آواز کنیدش...
برخيز و نظر كن كسي از راه رسيده
در معني پرواز، پر باز كبوتر
پهناي افق را همه در طول دريده
آواز كنيدش
در باز كنيدش....
هدیه ی نگار ضائن به مناسبت میلاد تارنگار همکلاسی
پا نوشت: با سپاس از نگار عزیز !
جشن تولد همكلاسي
دو سال از آن روز ها مي گذرد... دو سالي كه همراه بود با فراز و نشيبهاي فراوان. دو سالي كه همراه بود با همه ي بودنها و نبودنها ، با همه ندانم كاريها! با همه ي كوتاهي ها ...
دو سالي كه سپري شد با همه ي غمها و شاديها...
سودا به سر داشتيم و داغ به دل... آن روزها كه امديم...
آري! آمده بودم كارستان كنم...آمده بودم يك تنه به پرواز تيري تنهاي زيادي را پرواز دهم...آمده بودم جان خود در تير كنم...آمده بودم شعله ي زندگاني روشن كنم.. آن روزها نادان بودم...آن روز ها به خلوت مي سرودم و آرمانهاي آرماني به سر داشتم كه " بيا آتش بزن بر بام ايران ... بيا آرش بشو با ياد ياران " بيا و بيا...آن روزها امدن بود كه مهم بود. آن روز ها گفتن بود كه مهم بود...نوشتن و نوشتن و نوشتن... چيزهايي را كه نمي دانستم نوشتم و چيزهايي را كه مي دانستم انكار مي كردم... فرياد زدن را فخر مي دانستم در حاليكه هنوز به ابتذال آن پي نبرده بودم...آري ! آن روز ها نادان بودم...!!!!
كودكي بودم ، كودكي نكردم. نوجواني بودم ، نوجواني كردم. جوان نبودم و جواني كردم! همه را و همه را در اين هزارتوي مجازي!
امروز مي خواهم نه به حرمت نوشتني هايم در اين دو سال كه به حرمت دوستانيكه نوشته هايم را خواندند و نخواندند، بودن تارنگار بي هاي و هوي همكلاسي را جشن بگيرم!
مي خواهم به حرمت انهايي كه بودند و هستند و خواهند بود چه آمدند و چه نيامدند ، خواه بيايند و خواه نيايند ، جشن بگيرم چرا كه ديگر برايم تنها، آمدن مهم نيست... بودن مهم است.
مي خواهم به حرمت كساني كه تنها آمدند تا بخوانند ، آمدند تا تنها دوست شوند ، آمدند تا تنها بگويند ، آمدند تا تنها ببينند و يا امدند تا تنها بشنوند و بدانند! آمدنشان را جشن بگيرم.
مي خواهم به حرمت كساني كه نيامدند تا با آمدن به اين تارنگار بودنشان را به ابتذال بكشند و به حرمت كساني كه نيامدند تا با آمدنشان اين بودن قلمرو همكلاسي را به ابتذال بكشند! نيامدنشان را جشن بگيرم.
مي خواهم به حرمت خودم كه گرچه كوتاهي هايي كردم، كه گرچه ندانم كاريهايم را ندانستم ، پايدار ماندنم را جشن بگيرم.
مي خواهم به حرمت كساني كه خواستند همكلاسي شوند و شدند ولي با يك " آقا اجازه" ي ساده رفتند كه رفتند ، شدنشان را جشن بگيرم.
و خواستم خوش آمد بگويم به كساني كه با خوشي و نا خوشي مي آيند و خواهند آمد.
كلاس همكلاسي ها نيمكتهاي فراواني دارد. آن قدر فراوان كه براي همه جا هست. ولي نه آموزگار دارد نه دانش آموز... كلاس تنها نامش كلاس است...و تنها همان نام مهم است چرا كه هوده ي ما همان همكلاسي بودن،با همه ي دعوا ها و دوستي هايش است. مهم همكلاسي بودن است كه حرمت تخته سياه دارد و گچ و عشق! مهم همكلاسي بودن است كه راستايش راستاي دانستن است ...و راستايش ندانستن است و كتك خوردن!

به نام بهترين دوست آغاز كردم و با نام بهترين دوست از سر مي گيرم.
درود و عرض ادب!
