و شعور بر روی پرده باشیم. چرا که رنگ شعور مدتهاست که در این «خاک آشنا» با بی شعوری نسبت به بهمن فرمان آرای دوست داشتنی جلای سابق را ندارد!

به نظر شما چه عواملی باعث شده سینما گرهای ما توان دهه ی هفتاد را برای ساختن آن شاهکار ندارند؟ در دهه ی هفتاد چه شرایطی موجود بود که سینمای ما به آن خوشایندی کارش را پیش می برد؟

صد البته از حق نگذریم که در این سالها هم به مانند آن سالها که ابتدا فروتن و هدیه تهرانی و پارسا پیروزفر و چند تن دیگر آمدند و جمعشان با پگاه آهنگرانی و ترانه علیدوستی کامل شد روند پرورش چند بازیگر درست و حسابی مثل بهرام رادان ، باران کوثری ، گلشیفته فراهانی و به ویژه حامد بهداد به خوبی در حال پیشروی است/

سالهای طلایی سینما

ترانه ی امروز:

من هنوز در به در طره ی اون زلف سیاتم

من هنوزم  سبز سبزم ریشه دارم یکی از پا پتی هاتم

آقای کوچک نواز بنده پرور

من هنوزم صله گیر چشم بارونی و اون ابر نگاتم

منو کشتی منو کشتی منو کشتی کشته باشی

خوش به حالم من هنوزم که هنوزه یکی از اون کشته هاتم

من هنوز در به در طره اون زلف سیاتم

من هنوزم سبز سبزم ریشه دارم یکی از پاپتی هاتم!                           "محمد صالح علاء"

!! نوشته شده توسط رضا.ب | 21:59 | شنبه 22 تیر1387 •

اگر زنده مانده بود...!

دكتر احمد زيد آبادياحمد زيد آبادي - از بدشانسي ما ايرانيان بود كه دكتر شريعتي در آغاز ميانسالي و در آستانه تلاطم سياسي پيچيده جامعه ايراني، چهره در نقاب خاك فرو كشيد.

به گمان من اگر او زنده مي ماند ، روند تفكر نوگرايي اسلامي و شايد سر نوشت جامعه ايراني به گونه اي متفاوت رقم مي خورد اما تقدير ما گويا همين بود كه هست.

انچه تا قبل از انقلاب ، "بيداري اسلامي" خوانده مي شد ، هويتي كاملا مبهم داشت به گونه اي كه به هر نوع نگرش سياسي مبتني بر مذهب اسلام، "بيداري اسلامي" مي گفتند بدون آنكه گرايش هاي مخالف و بلكه متضاد درون اين نگرش كلي را از هم بازشناسند. در آن روزگار ، همين كه افراد يا گروههايي در مقابل رژيم هاي سياسي مستقر و "استعمار غرب" موضع مي گرفتند و يا با آنها در مي افتادند ، تحت عنوان جنبش بيداري اسلامي خوانده مي شدند بدون آنكه روشن باشد آنان از چه موضعي ، با چه هدفي و به منظور ساختن كدام " مدينه فاضله" به مبارزه با رژيم هاي سياسي و حاميان خارجي آنها برخاسته اند.

در واقع اين انقلاب بود كه صف بندي هاي مبهم قبلي را بر هم زد و آرايش شفاف تري پديد آورد.

به سخن ديگر، تا هنگامي كه هويت بيداري اسلامي سلبي و مبتني بر نفي وضع موجود بود، بسياري همديگر را رفيق و همراه خويش مي پنداشتند، اما چون نوبت به كسب هويت ايجابي و خلق نظمي دلخواه رسيد ، هر كس راه خود را جدا يافت تا آنجا كه برخي از برادران و همسنگران ديروز به روي هم خنجر كشيدند و گلوي هم را دريدند.

دكتر شريعتي متعلق به دوره اي است كه صفوف انواع اسلامگرايي هنوز از هم جدا نشده بود ، و بسياري از جمله خود مرحوم دكتر ، پيامدهاي متفاوت انديشه متفكري چون محمد اقبال را با تفكرفردي مانند سيد قطب از هم باز نمي شناختند و يا اصولا نيازي به ژرف كاوي در اين زمينه نمي ديدند. از اين روست كه در انديشه دكتر شريعتي نكاتي به سود هر يك از جريان هاي اسلامگرايي كه بعدها صفوفشان از هم جدا شد ، مي توان يافت و اين مساله نه لزوما به معناي ضعف تفكر شريعتي بلكه بازتابي از شرايط ويژه حيات فكري پيش از انقلاب است. اينكه گفته مي شود ، فلان نيروي خشونت ورز بنياد گرا براي اثبات ادعاهاي فكري خود از گفته ها و نوشته هاي شريعتي به تفكر بنياد گرايي كمك كرده است ، فاقد مبناي منطقي است، زيرا دكتر شريعتي در زمانه اي زيسته كه چيزي به اسم بنياد گرايي هويت مستقلي نداشته است.

اگر متفكراني مانند نيچه،هگل و كارلايل در روزگاري كه چيزي به نام نازيسم وجود مستقلي نداشت ، سخناني گفته اند كه بعدها برخي از آنها مورد سو ء استفاده ي هيتلر قرار گرفته است آيا به معناي اين است كه مثلا نابغه ي شيدا مسلكي مانند نيچه به نازيسم خدمت كرده است؟ و براي اينكه خدمت نكند بايد از آينده خبر مي داشت و آن همه نكته هاي نغز و بي بديل را در ذهن خود دفن مي كرد؟

در واقع ، اين نگاه ، ظاهر گرايي محض است و بيشتر به كار دعواهاي سطحي و بي سر انجام مي آيد تا بحث هاي فكري زيرا هيچ متفكري نمي تواند به گونه اي سخن بگويد كه هيچگاه ، هيچكدام از اجزاي انديشه اش مورد سو ء استفاده جريان هاي منفي قرار نگيرد. در اينجا البته قصد آن نيست كه گفته شود انديشه ي دكتر شريعتي بي عيب و نقص است و تمام ابعاد و اجزاي تفكر او براي جامعه ي امروزي ايران مفيد خواهد بود.

او فردي بود كه انديشه ورزي را از سنين نوجواني اغاز كرد و در ميانسالي به پايان برد . وقتي كه بينديشيم او با عمري كمتر از 44 سال ، حدود چهل اثر پر حجم از خود به جا گذاشته از استعداد بي نظير و تلاش بي وقفه فكري او در شگفت مي شويم گو اينكه اذعان مي كنيم همه اين آثار نمي تواند از سر تعمق و پختگي كامل باشد بويژه آنكه زندگي كوتاه او سراسر با گرفتاري و نا امني هاي ناشي از مبارزه سياسي توام بوده است. به هر حال ، به گمان من ، نوگرايي انديشه دكتر شريعتي او را در رقابت با تفسير سنتي از اسلام و در جدال با قرائت بنيادگرايانه قرار مي داد و اگر او زنده مانده بود ، جريان نوگرايي اسلامي مي توانست وجه غالب فضاي پس از انقلاب باشد. شايد اين ادعا مبالغه آميز به نظر برسد ، اما كساني كه سالهاي مشرف به انقلاب را به ياد دارند ، به خاطر مي آورند كه دكتر شريعتي از محبوبيت خارق العاده در نزد طيف وسيعي از نيروهاي حامل انقلاب برخوردار بود. متاسفانه فقدان دكتر شريعتي سبب شد كه او شخصا نتواند اين نيروهاي وسيع را در جهت رشد نوگرايي اسلامي بسيج كند و از همين رو ، جريان هاي فكري ديگر با تشبه به صورت انديشه او ، خلا ء حضورش را پر كردند.

با اين حال ، جريان فكري دكتر شريعتي به اندازه اي پر قدرت بود كه تلاش فكري و غير فكري برخي از جريان هاي مخالف او براي حذف كاملش از صحنه جامعه ممكن نشد ، از اين رو پس از مدتي به فكر مصادره او به نفع خود افتادند.

شايد گفته شود كه به فرض زنده ماندن شريعتي و حتي غلبه گرايش فكري بو بر جامعه ، رويكرد سوسياليستي و ضد غربي او مانع از افراط گري در سياست داخلي و خارجي نمي شد ، اما نبايد فراموش كرد كه شريعتي پيش از آكه سوسياليست ، يا اومانيست يا مسلمان يا ضدغرب باشد ، داراي تفكري عقلاني و انتقادي بود و با اين دو ويژگي قادر بود كه ضمن شناخت نيازهاي رو به تحول جامعه راه افراط را ببندد و جامعه را به سوي كنش اعتدالي و عقلاني هدايت كند و اگر بخواهيم به جوهره عقلاني و اعتدالي دكتر شريعتي پي ببريم ، لازم است سخنان او را با ساير متفكرين انقلابي و سوسياليست هم عصرش مقايسه كنيم تا روشن شود كه او در شرايط متلاطم زمان خود تا چه اندازه نگران فروافتادن در مهلكه هاي افراط و تفريط بوده است.

خداوند او و همه كساني كه زندگي شخصي خود را قرباني كردند و تمام زحمات و مصائب را به جان خريدند تا در برهوت جامعه ايراني مشعلي از اگاهي و فهم روشن كنند ، غريق رحمت و لطف خود سازد و ما ايرانيان را از شمار ناسپاسان به آنها قرار ندهد./ منبع: هفته نامه شهروند امروز

پانوشت: در اين مقاله زيد آبادي با نگاهي ويژه به دفاع از انديشه ي شريعتي پرداخته و به ما ياد آوري كرده شريعتي سي و يك سال پيش مي زيست... درست زماني كه نه تنها هنوز حد و مرز ميان برخي انديشه ها بارز نبود بلكه برخي از نگرش ها هنوز ماهيت مستقلي نداشتند... از اين روي به دور از انصاف است كه شريعتي را بدون در نظر گرفتن ويژگي هاي تاريخي مورد انتقاد و يا هجوم قرار داد. البته اين مقاله از منظرهاي گوناگوني شريعتي  و انديشه اش را به اختصار بررسي مي كند كه هريك از آنها در جاي خود مي تواند بيشتر مورد توجه قرار گيرد ولي مقصود بنده از درج اين نوشتار بيشتر  اشاره به موضوع ياد شده است.

همان جايي كه شريعتي روزي در آن رو به آسمان مي خوابيد و ستاره آي ستاره...

!! نوشته شده توسط رضا.ب | 15:33 | شنبه 1 تیر1387 •

آواز کنیدش...

در خانه به خانه گل خورشيد دميده

برخيز و نظر كن كسي از راه رسيده


در معني پرواز، پر باز كبوتر

پهناي افق را همه در طول دريده


آواز كنيدش

در باز كنيدش....


هدیه ی نگار ضائن به مناسبت میلاد تارنگار همکلاسی

پا نوشت: با سپاس از نگار عزیز !

!! نوشته شده توسط رضا.ب | 17:55 | یکشنبه 12 خرداد1387 •

ايمان و امان به سرعت برق/ مي رفت كه مومنين رسيدند!

روايت است دهقاني زميني بداشت. وزان زمين روزي، وزان روزي زني، وزان زن پسراني! روزگار به كام بود كه ناگه دست بي رحم زمانه امان نداد و اجل سر رسيد! يتيمان از پس سوگ دست به مصالحه بردند و زمين را به شراكت با برادران پذيرفتند! برادر خردتر گفتا كه زمين بفروشيم و هريك پي كار خويشتن رويم وليك پسران دگر باد به غبغب داده بودند كه آري ما دگر زمينداريم و كشاورز، سر به پذيرش امر ننهادند و خواستند كه با زمين كارستان كنند! ليك راز سر به مهر پدر مانده بود كه فن و فوت كشاورزي چنين است و چنان! روزگاري گذشت و دانه ها از زمين سر برون آوردند و برادران كه زحمت بر خود روا داشته بودند بس مشعوف گريدند! ليك مرغان لا كردار فلك ، كه ناقلا بودند و شيطون بلا، آمدند و محصول را روز به روز به تاراج بردند... برادران عاجز هر روز يكي بر سر زمين مي ماند و از صبح خروس خوان تا شام سگ بوق بانگ سر مي داد كه مرغان برمند! ليك آخر حنجره پتانسيلي دارد! گفتند كه اين راه و رسمش نيست! كارگري را مزد بيش دادند و از فعلگي بياوردند. كارگر نيز كه از زحمت فعلگي طاقتش طاق شده بود مسرور از مزد بيشتر، روز اول آفتاب نزده به سر زمين رفت و صيحه سر داد! چند روزي به همين منوال گذشت و برادران راضي و كارگر راضي! تا اينكه روزي صبح شد و كارگر نيامد! ناشتا فرارسيد و كارگر نيامد! نيمه روز بگذشت و كارگر نيامد... آفتاب بار سفر بست و باز هم كارگر نيامد! برادران در عجب كه چه پيشامد كرده كه كارگر سرخوش بدعهدي كرده! القصه سراغش گرفتند كه هان؟ كارگر از خانه به در آمد با ظاهري نزار و شگفت! در حال كه خرما به گلو بسته بود ناله سرداد: كه همان كار فعله به است و تقدير ما! دست از ما بكشيد كه روزگارمان با بيل خوش است و كلنگ و ملات!

به نقل از : مرحوم شيخ ميرزا همكلاس الدين دشتستاني !

____________________________

حكايت ، حكايت برادر عزت خان ضرغامي است كه با آمدنش به صدا سيماي اين مملكت سياست سلام و صلوات را در كانالهاي گوناگون نهادينه كرد! جناب مستطاب ، فيلسوف گرانقدر ،فلسفه ي نوپاي يك بام و دو هوايي را به اجرا در آورد آن چنان كه بدجوري روي امانوئل كانت را سياه سوخته كرد! فيلسوف و فلسفه يعني اين! تيري در تاريكي بيندازيم هر چه بادا باد! حقوق كارگردان و بازيگر كه هيچي ، حقوق بيننده چه صيغه اي است؟! نمونه ي بارز اين ماجراي شگفت را مي توان در برنامه ي كوله پشتي يا بهتر بگويم گفت و گوي شبانه ي فرزاد حسني پيدا كرد! بيچاره مجري بدبخت با آن همه اهن و تلپ كارش به جايي رسيد كه با فاطيما برنامه ي كودك و نوجوان اجرا كند! بگذريم كه سخن ما امروز در باب ديگري است!

سريالهاي يك شب در ميان كانال محترم يك سيما! كانالي كه به واسطه ي شبكه ي ملي بودن تيغ تيزتري براي قيچي كردن برنامه ها و به ويژه فيلم و سريال دارد. داستان از آن جا آغاز شد كه اصغر هاشمي كاگرداني كه به گفته ي خودش به خاطر كار چندين ساله در صدا و سيما و همچنين سينماي اين مرز و بوم به خوبي خط قرمز ها را مي شناسد و كوشش او همواره اين است كه چند قدمي هميشه از آن فاصله بگيرد ، كمر به ساخت سريالي به نسبت مهيج و ديدني بست كه مي توان گفت بسياري از پتانسيل هاي مورد نياز براي تبديل شدن به يك سريال پربيننده و فاخر را دارا بود. از فيلمنامه ي مايل به خوبي كه فرهاد توحيدي نوشته بود گرفته تا بازي جوانهاي با استعداد و توانايي چون خزر معصومي و حامد بهداد و مو سپيد كرده هاي بازيگري تئاتر و سينماي ايران رضا كيانيان ، هرمز هدايت، آهو خردمند و عليرضا خمسه و البته پرويز پورحسيني!

درست در جريان نيستم، گويا قرار بر اين بود كه سريال براي كانال سه باشد ولي قضا و قدر دست به دست هم دادند تا سريال با مميزي ها يا به اصطلاح امروزي ها اصلاحيه هاي شبكه ي يك مواجه شود. فيلمنامه تاييد شد ، بازيگران مورد تاييد قرار گرفتند. كاراكتر ها بدون اشكال ديده شد و ناظر كيفي هم گويا به خوبي مسوليتش را انجام داد... سريال پس از مدتي كشمكش در كمركش هفت خوان صدا سيما آماده ي پخش شد و تيزر تبليغاتي هم روي آنتن رفت....ولي به يك باره " ايمان و امان به سرعت برق/ مي رفت كه مومنين رسيدند" ...

برادران سريال را در جهت مخالف شئونات اسلامي دانسته و همچنين آن را له كننده ي حقوق قومي پنداشته اند... خلاصه سريال بايد اصلاح مي شد.... يعني ببخشيد ، همه ي تاييديه ها زرشك!

نوبت به سريال ساعت شني رسيد تا كه براي نخستين بار در چند سال اخير اين همه غول سينمايي را كنار هم جمع كرده بود...نسرين مقانلو، رويا تيموريان، برزو ارجمند ، ‍ژاله علو،‌ كوروش تهامي، آزيتا حاجيان ، داريوش ارجمند ، بيژن امكانيان، رويا نونهالي ، سام درخشاني ، پوريا پورسرخ و مهراوه شريفي نياي جوان! و ديگران كه شمارشان از دستم در رفته! موضوع تابو شده اش كه با اين سريال شكسته مي شد و نگاهي به قشر دردمند و عملا زير خط فقر جامعه! نگاهي به جوانان پاك و سردرگمي كه يكي يكي بيراهه مي رفتند و نمي دانستند كه هميشه هر رفتني رسيدن نيست.!!! همه ي اينها را كنار كه بگذاريم هشدار ابتداي سريال كه تماشايش براي زير شانزده سال توصيه نمي شود بدجوري به قول نيما حسني نسب حكم " آجان بيا منو بگير" را امضا كرد. پخش سريال سه شب در هفته در اوقات بيكاري آغاز شد و ديري نپاييد كه سريال به خاطر حس قانون شكني ما ايراني ها از طرف زير شانزده ساله ها وحشتناك پشتيباني شد . و از طرفي ملت نديده و نشنيده ي ما با گرفتن موضوع شدند بيننده ي پر و پا قرص سريال... آن قدر اين گونه مسائل حاشيه اي ذهن مردم را درگير كرد كه كسي نه تنها به بهرام بهراميان اي والله نگفت هيچ كس هم پيدا نشد كه بگويد : خانم شريفي نيا ! انصافا كه فرزند خلف مادري! يا خانم رويا نو نهالي ! انصافا كه بازيگري! يا بيژن امكانيان عزيز دمت گرم!

گرچه سريال طبق قرار قبلي برخورد هايش با خط قرمز صدا سيما را ميلي متري از سر گذرانده بود ولي چه بايد كرد كه در اين مملكت هر لحظه احتمال بي دين و ايمان شدن وجود دارد. دوستان نهي كننده از منكر انتظار پايان بي هاي و هوي سريال را نكشيدند و " زرشك" مشتي به اين همه دبدبه و كبكبه ي اين همه حرفه اي گفتند. هر چندتا قسمت 50 دقيقه اي سريال مچاله شد در يك قسمت 75 دقيقه اي... تصور كنيد سريال معمولا به اين دليل كه سخنراني هاي مسئولان الد بايد روزهاي زوج و درست در زمان پخش اين سريال روي آنتن مي رفت به ساعت يازده تا يازده و نيم شب موكول مي شد و تازه آن موقع بايد به پاي سريالي 75 دقيقه اي كه به واسطه ي لطف دوستان بي سر و ته شده بود مي نشستيم و صبح را با خماري به مدرسه و دانشگاه و سر كار مي رفتيم...خب من نوعي اگر نامم روشنفكر هم باشد مي گويم به درك، سريال را نبينم!

جالب اينجا بود كه سريال ديگر تكرار هم نداشت. و دوستان لطفشان بي حد و حصر بود. قسمت آخر را هم كه بعد از چند شب پخش نشدن هنوز نمي دانم دقيقا كي پخش شد كه ما نديديم و حسرت نعشگي از ديدن اين سريال كم نظير به دل ما خمارهاي سيما و سينما باقي ماند! گويا پاتكشان موفق بود!

سخن را خلاصه كنم! نوبت به يك مشت پر عقاب هاشمي رسيد كه گويا با اصلاحيه هاي روبرو شده بود كه چندتايي را كه يادم هست مي نويسم:

1- چرا هرمز هدايت به عنوان شخص مثبت داستان كراوات زده اند!

2- چرا تمثال حضرت علي بر ديوار است!

3- چرا فلان پلان درشت است؟ و بايد دورتر شود!

4- چرا ديالوگها چنين است و چنان است!

5- گل سر سبد ماجرا: چرا اميرحسين ( بهداد) با غزاله (خزر معصومي) نامزد نيستند و آن وقت براي رسيدگي به پرونده ي قتل با هم بيرون مي روند!

6- چرا كاراكتر خمسه آذري است و لهجه اش غليظ!

دوست دارم روي موارد 5 و 6 توضيح بدهم.

از انجاييكه مقتول يعني مهشيد خواهر نداشته، مادرش ناتواني جسمي داشته و پدرش هم از ناراحتي قلبي رنج مي برده هيچ كدام نمي توانستند به وكيل خانوادگيشان كه بهترين دوست مهشيد بوده و سالها برايشان شناخته شده بوده كمك كنند.پس امير حسين بايد اين كار را انجام مي داده است.... از سويي فكر مي كنم اگر قرار بر اين بود كه بهداد از سربازي فرار نكند و پيگير پرونده نشود اساسا" داستاني براي پردازش در فيلمنامه وجود نداشت...

گويا دوستان ترسشان از اين بوده كه چون موضوع بحث اين دختر و پسر عاقل و مسلمان و بالغ و البته سر به راه و تحصيل كرده پرونده ي قتل بوده و اين لابد يك موضوع خيلي رمانتيكي بوده و باعث پديد امدن يك فضاي پر از شقايق مي شده و احتمال گناه وجود داشته!چون اين دختر و پسر ديدارشان در دادسراي بزرگ تهران بوده كه البته گويا به نظردوستان مميزي پسند متروك است و هيچ كس اين دو جوان را زير نظر نداشته بازهم احتمال گناه وجود دارد...

 با سپاس از طراحي سمانه و وبلاگ خيلي دور خيلي نزديك

و اما كاراكتر خمسه... به قول مهران مديري همه ي نقشها بايد يك نام داشته باشند، يك شغل، يك پدر و يك مادر و البته اهليتي نسبت به يك ديار! حالا نمي شود كه بهداد به يك منطقه ي دور افتاده براي سربازي برود ، آن گاه همه ي سربازان و درجه داران تهراني باشند. در نتيجه چون بازيگران سينماي ما به لهجه ي شيرين اذري تسلط بيشتري دارند براي خمسه كاراكتري آذري گزيده مي شود. از سويي نقش او منفي بوده و راه گريزي نيست زيرا داستان ايجاب مي كند كه نقش منفي چنين كسي باشد. فيلمنامه نويس و كارگردان براي ايجاد فضايي شاد دست به شوخي با اين شخصيت مي زنند ولي گويا چون اين شخصيت اذري بوده و لهجه داشته توهين بزرگي به مردم غيور آذربايجان صورت گرفته!(حكايت مانا نيستاني است)... در نتيجه بايد ديالوگها عوض شود و خمسه زحمت چند بار دوبله كردن و صداگذاري را بكشد.

سريال با حدود بيست درصد حذفيات و تغيير سكانس همراه بود . از طرفي روز جمعه درست زمانيكه مردم يا به تفريح رفته اند يا فوتبال سرخابي هاي پايتخت در حال پخش شدن است بايد اين سريال يك قسمتش پخش شود. چرا؟ خوب عيان است. تا هم زود تر از شرّش راحت شوند و هم كمتر ديده و دنبال شود... خلاصه اين داستان فشار سختي را به صدا سيما اورد و كشكمش و سر و صداي زيادي در رسانه ها و منتقدان به پا كرد. به اين دليل از اين به بعد تصميم گرفته شد غلط مي كند كسي كه به فكر تابو شكني و آزادي رسانه اي و مقوله ي سينما در سيما و اين گونه موضوعات باشد. ما همان سرنوشت را با بچه مثبت هميشگي، اميد زندگاني و بازيهاي در حد تئاتر هاي مدرسه اي بسازيم تا موميايي، مبادا بجنبد! گويا تقدير سريالهاي سيما همان آميخته اي از فيلم فارسي و هندي است كه برادري خواهري را گم كرده و زماني او را مي يابد كه پاي سفره ي عقد نشسته اند! يا به خون هم تشنه اند!

طرح بهتر و هنوز كليشه اي تري هم هست: سرزمين خسته از جفا و بي سرود و بي صداي فلسطين...غزه ، بيت المقدس و اسراييل غاصب!

آري... بهتر است همان كار فعله كنيم كه مزد بيشتر در تقدير ما نيست!

تابو شكني و آزادي رسانه اي را بي خيال!

پا نوشت: فكر مي كنم اين موضوع تا حدي به نداشتن قاعده و قانون براي حد و مرز ساختار فيلم برگرددو البته همان كوته فكري هايي كه در طول نوشتار اشاره كردم.

!! نوشته شده توسط رضا.ب | 1:49 | پنجشنبه 9 خرداد1387 •

جشن تولد همكلاسي

 

دو سال از آن روز ها مي گذرد... دو سالي كه همراه بود با فراز و نشيبهاي فراوان. دو سالي كه همراه بود با همه ي بودنها و نبودنها ، با همه ندانم كاريها! با همه ي كوتاهي ها ...

دو سالي كه سپري شد با همه ي غمها و شاديها...

سودا به سر داشتيم و داغ به دل... آن روزها كه امديم...

آري! آمده بودم كارستان كنم...آمده بودم يك تنه به پرواز تيري تنهاي زيادي را پرواز دهم...آمده بودم جان خود در تير كنم...آمده بودم شعله ي زندگاني روشن كنم.. آن روزها نادان بودم...آن روز ها به خلوت مي سرودم و آرمانهاي آرماني به سر داشتم كه " بيا آتش بزن بر بام ايران ... بيا آرش بشو با ياد ياران " بيا و بيا...آن روزها امدن بود كه مهم بود. آن روز ها گفتن بود كه مهم بود...نوشتن و نوشتن و نوشتن... چيزهايي را كه نمي دانستم نوشتم و چيزهايي را كه مي دانستم انكار مي كردم... فرياد زدن را فخر مي دانستم در حاليكه هنوز به ابتذال آن پي نبرده بودم...آري ! آن روز ها نادان بودم...!!!!

كودكي بودم ، كودكي نكردم. نوجواني بودم ، نوجواني كردم. جوان نبودم و جواني كردم! همه را و همه را در اين هزارتوي مجازي!

امروز مي خواهم نه به حرمت نوشتني هايم در اين دو سال كه به حرمت دوستانيكه نوشته هايم را خواندند و نخواندند، بودن تارنگار بي هاي و هوي همكلاسي را جشن بگيرم!

