تبليغاتX
تارنگار همکلاسی

ابتهاج/بخش نخست

امیر هوشنگ ابتهاج سمیعی گیلانی (ه.ا.سایه) در ششم ( یا بیست و نهم) اسفند 1306 هجری خورشیدی در رشت پا به جهان گشود. پدر او آاخان ابتهاج از مردان سر شناس رشت بود که مدتی هم مسوولیت ریاست بیمارستان پورسینا را در آن جا عهده دار بود. هوشنگ دوران دبستان و بخشی از دبیرستان خود را در زادگاهش گذراند. هنوز مقطع متوسطه را پایان نرسانده که به تهران می آید و در مدرسه ی تمدن نام نویسی می کند ولی پس از دوسال پیاپی مردود شدن در کلاس پنجم متوسطه به کل درس و مدرسه را رها می کند. ابتهاج از همان نوجوانی و دوره ی دبیرستان سرایش شعر را آغاز می کند. سایه در تهران با فریدون توللی و مهدی حمیدی شیرازی آشنا می گردد.

سایه در سال 25 در حالیکه تنها نوزده سال داشت اولین دفتر شعرش با نام نخستین نغمه ها را در رشت منتشر می کند.او در این مجموعه که با مقدمه ی حمیدی شیرازی و عبدالعلی طاعتی رو گرفته بود شعر سنتی را سرلوحه ی کار خود قرار داده بود.

او در جوانی دلباخته ی دختری ارمنی ساکن رشت به نام گالیا می شود که مایه ی بسیاری از اشعار عاشقانه و بزمی او همین رابطه ی عاطفی است.

آشنایی و دوستی او با شهریار و نیما هرچند که پیش از آن با اشعار آن دو آشنا بود شعر سایه را تا حدی متاثر می سازد به گونه ای که برخی او را از پیروان نیما می دانستند ولی بزودی راهی دیگر را می گزیند. .. همان راهی که باید آن را می رفت: یعنی سرودن غزل!

در همین سالهاست که با بسیاری از شاعران جوان هم سن و سال خود آشنا می گردد. از سوی دیگر آن هنگامه ی نا به سامان جنگ و خونریزی و بحران درونی کشور گرایش او را به مسائل اجتماعی و سیاسی بیشتر می کند و اشعارش از بزم به رزم اجتماعی کشیده می شود. این تغییر جهت او را می توان در شعر کاروان ( ارجاع به دو پست پیش) می توان دید.

" دیرست گالیا!

هنگام بوسه و غزل عاشقانه نیست،

هرچیز رنگ آتش و خون دارد این زمان؛

هنگامه ی رهایی لبها و دستهاست.

عصیان زندگیست!!!! "

گرایش او به حزب توده که از سالهای اقمت در رشت شروع شده بود در تهران بیشتر می شود. ولی فعالیتهایش بیش از آنکه رنگ و بوی سیاسی داشته باشد در حیطه ی مسائل ادبی- اجتماعی است.

در سال 1330 مجموعه ی سراب را منتشر می کند. سرای نخستین مجموعه ی او به اسلوب جدید است. قالب همان چهارپاره و مضمون نوعی بیان عواطف فردی است، عواطفی واقعی و طبیعی! گویند در مقدمه ی سراب می نویسد: که دیگر آوای دل دردمند و ترانه های عاشقانه ی فردی سر نخواهد داد و با مردم همگام خواهد شد و آنچه را می گوید در مجموعه ی شبگیر /1332/ جامه ی عمل می پوشاند. در همان سال به فکر نشر گزیده ی آثار سنتی خود که بین سالهای 25 تا 29 سروده بود می افتد و نام سیاه مشق را برای آن برمی گزیند. ( این مجموعه بعدها دنباله دار می شود) برنخستین سیاه مشق او شهریار و مرتضی کیوان مقدمه می نویسند. در این مجموعه آن چنان خوب غزل می سراید که عده ای او را بهترین غزلسرای دوران می دانند. شنیده ام که فروغ نیز با شعری دیگر به پیشواز سایه می رود و اشعارش را ارج می نهد. (اگر کسی شعر را شنیده در اختیار ما نیز قرار دهد.) در سال 34 دفتر زمین را منتشر می کند و خود را به شعر نیمایی نزدیک و نزدیکتر می کند و نشان می دهد که هم از لحاظ قالب و هم محتوا آن را درک کرده است. صد البته بسیاری اعتقاد دارند که چون زبان شعر او تغزلی است نمی تواند خود را از این زبان دور کند و اشعار اجتماعی موفقی را بسراید.

تا 10 سال بعد اشعارش گاه گاهی تنها در مجلات به چاپ می رسید . تا اینکه در سال 44 سفری به شوروی برایش پیش می آید و قبل از آن نسخه های اندکی از مجموعه ای با نام چند برگ از یلدا را با هزینه ی خود منتشر می کند .با وجود شمارگان کم این مجموعه کسانی هستند که اعتقاد دارند ابتهاج با این دفتر شعر راه روشنی را در شعر معاصر گشود.

ابتهاج در سال 51 با رادیو ایران همکاری را آغاز می کند و عهده دار سرپرستی برنامه ی گلهای تازه و گلچین هفته می شود. ایتهاج که به عنوان موسیقی شناس برجسته ای در زمینه موسیقی وطنی هم اعتبار دارد در سال 53 با همکاری استاد محمد رضا لطفی گروه شیدا و در سال بعد با کمک استادان علیزاده و مشکاتیان عارف را بنیاد می نهد. او در زمینه ی ترانه سرایی هم اعتبار خاصی دارد. اعتباری که با سرودن ترانه های ماندگاری چون تو ای پری کجایی! با صدای قوامی بدست آمد.

در سال 57 ابتهاج به اعتراض به واقعه ی 17 شهریور میدان ژاله به همراه همکارانش در دو گروه نام برده از کار در رادیو استعفا می دهد. او پس از انقلاب هم پایه گذار گروه موسیقی چاووش با همکاری استادان لطفی و شجریان می باشد. او همکاری هایی را با استاد شجریان در پیش و پس از انقلاب انجام می دهد و تصانیف و آوازهای وطن پرستانه ای را می سراید ( ایران ای سرای امید و...) که با صدای شجریان جاودانه می شود و بر حافظه ی همگان نقش می بندد.

او در دهه ی 50 جز دفتر سیاه مشق 2 مجموعه ای دیگر را انتشار نمی دهد تا سال 60 که در آن سال دو دفتر یعنی تا صبح یلدا و یادگار خوان سرو از او چاپ می گردد.

در سال 66 سایه ناگزیر به مسافرت اروپا و اقامت در کلن آلمان می شود.

در اروپا با مجالس شعرخوانی بسیاری از این استاد فرهیخته ی غزل را ارج می نهند.

او در سال 64 سیاه مشق 3 و 71 سیاه مشق 4 را نشر می دهد که اشعار جدیدش را در بر دارد.

بسترم صدف خالی یک تنهایی است

و تو چون مروارید

گردن آویز کسان دگری!!!

21 دی 1331


دوستان نویسنده!

لطفی کنید زمانیکه نوشتاری را درج می کنید ویرایشات لازم از جمله رنگ قلم متناسب با قالب باشه. رنگ سفید یا خاکستری انتخاب بشه تا در زمینه ی مشکی خوانده بشه.

!! نوشته شده توسط رضا.ب | 20:44 | یکشنبه 11 آذر1386 •

هیاهوی بسیار برای هیچ

درود

امروز بیست و ششم مهرماه 1386 باز می گردم با ادبیات.

با ادبیات آغاز کردیم و با سهراب...ستایشی بلند بالا در باب سهراب نوشتیم.

حال با ادبیات میلاد دوباره ی تارنگار همکلاسی را جشن می گیریم . باز با سهراب...ولی از آن جا که می خواهم چالشی و گفتگویی براندازم در میان خرد و کلانهای ادبی نویس عرصه ی تارنگاری ، پس با شکافت شعری و روحی سهراب نه به قلم خودم که با قلم افشین کوچکزاد ، دست به سینه در خدمت شما حاضرم.

تا چندی روز پیش قرار بر این بود که درباره ی استاد غزل، امیر هوشنگ ابتهاج بنویسم. نوشته ام. در دو یا چند مرتبه در تارنگار قرارشان خواهم داد.

بنابراین نوشتار پسین ما ابتهاج است!