امروز سي ارديبهشت ماه را با 15 روز ديركرد روز ميلاد تارنگار همكلاسي مي نامم. تارنگاري كه نمي دانم تا چند روز ديگر اين گونه خواهد ماند تنها مي دانم كه يادش هميشه به يادم هست. چرا كه ميلادش را حرمت قائلم.
دوست دارم شما همه ي كساني كه اين روزها به اين تارنگار مي آييد ميلادش را شادباش بگوييد.
آمار بدست آمده از تارنگار در اين دو سال و اندي!
عمر تارنگار: 745 روز
همه ي بازديدها : 23621 .
ميانگين بازديد روزانه : ۷/۳۱ .
شمار پستها: 63 پست
ميانگين زمان به روز رساني:۱/۱۲ روز يك بار
رضا : 56 پست/ مهسا: 4 پست/ علي: 2 پست / مهدي: 1 پست
همه ي نظرات: 515
نظرات خصوصي: 12/ نظرات عادي: 499 / نظرات حذف شده : 4
ميانگين نظرات در هر پست : ۱/۸
شمار دوستاني كه نظر داده اند : 177 نفر
ميانگين نظرات هر فرد در همه ي پستها: ۹/۲
اسم دوستان به صورت لينك در بخش زير قرار مي گيرد:
ابراهيم /يوسف ناصري/آتلانتيس/فرزاد/چكاوك/پگاه/شیطان /انيس/عارف/ مسعود /مصطفي خوشنام/الف/غریبه/جودی/نگین و صالح/کاتارو/دخترك اينترنتي/آیدا/نویسنده/حلزون /سیامک/ تینا/ماریه/وهید/کیوان/مريم شريعت پناهي /پیام/خان داداش /امیرمهدی/محمود مونسی سردرود/100 فیلم/ایلیا/آشک/میترا/بهنام/نغمه درد/آرزو/شهریار/میترا/رهرو/المیرا/ف/حسن/علی/شادمهر/محمود/نعیم/جادوگر ناشناس/مهتاب/علي/عشق به خدا شاهراهي به كمال/سیمین روزگرد/نگار صائن/تينا/داوود/آنی ویجلت/زینب/من/ایلیا.م/ماه مهربون/مترسک فیلسوف/دوست همکلاسی/کتاب/عاطفه/مهر آذر پارسی/شهاب (مرد پارسی) /فراز/قاصدک/عسل/نشریه ی الکترونیکی ساعت صفر/شیرین/حامی/کامران/پویان/ریحان/محمد علی/فمنیست مسلمان/آتنا/خاطره/امیرمحمد اعتمادی/سارا/حسین/حکیم ایران/آلبالو خشکه/امید/امیر حسین رجبی/بارنابا کاویانی/صادق ریاحی اصل/ستاره/الی/ساقی/وبلاگ 8 مارس/امیر/حمید/فرزانه/مسافر/ساناز/احسان/یه دوست که مهم نیست کیه/زهره/دکتر مهران معمار زاده/مرکز پخش خبری 8 مارس/سرپیکو/افشین/نگار/ملت ایران/هفت حرف/منصور بوستانی/موسسه ی عرفانی درمانی/احسان/عبد اقیوم قیس عمری تاواخی/ماه منیر/مهدی/نیلوفر/حسین/بتسا/فرزاد/مرتضی/سحر/ترانه/مریم/حمیده سلیمانی فندقلو/علی/انوشیروان/دارکوب/سیاوش/راامن/کیمیا/مارال/آتینا/رضاخدرزاده/آریس/نازنین و شهرزاد/قدیمی ها /مرجان/مام/ اندیشه/محمد خدابخش/آتروپات/همکلاسی/مهسا/موش کوچولو/سمانه ع/فاطمه/حسرت/رضا/علیرضا حیدری/مرضیه/جمیل علیپور/افرا و پاییزها/حامد/سوتیام/سارا/نواندیش جوان/امیر موسوی/راهبه/آرین/سارا/عماد/علی از دانا/ما دو نفر/علیرضا/هاله/درد و دل با آقا/رها/ هادی/فرشید/مریم/اکبری/ویکتور کرام/هواداران امراه/یاسر//....