مي خواهم به حرمت انهايي كه بودند و هستند و خواهند بود چه آمدند و چه نيامدند ، خواه بيايند و خواه نيايند ، جشن بگيرم چرا كه ديگر برايم تنها، آمدن مهم نيست... بودن مهم است.

مي خواهم به حرمت كساني كه تنها آمدند تا بخوانند ، آمدند تا تنها دوست شوند ، آمدند تا تنها بگويند ، آمدند تا تنها ببينند و يا امدند تا تنها بشنوند و بدانند! آمدنشان را جشن بگيرم.

مي خواهم به حرمت كساني كه نيامدند تا با آمدن به اين تارنگار بودنشان را به ابتذال بكشند و به حرمت كساني كه نيامدند تا با آمدنشان اين بودن قلمرو همكلاسي را به ابتذال بكشند! نيامدنشان را جشن بگيرم.

مي خواهم به حرمت خودم كه گرچه كوتاهي هايي كردم، كه گرچه ندانم كاريهايم را ندانستم ، پايدار ماندنم را جشن بگيرم.

مي خواهم به حرمت كساني كه خواستند همكلاسي شوند و شدند ولي با يك " آقا اجازه" ي ساده رفتند كه رفتند ، شدنشان را جشن بگيرم.

و خواستم خوش آمد بگويم به كساني كه با خوشي و نا خوشي مي آيند و خواهند آمد.

كلاس همكلاسي ها نيمكتهاي فراواني دارد. آن قدر فراوان كه براي همه جا هست. ولي نه آموزگار دارد نه دانش آموز... كلاس تنها نامش كلاس است...و تنها همان نام مهم است چرا كه هوده ي ما همان همكلاسي بودن،با همه ي دعوا ها و دوستي هايش است. مهم همكلاسي بودن است كه حرمت تخته سياه دارد و گچ و عشق! مهم همكلاسي بودن است كه راستايش راستاي دانستن است ...و راستايش ندانستن است و كتك خوردن!

برا بچه هاي همكلاسي

به نام بهترين دوست آغاز كردم و با نام بهترين دوست از سر مي گيرم.

درود و عرض ادب!

امروز سي ارديبهشت ماه را با 15 روز ديركرد روز ميلاد تارنگار همكلاسي مي نامم. تارنگاري كه نمي دانم تا چند روز ديگر اين گونه خواهد ماند تنها مي دانم كه يادش هميشه به يادم هست. چرا كه ميلادش را حرمت قائلم.

دوست دارم شما همه ي كساني كه اين روزها به اين تارنگار مي آييد ميلادش را شادباش بگوييد.

آمار بدست آمده از تارنگار در اين دو سال و اندي!

عمر تارنگار: 745 روز

همه ي بازديدها : 23621 .

ميانگين بازديد روزانه : ۷/۳۱ .

شمار پستها: 63 پست

ميانگين زمان به روز رساني:۱/۱۲ روز يك بار

رضا : 56 پست/ مهسا: 4 پست/ علي: 2 پست / مهدي: 1 پست

همه ي نظرات: 515

نظرات خصوصي: 12/ نظرات عادي: 499 / نظرات حذف شده : 4

ميانگين نظرات در هر پست : ۱/۸

شمار دوستاني كه نظر داده اند : 177 نفر

ميانگين نظرات هر فرد در همه ي پستها: ۹/۲

اسم دوستان به صورت لينك در بخش زير قرار مي گيرد:

ابراهيم /يوسف ناصري/آتلانتيس/فرزاد/چكاوك/پگاه/شیطان /انيس/عارف/ مسعود /مصطفي خوشنام/الف/غریبه/جودی/نگین و صالح/کاتارو/دخترك اينترنتي/آیدا/نویسنده/حلزون /سیامک/ تینا/ماریه/وهید/کیوان/مريم شريعت پناهي /پیام/خان داداش /امیرمهدی/محمود مونسی سردرود/100 فیلم/ایلیا/آشک/میترا/بهنام/نغمه درد/آرزو/شهریار/میترا/رهرو/المیرا/ف/حسن/علی/شادمهر/محمود/نعیم/جادوگر ناشناس/مهتاب/علي/عشق به خدا شاهراهي به كمال/سیمین روزگرد/نگار صائن/تينا/داوود/آنی ویجلت/زینب/من/ایلیا.م/ماه مهربون/مترسک فیلسوف/دوست همکلاسی/کتاب/عاطفه/مهر آذر پارسی/شهاب (مرد پارسی) /فراز/قاصدک/عسل/نشریه ی الکترونیکی ساعت صفر/شیرین/حامی/کامران/پویان/ریحان/محمد علی/فمنیست مسلمان/آتنا/خاطره/امیرمحمد اعتمادی/سارا/حسین/حکیم ایران/آلبالو خشکه/امید/امیر حسین رجبی/بارنابا کاویانی/صادق ریاحی اصل/ستاره/الی/ساقی/وبلاگ 8 مارس/امیر/حمید/فرزانه/مسافر/ساناز/احسان/یه دوست که مهم نیست کیه/زهره/دکتر مهران معمار زاده/مرکز پخش خبری 8 مارس/سرپیکو/افشین/نگار/ملت ایران/هفت حرف/منصور بوستانی/موسسه ی عرفانی درمانی/احسان/عبد اقیوم قیس عمری تاواخی/ماه منیر/مهدی/نیلوفر/حسین/بتسا/فرزاد/مرتضی/سحر/ترانه/مریم/حمیده سلیمانی فندقلو/علی/انوشیروان/دارکوب/سیاوش/راامن/کیمیا/مارال/آتینا/رضاخدرزاده/آریس/نازنین و شهرزاد/قدیمی ها /مرجان/مام/ اندیشه/محمد خدابخش/آتروپات/همکلاسی/مهسا/موش کوچولو/سمانه ع/فاطمه/حسرت/رضا/علیرضا حیدری/مرضیه/جمیل علیپور/افرا و پاییزها/حامد/سوتیام/سارا/نواندیش جوان/امیر موسوی/راهبه/آرین/سارا/عماد/علی از دانا/ما دو نفر/علیرضا/هاله/درد و دل با آقا/رها/ هادی/فرشید/مریم/اکبری/ویکتور کرام/هواداران امراه/یاسر//....

دوستاني كه بيش از ديگران ديدگاههاي خود را در اين تارنگار ابراز داشته اند:

1- پگاه 33 بار

2- زينب 31 بار

3- كيوان 30 بار

4- ايليا 22 بار

5- ابراهيم 16 بار

6- ريحان 15 بار

7- يوسف ناصري 11 بار

8- نگار صائن 10 بار

 

از اين دوستان از تك تكشان ضمن سپاسگزاري فراوان خواستارم با نوشتاري در اين تارنگار به ما افتخار دهند تا بهره ببريم.

دوست دارم از پگاه ، يار درد اشنايي كه چون دوستي بيدار هميشه روشنگري مي كرد و در صف دانايان نفر نخست بود فراخواني ويژه داشته باشم.

از زينب ، كه با شادي هايش اين تارنگار را شاد مي كرد ، بخواهم كه باشد.

از كيوان ، اين دوست گرم مرام ، اين مرد پارسي آزاد منش بخواهم كه بازدمي بدمد تا گرما اين خانه ي سرد و تاريك را فرا بگيرد.

از ايليا ، اين فيلسوف افلاطون صفت كه با فلسفه ي آشنايش ما را آشنا تر مي كرد ، بخواهم باز هم به زيبايي فلسفه ببافد.

از ابرهيم، اين معلم فداكار و دوست داشتني بخواهم كه رسالت شريعتي را به پايان ببرد.

از ريحان بخواهم كه بگويد در كلاسهاي رانندگي چه مي گذرد كه رفتن را رسيدن معنا مي كند!

از يوسف مي خواهم كه باز سر عصيان بر آورد و از ابوذر بودن بگويد!

از نگار مي خواهم كه بگويد از آن همه چيزها كه بايد ارزاني ما دارد.

همه با هم فوت كنين

و اين هم پيوند همه ي نوشتارهايي كه در اين روزها در اين تارنگار نوشته شد:

برای دسترسی به هر نوشتار به کناره ی تارنگار نگاهی بیندازید.  در آرشیو  تاریخ به صورت ماه به ماه است. نوشتار در هر ماهی باشد روی همان کلیک کنید.

اردی بهشت ۸۵:

1- به نام بهترين دوستم.

خرداد ۸۵:

2- به سراغ من اگر مي آييد...(سهراب سپهري)

تیر ۸۵:

3- شما دو راه داريد!

4- آغازي بر پايان آدولف هيتلر

5- دلش بي انتها مثل كوير است.

6- آتش بازي با آتش بس

7- مادرم روزت مبارك!

مرداد ۸۵

8- زار و زار گريه مي كردن پريا...(شاملو)

9-آوازه خوان... استاد بزرگ (شجريان)

10- خانه ام آتش گرفته است...(اخوان)

11- هنر ، واژه ي غريب ( اخوان)

شهریور ۸۵

12-صداي غرغر موسيقي سنتي ( بررسي گرايش به موسيقي هاي ...)

13- پير كوچك...يادنامه ي حسين پناهي

مهر ۸۵

14- مولانا

آبان ۸۵

15-تساوي

16- شرط بندي و آنتوان چخوف

17- به ياد مردي از ديار من

آذر ۸۵

18- اي مرز پر گهر (سروده ي فروغ)

19-دينگ دانگ (منوچهر آتشي)

دی ۸۵

20- دينگ دانگ 2

21-محمد رضا فروتن

22-اعتدال ديني بازرگان

بهمن ۸۵

23- كربلاي ما چه نتيجه اي دارد

24- مردي فراتر از ايستها و ايسم ها

اسفند ۸۵

25- سيل ( سروده جنتي عطايي)

26- كجايي مرد ( سروده ي قره داغي)

27- سيف فرغاني

28-و خدايش با او سخن گفت.

29- مملكت تنگ بود و مرد بزرگ( ياد مصدق)

30-مصدق 2 ( دكتر معمار زاده)

فروردین ۸۶

31- اين بود زندگي( حسين پناهي)

خرداد ۸۶

32-نازها زان نرگس مستانه اش بايد كشيد ( حافظ)

33- دينگ دانگ3

تیر ۸۶

34- سرود آفرينش ( شريعتي)

مرداد ۸۶

35- زندگي چيزي نيست كه سر طاقچه ي عادت از ياد من و تو برود.

شهریور

36- 28 مرداد 86...54 سال گذشت!

مهر ۸۶

39- سروده اي از شاملو

40- هياهوي بسيار براي هيچ ( سهراب سپهري)

آبان ۸۶

41- درس اخلاق

42- كاروان ( سروده ي ابتهاج)

43- سه تار

آذر ۸۶

44- ابتهاج

45- الو؟!

دی ۸۶

46- داستانكي از كوييلو

47- ازادي انديشه

48- آزادي آيين

49- دختر پاكستان

بهمن ۸۶

50- سنگ خارا (سروده ي معيتي كرمانشاهي)

51- اي آنكه علي علي كني....

اسفند ۸۶

52- انتخابات ( كنايه اميز)

اردی بهشت ۸۷

53- و ندانستن( سروده ي اخوان)

چند نوشتاري كه پاك شده و چند تايي خواندني نبود!

!! نوشته شده توسط رضا.ب | 23:59 | سه شنبه 31 اردیبهشت1387 •

شما بگویید!

!! نوشته شده توسط رضا.ب | 18:18 | سه شنبه 30 بهمن1386 •

تصنیف سنگ خارا

 فکر می کنم آهنگساز استاد علی تجویدی است.که با صدای مرضیه اجرا شده و مرداد ماه امسال استاد جوان علیرضا قربانی آن را چنان اجرا کرد که سالن یکسر او و استاد فخرالدینی و دگر نوازندگان را تشویق کردند. اگر نامی از خوانندگان دیگر نبردم عذرم را پذیرا باشید چرا که من در هیچ مقوله ای کباده کش نیستم.

جای آن دارد که چندی هم ره صحرا بگیرم
سنگ خارا را گواه این دل شیدا بگیرم
مو به مو دارم سخنها نکته ها از انجمن ها
بشنو ای سنگ بیابان بشنوید ای باد و باران
با شما همرازم اکنون با شما دمسازم اکنون

شمع خود سوزی چو من در میان انجمن گاهی اگر آهی کشد دلها بسوزد
یک چنین آتش به جان مصلحت باشد همان با عشق خود تنها شود تنها بسوزد

من یکی مجنون دیگر در پی لیلای خویشم
عاشق این شور و حال عشق بی پروای خویشم
تا به سویش ره سپارم سر ز مستی بر ندارم
من پریشان حال و دل خوش با همین دنیای خویشم

جای آن دارد که چندی هم ره صحرا بگیرم
سنگ خارا را گواه این دل شیدا بگیرم
مو به مو دارم سخنها نکته ها از انجمن ها
بشنو ای سنگ بیابان بشنوید ای باد و باران
با شما همرازم اکنون با شما دمسازم اکنون

(معینی کرمانشاهی)

!! نوشته شده توسط رضا.ب | 0:23 | دوشنبه 1 بهمن1386 •

آزادی آیین و مذهب

فرد از این حق برخوردار است که قلمرو درونش هر اعتقاد و باوری نسبت به اخلاق و دین و کیش و فلسفه و البته سیاست داشته باشد و هیچ انسانی نباید دیگری را به دلیل داشتن باورهایی متفاوت یا متناقض از نظر اجتماعی و جانی و فیزیکی به خطر اندازد. نکته ی قابل ذکر این است که هیچ کس توانایی خواندن واقعیات باورهای دیگری را در ذهنش ندارد بنابراین مقصود از بیانات یاد شده ابرازهای بیرونی باورهاست.

در ممالکی مانند فرانسه که جامه ای غیر مذهبی بر تن حکومت دارند نه تنها گزینش مذهب آزاد است بلکه آزادی از نظر اجرای مراسم مذهبی نیز برقرار است و هیچگونه منعی برای اجرای مراسم مذهبی در محدوده ی قوانین اجتماعی وجود ندارد. همچنین هیچگونه برتری برای پیروان دینی نسبت به سایر ادیان وجود ندارد. ( از نظر حقوق که برای پیروان در اجتماع از سوی حکومت در نظر گرفته می شود.)

از آنجا که در پست پیشین به گالیله اشاره کردم اینجا هم از قرون وسطی یاد می کنم که گاهی افراد بدلیل داشتن عقایدی بر خلاف عقاید مورد پذیرش کلیسا مجازاتهای سختی می شدند. اما اکنون طبق اعلامیه های صادر شده دین و آیین آزاد است و هرگونه تفتیش عقاید یا به اصطلاح انکیزیسیون ممنوع است. این اعلامیه به صراحت از مسئله ی دگر اندیشی در حوزه آیین و مذهب حمایت می کند.

باید اشاره کرد همان گونه که گفتم آزادی ابراز عقاید و به خصوص اجرای مراسمات آنها در محدوده ی مشخصی است که این محدوده در کشورهای غربی وسیعتر می باشد. صد البته در بسیاری از سرزمینها به خصوص در آسیا و قاره ی افریقا طبق قوانینی که وضع شده در جهت حفظ نظم عمومی و امنیت روحی و جانی شهروندان اجرای مراسم مذهبی اقلیتها باید به گونه ای باشد که احساسات اکثریت را مورد خدشه و بی احترامی قرار ندهد و موجب اعتراض اکثریت و برهم خوردن نظم شهری نشود.مراسم در واقع قابل اجراست زمانی که به باور دیگران به خصوص اکثریت توهین نشود. در واقع باید تربیت متمدنانه ی جوامع در اجرای مراسمات و ابراز عقاید رعایت شود تا در نتیجه به منازعات سیاسی مذهبی بین دگراندیشان کشیده نشود.

از انجا که همه می دانیم و بارها اشاره شده آزادی و برابری حقوق سایر افراد اجتماع از اساسی ترین اصول منشور ملل متحد است که کشورهای عضو سازمان ملل متعهد شده اند که در اجرا و گسترش هرچه بیشتر آن آزادیها و برابریهای بنیادی برای همه ی احاد مردم بکوشند. بیانیه های حقوق بشر سازمان ملل به طور معمول در باب عدم تبعیض به خاطر داشتن عقاید مختلف در باب مذهب و سیاست و آیین و ... است. آن هم دلیل دارد. در بیشتر جوامع از آغاز پیدایش مفاهیمی چون عشق و عرفان و معنویت که سابقه اش از هزاران سال فراتر می رود مذهب یکی از ریشه های مفهوم زندگی برای معتقدان است که اگر به آن بی احترامی و تعرض شود یا کسی به خاطر داشتن آن به سبکی دیگر مورد تبعیض قرار گیرد یا از آن استفاده ی ابزاری شود در جهت رسیدن به منافع سیاسی اقتصادی و یا به ان توهین شود در همان جهت ، در واقع به شخصیت و روح و روان تمام پیروانش اهانت شده در نتیجه آتش خشم آنان برافروخته می شود و در پایان به منازعات و جنگهای خونینی ختم می شود که دیگر نتایج دردناکش را ما همه به اقتضای زندگی در این دوران وحشتناک خوب می دانیم. بنا براین مفهوم آزادی آیین نه تنها به عدالت اجتماعی کمک می کند بلکه به صلح جهانی هم یاری خواهد رساند.

در پست آینده که درج خواهم کرد مواد یکی از اعلامیه های حقوق بشر که در باب مسائل یاد شده در این نوشتار است را عرضه می کنم.

ضمنا با درودی به دوست خوبم امید در پاسخ به او که عقیده داشت من باید این مطالب را زمانی در تارنگار درج کنم که زمینه ی اجرایی آن در مملکت باشد نخست عرض کنم همان گونه که گفتم بحث من کلی است و منظور حقوقی است که مورد قبول است نه مورد اجرا. هر کس رسالتی دارد در قبال آن استعدادی که به او اعطا شده تا در پیشبرد اگاهی خدمتی به جامعه اش کند. بنده ی کوچک هم در بخشی از رسالتی که دارم به این موضوع به این شیوه می پردازم و ترجیح می دهم بدون حاشیه سازیهایی که به سیاست بازی معروف شده اند آگاهیهای مورد نظرم را به مخاطبان تارنگارم بدهم . رسالتی که من برگزیدم این است. کسانی هستند که در اندیشه ی زمینه سازی برای اجرای حقوق یادشده در کوششند. این حقوقی هم که من در این سلسله نوشتارها به انها می پردازم چیزی است که اغلب مورد قبول اعلامیه های حقوق بشری است که در طول زمانهای مختلف صادر شده است. حال این حقوق گاه به شکل قوانین اساسی کشورها در آمده اند چنان که همین ممنوعیت تفتیش عقاید که در سخنهایم سخنش به میان آمد در قانون اساسی جمهوری اسلامی در اصل بیست و سه آمده است: (تفتیش عقاد ممنوع است و هیچکس را نمی توان به صرف داشتن عقیده ای مورد تعرض و مواخذه قرار داد.) حال اجرا یا تلاش برای اجرا شدن این حقوق و قوانین رسالتی است که دیگران در جامعه به عهده دارند. البته از شما دوست عزیز پوزش می خواهم به این سبب که به دلیل کمبود مجال نتوانستم زودتر از این پاسخم را در قسمت نظرات تارنگار ابراز دارم. دلیلش هم همان سخنان کلیشه ای است که گرفتارم و هزار مسئله ی دیگر...دوستان دیگر هم به وبلاگ سر می زنند و من باید به رسم ادب با انها مکاتبه ی اینترنتی داشته باشم و به دلیل کمبود فرصت نمی توان همه ی زمان را به مکاتبه با شما بگذارم. صدالبته بحث من با شما درباره ی آزادیهایی که در دین اسلام وجود دارد و ضرورت یا عدم ضرورت جدایی دین از سیاست بر جای خود باقی و استوار است و ادامه پیدا خواهد کرد.


زمستان است!!!!!!!!!!!!!!!!!!

مهریز

ببار ای بارون ببار!

!! نوشته شده توسط رضا.ب | 3:55 | یکشنبه 23 دی1386 •

آزادی اندیشه

در هر حکومتی با هر موقعیت جغرافیایی که ادعای مردم سالاری دارد و شعار " حکومت مردم بر مردم " را سرلوحه قرار می دهد وجود آزادی های فردی و عمومی از ملزومات جدایی ناپذیر آن جامعه به حساب می آید، به گونه ای که اگر حکومت این اصل را رعایت نکند و آن را از افراد جامعه سلب کند ، وجود "دموکراسی" را به کل نقض کرده است.

یکی از آزادی هایی که در زیر سرفصل آزادی به آن پرداخته می شود "آزادی اندیشه" است. یکی از زیباترین و گرامی ترین حقوق انسانی آزادی ذهن بشر است. آزاد اندیشی باعث می شود که هرکس تفکر آزادی داشته باشد تا با هر مرام و مسلکی و هر باور دینی-مذهبی یا اجتماعی-سیاسی به پروراندن درون و برون خود بپردازد البته به گونه ای که به باورهای دیگر مردم جامعه خدشه و بی احترامی وارد نشود. از این طریق و در غیاب خفقان و با رهایی و آزادی واقعیات و حقایقی را که در نظر دارد بشناسد .

پیشرفت هر جامعه ای وابسته به وجود مردان و زنان آزاد اندیش است. مردمانی که بدون هیچ ریسمانی بر دست و زنجیری بر پا و بدون هیچ قید و بند وابسته به حکومتها و قدرتها به پیشروی در کشف واقعیات بپردازند

منظور از قید و بند همان محدودیتهای غرض ورزانه ای است که بر فرض گالیله با آن مواجه شد. زمانی که علم بیاید ، دیوارهای به غایت بلند تعصب به خرافات بی ریشه در هم شکسته می شود و پرده های ترس بشر از "هیچ ها و پوچ ها" کنار می رود . هیچ هایی که از سوی زورمندانی که وجود زورشان به همین هیچ ها وابسته است در ذهن عامه ی مردم حک شده است. آن گاه است که گرد و غبار از چشمان مردم کنار می رود و مظاهر دروغین علم مطلق در اذهان خرد می شود و تازه تشنگی و عطش آغاز می شود و این مردمان سیراب ناپذیر حاضرند هر بندی را بگسلانند تا در راهی که در آن قدم

نهاده اند "آزاد" پیش بروند.

آزادی اندیشه را در سلسله نوشتارهایی شامل :

-آزادی آیین

-آزادی بیان

-آزادی آموزش

- آزادی اطلاعات

- و آزادی نمایش

مطرح خواهم کرد و سعی بر آن دارم که در نوشتارهای پسین به آنها پرداخته شود.


پا نوشت:

به وبلاگ نویس شلیک کنید!

تارنگار بالا شامل مطالبی در حوزه ی ادبیات و سینماست که توسط امیر موسوی و نگار صائن دانشجویان دانشگاه هنر(دراماتیک) نوشته می شود.

پیروز باشند!

!! نوشته شده توسط رضا.ب | 13:47 | دوشنبه 17 دی1386 •

تلخ تلخم!

درود و عرض ادب!

این روزها که می گذرد بسیار درگیرم تا شاید از درون این کاهدانی ( مغز مبارک) جز چرت و پرت کمی هم علم و دانش لانه کند.

به همین خاطر کم و کمتر مجال دارم تا بنویسم.... فکر می کنم مجال نوشتن دیگر برای من پیش نیاید..با خود می اندیشم شاید من هم در این گرداب به اصطلاح جبر مدرنیته و جامعه ی روز گرفتار شده ام و دست و پا زدنهای بیخودی هم فایده ای ندارد...

برای اینکه تارنگار هم به روز باشد داستانکی! از کوییلو و کتاب مکتوب او می آورم...جای اندیشه دارد... ولی نیندیشید چرا که اندیشیدن هم گاهی حرام است!!!!!

نواموزی از پدر نیستروس،کشیش اعظم صومعه اسکتا پرسید:برای رضایت خدا چه باید بکنم؟

پدر نیستروس پاسخ داد:

ابراهیم غریبان را پذیرفت،خدا خشنود بود،

الیاس از بیگانگان خوشش نمی امد،خدا خشنود بود.

داوود به انچه که کرد مغرور بود،خدا خشنودبود،

باجگیر رومی در برابر محراب از انچه می کرد شرمنده بود.

یحیی تعمید دهنده به بیابان رفت،و خدا خشنود بود،

یونس به شهر نینوا رفت ،و خدا خشنود بود. ...

از روح خودت بپرس که چه کار دوست دارد بکند.

وقتی روحت با رویاهایت در توافق باشد،خدا خشنود است.

۲۰۰۸ هم آمد!!! ایران بجنب!

2008 هم آمد!!!

 

!! نوشته شده توسط رضا.ب | 12:5 | چهارشنبه 12 دی1386 •

الو؟!

در هفت سال گذشته هر بار و هميشه که به او زنگ مي زنم،
در منزل است.در هفت سال گذشته شايد7000بار به او زنگ زده ام
ودر اين مدت،او هميشه گوشي تلفن را برداشته است.
تماس هاي تلفني من با او بي قاعده و به يک معنا از روي تصادف اتفاق مي افتد.
روراست:هر موقع که عشقم بکشد،به او زنگ مي زنم.
انگشتم را که هفت بار روي دکمه اعداد دستگاه تلفن فشار دهم،
از آن سوي خط ناگهان صداي رفيقم را مي شنوم:الـــــــو!
گفت و گوهاي تلفني مان زياد مهم نيست.آنچه اهميت دارد اين واقعيت
است که او هميشه گوشي را بر مي دارد.گاهي صبح ها و گاهي شبها به او زنگ مي زنم.
مي گويد که مي رود سر کار،اما مي پرسم مگر چه مدرکي در تاييد اين ادعا در دست هست؟
مي گويد متاهل است و با اين حال من هرگز زن او را به چشم نديده ام و زن او هرگز
در هفت سال گذشته گوشي تلفن را بر نداشته است.
امروز بعدازظهر طرف هاي ساعت يک و ربع به او زنگ زدم.نگفته پيداست که
خودش گوشي را برداشت .تلفن فقط يک بار زنگ زده بود.بتدريج به
اين نتيجه مي رسم که او از سال1972 خانه نشين
است وتنها کار او اين است که در خانه اش منتظر اين باشد
که من روزي بهش زنگ بزنم.(ريچارد براتيگان)

!! نوشته شده توسط رضا.ب | 14:20 | دوشنبه 26 آذر1386 •

ابتهاج/بخش نخست

امیر هوشنگ ابتهاج سمیعی گیلانی (ه.ا.سایه) در ششم ( یا بیست و نهم) اسفند 1306 هجری خورشیدی در رشت پا به جهان گشود. پدر او آاخان ابتهاج از مردان سر شناس رشت بود که مدتی هم مسوولیت ریاست بیمارستان پورسینا را در آن جا عهده دار بود. هوشنگ دوران دبستان و بخشی از دبیرستان خود را در زادگاهش گذراند. هنوز مقطع متوسطه را پایان نرسانده که به تهران می آید و در مدرسه ی تمدن نام نویسی می کند ولی پس از دوسال پیاپی مردود شدن در کلاس پنجم متوسطه به کل درس و مدرسه را رها می کند. ابتهاج از همان نوجوانی و دوره ی دبیرستان سرایش شعر را آغاز می کند. سایه در تهران با فریدون توللی و مهدی حمیدی شیرازی آشنا می گردد.