هیاهوی بسیار برای هیچ

چند سالی می شود که سهراب سپهری « مد » شده است و در این مملکت ما چندان هم غریب نیست.هر زمان کسی « گل » می کند و « الگو » می گردد. سالها می شود که هنر و ادبیات ایران گرفتار چنین بلایی می باشد. چه کسی هنوز جنجال آفرینی پاورقی نویسان دوره های پیشین را از یاد برده است؟ افرادی چون « حسینقلی مستعان » ها ،«ارونقی کرمانی» ها ، «ر.اعتمادی»ها و این اواخر « ذبیح ا... منصوری » ها را که وجودشان بر بالای سر نویسندگان و شاعران راستین این قوم سایه افکند و آنان را در زیر پوشش خود قرار داد.

سهراب سپهری نیز از این دسته افراد است و عده ای در تلاش آن هستند که برخی سروده های او را بیش از آن چیزی که هست به نوعی فلسفه و عرفان پیوند دهند.

قبل از هر چیز باید دید که «شعر خوب» و « ناب» کدام است. گفتیم « شعر خوب» زیرا هر چیزی را که « نثر» نباشد، می توان شعر دانست. اما باید دید که «شعر خوب» کدام شعر می باشد.

شعر در نزد ما به دو شاخه ی اصلی تقسیم می شود :

1-شعر سنتی ( شامل: غزل،قصیده،قطعه، مثنوی،رباعی،دوبیتی،مستزاد و...)

2-شعر امروز (شامل: نیمایی،چارپاره،سپید،موج نو و...)

از لحاظ قانون کلی ،هر شعری که در یکی از این قالبهای شعری باشد « شعر خوب » نام دارد. حال ممکن است، این شعر «قصیده» و «غزل» و «نیمایی» و ... باشد. با این توصیف سهراب سپهری نیز از این قانون مستثنی نیست.

سپهری خوب آغاز کرد و در وسط راه به قهقرا کشیده شد. «مرگ رنگ» به عنوان نخستین تجربه ی شاعر،آن هم در بیست و چند سالگی، کاریقابل ستایش و درخور فهم و بررسی می باشد.سهراب در این دفتر به اوزان «نیمایی» چشم می دوزد و آن را به عنوان پیشرفته ترین عنصر شعر جدید می پذیرد. در شعر «مرغ معما» تاثیر مستقیم «نیما» در شاعر نمایان است:

دیرزمانی است روی شاخه ی این بید

مرغی بنشسته کو به رنگ معماست

نیست هم آهنگ او صدایی،رنگی

چون من در این دیار ،تنها،تنهاست

و یا در شعر «سرگذشتم از همان دفتر، تاثیر شعر «مهتاب» نیما به خوبی مشخص است:

می خروشد دریا

هیچکس نیست به ساحل پیدا

لکه ای نیست به دریا تاریک که شود قایق

اگر آید نزدیک.

از بحث اصلی دور نشویم.گفتیم سهراب سپهری خوب شروع کرد. باری، او با شعر نیمایی به میدان آمد و بعد از آن به جرگه ی «مدرنیسم» ها در آمد و تحت تاثیر «خروس جنگی» ها که عبارت بودند از «هوشنگ ایرانی» ، «کاظم تینا» ، «جلیل ضیاءپور» قرار می گیرد و از آن پس در «واحه» نا امیدی پوستین عوض می کند. در سی و پنج سالگی، به جای آنکه شعرش غنی تر گردد، می سراید:

بر آبی چین افتاد.سیبی به زمین افتاد

گامی ماند.زنجره می خواند

همهمه ای : خندید،بزمی بود،برچیدند.

خوابی از چشمی بالا رفت.

این رهرو تنها رفت،

بی ما رفت.

رشته گسست: من پیچم، من تابم، کوزه شکست : من آبم

این سنگ پیوندش کو؟

آن زنبور، پروازش تا من کو؟

نقش پیدا ، آیینه کجا؟ این لبخند، لبها کو؟ موج آمد، دریا کو؟

می بویم، بو آمد، از هر سو

های آمد،هو آمد. من رفتم،

او آمد او آمد!

این متن کامل شعر «شکپوی» از چهارمین دفتر شعر سهراب با نام «شرق اندوه» می باشد. آیا در این شعر کلام «خروس جنگی» ها و تاثیر «غار کبود» ، «جیغ بنفش» را مشاهده نمی کنید؟

چند سال پس از آن سهراب سپهری با اشعار ژاپنی «هایکو» آشنا می شود و راهش را به آن سوی کج می کند:

آسمان، آبی تر

آب، آبی تر

من در ایوان، رعنا سرحوض.

(ساده رنگ از حجم سبز)

نمونه ی دیگر:

رفته بودم سر حوض

تا ببینم شاید،عکس تنهایی خود را در آب

آب در حوض نبود.

(پیغام ماهی از همان دفتر)

باید قبول کرد که شعر سهراب «شعر اجتماعی» نیست.شعر او برای عده ای معدود از قشر جامعه سروده شده است و این به دلیل آن است که خود شاعر گرفتار« اسکی پیسم» بوده است. او که در تنهایی و انزوای خود سعی داشت همه نوع مرامی را لمس کند، و در نهایت به نوعی سرخوردگی رسید. بخصوص آنکه تا وقتی زنده بود، هیچکس او را نمی شناخت. از این رو شعر به یک اتاق دربسته پناه برو و از «چینی نازک تنهایی» سخن گفت.

شعر سهراب شعر «فردی» و «زنانه» است که بخاطر نا گسستگی از یکدیگر این روزها «گل» کرده و «مد» شده است. هرچند اگر انصاف را بداریم پاره ای از اشعار او چون «پیامی در راه» ،«نشانی» و « واحه ای در لحظه» از نظر ذهنی و قدرت «ایماژ» خوب بیان شده است. با این حال تمامی این سخنان «هیاهوی بسیار برای هیچ» است.

افشین کوچکزاد

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ـــــــــــــــــــــــــ

درج این نوشار دلیلی بر موافق بودن من با تمامی آن نیست بلکه همراستا بودن من با کلیت قضیه را اثبات می دارد و گرنه حتی من با نام برخی اشخاص نام برده شده در نوشتار هم آشنایی ندارم.

در انتظار خواندن نظراتتان هستم.

!! نوشته شده توسط رضا.ب | 22:35 | یکشنبه 29 مهر1386 •

یک فرد چه قدر می تواند بزرگ باشد که بر سر جسد او هم دعوا می کنند...

با نام و یاد دادار اهرمن شکن

امروز پس از چندی که به خاطر مشغله ی تحصیلی به دور از تارنگار نویسی بودیم باز هم با نوشتاری در باره ی استاد گرامی ، شادروان آتشی در خدمتیم.

آتشی مردی طغیانگر بود و همانگونه که دوستداران زیادی داشت دشمنان بسیاری نیز در کمین او بودند.این دوستی ها و دشمنی ها تا پایان زندگی او و حتی پس از ان نیز ادامه داشت و دارد.

یکی از پیشامدهایی که پس از مرگ این بزرگ دشتستانی پیش آمد جنجال خاکسپاری او و مکان آن بود.

تهران یا بوشهر؟

 به دیدگاه من آتشی با دلبستگی هایی که به خاک دیارش داشت باید در دشتستان به خاک سپرده می شد و شد ولی نه به این راحتی ها.

هفته نامه ی نصیر همانروزها به انتشار دو گزارش به زبان خورشید فقیه و پرویز هوشیار در این باره پرداخت.بدون گزافه گویی بیشتر این دو گزارش را در اختیار شما می گذارم.پیشنهاد می کنم بخوانید...

چرا و چگونه آتشی را به بوشهر وردیم؟گزارشی برای ثبت در تاریخ - خورشید فقیه


بعضی آدم‌های بزرگ، همان‌طور که بزرگ‌شدن‌شان مدیون یک سری حوادث شگفت‌انگیز در گذرگاه زمان می‌باشد، مرگ‌شان هم دیگرگونه و پر از حادثه است. و به تبع مرگی این‌چنین غیرمتعارف، در گور خفتن آنان نیز با هزارتویی از اما و اگرها و در هم تنیدنی‌های عجیب و غریبی همراه است. در این خصوص، نمونه‌های زیادی را می‌شود ارائه کرد که منوچهر آتشی ـ بزرگ‌مرد دیار خودمان ـ یکی از آن‌هاست. به همین خاطر و همان‌گونه که زندگی پرفراز و نشیب 74 ساله‌اش، نحوه‌ی غریب مرگ شدنش، و نیز نام بلند و نشانه‌های افتخارآمیزش در سینه‌ی تاریخ این مملکت به ثبت خواهد رسید، جا دارد که در خاک آرمیدن پر حرف و حدیثش نیز در حافظه‌ی زمان ضبط شود، زیرا این هم برای خودش، شگفتی‌هایی دارد...........