دوستاني كه بيش از ديگران ديدگاههاي خود را در اين تارنگار ابراز داشته اند:
1- پگاه 33 بار
2- زينب 31 بار
3- كيوان 30 بار
4- ايليا 22 بار
5- ابراهيم 16 بار
6- ريحان 15 بار
7- يوسف ناصري 11 بار
8- نگار صائن 10 بار
از اين دوستان از تك تكشان ضمن سپاسگزاري فراوان خواستارم با نوشتاري در اين تارنگار به ما افتخار دهند تا بهره ببريم.
دوست دارم از پگاه ، يار درد اشنايي كه چون دوستي بيدار هميشه روشنگري مي كرد و در صف دانايان نفر نخست بود فراخواني ويژه داشته باشم.
از زينب ، كه با شادي هايش اين تارنگار را شاد مي كرد ، بخواهم كه باشد.
از كيوان ، اين دوست گرم مرام ، اين مرد پارسي آزاد منش بخواهم كه بازدمي بدمد تا گرما اين خانه ي سرد و تاريك را فرا بگيرد.
از ايليا ، اين فيلسوف افلاطون صفت كه با فلسفه ي آشنايش ما را آشنا تر مي كرد ، بخواهم باز هم به زيبايي فلسفه ببافد.
از ابرهيم، اين معلم فداكار و دوست داشتني بخواهم كه رسالت شريعتي را به پايان ببرد.
از ريحان بخواهم كه بگويد در كلاسهاي رانندگي چه مي گذرد كه رفتن را رسيدن معنا مي كند!
از يوسف مي خواهم كه باز سر عصيان بر آورد و از ابوذر بودن بگويد!
از نگار مي خواهم كه بگويد از آن همه چيزها كه بايد ارزاني ما دارد.

و اين هم پيوند همه ي نوشتارهايي كه در اين روزها در اين تارنگار نوشته شد:
برای دسترسی به هر نوشتار به کناره ی تارنگار نگاهی بیندازید. در آرشیو تاریخ به صورت ماه به ماه است. نوشتار در هر ماهی باشد روی همان کلیک کنید.
اردی بهشت ۸۵:
1- به نام بهترين دوستم.
خرداد ۸۵:
2- به سراغ من اگر مي آييد...(سهراب سپهري)
تیر ۸۵:
3- شما دو راه داريد!
4- آغازي بر پايان آدولف هيتلر
5- دلش بي انتها مثل كوير است.
6- آتش بازي با آتش بس
7- مادرم روزت مبارك!
مرداد ۸۵
8- زار و زار گريه مي كردن پريا...(شاملو)
9-آوازه خوان... استاد بزرگ (شجريان)
10- خانه ام آتش گرفته است...(اخوان)
11- هنر ، واژه ي غريب ( اخوان)
شهریور ۸۵
12-صداي غرغر موسيقي سنتي ( بررسي گرايش به موسيقي هاي ...)
13- پير كوچك...يادنامه ي حسين پناهي
مهر ۸۵
14- مولانا
آبان ۸۵
15-تساوي
16- شرط بندي و آنتوان چخوف
17- به ياد مردي از ديار من
آذر ۸۵
18- اي مرز پر گهر (سروده ي فروغ)
19-دينگ دانگ (منوچهر آتشي)
دی ۸۵
20- دينگ دانگ 2
21-محمد رضا فروتن
22-اعتدال ديني بازرگان
بهمن ۸۵
23- كربلاي ما چه نتيجه اي دارد
24- مردي فراتر از ايستها و ايسم ها
اسفند ۸۵
25- سيل ( سروده جنتي عطايي)
26- كجايي مرد ( سروده ي قره داغي)
27- سيف فرغاني
28-و خدايش با او سخن گفت.
29- مملكت تنگ بود و مرد بزرگ( ياد مصدق)
30-مصدق 2 ( دكتر معمار زاده)
فروردین ۸۶
31- اين بود زندگي( حسين پناهي)
خرداد ۸۶
32-نازها زان نرگس مستانه اش بايد كشيد ( حافظ)
33- دينگ دانگ3
تیر ۸۶
34- سرود آفرينش ( شريعتي)
مرداد ۸۶
35- زندگي چيزي نيست كه سر طاقچه ي عادت از ياد من و تو برود.