سایه در سال 25 در حالیکه تنها نوزده سال داشت اولین دفتر شعرش با نام نخستین نغمه ها را در رشت منتشر می کند.او در این مجموعه که با مقدمه ی حمیدی شیرازی و عبدالعلی طاعتی رو گرفته بود شعر سنتی را سرلوحه ی کار خود قرار داده بود.

او در جوانی دلباخته ی دختری ارمنی ساکن رشت به نام گالیا می شود که مایه ی بسیاری از اشعار عاشقانه و بزمی او همین رابطه ی عاطفی است.

آشنایی و دوستی او با شهریار و نیما هرچند که پیش از آن با اشعار آن دو آشنا بود شعر سایه را تا حدی متاثر می سازد به گونه ای که برخی او را از پیروان نیما می دانستند ولی بزودی راهی دیگر را می گزیند. .. همان راهی که باید آن را می رفت: یعنی سرودن غزل!

در همین سالهاست که با بسیاری از شاعران جوان هم سن و سال خود آشنا می گردد. از سوی دیگر آن هنگامه ی نا به سامان جنگ و خونریزی و بحران درونی کشور گرایش او را به مسائل اجتماعی و سیاسی بیشتر می کند و اشعارش از بزم به رزم اجتماعی کشیده می شود. این تغییر جهت او را می توان در شعر کاروان ( ارجاع به دو پست پیش) می توان دید.

" دیرست گالیا!

هنگام بوسه و غزل عاشقانه نیست،

هرچیز رنگ آتش و خون دارد این زمان؛

هنگامه ی رهایی لبها و دستهاست.

عصیان زندگیست!!!! "

گرایش او به حزب توده که از سالهای اقمت در رشت شروع شده بود در تهران بیشتر می شود. ولی فعالیتهایش بیش از آنکه رنگ و بوی سیاسی داشته باشد در حیطه ی مسائل ادبی- اجتماعی است.

در سال 1330 مجموعه ی سراب را منتشر می کند. سرای نخستین مجموعه ی او به اسلوب جدید است. قالب همان چهارپاره و مضمون نوعی بیان عواطف فردی است، عواطفی واقعی و طبیعی! گویند در مقدمه ی سراب می نویسد: که دیگر آوای دل دردمند و ترانه های عاشقانه ی فردی سر نخواهد داد و با مردم همگام خواهد شد و آنچه را می گوید در مجموعه ی شبگیر /1332/ جامه ی عمل می پوشاند. در همان سال به فکر نشر گزیده ی آثار سنتی خود که بین سالهای 25 تا 29 سروده بود می افتد و نام سیاه مشق را برای آن برمی گزیند. ( این مجموعه بعدها دنباله دار می شود) برنخستین سیاه مشق او شهریار و مرتضی کیوان مقدمه می نویسند. در این مجموعه آن چنان خوب غزل می سراید که عده ای او را بهترین غزلسرای دوران می دانند. شنیده ام که فروغ نیز با شعری دیگر به پیشواز سایه می رود و اشعارش را ارج می نهد. (اگر کسی شعر را شنیده در اختیار ما نیز قرار دهد.) در سال 34 دفتر زمین را منتشر می کند و خود را به شعر نیمایی نزدیک و نزدیکتر می کند و نشان می دهد که هم از لحاظ قالب و هم محتوا آن را درک کرده است. صد البته بسیاری اعتقاد دارند که چون زبان شعر او تغزلی است نمی تواند خود را از این زبان دور کند و اشعار اجتماعی موفقی را بسراید.

تا 10 سال بعد اشعارش گاه گاهی تنها در مجلات به چاپ می رسید . تا اینکه در سال 44 سفری به شوروی برایش پیش می آید و قبل از آن نسخه های اندکی از مجموعه ای با نام چند برگ از یلدا را با هزینه ی خود منتشر می کند .با وجود شمارگان کم این مجموعه کسانی هستند که اعتقاد دارند ابتهاج با این دفتر شعر راه روشنی را در شعر معاصر گشود.

ابتهاج در سال 51 با رادیو ایران همکاری را آغاز می کند و عهده دار سرپرستی برنامه ی گلهای تازه و گلچین هفته می شود. ایتهاج که به عنوان موسیقی شناس برجسته ای در زمینه موسیقی وطنی هم اعتبار دارد در سال 53 با همکاری استاد محمد رضا لطفی گروه شیدا و در سال بعد با کمک استادان علیزاده و مشکاتیان عارف را بنیاد می نهد. او در زمینه ی ترانه سرایی هم اعتبار خاصی دارد. اعتباری که با سرودن ترانه های ماندگاری چون تو ای پری کجایی! با صدای قوامی بدست آمد.

در سال 57 ابتهاج به اعتراض به واقعه ی 17 شهریور میدان ژاله به همراه همکارانش در دو گروه نام برده از کار در رادیو استعفا می دهد. او پس از انقلاب هم پایه گذار گروه موسیقی چاووش با همکاری استادان لطفی و شجریان می باشد. او همکاری هایی را با استاد شجریان در پیش و پس از انقلاب انجام می دهد و تصانیف و آوازهای وطن پرستانه ای را می سراید ( ایران ای سرای امید و...) که با صدای شجریان جاودانه می شود و بر حافظه ی همگان نقش می بندد.

او در دهه ی 50 جز دفتر سیاه مشق 2 مجموعه ای دیگر را انتشار نمی دهد تا سال 60 که در آن سال دو دفتر یعنی تا صبح یلدا و یادگار خوان سرو از او چاپ می گردد.

در سال 66 سایه ناگزیر به مسافرت اروپا و اقامت در کلن آلمان می شود.

در اروپا با مجالس شعرخوانی بسیاری از این استاد فرهیخته ی غزل را ارج می نهند.

او در سال 64 سیاه مشق 3 و 71 سیاه مشق 4 را نشر می دهد که اشعار جدیدش را در بر دارد.

بسترم صدف خالی یک تنهایی است

و تو چون مروارید

گردن آویز کسان دگری!!!

21 دی 1331


دوستان نویسنده!

لطفی کنید زمانیکه نوشتاری را درج می کنید ویرایشات لازم از جمله رنگ قلم متناسب با قالب باشه. رنگ سفید یا خاکستری انتخاب بشه تا در زمینه ی مشکی خوانده بشه.

!! نوشته شده توسط رضا.ب | 20:44 | یکشنبه 11 آذر1386 •

درود و عرض ادب!

قرار بود بیست آبان ماه نوشتارم در باب استاد غزل ابتهاج را در تارنگار درج کنم ولی با کدامین انگیزه؟

زمانیکه همه به این تارنگار می آیند ولی با آمدنشان برگ از برگ نمی جنبد چه انتظاری از ما برای باز نوشتن دارید؟

زمانیکه درس از چهار سو ما را در کتاب و دفتر می فشرد مگر مریضیم که به خاطر هیچ و پوچ ساعت اینترنتی خدا تومان بخریم و مفتی مفتی نتایج تحقیقاتمان را در اختیار کسانی بگذاریم که هیچکدام اهل خواندن و اندیشیدن در آن نیستند؟

نه عزیزان شما همانهایی نیستید که من یا ما با دلگرمی داشتن دوستانی چون آنها پا به عرصه ی نوشتن و پژوهش نهادیم!

به همین خاطر از شما عاجزانه تقاضا دارم که با نظرات خود موجب دلگرمی ما شوید. همچنین باز هم از کسانیکه توانایی همکاری در تارنگارنویسی را دارند خواهشمندم اعلام حضور کنند و به جمع ما بپیوندند.

شعر کاروان از ابتهاج:

کاروان

دیراست گالیا
 در گوش من فسانه دلدادگی مخوان
 دیگر ز من ترانه شوریدگی مخواه
دیر است گالیا! به ره افتاد کاروان
عشق من و تو ؟ آه
این هم حکایتی است
اما درین زمانه که درمانده هر کسی
از بهر نان شب
 دیگر برای عشق و حکایت کجال نیست
 شاد و شکفته در شب جشن تولدت
تو بیست شمع خواهی افروخت تابنک
امشب هزار دختر هم سال تو ولی
خوابیده اند گرسنه و لخت روی خک
زیباست رقص و ناز سرانگشتهای تو
بر پرده های ساز
اما هزار دختر بافنده این زمان
 با چرک وخون زخم سرانگشت های شان
جان می کنند در قفس تنگ کارگاه
 از بهر دستمزد حقیری که بیش از آن
پرتاب می کنی تو به دامان یک گدا
وین فرش هفت رنگ که پامال رقص توست
 از خون و زندگانی اسنان گرفته رنگ
در تار و پود هر خط و خالش هزار رنج
در آب و رنگ هر گل و برگش هزار ننگ
اینجا به خک خفته هزار آرزوی پک
اینجا به باد رفته هزار آتش جوان
دست هزار کودک شیرین بی گناه
 چشم هزار دختر بیمار ناتوان
دیر است گالیا
هنگام بوسه و غزل عاشقانه نیست
هرچیز رنگ آتش و خون دارد این زمان
 هنگامه رهایی لبها ودست هاست
عصیان زندگی ست
در روی من مخند
 شیرینی نگاه تو بر من حرام باد
بر من حرام باد ازین پس شراب و عشق
 بر من حرام باد تپش های قلب شاد
 یاران من به بند
 در دخمه های تیره و نمنک باغشاه
در عزلت تب آور تبعیدگاه خارک
 در هر کنار و گوشه این دوزخ سیاه
 زود است گالیا
در گوش من فسانه دلداگی مخوان
 کنون ز من ترانه شوریدگی مخواه
زود است گالیا ! نرسیده ست کاروان
 روزی که بازوان بلورین صبحدم
 برداشت تیغ و پرده تاریک شب شکافت
 روزی که آفتاب
از هرچه دریچه تافت
 روزی که گونه و لب یاران هم نبرد
رنگ نشاط و خنده گم گشته بازیافت
من نیز باز خواهم گردید آن زمان
سوی ترانهها و غزلها و بوسه ها
 سوی بهارهای دل انگیز گل فشان
 سوی تو
 عشق من

!! نوشته شده توسط رضا.ب | 19:44 | جمعه 25 آبان1386 •

هیاهوی بسیار برای هیچ

درود

امروز بیست و ششم مهرماه 1386 باز می گردم با ادبیات.

با ادبیات آغاز کردیم و با سهراب...ستایشی بلند بالا در باب سهراب نوشتیم.

حال با ادبیات میلاد دوباره ی تارنگار همکلاسی را جشن می گیریم . باز با سهراب...ولی از آن جا که می خواهم چالشی و گفتگویی براندازم در میان خرد و کلانهای ادبی نویس عرصه ی تارنگاری ، پس با شکافت شعری و روحی سهراب نه به قلم خودم که با قلم افشین کوچکزاد ، دست به سینه در خدمت شما حاضرم.

تا چندی روز پیش قرار بر این بود که درباره ی استاد غزل، امیر هوشنگ ابتهاج بنویسم. نوشته ام. در دو یا چند مرتبه در تارنگار قرارشان خواهم داد.

بنابراین نوشتار پسین ما ابتهاج است!

هیاهوی بسیار برای هیچ

چند سالی می شود که سهراب سپهری « مد » شده است و در این مملکت ما چندان هم غریب نیست.هر زمان کسی « گل » می کند و « الگو » می گردد. سالها می شود که هنر و ادبیات ایران گرفتار چنین بلایی می باشد. چه کسی هنوز جنجال آفرینی پاورقی نویسان دوره های پیشین را از یاد برده است؟ افرادی چون « حسینقلی مستعان » ها ،«ارونقی کرمانی» ها ، «ر.اعتمادی»ها و این اواخر « ذبیح ا... منصوری » ها را که وجودشان بر بالای سر نویسندگان و شاعران راستین این قوم سایه افکند و آنان را در زیر پوشش خود قرار داد.

سهراب سپهری نیز از این دسته افراد است و عده ای در تلاش آن هستند که برخی سروده های او را بیش از آن چیزی که هست به نوعی فلسفه و عرفان پیوند دهند.

قبل از هر چیز باید دید که «شعر خوب» و « ناب» کدام است. گفتیم « شعر خوب» زیرا هر چیزی را که « نثر» نباشد، می توان شعر دانست. اما باید دید که «شعر خوب» کدام شعر می باشد.

شعر در نزد ما به دو شاخه ی اصلی تقسیم می شود :

1-شعر سنتی ( شامل: غزل،قصیده،قطعه، مثنوی،رباعی،دوبیتی،مستزاد و...)

2-شعر امروز (شامل: نیمایی،چارپاره،سپید،موج نو و...)

از لحاظ قانون کلی ،هر شعری که در یکی از این قالبهای شعری باشد « شعر خوب » نام دارد. حال ممکن است، این شعر «قصیده» و «غزل» و «نیمایی» و ... باشد. با این توصیف سهراب سپهری نیز از این قانون مستثنی نیست.

سپهری خوب آغاز کرد و در وسط راه به قهقرا کشیده شد. «مرگ رنگ» به عنوان نخستین تجربه ی شاعر،آن هم در بیست و چند سالگی، کاریقابل ستایش و درخور فهم و بررسی می باشد.سهراب در این دفتر به اوزان «نیمایی» چشم می دوزد و آن را به عنوان پیشرفته ترین عنصر شعر جدید می پذیرد. در شعر «مرغ معما» تاثیر مستقیم «نیما» در شاعر نمایان است:

دیرزمانی است روی شاخه ی این بید

مرغی بنشسته کو به رنگ معماست

نیست هم آهنگ او صدایی،رنگی

چون من در این دیار ،تنها،تنهاست

و یا در شعر «سرگذشتم از همان دفتر، تاثیر شعر «مهتاب» نیما به خوبی مشخص است:

می خروشد دریا

هیچکس نیست به ساحل پیدا

لکه ای نیست به دریا تاریک که شود قایق

اگر آید نزدیک.

از بحث اصلی دور نشویم.گفتیم سهراب سپهری خوب شروع کرد. باری، او با شعر نیمایی به میدان آمد و بعد از آن به جرگه ی «مدرنیسم» ها در آمد و تحت تاثیر «خروس جنگی» ها که عبارت بودند از «هوشنگ ایرانی» ، «کاظم تینا» ، «جلیل ضیاءپور» قرار می گیرد و از آن پس در «واحه» نا امیدی پوستین عوض می کند. در سی و پنج سالگی، به جای آنکه شعرش غنی تر گردد، می سراید:

بر آبی چین افتاد.سیبی به زمین افتاد

گامی ماند.زنجره می خواند

همهمه ای : خندید،بزمی بود،برچیدند.

خوابی از چشمی بالا رفت.

این رهرو تنها رفت،

بی ما رفت.

رشته گسست: من پیچم، من تابم، کوزه شکست : من آبم

این سنگ پیوندش کو؟

آن زنبور، پروازش تا من کو؟

نقش پیدا ، آیینه کجا؟ این لبخند، لبها کو؟ موج آمد، دریا کو؟

می بویم، بو آمد، از هر سو

های آمد،هو آمد. من رفتم،

او آمد او آمد!

این متن کامل شعر «شکپوی» از چهارمین دفتر شعر سهراب با نام «شرق اندوه» می باشد. آیا در این شعر کلام «خروس جنگی» ها و تاثیر «غار کبود» ، «جیغ بنفش» را مشاهده نمی کنید؟

چند سال پس از آن سهراب سپهری با اشعار ژاپنی «هایکو» آشنا می شود و راهش را به آن سوی کج می کند:

آسمان، آبی تر

آب، آبی تر

من در ایوان، رعنا سرحوض.

(ساده رنگ از حجم سبز)

نمونه ی دیگر:

رفته بودم سر حوض

تا ببینم شاید،عکس تنهایی خود را در آب

آب در حوض نبود.

(پیغام ماهی از همان دفتر)

باید قبول کرد که شعر سهراب «شعر اجتماعی» نیست.شعر او برای عده ای معدود از قشر جامعه سروده شده است و این به دلیل آن است که خود شاعر گرفتار« اسکی پیسم» بوده است. او که در تنهایی و انزوای خود سعی داشت همه نوع مرامی را لمس کند، و در نهایت به نوعی سرخوردگی رسید. بخصوص آنکه تا وقتی زنده بود، هیچکس او را نمی شناخت. از این رو شعر به یک اتاق دربسته پناه برو و از «چینی نازک تنهایی» سخن گفت.

شعر سهراب شعر «فردی» و «زنانه» است که بخاطر نا گسستگی از یکدیگر این روزها «گل» کرده و «مد» شده است. هرچند اگر انصاف را بداریم پاره ای از اشعار او چون «پیامی در راه» ،«نشانی» و « واحه ای در لحظه» از نظر ذهنی و قدرت «ایماژ» خوب بیان شده است. با این حال تمامی این سخنان «هیاهوی بسیار برای هیچ» است.

افشین کوچکزاد

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ـــــــــــــــــــــــــ

درج این نوشار دلیلی بر موافق بودن من با تمامی آن نیست بلکه همراستا بودن من با کلیت قضیه را اثبات می دارد و گرنه حتی من با نام برخی اشخاص نام برده شده در نوشتار هم آشنایی ندارم.

در انتظار خواندن نظراتتان هستم.

!! نوشته شده توسط رضا.ب | 22:35 | یکشنبه 29 مهر1386 •

کمکم کن!

با درود و عرض ادب!

پانزده اردی بهشت سال ۱۳۸۵ بود که با نام خدا تارنگاری که آن روزها حزب همکلاسی نامیده می شد آغاز به کار کرد. آن روزها نویسندگانش بیش از یکی دو نفر بودند و یا حداقل این طور قرار بود. چند بیانیه ای از درون کاخ همکلاسی برون نرفته بود که پیشامد پیش آمد!

دوستانی که می خواستند باشند رفتند.

دوستانی که می خواستند بمانند نماندند و دیگر نبودند.

یا گرفتار بودند یا بی معرفت!

یا پایه نبودند یا اهل کار فرهنگی نبودند!

رفتند و بردند همه ی امیدی که می بایست در میان حزب فرهنگی و صد البته ساده و صمیمی همکلاسی حاکم بود.

برخی می گفتند سیاسی می نویسیم. برخی ادبی و برخی اجتماعی!

من مدیر بودم و از سیاست بیزار.

ننهادم سیاسی بنویسند. سیاسیون رفتند. ولی نمی دانم چرا آنانی که می گفتند ادبی و اجتماعی می نویسیم هم همه در باتلاق کثیف سیاست دست و پا می زدند.

برخی هم  که گفتم پایه نبودند.

پاشید از هم تمامی قرارهایی که گذاشته بودیم برای برپایی حزب.

دوستی ها ماند ولی حزب نماند.

گرفتار بودم و خسته ولی باز نوشتم.

روزی در اوج بودم و روزی در قعر!

روزی بسیار می نوشتم و روزی کپی و پیست!

بارها کم آوردم ولی نخواستم بپذیرم که عزیز من تو گرفتاری!

نمی توانی تنها باشی.

در هر صورت یک سال و چهارماه نوشتم و این بود ماحصل کار من.

حالا بر بلند کاج خشک کوچه ی بن بست فریاد می زنم کمکم کن !

نمی توانم تنها و نمی خواهم که تنها باشم در کاخ پوسیده ی حزب!

......

دوستانی که مایل به همکاری هستند می توانند در قسمت کامنتینگ اعلام کنند . پست الکترونیک خود را هم وارد کنند . با آنها مکاتبه خواهم داشت تا نحوه ی کار را بگویم. اگر هر دو شرایط را پذیرفتیم که حله!

وگرنه که حل نیست!

!! نوشته شده توسط رضا.ب | 15:30 | جمعه 23 شهریور1386 •

28 مرداد ماه 1386 " 54 سال گذشت!!!

 

آری تنها گناه من و گناه بزرگ و بسیار یزرگ من این است که صنعت نفت ایران را ملی کردم و بساط استعمار و اعمال نفوذ سیاسی و اقتصادی عظیم ترین امپراطور های جهان را از این مملکت برچیده ام و پنجه در پنجه ی مخوف ترین سازمان های استعماری و جاسوسی بین المللی در افکنده ام و به قیمت از بین رفتن خود و خانواده ام و به قیمت جان و عرض مالم ! خداوند مرا توفیق عطا فرمود تا با همت و اراده ی مردم آزاده ی این مملکت بساط این دستگاه وحشت انگیز را در نوردم. من طی این همه فشار و ناملایمات این همه تهدید و تضییقات از علت اساسی و اصلی گرفتاری خود غافل نیستم و به خوبی می دانم که سرنوشت من باید مایه ی عبرت مردانی شود که ممکن است در آتیه در سراسر خاور میانه در صدد گسستن زنجیر بندگی و بردگی استعمار بر آیند...

                                         مصدق در دادگاه نظامی کودتای استعمار و شاه!

دکتر مرتضی میر آفتابی

دی ماه ۷۰

به یاد سرو کبیر آزادی " دکتر محمد مصدق"

 

محاکمه

از این سو

سمت درختان شمالی و دریای تابناک

تا آتشی که شعله می کشد از چاههای نفت

آبهای شور

مردم گم کرده اند چیزی را

از سالی که پیر ما

محاکمه شد

 

از آن سال که ما محاکمه شدیم

هنوز

آب خوشی از گلویمان پایین نرفته

                                         سالهاست...

 

"نقاشی از علی اکبر صنعتی"

 لعلی از کان مروت بر نیامد سالهاست     تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد!!!


بابک خرمدین 2 از شکسته ساز

باز من دیوانه ام

 

!! نوشته شده توسط رضا.ب | 13:24 | جمعه 2 شهریور1386 •

زندگی چیزی نیست که سر طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود!

نمی دانم انجمن شاعران مرده را دیده اید یا نه؟ ویلیامز که پیوسته بازی سحر آمیز خود همگان را مجذوب  می کند این باز از دهانش در و گوهر فوران می کند!

به شخصه فیلم را دو بار دیده ام. مدتها پیش...ولی یکی از دیالوگها این قدر زیبا بود و هست که هیچگاه از صفحه ی ذهنم پاک نمی شود. دقیقا به یاد ندارم ولی چنین مفهومی داشت:

اگر ما با یا بوسیله ی اقتصاد و ریاضیات و پزشکی و... زندگی می کنیم این زندگی تنها و تنها برای لذت بردن از آن است .( صدا البته نه لذتهای سطحی) تنها و تنها برای موسیقی است.برای ادبیات.برای شادی و برای دوستی و یکرنگی!

آری بشر این عجیب الخلقه ی نادان سالهاست که برای کاهش درد و رنج‌‌ و برای آسودگی خاطر و برای رضایتی که در پی آنها بدست می آید می کوشد. اختراع می کند.اکتشاف می کند. نو آوری و خلاقیت به خرج می دهد تا کمی اسوده تر زندگی کند. تا به قله ی اوجی که زاده ی اندیشه ی جاه طلب خودش است برسد. به عنوان نمونه هواپیما اختراع می کند  تا آرزوی محال پرواز را در حقیقت متجلی کند. آری او ماه و خورشید را در کف دستان خود می گیرد تا تنها اندکی احساس غرور کند.

ولی چه می شود این روزگار شگفت را...مگر نه که محالها را واقعیت داده ایم چرا و چرا حالا که به این درجه ی بالا از زندگی مادی رسیده ایم لحظه لحظه دغدغه های بیشتری روح ما را می آزارد؟ پای صحبت پدران خود که می نشینیم آن چنان از گذشته ی خود و از کودکی خود سخن به میان می آورند که قرآن پروردگارمان از وصف فردوس برین عاجز مانده! در حالیکه آن زمان نه نه لپ لپ بود و نه پفیلا. شاید تنها گاهی دست فروشی بستنی یخی می فروخت...نه پارکی بود و نه شهر بازی. بچه ها شاید گاهی یواشکی و به دور از چشمان مادران خود رد آشغال دونی ها (تلنگون) بازی می کردند ...

شگفتا بر کردار اشرف مخلوقات که هر چه بیش تر به پاسخ نزدیک می شود گمراهتر و عجولتر از پیش به بیراهه می راند!

دوستی می گفت امید به زندگی سیر صعودی دارد.(طبق آمار) ولی طبق آمار خود کشی نیز پایاپای آن و شاید با پیشرفت اماری بیشتر  همه را کلافه می کند! روزی بود که با اسباب بازی هایی به گونه ی موبایل بازی می کردیم و شاد بودیم ولی اکنون که به تحقیق به ان دست یافته ایم غمگینیم! باز دوستی می گفت زمانی که کاخ کوروش را در دیار من دشتستان از دل خاک برون اوردند با خود و هویتم بیگانه تر شدم...

مگر ما به دنبال دوستی و راستی و نیکی و شادی نبودیم چرا و چرا پس برادر می کشیم برای یک تکه نان یا برای اسکناسهایی به رنگ سبز... از همان سبزهایی که در ساقه ی گندم یافت می شود؟

من به عنوان یک انسان از هرکجای این کروی شکل زیباروی سخن می گویم: اقایان بالای سر ما مگر همه چشم در چشم ما دم از صلح دوستی نمی زنند چرا و چرا در حقیقت جلوی چشم خود ما بمب هسته ای می ترکانند.موشک کروز آزمایش می کنند یا به بهانه ی قدمهایی که یک همنوعشان از آب و خاکی دیگر در سرزمین آنها برداشته خمپاره بر سر بیگناهان می افکنند؟

حراممان باد خواب زمانی که در این گیتی پر از گل و سبزه صلح نیز با جنگ می جنگد!

خود ما..همه ی انسانها مگر از راستی و درستی دم نمی زنیم ولی چرا در عینیت از انجام هرناراستی رویگران نیستیم؟

حراممان باد خواب زمانی که عاشقان عشق را در خاستگاه ساده رنگش برای تصاحب یک صندلی( که شاید صندلی دکه ای باشد و یا تخت شاهی فرقی ندارد) تازیانه می زنند!

کمی بیندیشیم.

.

.

.

شاید بگویید سخنان تو ای عقب مانده از عصر مدرنیته به درد در میان نهادن با افلاطون و اسلاف دگر می خورد ولی در هر صورت درد و دلی بود تا شاید این نیز بخوابد...