 


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط رضا.ب | 0:40 | جمعه 25 خرداد1386 •

مردی فراتر از ایست ها و ایسم ها

سخنی کوتاه در باب استاد احمد شاملو

همکلاسی و مسافر:

سخن گفتن در باب احمد شاملو کاری نیست که من کاردانش باشم.بسی از بزرگان ادب ایران زمین هم توانایی شکافت ابعاد شخصیت او را ندارند.زیرا که او در یک سراینده خلاصه نمی شود.او مردی است دارای گرایشات و دلبستگی های سیاسی و اجتماعی خاص.مردی است که به پروردگاری که من و شما پایبندش هستیم ایمان ندارد.او به افرینش ، جهان دوم و پروردگار به آن سان که ما معتقدیم ،اعتقاد ندارد:

«گورستان پیر

گرسنه بود

و درختان جوان کود می جستند

ماجرا همه این است...آری»

زاری زائران امام رضا را «باران بی حاصل اشک» می خواند که البته از یک سو قابل تامل است.صد البته درباره ی پیامبر آخر نیز چنین گفته:

«لقب شرمسار تاریخ است و...نام کوچکم را دوست ندارم»

با وجود همه ی اینها شاملو فرد بزرگی بوده است.زیرا ما او را به عنوان مرجع تقلید و یا مرشد سبیل الله نمی دانیم.او را یک ایرانی ،آزادیخواه واقعی،منتقد اجتماعی و سیاسی و سراینده ی سخن عشق آزادی (شاید مثل کسرایی و گلسرخی) می دانیم و می خواهیم.و او این خواست ما را با سخاوت اجابت کرد.به همین خاطر است که اسماعیلی گفت او مردی فراتر از ایست ها و ایسم ها بود .

شاملو مردی عصیانگر بود.چنانکه در عرصه ی ادبیات ابتدا پیرو نیما شد ،به مخالفت با سنتی گراها و مخالفان یوشیج برخاست و بارها منازعاتی با آنها داشت.سپس با ابداع شعر منثور و یا سپید ادامه داد.شاملو در پیش و پس از انقلاب چپگرا ،شجاع و بسیار پر شور بود.و خود را با صفت چموش یاد می کند:

«چرا که شما این بار به جنگ شاعری چموش آمده اید»

شاملو فردی است که در روزنامه نگاری هم شجاع بوده و به صورت گسترده فعالیت می کرده است. چنانکه آل احمد می گوید:

«شاملو نشریات دایر را بایر و بایر را دایر می کند.»

او هیچ گاه سکوت نکرد و پیوسته فریادش در اسمانها بود.چون زمانی که سهراب بی خیال از برخی مسایل را می بیند به او می شورد :

«شایسته نیست وقتی سر برادرمان را لب جوی می برند ،ده متر بالاتر لب همان جوی بنشینیم سخن آب را گل نکنیم بخوانیم»

به همین خاطر است که بیشتر شیفیتگی و دلبستگی و اظهار عشق و محبتی که به او می شود معمولا در گرو شعر او نیست بلکه مربوط به ابعادی از شخصیت وی شامل افکار سیاسی و اجتماعی اوست.این گونه افراد از چپ گراهای قبل و بعد از انقلاب هستند که حتی اندکی از آنها آن چنان در حوزه ی ادبیات و خصوصا شعر معاصر آگاه نیستند.ولی بسیاری نیز می باشند که خود اهل سرایندگی و ژرف اندیشی در حوزه ی ادبیات هستند و شاملو را به خاطر سروده هایش و همچنین ابداع مکتب شعر سپید مورد لطف قرار می دهند.البته به نظر من سروده های شاملو مکتبی به نام سپید را به وجود نیاورد.

زیرا کسی نتوانست آن چنان که باید و شاید ویژگیهای واقعی آن را براورده کند و تنها خصیصه ی پر هوادارش گرفتن وزن در اشعار شاملو ست.و اصلا خبری از حساسیتهای هنری شاملو نیست.اصلا استادی حرف زیبایی زد که حق بود. می گفت شاملو از نثر چهار و پنج قمری الهام گرفته و نوعی وزن عروضی خاص دارد. و دیگر اینکه کسی که در صدد سرودن شعر نوست باید(تاکید می کنم باید) دوره ای کوتاه و یا بلند را در شعر کلاسیک پشت سر بگذارد.بسیاری از آنان که در شناسنامه ی شعری خود شاملوییسم نوشته اند به زبان شعری کلاسیک ایران نه آشنایند و نه عشق می ورزند و لیک که شاملو حافظ و سعدی را از بر داشت.در نتیجه توصیه می کنم شاملو را نماد مخافت با کلاسیسم شعری نپندارید.

در هر صورت اگر کسی شعر شاملویی را به معنای واقعی و حقیقی دید به این حقیر نیز ندایی دهد.

گر بدین سان زیست باید پست

من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم

بر بلند کاج خشک کوچه ی بن بست

گر بدین سان زیست باید پاک

من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود چون کوه

یادگاری جاودان بر تراز بی بقای خاک!

خوشحال می شوم اگر ایده ها و نظراتتان را در باره ی شاملو ببینم.


کیوان چی پیدا کردی!!!

ما هم روز عشق داریم...سپندار مذگان از تارنگار پیشین پگاه و آیدا

!! نوشته شده توسط رضا.ب | 7:52 | دوشنبه 16 بهمن1385 •

دینگ دانگ 2

 

حافظ موسوي:

هنوز باور نمي‌كنم ... رفتن آتشي زود بود

حافظ موسوي در پي درگذشت او گفت: آتشي يكي از چند چهره نامدار شعر نو بود كه در اواخر دهه 30 و اوايل دهه 40 با شعرهاي طغياني و سركش ظهور كرد و در نخستين گام‌ها، چنان محكم و استوار چهره نشان داد كه فروغ فرخزاد آشكارا لب به ستايشش گشود.

اين شاعر معاصر كه از همكاران منوچهر آتشي در مجله‌ي كارنامه بوده است، افزود: چهره آتشي، چهره ياغي و سركشي بود كه از كوهستان آمده بود و پلشتي و ناپاكي زندگي را تاب نمي‌آورد. آتشي در «آهنگ ديگر» بر معيارهاي مسلط اخلاقي، سياسي و اجتماعي شوريد. كلاغ‌هاي بدآواز و جغدها، مطرودان و فرودستان را به شعر خود فراخواند و چندي پس از آن «اسب سفيد وحشي» را در خيابان‌هاي شعر فارسي به حركت درآورد. «عبدوي جط» را همان سال‌ها سرود، با مدال عقيق زخم بر سينه‌اش.

او ادامه داد: همان شعرها كافي بود تا آتشي را جاودانه كند، اما اين شاعر سركش و ناآرام كه گويي طبيعت در سرشتش جز شعر ننهاده بود، در آن ايستگاه‌ها توقف نكرد. آتشي در دهه 60، چنان نو جلوه كرد كه بسياري از هم سن و سالهايش را به تعجب واداشت. در آن منزلگاه‌ها هم نماند، همچنان مي‌ آمد، نوجو و نوگو، حتا در اين آخرين روزها، شعرهايي كه براي ما مي‌خواند نشان مي‌داد كه هنوز سر پرشورش آرام نگرفته است. آتشي در پيرسالي هم روحي سركش و جوان داشت.

موسوي همچنين به خبرنگار ايسنا گفت: رفتن آتشي زود بود، خيال نمي‌كردم آن منوچهر كه اين روزها سخت در تكاپوي دينگ دانگ‌اش بود، چنين زود تنهايمان بگذارد. شب قبل از بستري شدن در بيمارستان به من زنگ زد، گفت: اين چند روز كه نيستم مراقب كارهاي من باش. خودم هم ممكن است در بيمارستان بتوانم مطالب حروف‌چيني شده را بخوانم و من به او دلداري مي‌دادم كه يك هفته تعطيل كردن كار وقفه چنداني نيست. اما او و من هيچ كدام فكر نمي‌كرديم كه اين هفه وقفه‌اي «چندان» است. هنوز باور نمي‌كنم.

بیتا فخری:

منوچهر آتشی بزرگ کمتر از يک هفته‌ی پيش چهره‌ی ماندگار مي‌شود.