شهریور
36- 28 مرداد 86...54 سال گذشت!
مهر ۸۶
39- سروده اي از شاملو
40- هياهوي بسيار براي هيچ ( سهراب سپهري)
آبان ۸۶
41- درس اخلاق
42- كاروان ( سروده ي ابتهاج)
43- سه تار
آذر ۸۶
44- ابتهاج
45- الو؟!
دی ۸۶
46- داستانكي از كوييلو
47- ازادي انديشه
48- آزادي آيين
49- دختر پاكستان
بهمن ۸۶
50- سنگ خارا (سروده ي معيتي كرمانشاهي)
51- اي آنكه علي علي كني....
اسفند ۸۶
52- انتخابات ( كنايه اميز)
اردی بهشت ۸۷
53- و ندانستن( سروده ي اخوان)
چند نوشتاري كه پاك شده و چند تايي خواندني نبود!
کمکم کن!
پانزده اردی بهشت سال ۱۳۸۵ بود که با نام خدا تارنگاری که آن روزها حزب همکلاسی نامیده می شد آغاز به کار کرد. آن روزها نویسندگانش بیش از یکی دو نفر بودند و یا حداقل این طور قرار بود. چند بیانیه ای از درون کاخ همکلاسی برون نرفته بود که پیشامد پیش آمد!
دوستانی که می خواستند باشند رفتند.
دوستانی که می خواستند بمانند نماندند و دیگر نبودند.
یا گرفتار بودند یا بی معرفت!
یا پایه نبودند یا اهل کار فرهنگی نبودند!
رفتند و بردند همه ی امیدی که می بایست در میان حزب فرهنگی و صد البته ساده و صمیمی همکلاسی حاکم بود.
برخی می گفتند سیاسی می نویسیم. برخی ادبی و برخی اجتماعی!
من مدیر بودم و از سیاست بیزار.
ننهادم سیاسی بنویسند. سیاسیون رفتند. ولی نمی دانم چرا آنانی که می گفتند ادبی و اجتماعی می نویسیم هم همه در باتلاق کثیف سیاست دست و پا می زدند.
برخی هم که گفتم پایه نبودند.
پاشید از هم تمامی قرارهایی که گذاشته بودیم برای برپایی حزب.
دوستی ها ماند ولی حزب نماند.
گرفتار بودم و خسته ولی باز نوشتم.
روزی در اوج بودم و روزی در قعر!
روزی بسیار می نوشتم و روزی کپی و پیست!
بارها کم آوردم ولی نخواستم بپذیرم که عزیز من تو گرفتاری!
نمی توانی تنها باشی.
در هر صورت یک سال و چهارماه نوشتم و این بود ماحصل کار من.
حالا بر بلند کاج خشک کوچه ی بن بست فریاد می زنم کمکم کن !
نمی توانم تنها و نمی خواهم که تنها باشم در کاخ پوسیده ی حزب!
......
دوستانی که مایل به همکاری هستند می توانند در قسمت کامنتینگ اعلام کنند . پست الکترونیک خود را هم وارد کنند . با آنها مکاتبه خواهم داشت تا نحوه ی کار را بگویم. اگر هر دو شرایط را پذیرفتیم که حله!
وگرنه که حل نیست!
بازی آرزوها
درودی دوباره
دوست خوبم ر.الف(ریحان) از تارنگار رفتن رسیدن است!!! مرا به بازی آرزوها دعوت کردند.
و من هم هر کس که دوست داشته باشد را فرا می خوانم.
آرزوی من شاید این است که دو استکان چای داغ را از میان دویست جنگ خونین به سلامت بگذرانم تا در شبی بارانی با خدای خویش آن را چشم در چشم نوش کنیم.
شاید واپسین لحظاتی که خدایم را زیارت می کردم داشت می گفت :" ای انسان! ای اشرف مخلوقات من ! تو را به زمین تبعید می کنم ،شاید آدم شوی" ...ولی هنوز.........
مبادا یکی از این دو بشکند...
شاید...شاید آنگاه دیگری را خود بنوشم و خدایم را به نسیان بسپارم...گناهی است آشنا!
شاید...شاید آنگاه دیگری را به خدایم دهم و او لبخند خواهد زد و خواهد گفت: ای انسان! من نیازی به آن ندارم...خود بنوش...گوارا بادت!