در هر صورت گمان نمی کنید بیش از حد در مادیات گمگشته و غرق شده ایم؟ فکر نکنم بتوان نامش را دنیا پرستی نهاد زمانی که با چنین اعمالی دنیای خود را به گند می کشیم و یک خواب آرام شبانگاهی برای خود باقی نمی گذاریم...هنوز شاید دستانی باشند که ما را از این منجلاب خود بیگانگی بیرون بکشند. آنها را رد نکنید!

شاید اگر بتوانیم رضایت روح خود را دریابیم و با پیشرفت و زندگی آسوده ای در آمیزیم بتوانیم از این گمراهی به در آییم.

آیا می ارزد زندگی را فدای زندگی کرد؟

زندگی به راحتی فراموش نمی شود...فراموشش مکن و به دست نسیمی که ملایم می نماید ولی از صدها طغیان و و سیلاب و تندبادی دهشتناک تر است مسپارش.

به قول دوستی زندگی چیزی نیست که سر طاقچه ی عادت از یادمن و تو برود.

زندگی شاید همان نو گل خندان است که خدا به ما سپرد..

يا رب اين نوگل خندان که سپردی به منش

می‌سپارم به تو از چشم حسود چمنش

بهانه ی این پست بحثی بود که دیروز با دوستی داشتم. به همین خاطر کمی مشوش بودم و نا خود اگاه دست به قلم و بردم و در چشم به هم زدنی چنین شد. به همین خاطر اگر کم و کاست و بی ربطی در آن است ببخشید.!


دل نوشته های سروش دادیار.

پارسیان آزاد منش 7 (بابک خرمدین)

!! نوشته شده توسط رضا.ب | 14:12 | دوشنبه 1 مرداد1386 •

زشت و زیبا!

 

!! نوشته شده توسط رضا.ب | 22:58 | سه شنبه 26 تیر1386 •

سرود آفرینش

خدا آفریدگار بود
زمین را گسترد
و در یاها را از اشکهایی که در تنهایی اش ریخته بود پر کرد
و از کبریای بلندش آسمان را بر افراشت
با نیایش های خلوت آرامش , سقف هستی را رنگ زد ,
و آرزوهای سبزش را در دل دانه ها نهاد ,
و رنگ" نوازش" های مهربانش را به ابرها بخشید ,
و از این هر سه ترکیبی ساخت و بر سیمای دریاها پاشید ,
و رنگ عشق را به طلا ارزانی داد ,
و عطر خوش یادهای معطرش را در دهان غنچه یاس ریخت
و بر پرده حریر طلوع , سیمای زیبا و خیال انگیز امید را نقش کرد .
آفریده هایش او را نمی توانستند دید ,
نمی توانستند فهمید ,
می پرستیدندش اما نمی شناختندش .
و خدا چشم براه " آشنا " بود ,
 "انسان " را آفرید
و این نخستین بهار خلقت بود  .

دکتر شریعتی!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

!! نوشته شده توسط رضا.ب | 1:43 | جمعه 8 تیر1386 •

یک فرد چه قدر می تواند بزرگ باشد که بر سر جسد او هم دعوا می کنند...

با نام و یاد دادار اهرمن شکن

امروز پس از چندی که به خاطر مشغله ی تحصیلی به دور از تارنگار نویسی بودیم باز هم با نوشتاری در باره ی استاد گرامی ، شادروان آتشی در خدمتیم.

آتشی مردی طغیانگر بود و همانگونه که دوستداران زیادی داشت دشمنان بسیاری نیز در کمین او بودند.این دوستی ها و دشمنی ها تا پایان زندگی او و حتی پس از ان نیز ادامه داشت و دارد.

یکی از پیشامدهایی که پس از مرگ این بزرگ دشتستانی پیش آمد جنجال خاکسپاری او و مکان آن بود.

تهران یا بوشهر؟

 به دیدگاه من آتشی با دلبستگی هایی که به خاک دیارش داشت باید در دشتستان به خاک سپرده می شد و شد ولی نه به این راحتی ها.

هفته نامه ی نصیر همانروزها به انتشار دو گزارش به زبان خورشید فقیه و پرویز هوشیار در این باره پرداخت.بدون گزافه گویی بیشتر این دو گزارش را در اختیار شما می گذارم.پیشنهاد می کنم بخوانید...

چرا و چگونه آتشی را به بوشهر وردیم؟گزارشی برای ثبت در تاریخ - خورشید فقیه


بعضی آدم‌های بزرگ، همان‌طور که بزرگ‌شدن‌شان مدیون یک سری حوادث شگفت‌انگیز در گذرگاه زمان می‌باشد، مرگ‌شان هم دیگرگونه و پر از حادثه است. و به تبع مرگی این‌چنین غیرمتعارف، در گور خفتن آنان نیز با هزارتویی از اما و اگرها و در هم تنیدنی‌های عجیب و غریبی همراه است. در این خصوص، نمونه‌های زیادی را می‌شود ارائه کرد که منوچهر آتشی ـ بزرگ‌مرد دیار خودمان ـ یکی از آن‌هاست. به همین خاطر و همان‌گونه که زندگی پرفراز و نشیب 74 ساله‌اش، نحوه‌ی غریب مرگ شدنش، و نیز نام بلند و نشانه‌های افتخارآمیزش در سینه‌ی تاریخ این مملکت به ثبت خواهد رسید، جا دارد که در خاک آرمیدن پر حرف و حدیثش نیز در حافظه‌ی زمان ضبط شود، زیرا این هم برای خودش، شگفتی‌هایی دارد...........


 


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط رضا.ب | 0:40 | جمعه 25 خرداد1386 •

نازها زان نرگس مستانه اش باید کشید.

 
 
باغ بان گر پنج روزی صحبت گل بایدش    بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش
ای دل اندر بند زلفش از پریشانی منال    مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش
رند عالمسوز را با مصلحت بینی چکار    کار ملک است آنکه تدبیر و تامل بایدش
تکیه بر تقوی و دانش در طریقت کافریست    رهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش
با چنین زلف و رخش بادا نظر بازی حرام    هرکه روی یاسمین و جعد سنبل بایدش
نازها زان نرگس مستانه اش باید کشید    این دل شوریده تا آن جعد و کاکل بایدش
ساقیا در گردش ساغر تعلل تا بچند    دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش

کیست حافظ تا ننوشد باده بی آواز رود
عاشق مسکین چرا چندین تحمل بایدش
 
مقدمه ای بر حافظ شناسی!
دوست دارم بدانی که این غزل چه رازها در دل دارد!
دوست دارم بدانی که چگونه حکایت می کند نوشیدن باده ی زهر آلود محض مستی و عاشقی را!
دوست دارم آن را باصدای استاد گرامی شجریان گوش دهی تا بدانی
 " نازها زان نرگس مستانه اش باید کشید "
به چه معناست؟

!! نوشته شده توسط رضا.ب | 20:15 | چهارشنبه 16 خرداد1386 •

بازی آرزوها

درودی دوباره

دوست خوبم ر.الف(ریحان) از تارنگار رفتن رسیدن است!!! مرا به بازی آرزوها دعوت کردند.

و من هم هر کس که دوست داشته باشد را فرا می خوانم.



آرزوی من شاید این است که دو استکان چای داغ را از میان دویست جنگ خونین به سلامت بگذرانم تا در شبی بارانی با خدای خویش آن را چشم در چشم نوش کنیم.

شاید واپسین لحظاتی که خدایم را زیارت می کردم داشت می گفت :" ای انسان! ای اشرف مخلوقات من ! تو را به زمین تبعید می کنم ،شاید آدم شوی" ...ولی هنوز.........

مبادا یکی از این دو بشکند...

شاید...شاید آنگاه دیگری را خود بنوشم و خدایم را به نسیان بسپارم...گناهی است آشنا!

شاید...شاید آنگاه دیگری را به خدایم دهم و او لبخند خواهد زد و خواهد گفت: ای انسان! من نیازی به آن ندارم...خود بنوش...گوارا بادت!

شاید هیچ یک را نشکنم...

ولی باز آدم نشوم و هر دو را خود بنوشم!...... چه معصیت عظیمی...

و شاید یکی را خود بنوشم و دیگری را با شوق به خدایم اعطا کنم...و او چه سخاوتمندانه هر دو را ارزانی من می دارد...دنیا شیرین...آخرت نیز شیرین......

_______________________________

آرزوی من شاید این است پس از زمانیکه به بار وانهادم مهر مادریم را

ورفتم و رفتم و رفتم

تابدانم و تا بدانم و تا بدانم

از صفحه ای به صفحه ای

از چهره ای به چهره ای

از روزی به روزی

از شهری به شهری

زیر آسمان وطنی که در آن فقط مرگ را به مساوات تقسیم می کنند

و سپس که با چشمانم که تنها یادگار کودکی منند

بازگشتم

دوستانم...دوستانم مرا باز شناسند...

چه غروری...

__________________________

ارزوی من شاید این است نازنین...این روزگار غریب بسر آید...

روز گاری بیاید که از بوی دهانت نترسی...مبادا گفته باشی دوستت دارم

روزگاری بیاید که دلت را نپویند ...مباد شعله ای در آن نهان باشد...

روزگاری بیاید که دیگر نور را...

شوق را...

عشق را...

خدا را...

در پستوی خانه نهان نکنیم...

و یا روزی بیاید که دیگر بیمی نداشته باشیم از کسانی که

عشق را در کنار تیرک راه آهن تازیانه می زنند.

از کسانی که بر در می کوبند و پی چراغ می گردند.

از کسانی که تبسم را بر لبها جراحی می کنند و

ترانه را بر دهان...

روزی بیاید که جگر آن را داشته باشیم که حیاتمان را به پای دل بریزیم...

چه روزگاری...

__________________________

ارزوی من شاید این است که باز باران ببارد

با ترانه

با گهرهای فراوان

باران باز ببارد

به نام هرچه خوبیست

باز باران ببارد و بسر آید روزگاری که

که دین را دام می کنند

که مذهب را شکار خلق و صید خام می کنند

که خدا را بازیچه می کنند و با آن

کسب ننگ و نام....

باز باران ببارد و شادی بخشد جان را

و به پا کند پرچم رنگین کمان را...

باز باران ببارد و بوی گل بپیچد و زمین را تر کند و شانه های مرا و گیسوی تو را

_________________________

آرزوی من شاید این است که نه

تسبیح باشد

نه سجاده

نه دلق

ولی عشق باشد

و دوست داشتن

______________________

آرزوی من شاید این است که خواجه ی شیرازی پشیمان و یا شرمگین شود

که سرود سینه مالامال دردست

که سرود دل زتنهایی به جان آمد

________________________

آرزوی من شاید این است که باز

در صحنه ی شطرنج دلت

شاه عشق باشم و با کیش رخت مات شوم.

_________________________________

ارزوی من شاید این است

که تو با چشمانت

مرا از عمق چشمانم بربایی

و من عاشق چشمت شوم

ولی عقل باشد و دل

و شیطان با نامم سجده خواهد کرد

زمینی تر خواهم شد

و عالم به نامم سجده خواهد کرد

__________________________________

آه ای فلک ای آسمان

تا کی ستم بر عاشقان

بشنو تو فریاد مرا

آه ای خدای مهربان.

__________________________________

من اگر برخیزم

تو اگر برخیزی

همه بر می خیزند

وشاید بیاید آن روز...

و ای وای اگر

من بنشینم

و تو بنشینی

و همه بنشینند

ناله کنند

و آرزو....

چه تهی شود روز گار ما نازنین

____________________________

!! نوشته شده توسط رضا.ب | 1:50 | پنجشنبه 3 خرداد1386 •

بیخود

به نام بهترین دوستم

درود و عرض ادب

چندی پیش یکی از دوستان گرامی از تارنگار اتاق خالی ما را مورد مهر بی کران خود قرار دادند و به بازی یلدا فراخواندند. از آن زمان بسیار گذشته و گذشته هم پر از پیش آمد.

بسیاری به دنیا آمده اند ! بسیاری گریبان زندگی را گرفته اند و خرخره اش را جویده اند و بسیاری با اردنگی توی قبرستان کله کرده اند...همه ی این پیشامد در این زمان بود و من بی شعور بدقول هنوز و هنوز قولم را اجرا نکردم...

جریان این بازی به این سان بود که باید من پنج تا از واقعیتهای زندگیم را که تا حالا در این دنیای مجازی بیان نکردم اعتراف کنم...(نه اعتراف نمی کنم...چرا توگوشی می زنی؟)

حالا که پافشاری می کنی باشه...

-من (رضا/ب) از اهالی همین آب و خاک هستم...اهل سرزمین شرجی و گرما بوشهر!!!سرزمین راهزن جوانمرد، رییسعلی دلواری...و سرزمین مردمان به اصطلاح (به اصطلاح) خونگرم دشتستان...سرزمینی دوست داشتنی با مردمی که اگر هم دیار و هم وطن نبودند آن قدر ها دوست داشتنی هم نبودند...

-من موهای زبری دارم ...

-من خسته ام.

-من دبیرستانی ام.

-من خرخوونم یا شاید بودم...ولی خرخوون زی زی گولو نبودم!!!

-دبستان که بودیم یک روز تو کوچه با یکی دعوا کردم . من که اصلا اهلش نبودم ییهو با کله فیس حریف رو پایین آوردم...از اوون به بعد به رضا کله معروف شدم تا پایان دبستان...

-هر چه از ادبیات و از بسیاری از مسائل دیگر دارم مدیون معلم ادبیات راهنماییم هستم.(م.د)

-شعر نو را شعر به حساب نمی آورم.آن را دست نوشته می نامم و هنر سرودن ان را بیش از یک صدم هنر سنتی سرایی نمی دانم.اشعار حافظ را زیباترین اشعار گیتی می دانم و معتقدم آینه ی هستی را در یک کتاب که دیوان خواجه ی شیرازی نام دارد می توان یافت...

- شعرهای شاملو را بسیار دوست دارم ولی خودش را به هیچ وجه...

-فردوسی را تبلور شور وطن پرستانه ی ما ایرانیان بی بخار می نامم.

- از اشعار پروین متنفرم.نود درصد اشعار سعدی را دوست ندارم.اشعار مولانا را سزاوار عشق ورزیدن می دانم. و دوست داشتنی ترین ادبیات را ادبیات دوره ی مشروطه می نامم و البته ادبیات عرفانی قرن هفت و هشت.

-اشعار محلی دشتستانی را با تمام وجود دوست دارم.

-تاریخ اروپا را خیلی دوست دارم.اعتقاد چندانی به شخصیت پادشاهان ایران ندارم و بیشتر آنها را انسانهایی هرز می دانم.ولی تاریخ ایران یه چیز دیگه س.

-استقلالیم.خفن

-یوونتوس عشق

-رئال مادرید اوج تنفر

-فوتبال یعنی دیار دیه گو...آرژانتین

-هنر نویسندگی نوجوانان جوان کاتلین رولینگ و هری پاتر.....چه خوب بود که این هنر در خدمت مسائل دیگری قرار بگیرد.

-رمان یعنی خرمگس

-شور عارفانه و شوق شاعرانه که می گویند یعنی حسین پناهی

-شجریان یعنی اوج و پایان موسیقی سنتی....یعنی پس از او موسیقی سنتی از قله به فرش نزول می کند...

-شور وطن پرستانه یعنی مصدق

-برخی از نوشته های شریعتی را خوانده ام و بسیاری از آن ها رو دوست دارم.

-آدم نیستم...عجب...چه ربطی داشت...فکر می کنم بیش از 5 تا بود. باید دیرکرد را هم جبران کرده باشم.

!! نوشته شده توسط رضا.ب | 1:43 | پنجشنبه 3 خرداد1386 •

و این بود زندگی

" میزی برای کار ،

کاری برای تخت ،

تختی برای خواب ،

خوابی برای جان ،

جانی برای مرگ ،

مرگی برای یاد ،

یادی برای سنگ ،

این بود زندگی ."

                                   " حسین پناهی "    

شاعر دل پاک و بی ریا:

خورشید جاودانه می درخشد در مدار خویش

 مائیم که پا جای پای خود می نهیم و غروب می کنیم 

 هر پسین 

 این روشنای خاطر آشوب در افق های تاریک دوردست 

 نگاه ساده فریب کیست که همراه با زمین

مرا به طلوعی دوباره می کشاند ؟

 ای راز 

 ای رمز

ای همه روزهای عمر مرا اولین و آخرین

    

!! نوشته شده توسط رضا.ب | 19:17 | سه شنبه 21 فروردین1386 •

سخنان دکتر معمار زاده و ایده های شما

درود

سخنی داشتیم در باب سرو کبیر آزادی در پست پیشین

مصدق و کارهایش در پیشرفت ایران بسیار موثر بوده اند.ولی در هر صورت هیچ کس به کمال نمی رسد جز خدای ما!!! پس مصدق هم می تواند اشتباه کند.

حالا که در بین روز وداع مصدق و ملی شدن صنعت نفت هستیم و به سالروز مرگ آیت ا.. کاشانی هم نزدیکیم بد نیست بحثی در باب حال و هوای آن روز ها شود.کارهای مصدق مورد بررسی قرار بگیرد.تا بشود که شاید عبرتی برای ما و آیندگان باشد.

دکتر مهران معمار زاده که بنده هم از طریق همین رسانه ی همگانی به تازگی با ایشون آشنا شدم نظراتشون رو در پست پیشین گفتند:

مصدق ادم خوبی بود ولی اشتباهات بسیار داشت. با پی گیری مکرر نمایندگان مجلس ۱۵ ،مذاکرات برای استیفای حقوق ایران از شرکت نفت ایران و انگلیس در اواخر ۱۳۲۷ اغاز شد.قرار داد الحاقی گس -گلشاییان بین دولت ایران و شرکت نفت منعقد شد.نمایندگان اقلیت مجلس ۱۵ به این قرار داد معترض بودند.دکتر مصدق و یارانش به مجلس ۱۶ راه یافتند و مصدق حتا رییس کمیسیون ویژه نفت شد.سپهبد حاجیعلی رزم ارا(شوهر خواهر صادق هدایت ) نخست وزیر شد .مصدق با هیجانی که در مردم ایجاد کرده بود باعث شد تا رزم ارا ،قرار داد الحاقی را از مجلس پس بگیرد.ولی با شرکت نفت انگلیس و ایران مذاکرات محرمانه ای اغاز کرد و قرارداد ۵۰-۵۰ یا تنصیف منافع را امضا کرد ولی پیش از افشای قرار داد جدید به قتل رسید.شایع بود که رزم ارا می خواهد کودتا کند و مجلس را منحل کند.پس از قتل رزم ارا مجلس ۱۶ طرح ملی شدن نفت را تصویب کرد و حتا شاه روز ۲۹ اسفند را به عنوان ملی شدن نفت توشیح کرد.دولت انگلیس واکنش شدیدی نشان داد.نخست وزیر علا استعفا داد.دکتر مصدق نخست وزیر شد.سفیر وقت امریکا در ایران گریدی نام داشت که از شرکت نفت انگلیس و ایران انتقادات شدیدی به عمل می اورد.ترومن رییس جمهور وقت که در زمانش ،چین هم به گنداب کمونیسم افتاد پیامی به دکتر مصدق فرستاد و از ادامه اختلافات بین ایران و انگلیس ابراز نگرانی کرد و ایران را به مذاکره دوستانه با انگلیس فراخواند.

دولت انگلیس به دیوان لاهه شکایت برد اما دولت ایران ،دادگاه لاهه را برای رسیدگی صالح ندید.دادگاه لاهه برای رسیدگی به اختلافات دولتهاست نه یک شرکت خصوصی با یک دولت.دولت انگلیس زیر فشار امریکا ،اصل ملی شدن نفت را به شرط تضمین منافع انگلیس پذیرفت.با پا درمیانی امریکا چندین مذاکره بین ایران وانگلیس روی داد ولی سودمند نبود.هریمن فرستاده ترومن به ایران از موضع انگلیسیها دفاع کرد و گریدی سفیر منتقد به انگلیس از تهران خواسته شد و هندرسن که با انگلیسی ها موافق بود جای او را گرفت.مصدق سیاست انعطاف نا پذیر خود در برابر انگلیسها را ادامه داد در حالی که متوجه نبود که هندرسن انگلوفیل سفیر امریکا در ایران شده است و گریدی انگلوفوب از ایران رفته است.امریکا با انگلیس همسو شده بود.مصدق امید واهی به شرکت های مستقل نفتی کوچک در امریکا داشت در حالیکه این شرکت ها نفوذی در دولت امریکا نداشتند.اصلن خریداری برای نفت ایران نبود.عملن تمام وسایل حمل و نقل در دست شرکت هایی قرار داشت که با شرکت نفت انگلیس و ایران همدست بودند.سگ سگ را گاز می گیرد اما سگ سگ را نمی خورد.مصدق اشتباه کرد.

شرکت های امریکایی سراغ نفت ایران نیامدند.دکتر مصدق اخرین گام را در خلع ید شرکت سابق انجام داد.۳۵۰ نفر کارکنان انگلیسی باید بروند.انگلیس ایران را تهدید به اعزام ناوگان جنگی اش کرد.انگلیس به شورای امنیت شکایت کرد.دکتر مصدق به امریکا رفت.او اسنادی به نام سدان را که نشاندهنده مداخله غیر قانونی شرکت نفت انگلیس در امور داخلی ایران بود نشان داد.دولت امریکا نگران ادامه بحران در ایران و بهره برداری دولت شوروی و کمونیست های ایران از این موقعیت بود.رای دادگاه لاهه به نفع ایران بود.مصدق قطع روابط سیاسی با انگلستان را در ۱۳۳۱ اعلام کرد.اناتولی لاورنتیف سفیر شوروی در تهران شد.او همان کسی بود که طرح کودتای کمونیستی چک اسلواکی را در ۱۹۴۸ اجرا کرد.مصدق تظاهر به نزدیکی با شوروی می کرد.لاورنتیف فعال ترین دیپلمات خارجی در تهران شده بود.البته مصدق به کمونیسم باور نداشت ولی در اثر اشتباهاتش در براورد نیروها و خطای باصره سیاسی اش ناگزیر به این راه کشانده شد.وسرانجام چنانکه دانی و دانم ساقط شد.در نیت خوب دکتر مصدق شکی ندارم.اگر انگلیس ها شکست می خوردند دل من هم شاد می شد.بیماری افغانی داشتم.هر بار به من مراجعه می کرد از اکبرخان برایش می گفتم.اکبرخان افغانی هفده ساله ای بود که فرمانده بریتانیایی ها را در جنگ های سده ۱۹ میلادی به قتل رساند.انگلیس ها در افغانستان شکست می خوردند.شکست غرور انگلیسی ها در ابتدای ماجرا روح ما ایرانی ها را شاد می کرد اما متاسفانه این پیرمرد ایران دوست اشتباه براورد داشت و در اخر هم به روسهای کمونیست و اذنابشان در ایران نزدیک شد.جبهه ملی و ملی مذهبی ها که کارنامه بدتری داشتند که در جای خود به ان اشاره خواهم کرد.

امیر حسین رجبی گرامی:

من با بسیاری از نظرات ذکر شده توسط دکتر معمارزاده موافقم، ولی همانطور که خود ایشان هم اذعان نموده اند مصدق با تمام اشتباهاتش به واسطه خوی وطن پرستی خالصانه و خدمات ارزنده شان قابل ستایش من و خیلی از جوانان این مملکت خراب شده اند. فرق است میان مردی که اشتباه می کند و نامردی که خیانت می کند!

بنده  شما بینندگان این تارنگار  را فرامی خوانم برای بحث در این باب./

بحثی خوب و سازنده در تارنگار کیوان(شکسته ساز)

!! نوشته شده توسط رضا.ب | 22:59 | شنبه 26 اسفند1385 •

مملکت تنگ بود و مرد بزرگ

روز وداع سرو

14 اسفند بود .حالا 84 سال و 9 ماه و 15 روز سن داشت.آری، آن سرو کبیر آزادی را می گویم. سروی که شمع زندگانیش در آن روز خاموش شد ولی هنوز چلچراغ یادش در دلها تابنده است.به قول بهنود : زمانیکه 28 مرداد 32 او را برکنار کردند و خانه 109 خیابان کاخ تهران را ویران کردند ، نه تنها مشروعیت سلطنت در ایران از میان رفت بلکه ماهیت قدرت تازه نیز عیان گردید. آری ، تصویر مجسمه ی آزادی با این کودتا بیش از آن لطمه خورد که با بمبهای شیمیایی هیروشیما و ناکازاکی...

بازهم آری....او مردی بود که نفت را بر سر سفره ی مردم آورد و نه فردی دیگر....مردی که آن چنان نزد مردم دوست داشتنی بود که آیت الله کاشانی ، این روحانی مبارز و آزادیخواه، به خاطر مخالفتی که با او داشت دیگر بسیار کم مورد عنایت مردم قرار گرفت.

مردی که شریعتی در بابش می گوید: رهبرم علی و پیشوایم مصدق است.مرد آزاد، مردی که هفتاد سال برای آزادی نالید...من ،هر چه کنند ،در هوای او دم خواهم زد........

مردی که می خواست در ابن بابویه در کنار شهدای سی ام تیر 31 به خاک سپرده شود ولی ...ولی ساواک از جنازه ی او هم می ترسید.ننهادنش و آن گاه او را به احمد آباد بردند .جایی که در هوای سرد زمستان ،ید الله سحابی با دست خودش مصدق را غسل داد. احمد آبادی که هنوز هم در انجا ، در 14 اسفند گروهی ایرانی واقعی به زیارت قبر مصدق می روند. مردی که 14 اسفند 57 برایش تجلیلی بی سابقه بر پا کردند.مردی که نامش با هویت آزادی برابر است و تصویرش صدها مجسمه ی آزادی امریکایی ها را خرد و زبون می کند. مردی که نه تنها هیچ گاه قرانی از بیت المال برنداشت بلکه جان و مالش را با اخلاص فدای این مرز و بوم و مردم بی وفایش کرد. فدای این مردمی که شعار و کسوت صبح و عصرشان یکی نیست...مردی که گرچه برای تحصیل دوره ای به فرنگ رفت ولی هیچ گاه و هرگز علاقه اش نسبت به میهن و ملتش کم نشد و هر چه در آن جا دانش کسب کرد در راه وطن و بر ضد استعمار و برای اسلام حقیقی به کار برد. این است سرو کبیر آزادی...... سروی که آن شاه هم با آن دبدبه و کبکبه کمتر جرات کرد رو به رویش بایستد .چنانکه یک بار تجربه اش کرده بود .ولی یک روز بیشتر مقاومت نکرد...چرا که نهضت مصدق نهضتی بود که از دل مردم برخاسته بود.