مسئولين کشوری و لشگری بلوا و آشوب مي‌کنند که با انتخاب منوچهر آتشی - عنصر ضد انقلاب- به عنوان چهره‌ی ماندگار اسلامشان به خطر افتاده، آنان که شعر را هم‌ترازِ [...]گويی‌های خودشان معنا مي‌کنند بيانيه صادر مي‌کنند و اين انتخاب ناسنجيده را محکوم مي‌کنند و آنان هم که شعر را مي‌فهمند و منوچهر آتشی را هم، در برابر ياوه‌گويی‌های مشتی بي‌مخ آنقدر سکوت مي‌کنند تا ۲۹ ابان ماه ۱۳۸۴ به عنوان روزْمرگ منوچهر آتشی در تاريخ رقم بخورد، به همين سادگی.
منوچهر آتشی امروز در بيمارستان سينا بعد از عمل جراحی برداشتن کليه به علت سرطان، خونريزی گوارشی مي‌کند و دار فانی را که خصوصاً اين اواخر چه نامهرباني‌ها که نصيبش نکرد وداع مي‌گويد تا ما ملت مرده‌پرست - شرمم از آن مي‌شود که حتی همان ياوه‌گويان- بر سر مزارش حاضر شويم و سيئاتش را تبديل به حسنات کنيم و در باب فضايلش چَه‌چَه کنيم؛ به همين پستی و به همين سادگی. ما قدر کدامين زنده‌ی تاريخمان را دانستيم که حالا منوچهر آتشی دومينش باشد؟ ما کدامين چهره‌ی ماندگارمان را در زمان حياتش آنگونه که بايسته‌ی وجود عزيزش بود تيمار کرديم که حالا منوچهر آتشی عزيز دومينش باشد؟ ما کدامين حرکت تاريخی‌مان برخاسته از عقل بوده که حالا نحوه‌ی برخوردمان با منوچهر آتشی بخواهد از روی منطق باشد؟

آقای آتشی روحتان قرين رحمت، ما را هم حلال کنيد که به قول شريف خودتان: «خيلی وقتست دور بازوی مردانمان طلسم بيم پيچيده‌اند». چقدر ما را خوب شناخته بوديد آنجا که از ته دل سروديد:


هر دوست كو فشارد دست مرا به مهر
مار فريب دارد پنهان در آستين...

هر کجا که هستيد جايتان قطعاً راحت‌تر از اينجاست.

اسب سفيد وحشي
بگذار در طويله‌ي پندار سرد خويش
سر با بخور گند هوس‌ها بيا كنم
نيرو نمانده تا كه فرو ريزمت به كوه

سينه نمانده تا كه خروشي به پا كنم


اسب سفيد وحشي
خوش باش با قصيل‌ تر خويش

اسب سفيد وحشي اما گسسته يال
انديشناك قلعه‌ي مهتاب سوخته است

گنجشك‌هاي گرسنه از گرد آخورش

پرواز كرده‌اند

ياد عنان گسيختگي‌هاش

در قلعه‌هاي سوخته ره باز كرده‌اندـ

 

عليرضا طبايي:

منوچهر آتشي از چهره‌هايي است كه آثارش در ادبيات معاصر خواهد ماند.


همچنين به اعتقاد عليرضا طبايي، منوچهر آتشي از چهره‌هايي است كه آثارش در ادبيات معاصر خواهد ماند و به‌خصوص آثار اوليه‌ي او فراموش نشدني است.

اين شاعر در گفت‌وگو با خبرنگار بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران عنوان كرد: آتشي به عنوان يكي از شاگردان بلاواسطه‌ي نيما از شاعران نسل بعد از او بود كه همراه با شاعران ديگري مثل اخوان ثالث، شاملو، نادرپور، سپهري، فرخزاد و چند چهره‌ي ديگر راه نيما را ادامه دادند.

طبايي با اشاره اينكه آتشي فرزند بوشهر و دشتستان است، افزود: او در شعرش از همان سالهاي اول و قبل از انتشار كتابش، نشان داد كه يك روايت‌گر صميمي از محيط جنوب، مردم، فضا و محيط اطراف خودش است و شعرش به همين دليل از شعر ديگران متمايز بود.

او همچنين متذكر شد: يك ويژگي خاص حماسي در زبان شعرهاي اوليه‌ي آتشي بود كه اوج آن را در شعرهايي مثل "اسب سپيد وحشي" و "عبدوي جط" و چند شعر ديگر كه در همان دهه‌هاي 40 و 50 منتشر شد، مي‌توان ديد. به علت دارا بودن ديناميسم خاصي از زبان و بيان حماسي همراه با يك خشونت ذاتي، استواري و صميمت معصومانه، شعر آتشي بيانگر محيط جنوب، تشنگي و سوختگي سرزمينش و دردهاي مردمش بود، به همين دليل هم بعد از انتشار "آهنگ ديگر" در نيمه‌ي اول دهه‌ي 40 نشان داد كه دوستداران شعر معاصر و نيمايي با چهره‌ي تازه‌اي مواجه‌اند كه شعرش با ديگران تفاوت‌هايي دارد.

طبايي در ادامه يادآور شد: آتشي اين زبان را در سال‌هاي بعد هم ادامه داد، اما هيچ كدام از كتابهاي بعد از "آهنگ ديگر" آن موفقيت اوليه را به دنبال نياورد. با نزديك شدن به سال‌هاي انقلاب، آتشي هم مثل خيلي‌هاي ديگر در كوران زندگي گداخته و دچار افت و خيز شد. چندين و چند سال به دليل زندگي خاص و فقدان تلخ پسرش و دلايل ديگري از ادبيات دور شد. بعد از دهه‌ي اول انقلاب با زبان ديگري به اين عرصه وارد شد؛ اين بار اگرچه هنوز به آن پيشينه و زبان خودش وفادار بود، اما زبان تازه‌اي برگزيد و به شعري منثور روي آورد، با زبان ويژه‌اي كه بعدها اين زبان و شعر بيشتر به پست مدرن‌ شهره شد. آتشي همراه با چند نفر ديگر به عنوان يكي از كساني كه در اين زمينه راه و روش خاصي را ايجاد كرد، مورد توجه گروهي از شعردوستان و جوانان قرار گرفت.

او افزود: در اين سال‌هاي آخر به اين دليل كه مجبور بود براي گذران زندگي در جاهاي مختلف كار كند و در طول روز ناگزير به قلم زدن بود، فشار مضاعفي را بر خود وارد مي‌آورد. چندين و چند سال مسووليت صفحات شعر "كارنامه" را داشت كه بعضي‌ كارهايش در اين مجله ديگر نشاني از كارهاي گذشته نداشتند و آن وخامت زبان و مضامين برآمده از دل مردم ديگر در اين نوع آثار ديده نمي‌شد. او در اين سالها بيشتر به نقد روي آورد.

 

 

 

جاده يعني

جاده گفتي يعني رفتن ؟
جاده يعني تكرار همين واژه ؟
دريغ
دوست دانايم دانا باش

كه حقيقت بس غمناكتر است
جاده رفتن نيست

كه تو بتواني با آساني

چند كمند

سوي آفاقي چند

از پي صيد ابعاد زمان اندازي

كه به دام آري آهوهاي مي روم و خواهم رفت و خوا
...
كه به بند آري ‌آهوهاي چست زمان را

جاده رفتن نيست

جاده مصدر نيست

جاده تكرار يك صيغه ي غربت بار است

جاده يك صيغه كه تكرارش

گردبادي است كه با خود خواهد برد

كه برد
هر چه برگ و بر باغ دل تو

هر چه بال و پر پروانه ي پندار مرا
جاده رفتن نيست

جاده طومار و نواري نه و جوباري

جاده يعني رفت
رفت

رفت

همين...



پی نوشت:

این مجموعه گفتار پارسیان آزادمنش از شکسته ساز رو بخونید

 

!! نوشته شده توسط رضا.ب | 7:55 | پنجشنبه 7 دی1385 •

دینگ دانگ

منوچهر آتشی

منوچهر آتشی فرزند محمد جعقر از شعرای نوپردازان ایران است.آتشی در دوم مهرماه در سال 1310 خورشیدی در روستای « دهرود» یکی از روستاهای تابع «دشتستان» متولد شد و دوران طفولیت را در همانجا بسر برد.خانواده ی آتشی در اصل از این دیار نبودند و شاید چهار پنج پشت به این طرف ساکن دشتستان شده اند.خانواده ی آتشی در اصل به دودمان زنگنه کرمانشاهان وابسته است. جد بزرگش « آتش خان» از طایفه ی بزرگ زنگنه ی کرمانشاه بوده است که در زمان نادرشاه افشار این طایفه به جنوب فارس یعنی لارستان کوچانده شدند و سپس به منطقه نسبتا کوهستانی دشتستان مهاجرت کردند و به طوری که اکنون بیش از یک سوم از مردم بوشکانات دشتستان (منطقه ی پشت کوه دشتستان) از این فامیلند و یا با آنها نسبتی دارند..