شاید هیچ یک را نشکنم...
ولی باز آدم نشوم و هر دو را خود بنوشم!...... چه معصیت عظیمی...
و شاید یکی را خود بنوشم و دیگری را با شوق به خدایم اعطا کنم...و او چه سخاوتمندانه هر دو را ارزانی من می دارد...دنیا شیرین...آخرت نیز شیرین......
_______________________________
آرزوی من شاید این است پس از زمانیکه به بار وانهادم مهر مادریم را
ورفتم و رفتم و رفتم
تابدانم و تا بدانم و تا بدانم
از صفحه ای به صفحه ای
از چهره ای به چهره ای
از روزی به روزی
از شهری به شهری
زیر آسمان وطنی که در آن فقط مرگ را به مساوات تقسیم می کنند
و سپس که با چشمانم که تنها یادگار کودکی منند
بازگشتم
دوستانم...دوستانم مرا باز شناسند...
چه غروری...
__________________________
ارزوی من شاید این است نازنین...این روزگار غریب بسر آید...
روز گاری بیاید که از بوی دهانت نترسی...مبادا گفته باشی دوستت دارم
روزگاری بیاید که دلت را نپویند ...مباد شعله ای در آن نهان باشد...
روزگاری بیاید که دیگر نور را...
شوق را...
عشق را...
خدا را...
در پستوی خانه نهان نکنیم...
و یا روزی بیاید که دیگر بیمی نداشته باشیم از کسانی که
عشق را در کنار تیرک راه آهن تازیانه می زنند.
از کسانی که بر در می کوبند و پی چراغ می گردند.
از کسانی که تبسم را بر لبها جراحی می کنند و
ترانه را بر دهان...
روزی بیاید که جگر آن را داشته باشیم که حیاتمان را به پای دل بریزیم...
چه روزگاری...
__________________________
ارزوی من شاید این است که باز باران ببارد
با ترانه
با گهرهای فراوان
باران باز ببارد
به نام هرچه خوبیست
باز باران ببارد و بسر آید روزگاری که
که دین را دام می کنند
که مذهب را شکار خلق و صید خام می کنند
که خدا را بازیچه می کنند و با آن
کسب ننگ و نام....
باز باران ببارد و شادی بخشد جان را
و به پا کند پرچم رنگین کمان را...
باز باران ببارد و بوی گل بپیچد و زمین را تر کند و شانه های مرا و گیسوی تو را
_________________________
آرزوی من شاید این است که نه
تسبیح باشد
نه سجاده
نه دلق
ولی عشق باشد
و دوست داشتن
______________________
آرزوی من شاید این است که خواجه ی شیرازی پشیمان و یا شرمگین شود
که سرود سینه مالامال دردست
که سرود دل زتنهایی به جان آمد
________________________
آرزوی من شاید این است که باز
در صحنه ی شطرنج دلت
شاه عشق باشم و با کیش رخت مات شوم.
_________________________________
ارزوی من شاید این است
که تو با چشمانت
مرا از عمق چشمانم بربایی
و من عاشق چشمت شوم
ولی عقل باشد و دل
و شیطان با نامم سجده خواهد کرد
زمینی تر خواهم شد
و عالم به نامم سجده خواهد کرد
__________________________________
آه ای فلک ای آسمان
تا کی ستم بر عاشقان
بشنو تو فریاد مرا
آه ای خدای مهربان.
__________________________________
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه بر می خیزند
وشاید بیاید آن روز...
و ای وای اگر
من بنشینم
و تو بنشینی
و همه بنشینند
ناله کنند
و آرزو....
چه تهی شود روز گار ما نازنین
____________________________
بیخود
به نام بهترین دوستم
درود و عرض ادب
چندی پیش یکی از دوستان گرامی از تارنگار اتاق خالی ما را مورد مهر بی کران خود قرار دادند و به بازی یلدا فراخواندند. از آن زمان بسیار گذشته و گذشته هم پر از پیش آمد.
بسیاری به دنیا آمده اند ! بسیاری گریبان زندگی را گرفته اند و خرخره اش را جویده اند و بسیاری با اردنگی توی قبرستان کله کرده اند...همه ی این پیشامد در این زمان بود و من بی شعور بدقول هنوز و هنوز قولم را اجرا نکردم...