آری:

یاد از آن سرو کبیر ......... داد از آن شاه سفیر

و یا :

چیست فزون بر خوان او ...............نیست کنون همسان او

جز عشق من جز عشق تو ................... نیست جنون در جان او

همچنین:

مال خود نذر ایران نهاد........جان خود بهر ایمان نهاد

گرچه دارد ز اینان سواد.......دان خود زهر اینان نهاد.

چه زیبا بود شعری که همان 15 اسفند دکترمحمد رضا شفیعی کدکنی (م.سرشک)در باب دکتر محمد مصدق گفت :

ديگر كدام روزنه ديگر كدام صبح
خواب بلند و تيره ي دريا را
آشفته و عبوس

تعبير مي كند ؟
من مي شنيدم از لب برگ
اين زبان سبز

در خواب نيم شب كه سرودش را

در آب جويبار

بدين گونه شسته بود

در سكوت اي درخت تناور

اي ‌آيت خجسته ي در خويش زيستن

ما را

حتي امان گريه ندادند

من اولين سپيده بيدار باغ را

آميخته به خون طراوت

در خواب برگ هاي تو ديدم

من اولين ترنم مرغان صبح را

بيدار روشنايي رويان رودبار

در گل افشاني تو شنيدم

ديدند بادها

كان شاخ و برگ هاي مقدس

اين سال و ساليان
كه شبي مرگواره بود
در سايه ي حصار تو پوسيد

ديوار

ديوار بي كراني تنهايي تو

يا

ديوار باستاني ترديدهاي من

نگذاشت شاخه هاي تو ديگر

در خنده ي سپيده ببالند

حتي

نگذاشت قمريان پريشان

اينان كه مرگ يك گل نرگس را

يك ماه پيش تر

آن سان گريستند

در سكوت ساكت تو بنالند

گيرم

بيرون ازين حصار كسي نيست

گيرم دران كرانه نگويند

كاين موج روشنايي مشرق

بر نخل هاي تشنه ي صحرا

بمن عدن

يا آبهاي ساحلي نيل

از بخشش كدام سپيده ست

اما

من از نگاه آينه

هر چند تيره ‚ تار

شرمنده ام كه : آه

در سكوت اي درخت تناور
اي آيت خجسته ي در خويش زيستن

باليدن و شكفتن

در خويش بارور شدن از خويش

در خاك خويش ريشه دواندن
ما را
حتي امان گريه ندادند



!! نوشته شده توسط رضا.ب | 18:39 | سه شنبه 22 اسفند1385 •

و...و خدایش با او سخن گفت...

 

خدا از من پرسيد: « دوست داري با من مصاحبه كني؟»
پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشيد
»
خدا لبخندي زد و پاسخ داد:

« زمان من ابديت است... چه سؤالاتي در ذهن داري كه دوست داري از من بپرسي؟»
من سؤال كردم: « چه چيزي درآدمها شما را بيشتر متعجب مي كند؟
»
خدا جواب داد:

« اينكه از دوران كودكي خود خسته مي شوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوي اين را دارند كه روزي بچه شوند
»
«اينكه سلامتي خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست مي دهند و سپس پول خود را خرج مي كنند تا سلامتي از دست رفته را دوباره باز يابند
»
«اينكه با نگراني به آينده فكر مي كنند و حال خود را فراموش مي كنند به گونه اي كه نه در حال و نه در آينده زندگي مي كنند
»
«اينكه به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نخواهند مرد و به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز نزيسته اند
»
دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتي به سكوت گذشت...

سپس من سؤال كردم:
«به عنوان پرودگار، دوست داري كه بندگانت چه درسهايي در زندگي بياموزند؟
»
خدا پاسخ داد:

« اينكه ياد بگيرند نمي توانند كسي را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد. تنها كاري كه مي توانند انجام دهند اين است كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزيدن واقع شوند
»
« اينكه ياد بگيرند كه خوب نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند
»
«اينكه بخشش را با تمرين بخشيدن ياد بگيرند
»
« اينكه رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند لحظه زمان مي برد ولي ممكن است ساليان سال زمان لازم باشد تا اين زخمها التيام يابند
»
« ياد بگيرند كه فرد غني كسي نيست كه بيشترين ها را دارد بلكه كسي است كه نيازمند كمترين ها است
»
« اينكه ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمي دانند كه چگونه احساساتشان را بيان كنند يا نشان دهند
»
« اينكه ياد بگيرند دو نفر مي توانند به يك چيز نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند
»
« اينكه ياد بگيرند كافي نيست همديگر را ببخشند بلكه بايد خود را نيز ببخشند
»
باافتادگي خطاب به خدا گفتم:

« از وقتي كه به من داديد سپاسگذارم
»
و افزودم: « چيز ديگري هم هست كه دوست داشته باشيد آنها بدانند؟
»
خدا لبخندي زد و گفت:

«فقط اينكه بدانند من اينجا هستم...

همیشه...»

شرمنده ی شما ...چراکه نام نویسنده را نمی دانم.

این سخن از آوای آزاد گرفته شده است.

!! نوشته شده توسط رضا.ب | 7:37 | دوشنبه 14 اسفند1385 •

سر نوشت عیسی وشان تاریخ

!! نوشته شده توسط رضا.ب | 21:4 | دوشنبه 7 اسفند1385 •

سیف فرغانی

هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد

 

        هم رونق زمان شما نیز بگذرد

وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب

 

        بر دولت آشیان شما نیز بگذرد

باد خزان نکبت ایام ناگهان

 

        بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد

آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام

 

        بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد

ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز 

 

       این تیزی سنان شما نیز بگذرد

چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد

 

       بیداد ظالمان شما نیز بگذرد
در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت

 

       این عوعو سگان شما نیز بگذرد

آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست 

 

       گرد سم خران شما نیز بگذرد
بادی که در زمانه بسی شمعها بکشت

 

         هم بر چراغدان شما نیز بگذرد

زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت

 

       ناچار کاروان شما نیز بگذرد

ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن

 

       تاثیر اختران شما نیز بگذرد

این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید

 

       نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد

بیش از دو روز بود از آن دگر کسان

 

      بعد از دو روز از آن شما نیز بگذرد

بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم

 

      تا سختی کمان شما نیز بگذرد

در باغ دولت دگران بود مدتی

 

       این گل، ز گلستان شما نیز بگذرد

آبی‌ست ایستاده درین خانه مال و جاه

 

       این آب ناروان شما نیز بگذرد

ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع

 

      این گرگی شبان شما نیز بگذرد

پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست

 

      هم بر پیادگان شما نیز بگذرد

ای دوستان خوهم که به نیکی دعای سیف

 

 

 

 

     یک روز بر زبان شما نیز بگذرد

!! نوشته شده توسط رضا.ب | 16:1 | یکشنبه 6 اسفند1385 •

کجایی مرد؟

غزلی تقدیمی به دکتر شریعتی از بهمن قره داغی سراینده ی اهل کردستان

 

 

بوذر " رفت و در كتفمِ ، " كوير " ديگري گل كرد

تنم تاول زد از تزوير ، زور و زر ، كجائي مرد ؟

                       

كجائي ؟ در گلويم بغض چندين فصل تنهايي

نشسته چو ن سيه ابري ، درين سال سراسر زرد

 

نمي بيني مگر ، تكثير صدها " كاخ سبز" اينجا

"ابوذر" خواهد و مردي ،  كه فريادي كشد از درد

 

قلم حتي صليبم شد ، ولي آئينه مي داند

كه مي آيي ، بيا خورشيد شبهايم ، بيا برگرد

 

كه در دلهايمان داغ ، هنوزم بردگي ، اما

" مزينان" يك تن ديگر ، جهان پر گشته از نامرد .

!! نوشته شده توسط رضا.ب | 15:58 | شنبه 5 اسفند1385 •

برنامه می ر یزیم

به نام دادار یگانه

درود

در پی اینکه شما دوستان گرامی دیگه به همکلاسی خودتون زیر چشمی هم نگاهی نمی اندازید

بر آن شدم تا با به روز کردن روزانه ی تارنگار به قول یارو گفتنی به شما ضد حالی بزنم.

بنابراین هر روز این تارنگار با شعری به روز است.

ولی...ولی اگر سخنی در تارنگار بزنم  که شامل زندگینامه یا شکافت ادبی و اجتماعی و یا هر سخنی

سوا از شعر باشد تارنگار تا هفت روز به روز نخواهد شد.

چرا؟ عیان است.چون شما هیچ گاه سخنان پیشین همکلاسی را نمی خوانید.راست می گم دیگه 

من هم تا دقایقی دیگر شعری را درج خواهم کرد.چه سرعت عملی!!!

بدرود

!! نوشته شده توسط رضا.ب | 15:27 | شنبه 5 اسفند1385 •

محض به روز کردن

خونه این خونه ی ویرون واسه من هزار تا خاطره داره
خونه این خونه ی خالی چه روزایی رو بیادم میاره
اون روزا یادم نمیره دیوار خونه پر از پنجره بود
تا افق همسایه ی ما دریا بود ستاره بود منظره بود
خونه خونه جای بازی برای آفتاب و آب بود
پر نور واسه بیداری پر سایه واسه خواب بود
پدرم میگفت قدیما کینه هامونو دور انداخته بودیم
توی برف و باد و بارون خونه رو با قلبامون ساخته بودیم
خونه عشق مادرم بود ,
که تو باغچش گل اطلسی میکاشت
خونه روح پدرم بود ,
چیزی رو همپای خونه دوست نداشت
خونه خونه جای بازی برای آفتاب و آب بود
پر نور واسه بیداری پر سایه واسه خواب بود
سیل غارتگر اومد
از تو رودخونه گذشت
پلا رو شکست و تند زد و از خونه گذشت
دست غارتگر سیل خونه رو ویرونه کرد
پدر پیرمو کشت
مادرو دیوونه کرد
حالا من موندم و این ویرونه ها
پر خشم و کینه ی دیوونه ها
منه زخمی منه خسته منه پاک
مینویسم آخرین حرفو رو خاک
کی میاد دست توی دستم بذاره
تا بسازیم خونمونو دوباره؟

شعر از ایرج جنتی عطایی

می تونید با صدای داریوش اقبالی بشنوید:

آهنگساز: شادروان بابک بیات

برای شنیدن ترانه ی خونه روی این متن کلیک کنید

!! نوشته شده توسط رضا.ب | 19:9 | جمعه 4 اسفند1385 •

مردی فراتر از ایست ها و ایسم ها

سخنی کوتاه در باب استاد احمد شاملو

همکلاسی و مسافر:

سخن گفتن در باب احمد شاملو کاری نیست که من کاردانش باشم.بسی از بزرگان ادب ایران زمین هم توانایی شکافت ابعاد شخصیت او را ندارند.زیرا که او در یک سراینده خلاصه نمی شود.او مردی است دارای گرایشات و دلبستگی های سیاسی و اجتماعی خاص.مردی است که به پروردگاری که من و شما پایبندش هستیم ایمان ندارد.او به افرینش ، جهان دوم و پروردگار به آن سان که ما معتقدیم ،اعتقاد ندارد:

«گورستان پیر

گرسنه بود

و درختان جوان کود می جستند

ماجرا همه این است...آری»

زاری زائران امام رضا را «باران بی حاصل اشک» می خواند که البته از یک سو قابل تامل است.صد البته درباره ی پیامبر آخر نیز چنین گفته:

«لقب شرمسار تاریخ است و...نام کوچکم را دوست ندارم»

با وجود همه ی اینها شاملو فرد بزرگی بوده است.زیرا ما او را به عنوان مرجع تقلید و یا مرشد سبیل الله نمی دانیم.او را یک ایرانی ،آزادیخواه واقعی،منتقد اجتماعی و سیاسی و سراینده ی سخن عشق آزادی (شاید مثل کسرایی و گلسرخی) می دانیم و می خواهیم.و او این خواست ما را با سخاوت اجابت کرد.به همین خاطر است که اسماعیلی گفت او مردی فراتر از ایست ها و ایسم ها بود .

شاملو مردی عصیانگر بود.چنانکه در عرصه ی ادبیات ابتدا پیرو نیما شد ،به مخالفت با سنتی گراها و مخالفان یوشیج برخاست و بارها منازعاتی با آنها داشت.سپس با ابداع شعر منثور و یا سپید ادامه داد.شاملو در پیش و پس از انقلاب چپگرا ،شجاع و بسیار پر شور بود.و خود را با صفت چموش یاد می کند:

«چرا که شما این بار به جنگ شاعری چموش آمده اید»

شاملو فردی است که در روزنامه نگاری هم شجاع بوده و به صورت گسترده فعالیت می کرده است. چنانکه آل احمد می گوید:

«شاملو نشریات دایر را بایر و بایر را دایر می کند.»

او هیچ گاه سکوت نکرد و پیوسته فریادش در اسمانها بود.چون زمانی که سهراب بی خیال از برخی مسایل را می بیند به او می شورد :

«شایسته نیست وقتی سر برادرمان را لب جوی می برند ،ده متر بالاتر لب همان جوی بنشینیم سخن آب را گل نکنیم بخوانیم»

به همین خاطر است که بیشتر شیفیتگی و دلبستگی و اظهار عشق و محبتی که به او می شود معمولا در گرو شعر او نیست بلکه مربوط به ابعادی از شخصیت وی شامل افکار سیاسی و اجتماعی اوست.این گونه افراد از چپ گراهای قبل و بعد از انقلاب هستند که حتی اندکی از آنها آن چنان در حوزه ی ادبیات و خصوصا شعر معاصر آگاه نیستند.ولی بسیاری نیز می باشند که خود اهل سرایندگی و ژرف اندیشی در حوزه ی ادبیات هستند و شاملو را به خاطر سروده هایش و همچنین ابداع مکتب شعر سپید مورد لطف قرار می دهند.البته به نظر من سروده های شاملو مکتبی به نام سپید را به وجود نیاورد.

زیرا کسی نتوانست آن چنان که باید و شاید ویژگیهای واقعی آن را براورده کند و تنها خصیصه ی پر هوادارش گرفتن وزن در اشعار شاملو ست.و اصلا خبری از حساسیتهای هنری شاملو نیست.اصلا استادی حرف زیبایی زد که حق بود. می گفت شاملو از نثر چهار و پنج قمری الهام گرفته و نوعی وزن عروضی خاص دارد. و دیگر اینکه کسی که در صدد سرودن شعر نوست باید(تاکید می کنم باید) دوره ای کوتاه و یا بلند را در شعر کلاسیک پشت سر بگذارد.بسیاری از آنان که در شناسنامه ی شعری خود شاملوییسم نوشته اند به زبان شعری کلاسیک ایران نه آشنایند و نه عشق می ورزند و لیک که شاملو حافظ و سعدی را از بر داشت.در نتیجه توصیه می کنم شاملو را نماد مخافت با کلاسیسم شعری نپندارید.

در هر صورت اگر کسی شعر شاملویی را به معنای واقعی و حقیقی دید به این حقیر نیز ندایی دهد.

گر بدین سان زیست باید پست

من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم

بر بلند کاج خشک کوچه ی بن بست

گر بدین سان زیست باید پاک

من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود چون کوه

یادگاری جاودان بر تراز بی بقای خاک!

خوشحال می شوم اگر ایده ها و نظراتتان را در باره ی شاملو ببینم.


کیوان چی پیدا کردی!!!

ما هم روز عشق داریم...سپندار مذگان از تارنگار پیشین پگاه و آیدا

!! نوشته شده توسط رضا.ب | 7:52 | دوشنبه 16 بهمن1385 •

کربلای ما چه نتیجه ای دارد؟

کربلای تو چه نتیجه ای دارد؟

 

 

من،پدر ،مادر !!! به دنبال قهرمانی هستم که در این دنیا مرا نجات دهد و در این زندگی و سرنوشت محکوم و جهنمی فعلی ام از من شفاعت بکند.

برای من و سرنوشت زار من چه نتیجه ای داشت این کربلای تو؟

تو به من یک کتابی را نشان دادی که تازه در قم تالیف یافته و گفتی مطالب اساسی و مهم را نویسنده ای که خودش و اخویش متخصص انقلاب کربلایند این جا نوشته ،من خواندم ، کتابی با نامی بزرگ و با حجم زیاد و قطر زیاد . اسمش هم دفاع از حسین شهید!!!

بسیار خوب. من پدر ،مادر نهضتهای دنیا را دیده ام،از انقلاب کبیر فرانسه و نهضتهای مترقی و غیر مترقی همه ی دنیا را خوانده ام.می شناسم،با همه ی مکتبها آشنا هستم و حالا تو این کتاب را بمن داده ای که قیام حسین تو را ارزیابی کنم و به آن معتقد بشوم و قانعم بکند!

در این کتاب نوشته بود این قیام حسینی خیلی ارزش داشته برای همه انسانها!! نتیجه هایش دو نوع است:

1- نتیجه های معنوی 2-نتیجه های مادی

اما نتایج معنوی ،بزرگترینش این است که اگر یک عده محقق جمع بشوند و فهرستی از تمامی زنها و مردهایی که بعلت گریه بر امام حسین در روز قیامت گناهانشان بخشیده شده و به بهشت رفته اند از میلیون ها نفر تجاوز می کند. این نتیجه ی معنوی انقلاب!!!

اما آثار مادیش از این هم جالبتر است.و لا بد همه ی اقتصاد دانان و سر مایه داران غرب تعجب می کنند از اینهمه نتایج اقتصادی قیام امام حسین!!!

نویسنده کشف خود را توضیح می دهد:

این همه زائری که هرسال از سبزوار و دهات قزوین و گناباد و یزد و کاشان و کردکوی و محمد آباد و سایر نقاط می روند کربلا،همه ار ولایت خودشان یک مقدار اجناس محلی هم با خودشان می برند و آنجا می فروشند .از پول آن یک مقدار جنس از کربلا سوغات می خرند و بر می گردانند به ولایت خودشان.در اثر همین صادرات و واردات و نقل و انتقالات اقتصادی دایمی ،یک جریان مستمر مادی و مبادلات اقتصادی بوجود آمده بین کربلا و دهات و شهرستانهای ایران که در جهان بی سابقه است!!!

گفتم این چه تنگ چشمی و چه جهان بینی موشی است و این چه جور دینی است که تو را بینش نداده.هیچ .حتی چشمت را از تو گرفته که نگاه کنی و ببینی یکی از کمپانی های کوچک تجارتی ژاپن چقدر در دنیا صادرات دارد و حتی مبادلات اقتصادی از یک شهر را امروز بفهمی در چه سطح است! که حالا از آن کربلائی بیچاره دهاتی ایرانی که از بی پولی ،خرسکی،

قالیچه ای ،پتو یا پلاسی از دهش برداشته و کربلا، شندر غاز فروخته به یک عرب بدبخت لات عراقی که در نجف و کوفه یا کربلا، و از پولش یک مشت مهر و تسبیح و خاک تیمم سوغات آورده است برای عیال و بابا و بی بی و کدخدا و...چشمهای تو گشاده شده است که این همه صادرات و واردات اقتصادی در جهان امروز بوجود آورده که در تاریخ بشر بی سابقه است. و بعد خیلی هم منت سر امام حسین بگذاری که چنین تحلیل علمی و اقتصادی از انقلاب کربلا مرتکب شده ای و بر خلاف قدیمی ها ، با بینش امروز هم بلا نسبت انقلاب را ارزیابی کرده ای و فلسفه و اهداف و علل عمیق نهضت عظیم حسین را تحقیق فرموده ای و به روشنفکران و حتی جهانیان ثابت کرده ای که این همه مهر و تسبیح تربت که در سراسر کشور پهناور ایران به فراوانی وجود دارد و هیچ یک از ممالک شرق و غرب به گرد ما هم نمی رسد .نتیجه ی اقتصادی قیام اما حسین و شهادت دسته جمعی خویشان و یاران اوست!!!!!!!!

دکتر علی شریعتی

اندیشه ی عاشورا از کیوان (شکسته ساز)

!! نوشته شده توسط رضا.ب | 6:20 | یکشنبه 8 بهمن1385 •

اعتدال دینی بازرگان

تازه از سخنرانی امشب دکتر سروش برگشته‌ايم و تا هنوز مطالب در ذهن‌ام زنده و جان‌دار هستند بايد اين‌ها را بنويسم که دغدغه‌ی اين چند هفته‌ی من بوده‌اند. برنامه‌ی امشب، در واقع بزرگداشتی بود برای مهندس بازرگان. اولين سخنران مسعود بهنود بود و تنها به اختصار درباره‌ی او می‌گويم که بهنود سخن‌پرداز و قصه‌گويی بسيار ماهر و زبر دست است و بر اين چيزی نمی‌افزايم. به اعتقاد من، سخنرانی امشب سروش از درخشان‌ترين و جذاب‌ترين سخنانی بود که تا به حال از او شنيده‌ام. امشب که بر می‌گشتيم احساس می‌کردم بال در آورده‌ام، بس که اين سخنان به دل‌ام نشست.
سخنان دکتر سروش درباره‌ی اعتدال دينی بازرگان بود. در ابتدای سخن او از نخستين گفتاری ياد کرد که درباره‌ی بازرگان در حسينيه‌ی ارشاد اندکی پس از وفات او داشته است که بعد از آن منتشر شد با عنوان «آن‌که به نام بازرگان بود نه به صفت» که بازرگان کسی بود که دين‌فروشی نمی‌کرد و از دين وسيله‌ای برای نام و نان نساخته بود. سروش به درستی و به دقت بر اين نکته انگشت نهاد که بازرگان در تاريخ ما پديده‌ای تازه بود به اين معنا که در فرهنگ ما گروه فقيهان، عارفان و فيلسوفان، به ترتيب در اصنافی بودند تکليف‌انديش، رازانديش و ماهيت‌انديش. اين‌ها چندان که بايد به مقوله‌ی عدالت نينديشيده بودند.

سروش از نامه‌ای ياد کرد که مرحوم بازرگان در اواخر حيات خود نوشته بود و در آن به نوعی نقد حالی از خويش آورده و از تغيير نگاه خود به دين سخن گفته بود. عنوان نخستين اين مطلب اين بوده است: «خدا و آخرت تنها هدف انبيا». که سروش از معدود کسانی بوده است که برای بازرگان نوشته است که صد در صد با سخنان او موافق است. حتی بسياری از ياران بازرگان او را ملامت کرده بودند که بعد از عمری مبارزه در واقع سخنان خود و پرونده‌ی عملی خود را پس گرفته است و اعلام نوعی اعتراف به خطا در روش‌های خود کرده است. اين کشف بازرگان، گويا واکنشی بوده است به سيطره‌ی فقه در احوال و آثار جامعه که سروش در انتهای سخن‌اش به آن اشاره‌ای کرد و من هم آن را خواهم آورد.

با آن پيشينه‌ی تاريخی، بازرگانی که در غرب تحصيل کرده بود، چيزی را در آثار خويش منعکس می‌کرد که نماينده‌ی نگاهی ديگر به دين بود؛ تصوری دينی که آثار بهره جستن از عناصر برون دينی در آن مشهود بود. بازرگان، اعتنا و التفات چندانی به فلسفه نشان نداد و در واقع آن ماهيت‌انديشی و باريک‌بينی‌های فيلسوفانه در سخنان او تجلی پيدا نکرد. سروش نقل می‌کرد، به طنز، که بازرگان و طالقانی وقتی که هم‌بند بوده‌اند، طالقانی برای بازرگان از فقه و معقولات خود سخن می‌گفته است و بعدها بازرگان می‌گويد که طالقانی ياوه‌هايی می‌گفت! و مراد او از اين ياوه‌ها، همان نگاه‌های فيلسوفانه و ماهيت‌انديش بود. سروش هم‌چنين از مطهری ياد کرد که آشکارا در مقدمه‌ی يکی از مجلدات اصول فلسفه و روش رئاليسم بازرگان را در نگاه‌اش به دين متهم به بيراه رفتن کرده است و صراحتاً زبان بر او دراز کرده است. اين قدر، از اختلاف مشرب بازرگان در نگاه فلسفی به دين.

سروش برای روشن ساختن تعبير اعتدال دينی بازرگان، او را با خلخالی مقايسه کرد تا در واقع دو نوع‌ متفاوت دين‌داری را در برابر هم بنشاند: دين‌داری اعتدال و دين‌داری افراط؛ يا به تعبيری ديگر، دين‌داری حقيقت‌انديش و دين‌داری هويت‌انديش. به عنوان نمونه‌ای آشکار که بسيار در خور تأمل هم هست، سروش از اعدام‌های شتاب‌زده‌ی اول انقلاب در مدرسه‌ی علوی، مدرسه‌ای که سروش خود در آن تحصيل کرده است، ياد کرد و اين‌که چگونه صادق خلخالی به اصرار و الحاح خواهان اعدام تعداد هر چه بيشتری از افراد گرفتار شده بود و نهايتاً هم اين کار را انجام داده بود. در اين ميانه، بازرگان البته به مخالفت در برابر خلخالی برخاسته بود و خواسته بود تا در اجرای احکام اسلامی، درنگ ورزد و صبر کند. به عبارتی ديگر، خلخالی مستقيماً به احکام اسلام استناد می‌کرد، به صحت و سقم برداشت از اين احکام کاری نداريم، در حالی که بازرگان در پی اين بود که همين احکام به تأخير بيفتد و در واقع مشاهده‌ی همين روش‌ها در ابتدای انقلاب گويا او را از همراهی با جريان حاکميت عملاً روگردان کرد.

خلاصه‌ی سخن سروش، که به بيانی ديگر، از زبان بازرگان گويی بيان می‌شد اين بود که در دین احکام داريم و اخلاق. قلب دين، احکام دين نيست بلکه اخلاق آن است. در دين مقولات بسيار مهم‌تری هست که در کنار آن‌ها می‌توان حتی اجرای احکام صريح شريعت را فرونهاد و در آن درنگ و تأخير ورزيد. به عنوان مثالی روشن، سروش از نحوه‌ی اجرای حکم نماز جمعه در ميان شيعيان ياد کرد که دوازده قرن اجرای حکم و آيه‌ی صریح قرآنی نماز جمعه را به تأخير انداخته‌اند. فقيهان شيعه‌ی دوازده امامی، اجرای نماز جمعه را نه تنها ناروا که بلکه بعضی آن را در زمان غيبت امام دوازدهم شيعيان، حرام دانسته‌اند. به عبارت ديگر، تصرف آشکاری داریم در مر و نص صريح قرآن. سروش از آيت‌الله خوانساری ياد کرد که گفته بود حکم قصاص تنها بايد در زمان حضور امام دوازدهم اجرا شود و عملاً اجرای اين حدود را تا زمانی نامعين به تأخير انداخته بود. خلاصه‌ی سخن اين‌که اختلاف موضع بر سر عمل به احکام شريعتی به روش و شيوه‌ی عمل به اين‌ها بر می‌گردد و اولويتی که اخلاقيات و روح دين نسبت به احکام شريعت دارند. برای کسی مثل خلخالی مهم نبود که روش اجرای احکام چه باشد. او متهم را داشت، حکم را هم داشت، زمان و مکان هم برای او مهيا بود و تنها اشتياق يا شهوت اجرای احکام برای او باقی ماند بود. بازرگان اما دغدغه‌ی روش‌ها را داشت و اين‌که بعضی احکام را بايد به تأخير انداخت، حتی تا زمانی نامعلوم. سروش اين نوع رفتار بازرگان را محصول تجربه و ديد علمی و روش‌مند او می‌دانست و در واقع تأثير نگاه و دانش برون‌دينی که ذهن او را از چنبره‌ی برداشت‌های خشک و تنگ‌نظرانه بيرون کشيده بود.