پدر منوچهر که مدتها درگیر پیش آمدها بود ناگزیر وارد خدمت دولتی شد و سالها به عنوان نماینده مورد اعتماد ثبت احوال از این روستا به آن روستا سفر کرد و در این مدت خانواده نیز همراه بود.به=عد از شهریور 1320 خورشیدی بود که پدر منوچهر از لارستان به« بندر کنگان» ( شهر نزدیک به پارس جنوبی) منتقل گردید و در آنجا منوچهر به دبستانی رفت که پنج کلاس در یک اتاق داشت.مدیر و معلم آن نیز یک نفر بود اما منوچهر که پیش از آن به مکتب خانه رفته بود دوکلاس را در یک سال پیمود و در کلاس سوم بود که پدرش به« بندر بوشهر» منتقل شد.در بوشهر در سال 1322 شمسی در «مدرسه ی فردوسی» مشغول ادامه ی تحصیل شد.در همین زمان بود که هوس زندگی دوباره در روستا به سرش زد و به هر ترتیبی بود خانواده را واداشت تا او را به یکی از روستاهای دشتستان یعنی«چاهکوتاه» پیش آشنایان بفرستد تا با کشاورزی زندگی خانواده را اداره کند بدین ترتیب نزدیک دو سال منوچهر کلاه نمدی دشتستانی بر سر گذاشته،زمین را شخم زد و درو کرد و خرمن برداشت.اتفاقا در همان سالیان بود که ذوق و قریحه ی شعری وی نمودار شد و دوبیتی هایش را سرود .خودش در این باره گفته است:

«می خواستم جای فایز دشتستانی را بگیرم،دوبیتی ها را می دادم به دوستانم تا بخوانند اما نمی گرفتند.

پس از دو سال زندگی در محیط آرام روستا منوچهر دوباره راهی بندر بوشهر گردید و این بار در دبیرستان سعادت بوشهر ادامه ی تحصیل داد و دوره ی اول دبیرستان را با موفقیت به پایان رسانید پس از پایان دوره ی اول متوسطه منوچهر به شیراز رفت و دو دانشسرای مقدماتی آنجا ادامه ی تحصیل داد و در سال 1333 ه.ش از آنجا فارغ التحصیل شد و در همان سال به کسوت معلمی در آمد و در بندر ریگ به تدریس پرداخت .در سالهایی که در دانشسرای مقدماتی شیراز به تخصیل مشغوا بود و پس از آن در بندر ریگ به تدریس اشتغال داشت .شعرهایش در مجلات «فردوسی» و «روشنفکر» چاپ می شد. در سال 1335 سفری به تهران کرد و با شعرای نوپرداز دیگر آشنا شد و در همان زمان مجموعه ی شعری به نام «آهنگ دیگر» را برای رضا سید حسینی فرستاد که این مجموعه در سال 38 به چاپ رسید..

آتشی در سال 1339 وارد دانشسرای عالی تهران گردید و در رشته ی زبان و ادبیات انگلیسی ادامه ی تحصیل داد.در این مدت که مقیم تهران بود به مدت دو سال نیز در قزوین دبیر بود. در سال 13346 مجموعه ی شعری به نام آواز خاک و در سال 1348 دیدار در فلق را منتشر کرد.آتشی که در دوران کودکی و جوانی را در جنوب دشتستان بسر آورد بیشتر تحت تاثیر اوضاع و احوال آن حدود و شرایط دوره قرار گرفته است و در اشعار خود درد و رنجهای مردم را به زبان ساده با واژه ها و اصطلاحات محلی بیان داشته است.این تاثیر پذیری به خصوص در مجموعه ی شعر آواز خاک بخصوص در شعر ظهور به خوبی نمایان است.

آتشی علاوه بر شاعری مترجم زبر دستی نیز می باشد و آثاری از نویسندگان خارجی را به فارسی ترجمه کرده است از جمله ترجمه های او :«فونتامارا»،«جزیره ی دلفین ها» ، «مهاجران» ، «چه تلخ است این سیب» و «زیبا تر از شکل قدیم جهان» و «راز گل سوری» نام دارد .[ از کتاب دشتستان در گذر تاریخ نوشته ی محمد جواد فخرایی با اندکی تصرف]

منوچهر آتشی در این روزهای آخر با چه سیل تهمت هایی روبرو نشد.چه ها که به جان نخرید و چه عتاب هایی را که بر دوش نکشید و مگر آدمی چه اندازه توان دارد؟مگر هنرمند و روشنفکر ایرانی چه میزان باید پوست کلفت باشد؟امروز اتهامات عجیب و غریب.دیروز احضار به اماکن.پریروز قتل های زنجیره ای...پس پریروز جدل بر سر طبیعی ترین حقوق و...و...به قول خودش چرا صدای تبر در این باغ دمی قطع نمی شود؟؟؟چه میزان باید یک دگراندیش یک روشنفکر یک هنرمند بایستی هزینه بدهد که بتواند باشد.حق حیات داشته باشد.آتشی در تدارک انتشار مجله ای به نام دینگ دانگ بود که اجل وزید و قندیل بر زمین افتاد...به هر روی این تقدیر هنرمند ایرانی است گویا که تا ابد بر حکومت بماند و تشویق حکومتی و جایزه و جزء

چهره های ماندگار شدن چندان برایش خوش یمن نیست.به دوستان گفتم مرگ منوچهر آتشی مرگ هر کسی نیست...برکت از این سرزمین دارد بنه کن سفر می کند...

منوچهر اتشی در بیست و نه آبان ماه در حوالی ساعت دو بعد از ظهر در بیمارستان سینا درگذشت.

ضمنا چندین کتاب هم درباره ی اثار او منتشر شده که می توان به "منوچهر آتشی" نوشته ی محمد مختاری و "پلنگ دره دیزاشکن" نوشته ی فرخ تمیمی اشاره کرد.

اضافه می کنم ترجمه ی اثاری همچون دلاله و لنین از اشتغالات او بوده است.

امیدوارم توان آن را داشته باشم که نقدی درباره ی اثار او را در اختیار شما بگذارم(بزودی)

 