او نکته‌ی درخشان ديگری را افزود که مخصوصاً هم برای فقيهان و هم برای حکومتيان جای تأمل بسيار دارد. سروش به اسلام هويتی اشاره کرد که امثال خلخالی در پی آن بودند که با همين اعدام‌ها به جهان نشان بدهند که ما که هستيم. وقتی اقتصادی اسلامی در کار نباشد و تئوری سياسی اسلامی وجود نداشته باشد، البته اعدام و قصاص اسلامی هست و اسلام هويت‌انديش از اين طريق عرض اندام و ابراز وجود می‌کند. در اسلام هويت امثال خلخالی، محور دغدغه‌های کسی مانند او آبرو و وجهه‌ای بود که برای خود و اسلام‌اش خريدن می‌خواست. همين استدلال خلخالی امروز در جامه‌ای ديگر در ايران خود را نمايانده است. بعضی از فقيهان می‌گويد که اجرای احکامی از قبيل سنگسار، قطع دست دزد و امثال‌ها باید متوقف شود چون مايه‌ی وهن اسلام است. اين يعنی اين‌که هنوز ما گرفتار همان الگوی هويتی هستيم و در پی آبروی اسلام. اصلاً گويا مهم نيست که ممکن است نفس اين کار نادرست باشد. اين تفکر اگر زمانی احساس کند که آبرويی از او نمی‌رود و بلکه با سنگسار مطرح‌تر می‌شود و اقتدار بيشتری پيدا می‌کند، باز هم همان کار را خواهد کرد و اسلام هويتی اين است. اين ماجرا ضرورتاً ما را به جايی می‌رساند که در احکام شريعت هم چشمی برون‌دينی باز کنيم و به جای افراط و قاطعيتی که خواهان اجرای نص احکام و مر شرايع دينی باشد، اندکی درنگ بورزيم و اعتدالی پيشه کنيم که نخواهيم اسلام را تنها در اجرای صرف و رعايت دقيق و مو به موی هر آن‌چه در شريعت و سنت آمده است متجلی ببينيم.

                                              

بازرگان جايی از رشد سرطانی فقه در جامعه ياد کرده بود (بخوانيد دغدغه‌ی اجرا و رعايت دقيق و مو به موی احکام و تکاليف [برای بعضی‌ها می‌نويسم!]). اين سخن بسيار شبيه است به سخن غزالی که فقه را علمی سراسر دنيوی و برای آباد کردن اين‌جهان شمرده است که با هدف انبيا تفاوت دارد. گويا بازرگان بدون خواندن سخنان غزالی به اين کشف رسيده بود اما سروش خود می‌گفت که اين نکته‌ی مهم را از غزالی و بازرگان گرفته است که سايه‌ی سنگين فقه بر دين مايه‌ی لاغر شدن و تباه شدن دین و معارف دينی شده است. در واقع کتاب احياء العلوم غزالی، تلاشی است برای برداشتن بختک فقه از سينه‌ی معارف دينی و خلاص کردن اسلام از برداشت‌های هويت‌انديش (البته سروش افزود که علاوه بر آن دو منبع برای رسيدن به اين نظر اخيراً منبع تازه‌ای هم يافته است و آن رفتار و عملکرد حضرات فقهای حکومتی در ايران است که مهر تصويبی بر دنيوی بودن و مصرفی بودن فقه و نقش بازدارنده‌ی آن در معرفت دينی است!)
باری، دين‌داری بازرگان، يک الگو می‌تواند باشد برای کسانی که در دين‌ورزی راه اعتدال می‌جويند و البته دين‌داری صادق خلخالی هم می‌تواند الگويی باشد برای کسانی که خواهان عمل به عين احکام و شرايع و اجرای مو به موی نواميس شريعت هستند، با تمام عواقب و پيامدهای آن. من اين دو نوع دين‌داری را که با هم تقابل آشکاری دارند، به تعبير خود سروش، نمونه‌ی دين‌داری حداقلی و دين‌داری حداکثری می‌دانم.

شايد اين پرسش به ميان بيايد که کدام‌ يک از اين دو، اسلام راستين است؟ کدام عین اسلام است؟ به نظر من اين پرسش يا مغلطه‌ای در خود دارد و يا تکليف خود را از پيش روشن کرده است. تعبير اسلام راستين يا اسلام واقعی، چيزی است که اگر نگوييم موهوم، حداقل مغشوش است و مُعْوَجّ. چيزی به اسم اسلام راستين نداريم. اسلام امروز ما اسلامی تاريخی است که در ظرف افکار و انديشه‌های ما بر حسب خصوصيات روحی و روانی ما خود را نشان می‌دهد. اين همان اسلامی است که وقتی در طبع معتدل و انديشمند و اهل محاسبه‌ی بازرگان می‌رود خود را در کسوت اسلامی انسان‌دوست و غم‌خوار نشان می‌دهد و وقتی در وجود کسی مثل خلخالی می‌رود، تبديل به چهره‌ای خشن و انقلابی و انسان‌ستيز می‌شود. لذا، اسلام جدای اين‌که مجموعه‌ای از برداشت‌ها و تفاسير مختلفی است که مهر تاريخيت بر پيشانی دارند، بستگی به پذيرنده‌ی آن و در واقع شخص عمل‌کننده‌ی به آن و خصوصيات رفتاری او نيز دارد.‌ اين سؤال به سادگی از اين‌جا نشأت می‌گيرد که اسلام را نه يک نظام مولد اخلاقياتی عالی بلکه نظامی با قوانين و نواميس ثابت، لايتغير، جزمی، صلب و منجمد می‌بینيم. اعتقاد عميق من اين است که تصور اسلام هويت‌انديش نه با سيره‌ی پيامبر اسلام (و امامان شيعه) و نه با متن خود قرآن سازگار است. اما پيشينه‌ی دراز تاريخی اسلام هويتی و مدت زمان کوتاه غلبه‌ی مدرنيته و انديشه‌های برون‌دينی مجال بازنگری يا نگاه منصفانه را از گروهی از ارباب خرد سلب کرده است.

در ميان مسلمين، ايمان امثال خلخالی نيست که برای اهل معرفت جای حسرت خوردن دارد. کسانی چون بازرگان هستند که نوع دين‌داری‌شان و ايمان‌شان مايه‌ی رشک باشد. آن ايمانی که پوسته‌ی ستبر احکام و شرايع چندان بر گرد آن نتينده باشد که در خانه‌ی خردشان جا حتی برای خود انسان تنگ باشد. به قول مولوی:

مؤمن آن باشد که اندر جزر و مد / کافر از ايمان او حسرت خورد
آن‌ها که کافر هم هستند، مؤمنانی را می‌شناسند که ايمان‌شان جای حسرت خوردن دارد. تا اين توفيق که را روزی شود!


تکميل: گزارش مهدی پرپنجی، ، بی‌بی‌سی

!! نوشته شده توسط رضا.ب | 20:0 | یکشنبه 24 دی1385 •

شب یلدا

محمد رضا فروتن متولد 1347 تهران است.فروتن متاهل و دارای مدرک لیسانس روانشناسی بالینی از دانشگاه آزاد است.

او بازیگری را از سال 73 و با فیلم هدف آغاز کرد آخرین بندر در همان سال وفاتح و ماه و خورشید در سال 74 و 75 کارهای بعدی او بود که در هیچکدام جزو بازیگران اصلی نبود.فروتن در سال 75 با بازی در قسمت تماشاخانه سریال سر نخ به عرصه تلویزیون پا گذاشت.

اما مهمترین حادثه دوران بازیگری او را باید بازی در فیلم مرسدس مسعود کیمیائی دانست.کیمیائی در مرسدس بار دیگر یک بازیگر بزرگ به سینمای ایران معرفی کرد این فیلم که در سال 76 اکران شد باعث شد فروتن مورد توجه قرار گیرد تا برای بازی در قرمز توسط فریدون جیرانی انتخاب شود.

قرمز جیرانی در سال 77 در سینماهای کشور غوغای فراوان به پا کرد و فروتن با این فیلم به اوج شهرت رسید و برنده جایزه بهترین بازیگر مرد از هفدهمین جشنواره فیلم فجر شد.


محمد رضا فروتن در این فیلم در کنار هدیه تهرانی ایفاگر نقش عاشقی بود که از فرط عشق به جنون رسیده بود. او در این فیلم در نقش عاشق آنقدر عالی بود که گزینه اول کارگردانها برای فیلمهای حسی شد.

بازی در دو فیلم دو زن تهمینه میلانی و فریاد مسعود کیمیائی از دیگر آثار فروتن در سال 77 بوداما فروتن سال 78 را با بازی در سه فیلم سیاسی آغاز کرد.بازی در متولد ماه مهر احمدرضا درویش در نقش بسیجی عاشق,بازی در اعتراض کیمیائی در نقش دانشجوی سیاسی و بازی در زیر پوست شهر رخشان بنی اعتماد کارنامه فوق درخشان فروتن در این سال بود.بازی در این فیلم که یکی از بزرگترین فیلمهای تاریخ سینمای ایران است او را هنرمندتر جلوه داد.

فروتن بازی در نمایش رمئو و زولیت در سال 79 به کارگردانی علی رفیعی را تجربه کرد تا در صحنه تئاتر هم یک ستاره باشد.

او سپس بازی در فیلم تک نفره شب یلدا را تجربه کرد. بازی سحر آمیز فروتن در این فیلم باعث شد این فیلم کم خرج تبدیل به شاهکار پوراحمد شود.فروتن برای بازی در این فیلم برنده دو جایزه از پنجمین جشن خانه سینما وپنجمین جشن مجله دنیای تصویر بعنوان بازیگر نقش اول مرد شد.


رقص با رویا در سال 80 و بر باد رفته و مجموعه تلویزیونی روزهای بیاد ماندنی کارهای فروتن در سال 81 بودند او همچنین در یکی از پر ستاره ترین فیلم سالهای اخیر ایران یعنی ملاقات با طوطی ایفای نقش کرد.

او در این فیلم در کنار مهتاب کرامتی, میترا حجار, ایرج نوذری, مرجان شیرمحمدی, ماهایا پطروسیان, شهاب حسینی ,ناديا گلچين, داوود رشیدی و مهناز افشار ودیگر بازیگران مطرح این فیلم ایفای نقش کرد.ملاقات با طوطی به کارگردانی علیرضا داوود نژاد در سال 81 ساخته شد.

روز ولنتاین هم کار فروتن است که به کارگردانی همایون اسعدیان در سال 81 ساخته می شود.


محمد رضا فروتن به اعتراف همگان جزو بازیگران بی نظیر سینمای ایران است که بازی او در نقشهای حسی فوق العادست.شاید سینمای ایران کمترچنین ستاره ای را به خود دیده باشد.

فروتن در اعتراض وقتی از مبارزه سیاسی حرف می زند از یک رهبر و سیاستمدار هیچ کم ندارد و وقتی حرف از عشق می زد همگان عشق او را باور می کنند و وقتی از فقر سخن می گفت همه تحت تاثیر قرار می گیرند و یا در قرمز بیننده را بین دو راهی عشق و جنون قرار می دهد و در پایان فیلم هیچکس از این دو راهی خارج نمی شود.


اساسا ذات بازی فروتن اینگونه او هر جوری بخواهد تماشاگر را بازی می دهد و هر چه بخواهد بگوید تماشاگر باور می کند و همین باعث شده تماشاگران حرفه ای سینما عاشق کارهای او باشند.

بی شک نگین و بهترین بازی فروتن در شب یلداست جائی که او به تنهائی آنچنان صحنه را پر می کند که هیچکس جای خالی سایر بازیگران را خالی نمی بیند.تماشاگر هیچگاه از دیدن او خسته نمی شود بلکه از تنهائی او لذت می برد.بازی در دو فیلم با ارزش تاریخ سینمای ایران یعنی دوزن و زیر پوست شهر او را ماندگارتر کرده است.

در این سالهای اخیر هم فروتن فیلمهای متفاوتی را بازی کرده است.از جمله: فیلم تجاری بازنده به کارگردانی قاسم جعفری.که باز هم زوج او با میترا حجار را در این فیلم می بینیم.زوجی که چندین سال پیش پر سر و صدا ترین زوج سینمایی ایران بودندکه بازهم نقشی حسی به فروتن داده شده است..دو فیلم طنز یعنی مجردها ی اصغر هاشمی و نوک برج کیومرث پور احمد.البته در سال 1382 سربازان جمعه را بازی کرد تا در کنار افرادی چون بهروز وثوقی و فرامرز قریبیان،فریبرز عرب نیا،استاد عزت الله انتظامی،فرامرز صدیقی،محمد علی فردین،ایرج راد ،بهرام رادان و داریوش ارجمند و البته احمد نجفی قرار بگیرد که چهار بار در فیلمهای کیمیایی بازی کرده است.در سال 83 فیلمی به نام شاه خاموش اکران شد که به نظر می رسید خلاصه ای از همان روزهای بیاد ماندنی باشد.امسال نیز فیلمهای خاص فروتن را دیدیم .فیلمهایی با محتوای عالی.باغهای کندلوس به کارگردانی ایرج کریمی و به آهستگی به کارگزدانی مازیار میری.او در به آهستگی یک نقش متفاوت را برگزیده که اگر اشتباه نکنم جایزه ی بهترین بازیگر مرد در جشنواره ی بین الملل فجر پارسال از آن او شد.وقتی همه خواب بوندند فیلمی زیبا،بازهم خاص و پر محتواست که هم اکنون اکران می شود.این فیلم به کارگردانی فریدون حسن پور است.در ان فروتن در نقش یک ناتوان ذهنی را بر عهده دارد.

محمد رضا فروتن با کمترین گریمها متفاوت ترین نقشها را بازی کرده و اتفاقا بسیار خوب این کار را به انجام رسانده است.خود او معتقد است از بازی در فیلمهای ملاقات با طوطی و هشت پا پشیمان است ولی از نوک برج و مجردها خیر. همچنین ابراز علاقه ی خود را برای بازی در فیلمهای طنز و فیلمهای تاریخی ابراز کرده است.به او برای بازی در فیلمهایی همچون دوئل و آتش بس هم پیشنهاد داده اند ولی او رد کرده است.

او پنج سال پیش با سحر ابراهیمی ثابت ازدواج کرده و هنوز فرزندی ندارد.پاسداران مکان زندگی اوست.

دو فیلم به نمایش در نیامده نیز دارد.رقص با رویا که قسمت زیادی از آن در خارج از کشور فیلمبرداری شده است.دومین فیلم اکران نشده خاک سرد است.خاک سرد به کارگردانی رضا سبحانی یک سال است که در تلاش اکران است.با این که این فیلم را مشاهده نکرده ام احتمال دارد درباره ی

محله ی قدیمی تهران،خاک سرد باشد.محله ای که مرکز فساد در قبل از انقلاب بوده است.

 



فیلمشناسی وی به شرح زیر است:
هدف (بهرام كاظمي - 1373)آخرين بندر (حسن هدايت1373 )فاتح (بهرام ري پور،1374)

ماه و خورشيد (محمدحسين حقيقي - 1375)تماشاخانه (كيومرث پوراحمد - از مجموعه سرنخ، 1375)مرسدس (مسعود كيميايي - 1376)

قرمز (فريدون جيراني،1377)

دوزن (تهمينه ميلاني - 1377)فرياد (مسعود كيميايي - 1377)متولد ماه مهر (احمدرضا درويش - 1378)اعتراض (مسعود كيميايي 1378-)

زير پوست شهر (رخشان بني اعتماد - 1378)رومئو و ژوليت (علي رفيعي - نمايش،1379 )

شب يلدا (كيومرث پوراحمد - 1379)رقص با رويا (محمود كلاري - 1380)بربادرفته (صدرا عبداللهي - 1381)روزهاي بيادماندني (مجموعه تلويزيوني - 1381)ملاقات با طوطي (عليرضا داودنژاد، 1381)روز مهرورزي(همایون اسعدیان،1381)

هشت پا(علیرضا داوودنژاد) بازنده (قاسم جعفری) سربازان جمعه(کیمیایی)نوک برج(پور احمد)مجردها(اصغر هاشمی)باغهای کندلوس(ایرج کریمی)

به اهستگی(مازیار میری) وقتی همه خواب بودند(فریدون حسن پور) خاک سرد(رضا سبحانی) و بر باد رفته(صدرا عبداللهی)

به نظر شما آیا براستی کسی در ایران هنر بازی او را دارد؟

سد سیوند را آبگیری نکنید

!! نوشته شده توسط رضا.ب | 11:24 | دوشنبه 18 دی1385 •

دینگ دانگ 2

 

حافظ موسوي:

هنوز باور نمي‌كنم ... رفتن آتشي زود بود

حافظ موسوي در پي درگذشت او گفت: آتشي يكي از چند چهره نامدار شعر نو بود كه در اواخر دهه 30 و اوايل دهه 40 با شعرهاي طغياني و سركش ظهور كرد و در نخستين گام‌ها، چنان محكم و استوار چهره نشان داد كه فروغ فرخزاد آشكارا لب به ستايشش گشود.

اين شاعر معاصر كه از همكاران منوچهر آتشي در مجله‌ي كارنامه بوده است، افزود: چهره آتشي، چهره ياغي و سركشي بود كه از كوهستان آمده بود و پلشتي و ناپاكي زندگي را تاب نمي‌آورد. آتشي در «آهنگ ديگر» بر معيارهاي مسلط اخلاقي، سياسي و اجتماعي شوريد. كلاغ‌هاي بدآواز و جغدها، مطرودان و فرودستان را به شعر خود فراخواند و چندي پس از آن «اسب سفيد وحشي» را در خيابان‌هاي شعر فارسي به حركت درآورد. «عبدوي جط» را همان سال‌ها سرود، با مدال عقيق زخم بر سينه‌اش.

او ادامه داد: همان شعرها كافي بود تا آتشي را جاودانه كند، اما اين شاعر سركش و ناآرام كه گويي طبيعت در سرشتش جز شعر ننهاده بود، در آن ايستگاه‌ها توقف نكرد. آتشي در دهه 60، چنان نو جلوه كرد كه بسياري از هم سن و سالهايش را به تعجب واداشت. در آن منزلگاه‌ها هم نماند، همچنان مي‌ آمد، نوجو و نوگو، حتا در اين آخرين روزها، شعرهايي كه براي ما مي‌خواند نشان مي‌داد كه هنوز سر پرشورش آرام نگرفته است. آتشي در پيرسالي هم روحي سركش و جوان داشت.

موسوي همچنين به خبرنگار ايسنا گفت: رفتن آتشي زود بود، خيال نمي‌كردم آن منوچهر كه اين روزها سخت در تكاپوي دينگ دانگ‌اش بود، چنين زود تنهايمان بگذارد. شب قبل از بستري شدن در بيمارستان به من زنگ زد، گفت: اين چند روز كه نيستم مراقب كارهاي من باش. خودم هم ممكن است در بيمارستان بتوانم مطالب حروف‌چيني شده را بخوانم و من به او دلداري مي‌دادم كه يك هفته تعطيل كردن كار وقفه چنداني نيست. اما او و من هيچ كدام فكر نمي‌كرديم كه اين هفه وقفه‌اي «چندان» است. هنوز باور نمي‌كنم.

بیتا فخری:

منوچهر آتشی بزرگ کمتر از يک هفته‌ی پيش چهره‌ی ماندگار مي‌شود.

مسئولين کشوری و لشگری بلوا و آشوب مي‌کنند که با انتخاب منوچهر آتشی - عنصر ضد انقلاب- به عنوان چهره‌ی ماندگار اسلامشان به خطر افتاده، آنان که شعر را هم‌ترازِ [...]گويی‌های خودشان معنا مي‌کنند بيانيه صادر مي‌کنند و اين انتخاب ناسنجيده را محکوم مي‌کنند و آنان هم که شعر را مي‌فهمند و منوچهر آتشی را هم، در برابر ياوه‌گويی‌های مشتی بي‌مخ آنقدر سکوت مي‌کنند تا ۲۹ ابان ماه ۱۳۸۴ به عنوان روزْمرگ منوچهر آتشی در تاريخ رقم بخورد، به همين سادگی.
منوچهر آتشی امروز در بيمارستان سينا بعد از عمل جراحی برداشتن کليه به علت سرطان، خونريزی گوارشی مي‌کند و دار فانی را که خصوصاً اين اواخر چه نامهرباني‌ها که نصيبش نکرد وداع مي‌گويد تا ما ملت مرده‌پرست - شرمم از آن مي‌شود که حتی همان ياوه‌گويان- بر سر مزارش حاضر شويم و سيئاتش را تبديل به حسنات کنيم و در باب فضايلش چَه‌چَه کنيم؛ به همين پستی و به همين سادگی. ما قدر کدامين زنده‌ی تاريخمان را دانستيم که حالا منوچهر آتشی دومينش باشد؟ ما کدامين چهره‌ی ماندگارمان را در زمان حياتش آنگونه که بايسته‌ی وجود عزيزش بود تيمار کرديم که حالا منوچهر آتشی عزيز دومينش باشد؟ ما کدامين حرکت تاريخی‌مان برخاسته از عقل بوده که حالا نحوه‌ی برخوردمان با منوچهر آتشی بخواهد از روی منطق باشد؟

آقای آتشی روحتان قرين رحمت، ما را هم حلال کنيد که به قول شريف خودتان: «خيلی وقتست دور بازوی مردانمان طلسم بيم پيچيده‌اند». چقدر ما را خوب شناخته بوديد آنجا که از ته دل سروديد:


هر دوست كو فشارد دست مرا به مهر
مار فريب دارد پنهان در آستين...

هر کجا که هستيد جايتان قطعاً راحت‌تر از اينجاست.

اسب سفيد وحشي
بگذار در طويله‌ي پندار سرد خويش
سر با بخور گند هوس‌ها بيا كنم
نيرو نمانده تا كه فرو ريزمت به كوه

سينه نمانده تا كه خروشي به پا كنم


اسب سفيد وحشي
خوش باش با قصيل‌ تر خويش

اسب سفيد وحشي اما گسسته يال
انديشناك قلعه‌ي مهتاب سوخته است

گنجشك‌هاي گرسنه از گرد آخورش

پرواز كرده‌اند

ياد عنان گسيختگي‌هاش

در قلعه‌هاي سوخته ره باز كرده‌اندـ

 

عليرضا طبايي:

منوچهر آتشي از چهره‌هايي است كه آثارش در ادبيات معاصر خواهد ماند.


همچنين به اعتقاد عليرضا طبايي، منوچهر آتشي از چهره‌هايي است كه آثارش در ادبيات معاصر خواهد ماند و به‌خصوص آثار اوليه‌ي او فراموش نشدني است.

اين شاعر در گفت‌وگو با خبرنگار بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران عنوان كرد: آتشي به عنوان يكي از شاگردان بلاواسطه‌ي نيما از شاعران نسل بعد از او بود كه همراه با شاعران ديگري مثل اخوان ثالث، شاملو، نادرپور، سپهري، فرخزاد و چند چهره‌ي ديگر راه نيما را ادامه دادند.

طبايي با اشاره اينكه آتشي فرزند بوشهر و دشتستان است، افزود: او در شعرش از همان سالهاي اول و قبل از انتشار كتابش، نشان داد كه يك روايت‌گر صميمي از محيط جنوب، مردم، فضا و محيط اطراف خودش است و شعرش به همين دليل از شعر ديگران متمايز بود.

او همچنين متذكر شد: يك ويژگي خاص حماسي در زبان شعرهاي اوليه‌ي آتشي بود كه اوج آن را در شعرهايي مثل "اسب سپيد وحشي" و "عبدوي جط" و چند شعر ديگر كه در همان دهه‌هاي 40 و 50 منتشر شد، مي‌توان ديد. به علت دارا بودن ديناميسم خاصي از زبان و بيان حماسي همراه با يك خشونت ذاتي، استواري و صميمت معصومانه، شعر آتشي بيانگر محيط جنوب، تشنگي و سوختگي سرزمينش و دردهاي مردمش بود، به همين دليل هم بعد از انتشار "آهنگ ديگر" در نيمه‌ي اول دهه‌ي 40 نشان داد كه دوستداران شعر معاصر و نيمايي با چهره‌ي تازه‌اي مواجه‌اند كه شعرش با ديگران تفاوت‌هايي دارد.

طبايي در ادامه يادآور شد: آتشي اين زبان را در سال‌هاي بعد هم ادامه داد، اما هيچ كدام از كتابهاي بعد از "آهنگ ديگر" آن موفقيت اوليه را به دنبال نياورد. با نزديك شدن به سال‌هاي انقلاب، آتشي هم مثل خيلي‌هاي ديگر در كوران زندگي گداخته و دچار افت و خيز شد. چندين و چند سال به دليل زندگي خاص و فقدان تلخ پسرش و دلايل ديگري از ادبيات دور شد. بعد از دهه‌ي اول انقلاب با زبان ديگري به اين عرصه وارد شد؛ اين بار اگرچه هنوز به آن پيشينه و زبان خودش وفادار بود، اما زبان تازه‌اي برگزيد و به شعري منثور روي آورد، با زبان ويژه‌اي كه بعدها اين زبان و شعر بيشتر به پست مدرن‌ شهره شد. آتشي همراه با چند نفر ديگر به عنوان يكي از كساني كه در اين زمينه راه و روش خاصي را ايجاد كرد، مورد توجه گروهي از شعردوستان و جوانان قرار گرفت.