ظهور

عبدو ي جط دوباره ميايد
با سينه اش هنوز مدال عقيق زخم

ز تپه هاي آن سوي گزدان خواهد آمد

از تپه هاي ماسه كه آنجا ناگاه

ده تير نارفيقان گل كرد

و ده شقايق سرخ

بر سينه ستبر عبدو

گل داد
بهت نگاه دير باور عبدو

هنوز هم

در تپه هاي آنسوي گزدان

احساس درد را به تاخير مي سپارد

خون را

هنوز عبدو از تنگچين شال

باور نمي كند

پس خواهرم ستاره چرا در ركابم عطسه نكرد ؟

آيا عقاب پير خيانت
تازنده تر

از هوش تيز ابلق من بود ؟

كه پيشتر ز شيهه شكاك اسب
بر سينه تذرو دلم بنشست ؟

آيا شبانعلي
پسرم را هم ؟

باد ابرهاي خيس پراكنده را
به آبياري قشلاق بوشكان مي برد

و ابر خيس

پيغام را سوي اطراقگاه

امسال ايل

بي ئحشت معلق عبدو جط

آسوده تر ز تنگه ديزاشكن خواهد گذشت

ديگر پلنگ برنو عبدو

در كچه نيست منتظر قوچ هاي ايل

امسال

آسوده تر

از گردنه سرازير خواهيد شد

امسال

اي قبيله وارث

دوشيزگان عفيف مراتع يتيمند
در حجله گاه دامنه زاگرس

دوشيزگان يتيم مراتع

به كامتان باد

در تپه هاي آنسوي گزدان

در كنده تناور خرگ ي

از روزگار خون
ماري دو سر به چله

لميدست

و بوته هاي سرخ شقايق

انبوه تر شكفته تر

اندوهبارتر
بر پيكر برهنه دشتستان

در شيب هاي ماسه

دميده ست

گهگاه
با عصر هاي غمناك پاييزي

كه باد با كپر ها
بازيگر شرارت و شنگوليست

آوازهاي غمباري

آهنگ شروه هاي فايز
از شيب هاي ماسه

از جنگل معطر سدر و گز

در پهنه بيابان مي پيچد

مثل كبوتراني

كه از صفير گلوله سرسام يافته

از فوج خواهران پريشان جدا شده

در آسمان وحشت چرخان

سرگردان

آئازهاي خارج از آهنگي

مانند روح عبدو

مي گردد در گزدان

آيا شبانعلي پسرم

سرشاخه درخت تبارم را

بر سينه دلاور

ده تير نارفيقان

گلهاي سرخ سرب

نخواهد كاشت ؟

از تنگچين شالش چرم قطارش آيا از خون خيس ؟
عبدوي جط دوباره مي آيد
اما شبانعلي

سرشاخه تبار شتربانان را

ده تير نارفيقان

بر كوهه فلزي زين خم نكرد

زخم دل شبانعلي

از زخم هاي خوني دهگانه پدر

كاري تر بود

كاري تر و عميق تر

اما سياه

جط زاده را نگاه كن

اين كرمجي اداي جمازه در مي آورد
او خواستار شاتي زيباي كدخداست

كار خداست ديگر

هي هو شبانعلي

زانوي اشتران اجدادت را محكم ببند

كه بنه هاي گندم امسال كدخدا

از پارسال سنگين تر است

هي هاي هو

شبانعلي عاشق

آيا تو شيرمزد شاتي را

آن ناقه سفيد دو كوهان خواهي داد ؟

شهزاده شترزاد
آري شبانعلي را

زخم زبان

و آتش نگاه شاتي بي خيال

سركوفت مداوم جطزادي
و درد بي دواي عشق محال

از اسب لختت چموش جواني

به خاك كوفت

اما

در كنده ستبر خرگ كهن هنوز

مار دو سر به چله لميده است

با او شكيب تشنگي خشك انتقام

با او سماجت گز انبوه شوره زار

نيش بلند كينه او را

شمشير جانشكار زهريست در نيام

او

ناطور دشت سرخ شقايق

و پاسدار روح سرگردان عبدوست

عبدوي جط دوباره مي آيد
از تپه هاي ساكت گزدان

بر سينه اش هنوز مدال عقيق زخم

در زير ابر انبوه مي آيد

در سال آب

در بيشه بلند باران

تا ننگ پر شقاوت جط بودن را

از دامن عشيره بشويد

و عدل و داد را

مثل قنات هاي فراوان آب

از تپه هاي بلند گزدان

بر پهنه بيابان جاري كند

!! نوشته شده توسط رضا.ب | 6:3 | شنبه 25 آذر1385 •

افتتاح کتابخانه با حسین پناهی

با سلام و عرض ادب و احترام

امیدوارم که سالم و سرشاد باشید.

خبر خوشی که دارم این هست که بخش جدیدی به نام کتابخانه ی همکلاسی ها افتتاح می شه.

امیدوارم در این بخش بتوانیم خدماتی برای فرهنگ و هنر و ادب این مملکت انجام دهیم

اولین کتابی که توسط این حقیر تالیف و ویرایش شده کتابی است به نام پیر کوچک.

این کتاب یادنامه فرد بزرگی است که با او آشناییم:حسین پناهی

یادنامه ی پناهی است که حاوی مطالب بسیاری درباره ی اوست.

روی لینک زیر کلیک کنید .سپس صفحه ای باز می شود.بعد روی کلمه ی دانلود کلیک کنید.

پیر کوچک(یادنامه ی پناهی)

توی عرض چند دقیقه دانلود می شه.حتما بخونید و نظرتون رو بگید.

اگه سرعت اینترنت سی باشه توی ربع ساعت دانلود می شه که ختما سرعت بالاتر هست

ضمنا ۷۷ صفحه هست این کتاب که امیدوارم خوشتون بیاد.

حرفهای من توی اون کتاب هست و اینجا حرفی نمی زنم.

یه فایل صوتی هم هست.حدود ده دقیقه خود پناهی دکلمه می کنه.می تونید با کلیک راست و کلیک بر روی sava target as دانلود کنید

http://www.ashian.com/mashia/Panahi/Poem/azzabanpanahi.zip

متشکر و تو رو خدا برای بهتر شدن کارم نظرتون رو بگید

 

!! نوشته شده توسط رضا.ب | 2:24 | جمعه 24 شهریور1385 •

هنر!!!واژه ی غریبی است!!!

درود 

به نظر شما هنر ارزشش رو داره از تموم مال و منال دنیا رو برگردونی؟؟؟

شاید این جوری بگم بهتره: چرا هنر کم بهاست؟

چرا؟

در هر صورت این موضوع باعث کنار گذاشتن موسیقی توسط اخوان بود.ولی مطمئن باشید کشور ما توی این چندین سال فرق زیادی نکرده!!!حداقل توی این یه مورد...هنوز هنر واژه ی غریبی است...هنر و اقتصاد اصلا کننار هم جور نمی شن!!! البته فقط تو کشور ما!!!

داستان اخوان و موسیقی...تنها مثالی است!!!

«...در آن وقتها من قبلا با یک هنر دیگر، با موسیقی هم کمابیش سروسری داشتم – خیلی پیشتر از شعر و بیشتر هم – یعنی پنهانی برای خودم چندی بود که تار می‌زدم و پیش استادی مشق و تمرین می‌کردم و کمابیش در آن راه مثلا پیشرفت هم کرده بودم، تا آنجا که دیگر کم کم ترانه‌های آن روز را تا حدی که بشود شنید، از آب درمی‌آوردم و به بعضی دستگاههای موسیقی ملی‌مان آشنا بودم. ماهور و همایونی، ترک و شوری، افشاری و سه‌گاهی و خلاصه درآمد و فرود و اوج و حضیضی می‌شناختم و دستم با پرده های ساز کم کم آشنا شده بود و مضرابم قوت گرفته بود و دیگر امروز و فردا بود که کارم با موسیقی از کنج پستو و اتاق خانه، به سالن و تالارهای بیرون از خانه کشیده شود. چنان که چند باری هم چنین شده بود و پدرم هنوز خبر نداشت. یا داشت و به روی خود نمی‌آورد. وقتی کار من با تار و موسیقی به اینجاها کشید و پدرم یکی دوبار، روزی یا به قول سعدی «شبی بر نوای پسر گوش کرد»، در گوشش انگار زنگ خطری را به صدا درآوردند. 

یک روز جمعه، در خانه‌ی باغ مانندی که در محله‌ی سراب داشتیم مرا صدا کرد و پیش خود نشاند و آرام آرام بطوری که توی ذوقم نخورد، شروع کرد به نصیحت و دلالت که پدر جان تو جوانی و غافلی، نمی‌دانی،نمی‌فهمی، عاقبت کار را نمی‌بینی. من خیرخواه و پدر دلسوز تو هستم و از این قبیل حرفها.  

نتیجه‌ی نصایح آن شادروان این بود که موسیقی نکبت دارد و مملکت ما طوری است که هر کس در آن، دنبال این هنر برود عاقبت خوشی ندارد. چند نفر از استادان درجه اول موسیقی را هم مثال زد و زندگی پریشان و آشفته و روزگار بی‌سر و سامانی و عاقبت بد ایشان را برایم شرح داد و خلاصه گفت من گذشته از آنکه پدر تو هستم و حق دارم به تو امر و نهی کنم، اصلا از راه دلسوزی هم راضی نیستم که تو دنبال موسیقی بروی و عمر خودت را در این راه تلف کنی. می گفت من خودم از موسیقی لذت می‌برم و هوش از سرم می‌رود وقتی یک پنجه تار شیرین یا کمانچه پرسوز و شور می‌شنوم، ولی از لحاظ مصلحت زندگی راضی نیستم که تو گرفتار این هنر نکبت بشوی. 

چند روز بعد هم در سایه‌سار کوچه‌ی پهلوی، آن دکه‌ی عطاری و دوا فروشی و طبابت قدیمی که داشت، پسینی، پدرم مرا به تماشایی دعوت کرد. یعنی مرد سیاه سوخته و بلندبالایی را نشانم داد که عبای نازکی پاره پوره بر دوش انداخته و در آن کوچه به خواهش پدرم بر چهار پایه‌ی کوچکی نشسته بود. در کنارش یک استکان بزرگ چایی دبش و سیاه قهوه خانه‌ی نزدیک دکان، و پاکتی جیگاره و چوب سیگاری دود زده و کهنه دیده می‌شد. همچنین تار دسته صدفی کوچک و قشنگی که از زیر عبا به در آورده بود و برای ما می‌نواخت. اسم این مرد خود سوخته‌ی پریشان و ژولیده، «فارابی» بود. نوازنده‌ی دوره گردی که گهگاه، اینجا و آنجا به خواهش خواستارانی که پشیزی چند، مزد پنجه‌ی شیرینکار او را می‌پرداختند، تار می‌نواخت. 

آن روز عصر هم «فارابی» به خواهش پدرم برای من، در سایه‌‌سار ان کوچه نشسته بود و تار می‌نواخت و کم کم رهگذری چند نیز به تماشا و شنیدن ایستاده بودند و محو پنجه‌ی افسونکار آن نوازنده‌ی دوره گرد مشهدی شده بودند.  من نیز هوش باخته و مسحور، حیران آن حال و هنجار بودم و می‌دیدم و می‌شنیدم که آن روز عصر تنگ که به شب پیوسته بود، «فارابی» آن مرد ژولیده و پریشان با چه سحرانگیزی عجیبی نواهای فراموش شده‌ی کهن و آن ادای پرشور و سوز را از پرده‌های آشنای ساز بیرون می‌خواند و «چون مشتی افسون در فضای شب رها می‌کرد».