او افزود: در اين سال‌هاي آخر به اين دليل كه مجبور بود براي گذران زندگي در جاهاي مختلف كار كند و در طول روز ناگزير به قلم زدن بود، فشار مضاعفي را بر خود وارد مي‌آورد. چندين و چند سال مسووليت صفحات شعر "كارنامه" را داشت كه بعضي‌ كارهايش در اين مجله ديگر نشاني از كارهاي گذشته نداشتند و آن وخامت زبان و مضامين برآمده از دل مردم ديگر در اين نوع آثار ديده نمي‌شد. او در اين سالها بيشتر به نقد روي آورد.

 

 

 

جاده يعني

جاده گفتي يعني رفتن ؟
جاده يعني تكرار همين واژه ؟
دريغ
دوست دانايم دانا باش

كه حقيقت بس غمناكتر است
جاده رفتن نيست

كه تو بتواني با آساني

چند كمند

سوي آفاقي چند

از پي صيد ابعاد زمان اندازي

كه به دام آري آهوهاي مي روم و خواهم رفت و خوا
...
كه به بند آري ‌آهوهاي چست زمان را

جاده رفتن نيست

جاده مصدر نيست

جاده تكرار يك صيغه ي غربت بار است

جاده يك صيغه كه تكرارش

گردبادي است كه با خود خواهد برد

كه برد
هر چه برگ و بر باغ دل تو

هر چه بال و پر پروانه ي پندار مرا
جاده رفتن نيست

جاده طومار و نواري نه و جوباري

جاده يعني رفت
رفت

رفت

همين...



پی نوشت:

این مجموعه گفتار پارسیان آزادمنش از شکسته ساز رو بخونید

 

!! نوشته شده توسط رضا.ب | 7:55 | پنجشنبه 7 دی1385 •

دینگ دانگ

منوچهر آتشی

منوچهر آتشی فرزند محمد جعقر از شعرای نوپردازان ایران است.آتشی در دوم مهرماه در سال 1310 خورشیدی در روستای « دهرود» یکی از روستاهای تابع «دشتستان» متولد شد و دوران طفولیت را در همانجا بسر برد.خانواده ی آتشی در اصل از این دیار نبودند و شاید چهار پنج پشت به این طرف ساکن دشتستان شده اند.خانواده ی آتشی در اصل به دودمان زنگنه کرمانشاهان وابسته است. جد بزرگش « آتش خان» از طایفه ی بزرگ زنگنه ی کرمانشاه بوده است که در زمان نادرشاه افشار این طایفه به جنوب فارس یعنی لارستان کوچانده شدند و سپس به منطقه نسبتا کوهستانی دشتستان مهاجرت کردند و به طوری که اکنون بیش از یک سوم از مردم بوشکانات دشتستان (منطقه ی پشت کوه دشتستان) از این فامیلند و یا با آنها نسبتی دارند..

پدر منوچهر که مدتها درگیر پیش آمدها بود ناگزیر وارد خدمت دولتی شد و سالها به عنوان نماینده مورد اعتماد ثبت احوال از این روستا به آن روستا سفر کرد و در این مدت خانواده نیز همراه بود.به=عد از شهریور 1320 خورشیدی بود که پدر منوچهر از لارستان به« بندر کنگان» ( شهر نزدیک به پارس جنوبی) منتقل گردید و در آنجا منوچهر به دبستانی رفت که پنج کلاس در یک اتاق داشت.مدیر و معلم آن نیز یک نفر بود اما منوچهر که پیش از آن به مکتب خانه رفته بود دوکلاس را در یک سال پیمود و در کلاس سوم بود که پدرش به« بندر بوشهر» منتقل شد.در بوشهر در سال 1322 شمسی در «مدرسه ی فردوسی» مشغول ادامه ی تحصیل شد.در همین زمان بود که هوس زندگی دوباره در روستا به سرش زد و به هر ترتیبی بود خانواده را واداشت تا او را به یکی از روستاهای دشتستان یعنی«چاهکوتاه» پیش آشنایان بفرستد تا با کشاورزی زندگی خانواده را اداره کند بدین ترتیب نزدیک دو سال منوچهر کلاه نمدی دشتستانی بر سر گذاشته،زمین را شخم زد و درو کرد و خرمن برداشت.اتفاقا در همان سالیان بود که ذوق و قریحه ی شعری وی نمودار شد و دوبیتی هایش را سرود .خودش در این باره گفته است:

«می خواستم جای فایز دشتستانی را بگیرم،دوبیتی ها را می دادم به دوستانم تا بخوانند اما نمی گرفتند.

پس از دو سال زندگی در محیط آرام روستا منوچهر دوباره راهی بندر بوشهر گردید و این بار در دبیرستان سعادت بوشهر ادامه ی تحصیل داد و دوره ی اول دبیرستان را با موفقیت به پایان رسانید پس از پایان دوره ی اول متوسطه منوچهر به شیراز رفت و دو دانشسرای مقدماتی آنجا ادامه ی تحصیل داد و در سال 1333 ه.ش از آنجا فارغ التحصیل شد و در همان سال به کسوت معلمی در آمد و در بندر ریگ به تدریس پرداخت .در سالهایی که در دانشسرای مقدماتی شیراز به تخصیل مشغوا بود و پس از آن در بندر ریگ به تدریس اشتغال داشت .شعرهایش در مجلات «فردوسی» و «روشنفکر» چاپ می شد. در سال 1335 سفری به تهران کرد و با شعرای نوپرداز دیگر آشنا شد و در همان زمان مجموعه ی شعری به نام «آهنگ دیگر» را برای رضا سید حسینی فرستاد که این مجموعه در سال 38 به چاپ رسید..

آتشی در سال 1339 وارد دانشسرای عالی تهران گردید و در رشته ی زبان و ادبیات انگلیسی ادامه ی تحصیل داد.در این مدت که مقیم تهران بود به مدت دو سال نیز در قزوین دبیر بود. در سال 13346 مجموعه ی شعری به نام آواز خاک و در سال 1348 دیدار در فلق را منتشر کرد.آتشی که در دوران کودکی و جوانی را در جنوب دشتستان بسر آورد بیشتر تحت تاثیر اوضاع و احوال آن حدود و شرایط دوره قرار گرفته است و در اشعار خود درد و رنجهای مردم را به زبان ساده با واژه ها و اصطلاحات محلی بیان داشته است.این تاثیر پذیری به خصوص در مجموعه ی شعر آواز خاک بخصوص در شعر ظهور به خوبی نمایان است.

آتشی علاوه بر شاعری مترجم زبر دستی نیز می باشد و آثاری از نویسندگان خارجی را به فارسی ترجمه کرده است از جمله ترجمه های او :«فونتامارا»،«جزیره ی دلفین ها» ، «مهاجران» ، «چه تلخ است این سیب» و «زیبا تر از شکل قدیم جهان» و «راز گل سوری» نام دارد .[ از کتاب دشتستان در گذر تاریخ نوشته ی محمد جواد فخرایی با اندکی تصرف]

منوچهر آتشی در این روزهای آخر با چه سیل تهمت هایی روبرو نشد.چه ها که به جان نخرید و چه عتاب هایی را که بر دوش نکشید و مگر آدمی چه اندازه توان دارد؟مگر هنرمند و روشنفکر ایرانی چه میزان باید پوست کلفت باشد؟امروز اتهامات عجیب و غریب.دیروز احضار به اماکن.پریروز قتل های زنجیره ای...پس پریروز جدل بر سر طبیعی ترین حقوق و...و...به قول خودش چرا صدای تبر در این باغ دمی قطع نمی شود؟؟؟چه میزان باید یک دگراندیش یک روشنفکر یک هنرمند بایستی هزینه بدهد که بتواند باشد.حق حیات داشته باشد.آتشی در تدارک انتشار مجله ای به نام دینگ دانگ بود که اجل وزید و قندیل بر زمین افتاد...به هر روی این تقدیر هنرمند ایرانی است گویا که تا ابد بر حکومت بماند و تشویق حکومتی و جایزه و جزء

چهره های ماندگار شدن چندان برایش خوش یمن نیست.به دوستان گفتم مرگ منوچهر آتشی مرگ هر کسی نیست...برکت از این سرزمین دارد بنه کن سفر می کند...

منوچهر اتشی در بیست و نه آبان ماه در حوالی ساعت دو بعد از ظهر در بیمارستان سینا درگذشت.

ضمنا چندین کتاب هم درباره ی اثار او منتشر شده که می توان به "منوچهر آتشی" نوشته ی محمد مختاری و "پلنگ دره دیزاشکن" نوشته ی فرخ تمیمی اشاره کرد.

اضافه می کنم ترجمه ی اثاری همچون دلاله و لنین از اشتغالات او بوده است.

امیدوارم توان آن را داشته باشم که نقدی درباره ی اثار او را در اختیار شما بگذارم(بزودی)

 

ظهور

عبدو ي جط دوباره ميايد
با سينه اش هنوز مدال عقيق زخم

ز تپه هاي آن سوي گزدان خواهد آمد

از تپه هاي ماسه كه آنجا ناگاه

ده تير نارفيقان گل كرد

و ده شقايق سرخ

بر سينه ستبر عبدو

گل داد
بهت نگاه دير باور عبدو

هنوز هم

در تپه هاي آنسوي گزدان

احساس درد را به تاخير مي سپارد

خون را

هنوز عبدو از تنگچين شال

باور نمي كند

پس خواهرم ستاره چرا در ركابم عطسه نكرد ؟

آيا عقاب پير خيانت
تازنده تر

از هوش تيز ابلق من بود ؟

كه پيشتر ز شيهه شكاك اسب
بر سينه تذرو دلم بنشست ؟

آيا شبانعلي
پسرم را هم ؟

باد ابرهاي خيس پراكنده را
به آبياري قشلاق بوشكان مي برد

و ابر خيس

پيغام را سوي اطراقگاه

امسال ايل

بي ئحشت معلق عبدو جط

آسوده تر ز تنگه ديزاشكن خواهد گذشت

ديگر پلنگ برنو عبدو

در كچه نيست منتظر قوچ هاي ايل

امسال

آسوده تر

از گردنه سرازير خواهيد شد

امسال

اي قبيله وارث

دوشيزگان عفيف مراتع يتيمند
در حجله گاه دامنه زاگرس

دوشيزگان يتيم مراتع

به كامتان باد

در تپه هاي آنسوي گزدان

در كنده تناور خرگ ي

از روزگار خون
ماري دو سر به چله

لميدست

و بوته هاي سرخ شقايق

انبوه تر شكفته تر

اندوهبارتر
بر پيكر برهنه دشتستان

در شيب هاي ماسه

دميده ست

گهگاه
با عصر هاي غمناك پاييزي

كه باد با كپر ها
بازيگر شرارت و شنگوليست

آوازهاي غمباري

آهنگ شروه هاي فايز
از شيب هاي ماسه

از جنگل معطر سدر و گز

در پهنه بيابان مي پيچد

مثل كبوتراني

كه از صفير گلوله سرسام يافته

از فوج خواهران پريشان جدا شده

در آسمان وحشت چرخان

سرگردان

آئازهاي خارج از آهنگي

مانند روح عبدو

مي گردد در گزدان

آيا شبانعلي پسرم

سرشاخه درخت تبارم را

بر سينه دلاور

ده تير نارفيقان

گلهاي سرخ سرب

نخواهد كاشت ؟

از تنگچين شالش چرم قطارش آيا از خون خيس ؟
عبدوي جط دوباره مي آيد
اما شبانعلي

سرشاخه تبار شتربانان را

ده تير نارفيقان

بر كوهه فلزي زين خم نكرد

زخم دل شبانعلي

از زخم هاي خوني دهگانه پدر

كاري تر بود

كاري تر و عميق تر

اما سياه

جط زاده را نگاه كن

اين كرمجي اداي جمازه در مي آورد
او خواستار شاتي زيباي كدخداست

كار خداست ديگر

هي هو شبانعلي

زانوي اشتران اجدادت را محكم ببند

كه بنه هاي گندم امسال كدخدا

از پارسال سنگين تر است

هي هاي هو

شبانعلي عاشق

آيا تو شيرمزد شاتي را

آن ناقه سفيد دو كوهان خواهي داد ؟

شهزاده شترزاد
آري شبانعلي را

زخم زبان

و آتش نگاه شاتي بي خيال

سركوفت مداوم جطزادي
و درد بي دواي عشق محال

از اسب لختت چموش جواني

به خاك كوفت

اما

در كنده ستبر خرگ كهن هنوز

مار دو سر به چله لميده است

با او شكيب تشنگي خشك انتقام

با او سماجت گز انبوه شوره زار

نيش بلند كينه او را

شمشير جانشكار زهريست در نيام

او

ناطور دشت سرخ شقايق

و پاسدار روح سرگردان عبدوست

عبدوي جط دوباره مي آيد
از تپه هاي ساكت گزدان

بر سينه اش هنوز مدال عقيق زخم

در زير ابر انبوه مي آيد

در سال آب

در بيشه بلند باران

تا ننگ پر شقاوت جط بودن را

از دامن عشيره بشويد

و عدل و داد را

مثل قنات هاي فراوان آب

از تپه هاي بلند گزدان

بر پهنه بيابان جاري كند

!! نوشته شده توسط رضا.ب | 6:3 | شنبه 25 آذر1385 •

ای مرز پرگهر!!!

با عرض معذرت که مطالب وبلاگ فقط تبدیل به شعر شده و نقد و بررسی کمتر است.به دلیل مشغله ی زیاد هست.

به امید خدا سخن بعدی درباره ی استاد آتشی خواهد بود.

ضمنا سعی ما بر این است مطالب زود به زود آپ شود.

فاتح شدم
خود را به ثبت رساندم

خود را به نامی در یک شناسنامه مزین کردم

و هستیم به یک شماره مشخص شد

پس زنده باد 678 صادره از بخش 5 سکن تهران
دیگر خیالم از همه سو راحت است
آغوش مهربان مام وطن

پستانک سوابق پر افتخار تاریخی

لالایی تمدن و فرهنگ
و جق و جق جقجقه قانون
...
آه

دیگر خیالم از همه سو راحتست

از فرط شادمانی
رفتم کنار پنجره با اشتیاق ششصد و هفتاد و هشت بار هوا را که از اغبار پهن

و بوی خکروبه و ادرار ‚ منقبض شده بود

درون سینه فرو دادم

و زیر ششصد و هفتاد و هشت قبض بدهکاری

و روی ششصد و هفتاد و هشت تقاضای کار نوشتم : فروغ فرخزاد

در سرزمین شعر و گل و بلبل
موهبتیست زیستن ‚ آن هم

وقتی که واقعیت موجود بودن تو پس از سالهای سال پذیرفته میشود

جایی که من با اولین نگاه رسمیم از لای پرده ششصد و هفتاد و هشت شاعر را می بینم
....


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط رضا.ب | 4:46 | دوشنبه 13 آذر1385 •

به یاد مردی از دیار من

 

به خاطر شدن شاملو

در اين باغ كوچك چرا
چرا صداي تبر قطع نمي شود چرا صداي افتادن ؟

تا كي به سوگ سروها بنشينيم تا كي به سوگ صنوبرها
در اين باغ كوچك مگر چند سرو صنوبر هست

كه دندان برنده ي تبر از شكستنشان سير نمي شود ؟

ديري نيست همين جا
سه سرو فروغلتيده داشتيم

غزاله ، مختاري ،‌ پوينده

چرا دوباره صداي تير ، پس چرا ؟

پريروز گلشيري
ديروز رحماني

امروز احمد شاملو يعني هفتاد سال شعر مجسم
تا كي ، پس تا كي

اين سروهاي زنده اين بانوان فرخنده مريم ، سيما ،‌ فرزانه ، آيدا

در سوگ سروهاي خفته سياه بپوشند

و دل هاي صنوبريشان را

در اشك داغ به گرسنه ي ابدي ، خاك بچشانند

بس نيست ، نيست ديگر مگر چند سرو صنوبر ؟

دندانت بشكند تبر
احشايت بپوسد خاك ! خاك خاك بر سر

اما صداي تبر قطع نمي شود

در خواب و بيداري صداي تبر قطع نمي شود

و باغ كوچك ما مي لرزد در خويش و مي گريد در خويش

 

"منوچهر آتشی"

آیا سرو صنوبری باقی است تا محض شدن آتشی بسراید؟

ضمایم:

زبان پارسی 1

زبان پارسی 2

زبان پارسی 3

هر سه از شکسته ساز

!! نوشته شده توسط رضا.ب | 19:59 | یکشنبه 21 آبان1385 •

شرط بندی

با سلام و عرض ادب

در این روزگار وحشی فقط باید غرق ادبیات شد.چه داستان و چه شعر...

در هر صورت کتابخانه ی همکلاسی پس از چهل و اندی روز دومین کتاب خود را با نام شرط بندی منتشر

می کند.

این کتاب که داستانی کوتاه از نویسنده ی نامی آنتوان چخوف است را خانم وحدتی احمد زاده ترجمه

کرده و چه زیبا این کار را به انجام رسانده است.

پس چه خوب است با دانلود این کتاب از خواندن ان لذت ببرید.

حدودا ۷ صفحه است و دانلود آن وقت زیادی نمی برد .

شما روی لینک زیر کلیک میکنید.صفحه ای باز می شود و آن گاه به روی کلمه ی download کلیک می

کنید.

شرط بندی از آنتوان چخوف

امیدوارم بخوانید و لذت ببرید.

!! نوشته شده توسط رضا.ب | 23:20 | پنجشنبه 11 آبان1385 •

تساوی!!!

معلم پاي تخته داد مي زد
صورتش از خشم گلگون بود

و دستانش به زير پوششي از گردپنهان بود

ولي ‌آخر كلاسي ها

لواشك بين خود تقسيم مي كردند

وان يكي در گوشه اي ديگر جوانان را ورق مي زد

براي آنكه بي خود هاي و هو مي كرد و با آن شور بي پايان

تساوي هاي جبري رانشان مي داد

خطي خوانا به روي تخته اي كز ظلمتي تاريك

غمگين بود

تساوي را چنين بنوشت

يك با يك برابر هست

از ميان جمع شاگردان يكي برخاست

هميشه يك نفر بايد به پا خيزد

به آرامي سخن سر داد

تساوي اشتباهي فاحش و محض است

معلم

مات بر جا ماند
و او پرسيد

گر يك فرد انسان واحد يك بود آيا باز

يك با يك برابر بود
سكوت مدهوشي بود و سئوالي سخت

معلم خشمگين فرياد زد

آري برابر بود

و او با پوزخندي گفت

اگر يك فرد انسان واحد يك بود

آن كه زور و زر به دامن داشت بالا بود

وانكه قلبي پاك و دستي فاقد زر داشت

پايين بود

اگر يك فرد انسان واحد يك بود

آن كه صورت نقره گون

چون قرص مه مي داشت
بالا بود

وان سيه چرده كه مي ناليد

پايين بود

اگريك فرد انسان واحد يك بود

اين تساوي زير و رو مي شد

حال مي پرسم يك اگر با يك برابر بود

نان و مال مفت خواران

از كجا آماده مي گرديد

يا چه كس ديوار چين ها را بنا مي كرد ؟

يك اگر با يك برابر بود
پس كه پشتش زير بار فقر خم مي شد ؟

يا كه زير صربت شلاق له مي گشت ؟
يك اگر با يك برابر بود
پس چه كس آزادگان را در قفس مي كرد ؟

معلم ناله آسا گفت
بچه ها در جزوه هاي خويش بنويسيد

يك با يك برابر نيست

 

"خسرو گلسرخی"

تساوی!!!

وقتی به دنیا آمدم سیاه بودم ،  وقتی بزرگتر شدم بازهم سیاه بودم
وقتی جلو آفتاب میرم همچنان سیاهم
وقتی می ترسم هم سیاهم ،  

وقتی مریضم باز هم سیاهم ، وقتی هم كه بمیرم باز سیاه خواهم بود
تو ای دوست
سفید من ، وقتی به دنیا آمدی صورتی بودی
وقتی بزرگتر شدی
سفید شدی ، وقتی جلو آفتاب میری قرمز میشی
وقتی می ترسی
زرد میشی ، وقتی مریضی سبز میشی
وقتی هم كه بمیری خاكستری میشی ،
تو به من میگی رنگین پوست ؟

!! نوشته شده توسط رضا.ب | 1:58 | چهارشنبه 3 آبان1385 •

جلال الدین محمد بلخی(حضرت مولانا)

ایشان یکی از شگفتی های تبار انسانی است!!! در زمان حیاتش با عناوینی چون "خداوندگار" و "مولانا" شناخته می شده است.لقب "مولوی" قرنها بعد و شاید اولین بار در قرون 8 و 9 هجری به کار می رفته است.این بزرگ در "6 ربیع الاول سال 604 هجری" در شهر"بلخ" در خراسان پهناور چشم به جهان گشود.نیاکانش از تبار خراسان بودند،خود نیز با اینکه اعظم عمر خود را در "قونیه"گذراند همواره خراسان را شهرش و خراسانی را همشهری اش می خواند.پدرش"بها الدین ولد بن ولد" نیز"محمد" نام داشته.وی " سلطان المعما" خوانده می شده و مردی بس خوش سخن و مجلس گو بوده است.مردم به وی ارادت بسیار داشته اند.ظاهرا این ارادت بباعث آن می شود که در دل "خوارزمشاه" هراس افتد و بها الدین به ناچار راهی قونیه شود.از سوی دیگر مخالفت "امام فخر رازی" با او مزید بر علت بوده است.صد البته یورش تاتار نیز به نوبه ی خود چه بسا بیش از باقی موارد تاثیر داشته است.بها الدین در سال 617 هجری به روایتی با قصد حج از بلخ بیرون آمده و با مولانا ی 13-14 ساله به دیدار شیدای جان سوخته "شیخ فرید الدین عطار نیشابوری " می رود.عطار به بهاء چنین می گوید:

"این فرزند را گرامی دار،زود باشد که از نفس گرم آتش در دل شوختگان عالم زند"

بعد از عبور از بغداد و سپس حج راهی شام شدند.به دلیل فتنه ی تاتار دیگر عزم وطن نکردند و در آسیای صغیر ماندگار شدند.

جلال الدین محمد بنا به روایتی در 18 سالگی در شهر لارنده به فرمان پدرش با "گوهر خاتون دختر لالای سمرقندی" پیوند ازدواج می بندد. پدر مولانا در سال 628 هجری در گذشت.مولانا دنباله ی کار پدر بگرفت و واعظ شد.دیری نگذشت که "سید برهان الدین محقق ترمذی" به سال 629 وارد آسیای صغیر شد.مولانا از تعالیم وی سود برد و به تشویق او و یا به گمانه زنی هایی به میل درونی رهسپار حلب شد و مدتی اقامت کرد.آنجاست که از محضر درس "کمال الدین بن العدیم" برخوردار می شود.بعد از آن به دمشق رفت و در 4 سال اقامت این شهر به دیدار "محی الدین عربی" نایل شد.شخن کوتاه کنم،بعد از 7 سال به قونیه باز گشت و به اشارت سید برهان الدین به ریاضت پرداخت.مولانا پس از مرگ برهان الدین _638 هجری_ 5 سال علوم دینی تدریس کرد.چنان شد که روایت می کنند بیش از 400 شاگرد در هر جلسه در محضرش سود می بردند.وی در افاق ان روزگار اسلامی پیشوای دین و ستون شریعت شد.

بعد از این است که ملاقات معروف میان مولوی و "شمس الدین محمد بن علی بن ملک تبریزی" اتفاق می افتد.این دیدار چنان مولانا را دگرگون و منقلب ساخت که زان پس به مقام های دنیوی پشت پا زد.بعد از آن دست ارادت از دامان شمس بر نداشت و پیوسته در مصاحبت با ایشان بود.

آن چه مسلم است شمس در 27 جمادی الاخر سال 624 به قونیه وارد شده و در 21 شوال 643 قونیه را ترک گفته و بدین سان حداکثر 16 ماه آخر با مولانا نشست و برخاست داشته است.

علت رفتن شمس آن قدر ها مشخص نیست.این قدر هست که مردم جادوگر و ساحرش دانسته و مریدان مولانا با او دشمن شدند و اهل زمانه ملامتش کرده و این گونه بود که جانش در خطر افتاده بود.

بالاخره ان شیداتر از مولانا به دمشق پناه برد و مولانا را دچار درد فراق کرد.

گویا تنها یک ماه بعد مولانا باخبر شد که وی در دمشق است.نامه ها و پیامهای بسیار برایش فرستاد.مولوی یا مجنون شده بود و یا من و شما از سر احوالش آگاه نیستیم.به هر حال مریدان و یاران مولانا از ملال خاطر او ناراحت بودند و از کردار خود بس پشیمان.پس مولانا فرزندش سلطان ولد را به جستجوی شمس سوی دمشق راهی کرد.شمس پس از 15 ماه به سال 644 دعوت دوست را پذیرفت و وارد قونیه شد.این بار نیز با جهل و تعصب عوام روبرو شد و بار سقر ببست و دگر دانسته نبود که راهی کدام دیار و مسافر کجا بود.

مولانا پس از کاوش بسیار بیش از پیش سر به شیدایی برآورد.بسیاری از اشعار دیوان گزارش لحظات همین شیدایی است.

جایگزین شمس در جلب ارادت مولوی "صلاح الدین زرکوب" بود.وی مردی عامی و ساده دلبود.توجه مولانا به او چنان بود که در دل بسیاری آتش حسد بر افروخت.بیش از 70 غزل مولانا با نام صلاح تلدین زیور گرفته.این شیفتگی به مدت 10 سال تا پایان عمر صلاح الدین دوام داشت.او محرم 657 درگذشت.

بعد از این عنایت مولانا نصیب "حسام الدین چلپی " او از خاندانی اهل فتوت بود.او در زمان سلاح الدین از ارادتمندان مولوی بعد از مرگ او سرود مایه ی جان و انگیزه ی پیدایش اثر عظیم او مثنوی شد.15 سال هم صحبتی آنها دوام داشت و مثنوی معنوی یادگار همین لحظات هم صحبتی است.

بالاخره مولانا روز یکشنبه 5 جمادی الاخر سال 672 هجری چشم از جهان فرو بست.خرد و کلان مردم قونیه حتی یهودی و مسیحی اش در سوگ او زاری کردند.جسم پاکش در جوار قبر پدر در مقبره ی خانوادگی آرمید.

________________________

مولانا در میان بزرگان اندیشه و شعر ایران زمین از شاءن خاصی برخوردار است.هر کس با زاویه ی دید مخصوصی تحسینش می کنند .وی در نظر ایرانیان و بیشتر صاحب نظران جهان ،به عارفی بزرگ،شاعری نامدار ،فیلسوفی تیزبین و انسانی کامل شناخته شده است.