 یک دو ساعتی با فواصل کوتاه – که «فارابی» در آن فواصل احیانا جیگاره‌ای روشن می‌کرد و دودی می‌گرفت یا از قوطی کوچک حلبی که از جیب به در می‌آورد، حبی به دهان می‌انداخت و جرعه‌ای چایی بر روی آن می‌نوشید -– من غرق و حیران تماشا و سماع روحانی آن ساز و شیفته‌ی آن سرود بودم، و سرانجام پدرم از «فارابی» خواست که از ماجرای زندگی خودش و پدرش برای من حرف بزند.

او با صداقتی عجیب و دلسوزی رقت‌باری گفت که چگونه پدرش با ناکامی و بدبختی وصف ناپذیری در گوشه‌ی ویرانه‌ای در یکی از محلات جنوبی مشهد در اوج سیه‌روزی و بیچارگی جان داده است و تنها میراثش  برای پسرش که همین «فارابی» باشد، همین تار دسته صدفی کوچک بوده است و همین هنری که به او آموخته ( و الحق هنری در حد اعلا).

می‌گفت پدرم باز در روزگار بهتری بسر می‌برد. هنرش آنقدر خریدار و دوستدار داشت، که او توانست در خانه‌ای اجاری سرپناهی داشته باشد، زنی بگیرد و صاحب فرزندی شود. من که همین را نیز نداشته‌ام و نتوانسته‌ام داشته باشم و هم امروز و فرداست که نه در گوشه‌ی خانه‌ای اگر چه بی‌سامان، بلکه در گوشه‌ی کوچه‌ای، خیابانی، یا خرابه‌ای متروک، هوحقی بکشم و دعوت مرگ سیاه را لبیک اجابت بگویم. همینطور هم شد. گویا دو سه سالی پس از آن روز، پدرم خبرش را برای من آورد. با قطره‌ی اشکی در گوشه‌ی چشم که از من می‌پوشید، اما دیدم.

باری بگذریم. پدرم آن دعوت «فارابی» و شرح زندگی و نقل ماجرا را برای من، برای تنبیه و بیداری من ترتیب داده و آراسته بود که البته چندان هم بی‌اثر نبود. نه تا آنجا که من ساز و موسیقی را فی‌الفور رها کنم، بلکه تا آن حد که بدانم حال و روزگار از چه قرار است و سرانجام مرد هنری، مردی که نمی‌خواهد جز به آستانه‌ی هنر به هیچ آستانه‌ای سرفرود آورد، چیست و چگونه.»

                            قسمتی از نوشته‌ی «یادی از گذشته»


ضمیمه ۱:مرد ملی از آیدا

ضمیمه ۲:این درد مشترک از پگاه

ضمیمه ۳:موسیقی پارسی از کیوان

 

!! نوشته شده توسط رضا.ب | 0:33 | سه شنبه 31 مرداد1385 •

خانه ام آتش گرفته است...آتشی جانسوز!!!

مهدی اخوان ثالث ،این بزرگمرد کم نظیر،از تبار فردوسی بزرگ از مفاخر تاریخ هزار پاره ی این مرز و بوم است. اخوان ثالث متخلص به " م.امید " در اسفند سال 1307 خورشیدی پا بر این ویرانسرا نهاد. پدر او علی اخوان ثالث ، از طبیبان و عطاران خراسان بود .او اصالتا اهل فهرج یزد بود که بعدها به خراسان کوچ می کند و با دختری به نام مریم خراسانی ازدواج می کند.

ثمره ی این ازدواج مهدی است...

مهدی دوره ی ابتدایی و متوسطه را در مشهد گذراند.مدتی به موسیقی رو ی آورد که حتی با وجود پیشرفتهای حاصله با ممانعت جدی پدر روبرو شد و بدین ترتیب زندگی او خط قرمزی به دور موسیقی کشید.(در ادامه مطلبی در این باره خواهیم داشت.)

در سال 1326 در نوزده سالگی رشته ی آهنگری را در هنرستان مشهد به پایان رسانید.سپس به تهران آمد و در همین شهر و اطراف آن ،پلشت ورامین، به آموزگاری پرداخت.سال 1329 با دختر عموی خود ایران(خدیجه) اخوان ثالث پیوند ازدواج بست.در طی نیمه ی دوم دهه ی بیست به فعالیتهای سیاسی روی آورد و سر پرستی صفحه ی ادبی روزنامه ی جوانان دموکرات را بر عهده گرفت.او در سال 1332 به اتهام سیاسی بازداشت شد.دخترش لاله در مدت حبس او به دنیا آمد.در سال 36 به کار رادیو پرداخت و بعد از مدتی راهی جنوب و خوزستان شد و در تلویزیون آبادان مشغول شد.سال 53 به تهران بازگشت و در رادیو تلوزیون ملی به کار مشغول شد. در سال 1356 در دانشگاههای تهران،ملی و تربیت معلم به تدریس ادبیات دوره ی سامانی و معاصر پرداخت.دو سال بعد در سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی(فرانکلین سابق)به کار پرداخت و سر انجام در سال 1360 بدون حقوق و با محرومیت همیشگی از مشاغل دولتی بازنشست شد و تا پایان عمر در فقر و تنگدستی به سر برد.اخوان در سال 1369 به دعوت خانه ی فرهگ آلمان برای برگزاری شب شعر ی از تاریخ 4 تا 8 آوریل یا 14 تا 18 فروردین برای نخستین و آخرین بار به خارج از کشور رفت و ضمن این سفر از کشورهای انگلیس،دانمارک،فرانسه،سوئد و نروژ دیدن کرد و در تیرماه همین سال به کشور بازگشت.او بسیار مورد استقبال ایرانیان مقیم برون مرز قرار گرفت .او دوماه پس از بازگشت در 4 شهریور دیده از جهان فروبست و به خواست خود و خانواده اش در جوار آرامگاه حکیم ابوالقاسم فردوسی به خاک سپرده شد!!!

اخوان ثالث از مفاخر شعر امروز فارسی و به خصوص شعر نو حماسی و اجتماعی است.وی از همان ابتدای جوانی به سرودن شعر کلاسیک ،به خصوص قصیده و غزل می پردازد و در کنار آن به مطالعه ی آثار ادب و کلاسیک غافل نیست.او به شعر بعضی از معاصران مانند ملک الشعرا،ایرج میرزا،شهریار و عماد خراسانی نیز توجه دارد و تا حدی تحت تاثیر آنان قرار می گیرد،با این حال از همان ابتدا به دنبال نوعی تازگی است.اخوان بنا به قول خودش تا قبل از آشنایی با نیما و شعرش از طرز جدیدش در خشم و خروش بوده و از آن لجش می گرفته!!!

  

اما وقتی به تهران می آید و با نیما آشنا می شود انقلابی در عقاید او ایجاد می شود و شیوه ی او را می پسندد.این آشنایی بعدها آن چنان عمیق می شود که فرم یا اسلوب شعری خود را زیر تاثیر شعر نیما عوض می کند و تبدیل به یکی از پیروان و شناسندگان شعر نیما می شود چنان که کتابهایی در همین زمینه می نویسد که می توان به "بدعت ها و بدایع نیما"،"نقیضه و نقیضه سازان" و عطا و لقای نیما" اشاره کرد.

پس نخستین چهره ی اخوان چهره ی سنتی اوست که قبل از آشنایی با نیما با آن مانوس بوده است.شعرهای نخستین مجموعه ی شعری اخوان یعنی ارغنون که در سال 1330 انتشار یافت یادگاری از آن روزگار است. اما آنچه اخوان را شاعری صاحب سبک و خود بنیاد معرفی کرد شعر نو اوست و البته اغاز ان را می توان در (زمستان/1335) دید.همین زمستان بود که اخوان را به عنوان شاعری نو پرداز شناساند.اخوان پس از آن مجموعه ی آخر شاهنامه را در سال 1338 و از این اوستا را که نماینده ی کمال اوست را در سال 1344 منتشر کرد. شیوه ای که اخوان در زمستان شروع کرد و در آخر شاهنامه می توان نمونه های خوبی از آن را دید در از این اوستا به کمال رسید.

دو خصوصیت برجسته و مشهودی که چهره ی اخوان را متمایز می کند نخست زبان غنی و پر طنین او و دیگر جنبه ی اجتماعی شعرش که تصویر هایی از زندگی و تاریخ معاصر را دارد،است.

شاعران دیگری هستند که شعرشان از دیدگاههای دیگر ارزش فراوان دارد اما بی هیچ تردیدی از این دو نقطه ی دید اخوان بهترین اسوه است.توفیق اخوان در ایجاد یک زبان فصیح و مستقل-نه یاوه گویی و هرزه درایی تکروانه- از مهمترین خصایص هنرش به شمار می رود.

پس از "از این اوستا" مجموعه های (شکار/1345)(در حیاط کوچک پاییز در زندان/1348)(عاشقانه ها و کبود/1348)(زندگی می گوید:اما باید زیست/1356)(دوزخ اما سرد/1357) و آخرین مجموعه ی شعر او (تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم) در سال 1368 از او منتشر می شود.

از اخوان علاوه بر دفترهای شعریش چند مجموعه داستان نیز به یادگار مانده:مرد جن زده،درخت پیر و جنگل!!!

اخوان در تلفیق شعر خراسانی و نیمایی نمونه است.چنانکه بانوی غزل ایران،سیمین بهبهانی درباره ی او می گوید:

اخوان در تلفیق زبان و مکتب خراسانی و قالب نیمایی درخششی دارد که اورا در رده‌ی شاعران بزرگ این سرزمین قرار می دهد. بی‌تردید می‌توان اورا، پس از نیما، با عنوان بزرگ مشخص کرد. در شعر نو وجودش ستونی بود که یک گوشه از سقف این بنای تازه برپا شده را بر دوش خود نگاه می‌داشت. او واسطه‌ای بود میان جریانات محیط با شعرش. مثل یک عصب، کنش‌های بیرونی را به مغز انتقال می‌دهد، سپس شعر او واسطه‌ی این انتقال است. او همیشه راوی اوضاع جامعه‌ای بود که در آن می‌زیست. گاه با فریاد، گاه با ناله، گاه با آهی درد آلود.

شفیعی کدکنی می گوید:

به نظر من «اخوان» یکی از نوادری است که در تاریخ فرهنگ هر ملتی به ندرت در هر قرنی، یکی دوتا پیدا می‌شوند که مظهر تجدد واقعی و حفظ سنت و جوانب درخشان سنت آن ملت هستند و از لحاظ تاثیری که اخوان بر فرهنگ شعری بعد از خودش داشته است، به نظر من بعد از نیما هیچ یک از شاعران معاصر، تاثیری خلاق، به اندازه‌ی تاثیر او نداشته‌اند.دیگرانی ممکن است باشند ولی به تعبیر خود او، غالبا تالی فاسد دارند و تاثیرات منفی. او بزرگترین کیمیاگر زبان فارسی بود. کسی که با کلمات فارسی، طلا درست می‌کرد. سکه می‌زد. سکه‌هایی که بدون تردید تا زبان فارسی هست این سکه ها رواج دارد و غالب این شاهکارها هیچگاه از یاد و حافظه‌ی دوستداران شعر فارسی نخواهد رفت.

شناخت شخصيت والا و دروني «مهدي اخوان ثالث» نياز به پژوهش‌ها و مطالعات بسياري دارد که در اين اندک نمي‌گنجد. به قول حميد مصدق:

اخوان، چونان همان صخره‌ي سنگي است که در کتاب «از اين اوستا»، در شعرش گفته: «کسي راز مرا داند که از اين‌سو به آن‌سويم بگرداند» براي شناخت «اخوان» اين (نه صخره که) کوه شعر پارسي، همتي بايست مردانه. کسي راز او را خواهد شناخت که توانايي غور در آثار فراوان او را داشته باشد. ديگران از دور فقط شمايي از او را ديده‌اند.

در آینده داستان کنار گذاشتن موسیقی را که خود اخوان ذکر کرده در اختیارتان خواهیم گذاشت.با نظراتتان ما را دلگرم کنید.

 

 

!! نوشته شده توسط رضا.ب | 0:26 | سه شنبه 24 مرداد1385 •

زار و زار گریه می کردن پریا...مثه ابرای بهار گریه می کردن پریا!!!

به نام تک یگانه ی عالم

 

چند روز پیش سالگرد احمد شاملو بود.بزرگ مردی که اگر بین شعر سنتی و نو تفاوتی قائل نشویم لا درنگ در می یابیم که بعد از خواجه ی شیرازی برترین شاعر این مرز و بوم است.به قول رشید اسماعیلی او مردی فراتر از ایست ها و ایسم ها بود.در هر صورت دعوت مرا برای خواندن نقدی درباره ی اشعار شاملو بپذیرید.

شاملو در نخستین دفتر شعرش "آهنگ های فراموش شده" تحت تاثیر شعرای نو پرداز و تغزل سرای معاصر است.شکل اشعار این مجموعه چهار پاره است و محتوای آن،بیان احساسات سطحی و کم عمق و معمولی.وی پس از این مجموعه از طرفی به نیما و شعر او توجه می کند و از طرف دیگر به نوعی تفکر خاص اجتماعی و سیاسی گرایش می یابد و از لحاظ شعری به سوی استقلال می تازد. " آهن و احساس " نمودار گرایش وی به نیما و " قطعنامه " و "23 " نشان دهنده ی استقلال شعری اوست. در مجموعه ی "هوای تازه" شاعر نشان می دهد که شعر واقعی از نظر او نه در گرو قالب خاص و معینی است و نه متکی به وزن یابی وزنی...از همین روست که در هوای تازه بیش از هر چیز تنوع شکل به چشم می خورد و شاملو شعر خود را در هر قالبی ارائه می دهد.هم در قالب مثنوی و چهارپاره و هم در قالب آزاد نیمایی و غیر نیمایی.موفق ترین نمونه های شعر شاملو،که کارهای او را در معیار شعرهای پیشرو عصر ما دارای ارزش و اعتبار کرده است،غالبا آنهایی هستند که در قالب منثور سروده شده است:کارهای بعد از 1340 شاملو.

شاملو در این حرکت از آغاز تجربه ی شعر منثور تا امروز همچنان در حرکت به سوی کمال بوده است و کارهای اخیرش نشان می دهد که روز به روز بر اسرار کلام آگاهی بیشتری حاصل می کند.رسیدن به این مرحله از وقوف بر اسرار کلمه،در زندگی شاملو،دست کم سی سال تجربه ی شعری به دنبال دارد.پشت کار شاملو و استعداد برجسته ی وی سبب شد که او تنها شاعری باشد که شعر منثور را در حدی بسراید که به هنگام خواندن بعضی از اشعارش انسان هیچ گونه کمبودی احساس نکند و با اطمینان خاطر آن را در برابر موفق ترین نمونه های شعر موزون در ادبیات ایران قرار دهد.

زبان شعر شاملو هم چون درختی است که ریشه ی آن در زبان نظم و نثر فارسی دری تا حدود قرن هشتم استوار است، و شاخ و برگ آن در فضای زبان امروز افشان گردیده است.به همین جهت این زبان،شکوه و استواری زبان دیروز و طراوت و تازگی زبان امروز را در خود جمع کرده است.بی گمان راز موفقیت شعرهای سپید شاملو تا حد زیادی مرهون همین زبان است که نه تنها خلاف عادت نیمایی آن، چهره ای شاعرانه به آن می بخشد،بلکه تشدید صفت آهنگینی آن هم ،جای وزن عروضی و نیمایی را در این شعرها پر می کند.

ضمیمه۱:زندگینامه ی احمد شاملو از وبلاگ همکلاسی/ بخش ادبیات

ضمیمه۲:بحثی ممنوع در ذهن/شش سال است که شاملو نیست از ادوار نیوز

ْْْْْْْْْْْْضمیمه۳:اگه سردته بیا کنار آتیش از پگاه

ضمیمه۴:سال شمار زندگی احمد شاملو

ضمیمه۵:شعر پریا از شاملو

!! نوشته شده توسط رضا.ب | 15:14 | دوشنبه 9 مرداد1385 •

ادبیات:به سراغ من اگر می آیید ... نرم و آهسته بیایید

با درود و عرض ادب نزد ایرانیان

بخش ادبیات حزب همکلاسی با تلاشی که داشت مطلبی را آماده کرده که شامل نقد و بررسی آثار سهراب و زندگینامه ی او به اضافه ی اشعاری کوتاه و بلند از اوست.امیدواریم به عنوان مطلبی خوب مورد توجه شما قرار گیرد.بی شک تشنه ی نظرات و انتقادات سازنده ی شما هستیم. از شما طلب می کنیم با راهنمایی های خود ما را در رسیدن به هدفمان یعنی برپایی وبلاگی ادبی و صد البته مفید برای اهل ادب و قلم ایران یاری کنید.

سهراب را انتخاب کردیم چون در یک کلام زیبا و دلنشین می سرود.!

نقدی برآثار زیبای سهراب

در ادامه ی مطلب می توانید عکسهایی در رابطه با سهراب ببینید!


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط رضا.ب | 0:32 | چهارشنبه 31 خرداد1385 •