پایگاه او در شعر و ادب چنان والاست که گروهی او را بزرگترین شاعر جهان،دسته ای بزرگترین شاعر ایران و بسیار او را یکی از 4-5 شاعر ایران می شمارند.مریدان و دوستدارانش به پاس جلوه های انسانی، عرفانی،شاعری و فلسفی شخصیت او به زیارت آرامگاهش می روند.

روز ها فکر من این است و همه شب سخنم................که چرا غافل از احوال دل خویشتنم

زکجا آمده ام،آمدنم بهر چه بود.........................به کجا می روم آخر،ننمایی وطنم

_________________________

این اولین کلام من با شما در باب مولاناست اما احتمالا آخرین نخواهد بود.به امید یکتای عالم این فصل از مطالب این وبلاگ نیز توجهتان را جلب کند.همینجا عذر مرا برای غیبت چند هفته ای بپذیرید. این جا مجال می خواهم فرارسیدن مهر و رمضان را با هم تبریک گویم.دلگرمی شما انگیزه ی من است!!!

!! نوشته شده توسط رضا.ب | 22:21 | جمعه 21 مهر1385 •

افتتاح کتابخانه با حسین پناهی

با سلام و عرض ادب و احترام

امیدوارم که سالم و سرشاد باشید.

خبر خوشی که دارم این هست که بخش جدیدی به نام کتابخانه ی همکلاسی ها افتتاح می شه.

امیدوارم در این بخش بتوانیم خدماتی برای فرهنگ و هنر و ادب این مملکت انجام دهیم

اولین کتابی که توسط این حقیر تالیف و ویرایش شده کتابی است به نام پیر کوچک.

این کتاب یادنامه فرد بزرگی است که با او آشناییم:حسین پناهی

یادنامه ی پناهی است که حاوی مطالب بسیاری درباره ی اوست.

روی لینک زیر کلیک کنید .سپس صفحه ای باز می شود.بعد روی کلمه ی دانلود کلیک کنید.

پیر کوچک(یادنامه ی پناهی)

توی عرض چند دقیقه دانلود می شه.حتما بخونید و نظرتون رو بگید.

اگه سرعت اینترنت سی باشه توی ربع ساعت دانلود می شه که ختما سرعت بالاتر هست

ضمنا ۷۷ صفحه هست این کتاب که امیدوارم خوشتون بیاد.

حرفهای من توی اون کتاب هست و اینجا حرفی نمی زنم.

یه فایل صوتی هم هست.حدود ده دقیقه خود پناهی دکلمه می کنه.می تونید با کلیک راست و کلیک بر روی sava target as دانلود کنید

http://www.ashian.com/mashia/Panahi/Poem/azzabanpanahi.zip

متشکر و تو رو خدا برای بهتر شدن کارم نظرتون رو بگید

 

!! نوشته شده توسط رضا.ب | 2:24 | جمعه 24 شهریور1385 •

صدای غرغر!!!موسیقی سنتی!!!!

چند روز پیش در وب یکی از دوستان مطبی رو خووندم که در قسمتی از کلامش اشاره کرده بود فروش موسیقی ضعیفی همچون بنیامین(البته با عذر خواهی از هواداران ایشون) از فروش کاست استاد بزرگ،استاد شجریان بیشتر است و این نشان ضعف کارهای استاد در کارهای اخیر است.این اظهار نظر من یکی رو که خیلی رنجوند. و بنده بر آن شدم که مطلبی درباره ی این گرایش به وجود آمده بنویسم.من مشکلی با موسیقی پاپ ندارم(ولی از رپ و راک متنفرم) اتفاقا من عاشق پاپ هستم چون واقعیت اینه که نمی تونم از نسل خودم فرار کنم...من متعلق به این نسل هستم.اما بیشتر از اون به موسیقی سنتی وطنی علاقه و عشق دارم.

در میان استادان گرامی بیشتر به استاد شجریان علاقه دارم چون ایشون علاوه بر اینکه بهترین آوازه خوان این مملکت هست ،در اخلاق هم استاد بزرگی است.پس بعضی انتقادات از ایشون رو نابجا می دونم.در کل بحث اینجای من استاد شجریان نیست،محور صحبت من گرایش افراد جامعه ی ما به موسیقی غربی و بی توجهی و گاه نفرت به موسیقی سنتی ایرانی هست.

کلاسیک

در کل انسانها در سنین کودکی کمتر گرایشی به موسیقی دارند.اما در سنین نوجوانی و جوانی به شدت به موزیک علاقه مند می شوند به طوری که موسیقی جزء سوا نا پذیر زندگی آنها می شود(البته ای کاش در تمام سنین این موضوع وجود داشت).آنها که در اوائل جوانی هستند و به قول یارو گفتنی اهل بزن و بکوب و شادی هستند به ترانه های تند و معمولا غربی روی می آورند به صورتی که در این روزها بنیامین و محسن یگانه و کمی آن طرفتر افشین ها لقب بت نسل جوان می گیرند.(همین افشین که داره فرهنگ پارسی رو به گند می کشه).حالا که 65 درصد افراد کشور زیر سی سال هستند (و از این 65 درصد بیشتر در نوجوانی و جوانی هستند) فروش کاست آهنگ های تند و غربی دور از انتظار نیست. البته این 65 درصد به دلیل افتضاحی است که در دهه ی شصت به بار آمد و به هیچ وجه کنترل جمعیت مورد توجه قرار نگرفت....کجا بودیم؟...آها...البته وقتی سن افراد کمی بالاتر می ره بدون شک به موسیقی کلاسیک علاقه مند خواهند شد.و به نظر من اگر کمی فرهنگ سازی در این سالها انجام بشه (که بعید می دونم) امکانش وجود داره که با بالا تر رفتن میانگین سن جامعه تا چند سال دیگه توجه به موسیقی ایرانی بیشتر بشه...در کل می خواستم بگم یکی از دلایل گرایش به وجود اومده جوان بودن جامعه ی ما هست.

غرب

اما نکته ای رو که نباید فراموش کنیم این هست که گرایش به وجود اومده بیش از حد هست و حتی بسیاری از افراد ی که در جوانی شجریانیسم!!! و بنانیسم!!! بودند حالا در حال گوش دادن به دیوونه دیوونه!!! و یا خوشگلا باید برقصن !!! هستند.....اینه که من و شما رو نگران می کنه...

همه ی ما می دانیم که 30 سال پیش کشور ما از نظر اقتصادی و صنعتی در کل رتبه ی بسیار بالاتری داشت( البته من حمایتی از رژیم سابق نمی کنم چون می دونم که تا چه حد وابسته بودیم اما صحبت من این است که 20 سال پیش ما الگوی مالزی بودیم ولی حالا وضع ما آن قدر فجیع است که به خود اجازه نمی دهیم همان مالزی رو الگوی خود قرار دهیم)...داشتم می گفتم 30 سال پیش از نظر رتبه ی اقتصادی بالاتر بودیم...حداقل به خودمون و البته فرهنگمون می بالیدیم.به موسیقی سنتی  وطنی،به آوازها و تصنیف های ایرانی افتخار می کردیم و با همون فخر به اونها گوش جان می سپردیم. اما از قافله عقب موندیم و لحظه به لحظه کشورهای غربی از ما پیشی گرفتند، و آن وقت جامعه ی جوان ما همه ی افقهای روشن را در ممالک غربی دیدند...فکر کردند آنها از همه ی لحاظ از ما برترند و از همه چیز آنها تقلید کردند تا شاید بتواند خود را به آن قافله برسونند.اما مشکلی که هست اینه که بیشتر در مسئله ی فرهنگ گرایش به غرب پیدا کردیم و از نظر مدیریت اقتصادی و صنعتی چنان پیشرفتی حاصل نشد.گفتم حالا جوانان ما فکر می کنند که همه چیز غرب اعم ازصنعت و اقتصاد و فرهنگ و موسیقی و... از ما بهتر است.در این بین دم دست ترین چیز فرهنگ است.به همین خاطر حالا می بینیم کاستهای رپ و راک تا دلتون بخواد فروش می کنه...لباسهایی را در تن جوانان این مرزوبوم می بینیم که اصلا در شاءن یک ایرانی نیست.از طرز صاف کردن مو تا نوع راه رفتن از غرب تقلید می کنیم ولی خبری از تقلید در امور اقتصادی نیست.

جوونای ما وقتی پدرشون رو می بینند که بعد از یه عمر کار کردن هنوز با مشکل مالی روبرو هستند دیالوگی رو می گن که من یکی به شخصه تا دلتون بخوادشنیدم:

" از اول تا آخر عمر صدای غر غر !!!شجریان رو گوش دادید و هیچی نشدید...ما هم هیچی نمی شیم...بذاریداین دو روزه دنیا رو بزنیم و برقصیم،حداقل شاد باشیم"

بعضی از خوانندگان ایرانی هم که پاپ ایرانی می خوندند با دیدن این وضع رو می یارن به موسیقی های تند تا از نظر اقتصادی براشون بگیره...خب البته این خودش مسئله ی دیگریه......

اما نباید بعضی کارهای و اعمال نابجای حکومت در بعضی موارد رو هم نادیده گرفت ولی شاید در اون مورد در فرصتی دیگر پرداخته شود.اکنون در حوصله ی این مطلب نیست.این گرایش یا همان تهاجم فرهنگی که بعضی تبادل فرهنگی هم آن را می خوانند دلایل زیادی دارد که من فقط به درصد اندکی از آنها اشاره کردم.

خوشحال می شم چکیده ی اندیشه ی شما رو در قسمت نظرات ببینم......

!! نوشته شده توسط رضا.ب | 1:25 | شنبه 11 شهریور1385 •

هنر!!!واژه ی غریبی است!!!

درود 

به نظر شما هنر ارزشش رو داره از تموم مال و منال دنیا رو برگردونی؟؟؟

شاید این جوری بگم بهتره: چرا هنر کم بهاست؟

چرا؟

در هر صورت این موضوع باعث کنار گذاشتن موسیقی توسط اخوان بود.ولی مطمئن باشید کشور ما توی این چندین سال فرق زیادی نکرده!!!حداقل توی این یه مورد...هنوز هنر واژه ی غریبی است...هنر و اقتصاد اصلا کننار هم جور نمی شن!!! البته فقط تو کشور ما!!!

داستان اخوان و موسیقی...تنها مثالی است!!!

«...در آن وقتها من قبلا با یک هنر دیگر، با موسیقی هم کمابیش سروسری داشتم – خیلی پیشتر از شعر و بیشتر هم – یعنی پنهانی برای خودم چندی بود که تار می‌زدم و پیش استادی مشق و تمرین می‌کردم و کمابیش در آن راه مثلا پیشرفت هم کرده بودم، تا آنجا که دیگر کم کم ترانه‌های آن روز را تا حدی که بشود شنید، از آب درمی‌آوردم و به بعضی دستگاههای موسیقی ملی‌مان آشنا بودم. ماهور و همایونی، ترک و شوری، افشاری و سه‌گاهی و خلاصه درآمد و فرود و اوج و حضیضی می‌شناختم و دستم با پرده های ساز کم کم آشنا شده بود و مضرابم قوت گرفته بود و دیگر امروز و فردا بود که کارم با موسیقی از کنج پستو و اتاق خانه، به سالن و تالارهای بیرون از خانه کشیده شود. چنان که چند باری هم چنین شده بود و پدرم هنوز خبر نداشت. یا داشت و به روی خود نمی‌آورد. وقتی کار من با تار و موسیقی به اینجاها کشید و پدرم یکی دوبار، روزی یا به قول سعدی «شبی بر نوای پسر گوش کرد»، در گوشش انگار زنگ خطری را به صدا درآوردند. 

یک روز جمعه، در خانه‌ی باغ مانندی که در محله‌ی سراب داشتیم مرا صدا کرد و پیش خود نشاند و آرام آرام بطوری که توی ذوقم نخورد، شروع کرد به نصیحت و دلالت که پدر جان تو جوانی و غافلی، نمی‌دانی،نمی‌فهمی، عاقبت کار را نمی‌بینی. من خیرخواه و پدر دلسوز تو هستم و از این قبیل حرفها.  

نتیجه‌ی نصایح آن شادروان این بود که موسیقی نکبت دارد و مملکت ما طوری است که هر کس در آن، دنبال این هنر برود عاقبت خوشی ندارد. چند نفر از استادان درجه اول موسیقی را هم مثال زد و زندگی پریشان و آشفته و روزگار بی‌سر و سامانی و عاقبت بد ایشان را برایم شرح داد و خلاصه گفت من گذشته از آنکه پدر تو هستم و حق دارم به تو امر و نهی کنم، اصلا از راه دلسوزی هم راضی نیستم که تو دنبال موسیقی بروی و عمر خودت را در این راه تلف کنی. می گفت من خودم از موسیقی لذت می‌برم و هوش از سرم می‌رود وقتی یک پنجه تار شیرین یا کمانچه پرسوز و شور می‌شنوم، ولی از لحاظ مصلحت زندگی راضی نیستم که تو گرفتار این هنر نکبت بشوی. 

چند روز بعد هم در سایه‌سار کوچه‌ی پهلوی، آن دکه‌ی عطاری و دوا فروشی و طبابت قدیمی که داشت، پسینی، پدرم مرا به تماشایی دعوت کرد. یعنی مرد سیاه سوخته و بلندبالایی را نشانم داد که عبای نازکی پاره پوره بر دوش انداخته و در آن کوچه به خواهش پدرم بر چهار پایه‌ی کوچکی نشسته بود. در کنارش یک استکان بزرگ چایی دبش و سیاه قهوه خانه‌ی نزدیک دکان، و پاکتی جیگاره و چوب سیگاری دود زده و کهنه دیده می‌شد. همچنین تار دسته صدفی کوچک و قشنگی که از زیر عبا به در آورده بود و برای ما می‌نواخت. اسم این مرد خود سوخته‌ی پریشان و ژولیده، «فارابی» بود. نوازنده‌ی دوره گردی که گهگاه، اینجا و آنجا به خواهش خواستارانی که پشیزی چند، مزد پنجه‌ی شیرینکار او را می‌پرداختند، تار می‌نواخت. 

آن روز عصر هم «فارابی» به خواهش پدرم برای من، در سایه‌‌سار ان کوچه نشسته بود و تار می‌نواخت و کم کم رهگذری چند نیز به تماشا و شنیدن ایستاده بودند و محو پنجه‌ی افسونکار آن نوازنده‌ی دوره گرد مشهدی شده بودند.  من نیز هوش باخته و مسحور، حیران آن حال و هنجار بودم و می‌دیدم و می‌شنیدم که آن روز عصر تنگ که به شب پیوسته بود، «فارابی» آن مرد ژولیده و پریشان با چه سحرانگیزی عجیبی نواهای فراموش شده‌ی کهن و آن ادای پرشور و سوز را از پرده‌های آشنای ساز بیرون می‌خواند و «چون مشتی افسون در فضای شب رها می‌کرد».

 یک دو ساعتی با فواصل کوتاه – که «فارابی» در آن فواصل احیانا جیگاره‌ای روشن می‌کرد و دودی می‌گرفت یا از قوطی کوچک حلبی که از جیب به در می‌آورد، حبی به دهان می‌انداخت و جرعه‌ای چایی بر روی آن می‌نوشید -– من غرق و حیران تماشا و سماع روحانی آن ساز و شیفته‌ی آن سرود بودم، و سرانجام پدرم از «فارابی» خواست که از ماجرای زندگی خودش و پدرش برای من حرف بزند.

او با صداقتی عجیب و دلسوزی رقت‌باری گفت که چگونه پدرش با ناکامی و بدبختی وصف ناپذیری در گوشه‌ی ویرانه‌ای در یکی از محلات جنوبی مشهد در اوج سیه‌روزی و بیچارگی جان داده است و تنها میراثش  برای پسرش که همین «فارابی» باشد، همین تار دسته صدفی کوچک بوده است و همین هنری که به او آموخته ( و الحق هنری در حد اعلا).

می‌گفت پدرم باز در روزگار بهتری بسر می‌برد. هنرش آنقدر خریدار و دوستدار داشت، که او توانست در خانه‌ای اجاری سرپناهی داشته باشد، زنی بگیرد و صاحب فرزندی شود. من که همین را نیز نداشته‌ام و نتوانسته‌ام داشته باشم و هم امروز و فرداست که نه در گوشه‌ی خانه‌ای اگر چه بی‌سامان، بلکه در گوشه‌ی کوچه‌ای، خیابانی، یا خرابه‌ای متروک، هوحقی بکشم و دعوت مرگ سیاه را لبیک اجابت بگویم. همینطور هم شد. گویا دو سه سالی پس از آن روز، پدرم خبرش را برای من آورد. با قطره‌ی اشکی در گوشه‌ی چشم که از من می‌پوشید، اما دیدم.

باری بگذریم. پدرم آن دعوت «فارابی» و شرح زندگی و نقل ماجرا را برای من، برای تنبیه و بیداری من ترتیب داده و آراسته بود که البته چندان هم بی‌اثر نبود. نه تا آنجا که من ساز و موسیقی را فی‌الفور رها کنم، بلکه تا آن حد که بدانم حال و روزگار از چه قرار است و سرانجام مرد هنری، مردی که نمی‌خواهد جز به آستانه‌ی هنر به هیچ آستانه‌ای سرفرود آورد، چیست و چگونه.»

                            قسمتی از نوشته‌ی «یادی از گذشته»


ضمیمه ۱:مرد ملی از آیدا

ضمیمه ۲:این درد مشترک از پگاه

ضمیمه ۳:موسیقی پارسی از کیوان

 

!! نوشته شده توسط رضا.ب | 0:33 | سه شنبه 31 مرداد1385 •

خانه ام آتش گرفته است...آتشی جانسوز!!!

مهدی اخوان ثالث ،این بزرگمرد کم نظیر،از تبار فردوسی بزرگ از مفاخر تاریخ هزار پاره ی این مرز و بوم است. اخوان ثالث متخلص به " م.امید " در اسفند سال 1307 خورشیدی پا بر این ویرانسرا نهاد. پدر او علی اخوان ثالث ، از طبیبان و عطاران خراسان بود .او اصالتا اهل فهرج یزد بود که بعدها به خراسان کوچ می کند و با دختری به نام مریم خراسانی ازدواج می کند.

ثمره ی این ازدواج مهدی است...

مهدی دوره ی ابتدایی و متوسطه را در مشهد گذراند.مدتی به موسیقی رو ی آورد که حتی با وجود پیشرفتهای حاصله با ممانعت جدی پدر روبرو شد و بدین ترتیب زندگی او خط قرمزی به دور موسیقی کشید.(در ادامه مطلبی در این باره خواهیم داشت.)

در سال 1326 در نوزده سالگی رشته ی آهنگری را در هنرستان مشهد به پایان رسانید.سپس به تهران آمد و در همین شهر و اطراف آن ،پلشت ورامین، به آموزگاری پرداخت.سال 1329 با دختر عموی خود ایران(خدیجه) اخوان ثالث پیوند ازدواج بست.در طی نیمه ی دوم دهه ی بیست به فعالیتهای سیاسی روی آورد و سر پرستی صفحه ی ادبی روزنامه ی جوانان دموکرات را بر عهده گرفت.او در سال 1332 به اتهام سیاسی بازداشت شد.دخترش لاله در مدت حبس او به دنیا آمد.در سال 36 به کار رادیو پرداخت و بعد از مدتی راهی جنوب و خوزستان شد و در تلویزیون آبادان مشغول شد.سال 53 به تهران بازگشت و در رادیو تلوزیون ملی به کار مشغول شد. در سال 1356 در دانشگاههای تهران،ملی و تربیت معلم به تدریس ادبیات دوره ی سامانی و معاصر پرداخت.دو سال بعد در سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی(فرانکلین سابق)به کار پرداخت و سر انجام در سال 1360 بدون حقوق و با محرومیت همیشگی از مشاغل دولتی بازنشست شد و تا پایان عمر در فقر و تنگدستی به سر برد.اخوان در سال 1369 به دعوت خانه ی فرهگ آلمان برای برگزاری شب شعر ی از تاریخ 4 تا 8 آوریل یا 14 تا 18 فروردین برای نخستین و آخرین بار به خارج از کشور رفت و ضمن این سفر از کشورهای انگلیس،دانمارک،فرانسه،سوئد و نروژ دیدن کرد و در تیرماه همین سال به کشور بازگشت.او بسیار مورد استقبال ایرانیان مقیم برون مرز قرار گرفت .او دوماه پس از بازگشت در 4 شهریور دیده از جهان فروبست و به خواست خود و خانواده اش در جوار آرامگاه حکیم ابوالقاسم فردوسی به خاک سپرده شد!!!

اخوان ثالث از مفاخر شعر امروز فارسی و به خصوص شعر نو حماسی و اجتماعی است.وی از همان ابتدای جوانی به سرودن شعر کلاسیک ،به خصوص قصیده و غزل می پردازد و در کنار آن به مطالعه ی آثار ادب و کلاسیک غافل نیست.او به شعر بعضی از معاصران مانند ملک الشعرا،ایرج میرزا،شهریار و عماد خراسانی نیز توجه دارد و تا حدی تحت تاثیر آنان قرار می گیرد،با این حال از همان ابتدا به دنبال نوعی تازگی است.اخوان بنا به قول خودش تا قبل از آشنایی با نیما و شعرش از طرز جدیدش در خشم و خروش بوده و از آن لجش می گرفته!!!

  

اما وقتی به تهران می آید و با نیما آشنا می شود انقلابی در عقاید او ایجاد می شود و شیوه ی او را می پسندد.این آشنایی بعدها آن چنان عمیق می شود که فرم یا اسلوب شعری خود را زیر تاثیر شعر نیما عوض می کند و تبدیل به یکی از پیروان و شناسندگان شعر نیما می شود چنان که کتابهایی در همین زمینه می نویسد که می توان به "بدعت ها و بدایع نیما"،"نقیضه و نقیضه سازان" و عطا و لقای نیما" اشاره کرد.

پس نخستین چهره ی اخوان چهره ی سنتی اوست که قبل از آشنایی با نیما با آن مانوس بوده است.شعرهای نخستین مجموعه ی شعری اخوان یعنی ارغنون که در سال 1330 انتشار یافت یادگاری از آن روزگار است. اما آنچه اخوان را شاعری صاحب سبک و خود بنیاد معرفی کرد شعر نو اوست و البته اغاز ان را می توان در (زمستان/1335) دید.همین زمستان بود که اخوان را به عنوان شاعری نو پرداز شناساند.اخوان پس از آن مجموعه ی آخر شاهنامه را در سال 1338 و از این اوستا را که نماینده ی کمال اوست را در سال 1344 منتشر کرد. شیوه ای که اخوان در زمستان شروع کرد و در آخر شاهنامه می توان نمونه های خوبی از آن را دید در از این اوستا به کمال رسید.

دو خصوصیت برجسته و مشهودی که چهره ی اخوان را متمایز می کند نخست زبان غنی و پر طنین او و دیگر جنبه ی اجتماعی شعرش که تصویر هایی از زندگی و تاریخ معاصر را دارد،است.

شاعران دیگری هستند که شعرشان از دیدگاههای دیگر ارزش فراوان دارد اما بی هیچ تردیدی از این دو نقطه ی دید اخوان بهترین اسوه است.توفیق اخوان در ایجاد یک زبان فصیح و مستقل-نه یاوه گویی و هرزه درایی تکروانه- از مهمترین خصایص هنرش به شمار می رود.

پس از "از این اوستا" مجموعه های (شکار/1345)(در حیاط کوچک پاییز در زندان/1348)(عاشقانه ها و کبود/1348)(زندگی می گوید:اما باید زیست/1356)(دوزخ اما سرد/1357) و آخرین مجموعه ی شعر او (تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم) در سال 1368 از او منتشر می شود.

از اخوان علاوه بر دفترهای شعریش چند مجموعه داستان نیز به یادگار مانده:مرد جن زده،درخت پیر و جنگل!!!

اخوان در تلفیق شعر خراسانی و نیمایی نمونه است.چنانکه بانوی غزل ایران،سیمین بهبهانی درباره ی او می گوید:

اخوان در تلفیق زبان و مکتب خراسانی و قالب نیمایی درخششی دارد که اورا در رده‌ی شاعران بزرگ این سرزمین قرار می دهد. بی‌تردید می‌توان اورا، پس از نیما، با عنوان بزرگ مشخص کرد. در شعر نو وجودش ستونی بود که یک گوشه از سقف این بنای تازه برپا شده را بر دوش خود نگاه می‌داشت. او واسطه‌ای بود میان جریانات محیط با شعرش. مثل یک عصب، کنش‌های بیرونی را به مغز انتقال می‌دهد، سپس شعر او واسطه‌ی این انتقال است. او همیشه راوی اوضاع جامعه‌ای بود که در آن می‌زیست. گاه با فریاد، گاه با ناله، گاه با آهی درد آلود.

شفیعی کدکنی می گوید:

به نظر من «اخوان» یکی از نوادری است که در تاریخ فرهنگ هر ملتی به ندرت در هر قرنی، یکی دوتا پیدا می‌شوند که مظهر تجدد واقعی و حفظ سنت و جوانب درخشان سنت آن ملت هستند و از لحاظ تاثیری که اخوان بر فرهنگ شعری بعد از خودش داشته است، به نظر من بعد از نیما هیچ یک از شاعران معاصر، تاثیری خلاق، به اندازه‌ی تاثیر او نداشته‌اند.دیگرانی ممکن است باشند ولی به تعبیر خود او، غالبا تالی فاسد دارند و تاثیرات منفی. او بزرگترین کیمیاگر زبان فارسی بود. کسی که با کلمات فارسی، طلا درست می‌کرد. سکه می‌زد. سکه‌هایی که بدون تردید تا زبان فارسی هست این سکه ها رواج دارد و غالب این شاهکارها هیچگاه از یاد و حافظه‌ی دوستداران شعر فارسی نخواهد رفت.

شناخت شخصيت والا و دروني «مهدي اخوان ثالث» نياز به پژوهش‌ها و مطالعات بسياري دارد که در اين اندک نمي‌گنجد. به قول حميد مصدق:

اخوان، چونان همان صخره‌ي سنگي است که در کتاب «از اين اوستا»، در شعرش گفته: «کسي راز مرا داند که از اين‌سو به آن‌سويم بگرداند» براي شناخت «اخوان» اين (نه صخره که) کوه شعر پارسي، همتي بايست مردانه. کسي راز او را خواهد شناخت که توانايي غور در آثار فراوان او را داشته باشد. ديگران از دور فقط شمايي از او را ديده‌اند.

در آینده داستان کنار گذاشتن موسیقی را که خود اخوان ذکر کرده در اختیارتان خواهیم گذاشت.با نظراتتان ما را دلگرم کنید.

 

 

!! نوشته شده توسط رضا.ب | 0:26 | سه شنبه 24 مرداد1385 •