جریان این بازی به این سان بود که باید من پنج تا از واقعیتهای زندگیم را که تا حالا در این دنیای مجازی بیان نکردم اعتراف کنم...(نه اعتراف نمی کنم...چرا توگوشی می زنی؟)
حالا که پافشاری می کنی باشه...
-من (رضا/ب) از اهالی همین آب و خاک هستم...اهل سرزمین شرجی و گرما بوشهر!!!سرزمین راهزن جوانمرد، رییسعلی دلواری...و سرزمین مردمان به اصطلاح (به اصطلاح) خونگرم دشتستان...سرزمینی دوست داشتنی با مردمی که اگر هم دیار و هم وطن نبودند آن قدر ها دوست داشتنی هم نبودند...
-من موهای زبری دارم ...
-من خسته ام.
-من دبیرستانی ام.
-من خرخوونم یا شاید بودم...ولی خرخوون زی زی گولو نبودم!!!
-دبستان که بودیم یک روز تو کوچه با یکی دعوا کردم . من که اصلا اهلش نبودم ییهو با کله فیس حریف رو پایین آوردم...از اوون به بعد به رضا کله معروف شدم تا پایان دبستان...
-هر چه از ادبیات و از بسیاری از مسائل دیگر دارم مدیون معلم ادبیات راهنماییم هستم.(م.د)
-شعر نو را شعر به حساب نمی آورم.آن را دست نوشته می نامم و هنر سرودن ان را بیش از یک صدم هنر سنتی سرایی نمی دانم.اشعار حافظ را زیباترین اشعار گیتی می دانم و معتقدم آینه ی هستی را در یک کتاب که دیوان خواجه ی شیرازی نام دارد می توان یافت...
- شعرهای شاملو را بسیار دوست دارم ولی خودش را به هیچ وجه...
-فردوسی را تبلور شور وطن پرستانه ی ما ایرانیان بی بخار می نامم.
- از اشعار پروین متنفرم.نود درصد اشعار سعدی را دوست ندارم.اشعار مولانا را سزاوار عشق ورزیدن می دانم. و دوست داشتنی ترین ادبیات را ادبیات دوره ی مشروطه می نامم و البته ادبیات عرفانی قرن هفت و هشت.
-اشعار محلی دشتستانی را با تمام وجود دوست دارم.
-تاریخ اروپا را خیلی دوست دارم.اعتقاد چندانی به شخصیت پادشاهان ایران ندارم و بیشتر آنها را انسانهایی هرز می دانم.ولی تاریخ ایران یه چیز دیگه س.
-استقلالیم.خفن
-یوونتوس عشق
-رئال مادرید اوج تنفر
-فوتبال یعنی دیار دیه گو...آرژانتین
-هنر نویسندگی نوجوانان جوان کاتلین رولینگ و هری پاتر.....چه خوب بود که این هنر در خدمت مسائل دیگری قرار بگیرد.
-رمان یعنی خرمگس
-شور عارفانه و شوق شاعرانه که می گویند یعنی حسین پناهی
-شجریان یعنی اوج و پایان موسیقی سنتی....یعنی پس از او موسیقی سنتی از قله به فرش نزول می کند...
-شور وطن پرستانه یعنی مصدق
-برخی از نوشته های شریعتی را خوانده ام و بسیاری از آن ها رو دوست دارم.
-آدم نیستم...عجب...چه ربطی داشت...فکر می کنم بیش از 5 تا بود. باید دیرکرد را هم جبران کرده باشم.
و...و خدایش با او سخن گفت...
خدا از من پرسيد: « دوست داري با من مصاحبه كني؟»
پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشيد»
خدا لبخندي زد و پاسخ داد:
«
زمان من ابديت است... چه سؤالاتي در ذهن داري كه دوست داري از من بپرسي؟»من سؤال كردم: « چه چيزي درآدمها شما را بيشتر متعجب مي كند؟»
خدا جواب داد:
« اينكه از دوران كودكي خود خسته مي شوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوي اين را دارند كه روزي بچه شوند»
«اينكه سلامتي خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست مي دهند و سپس پول خود را خرج مي كنند تا سلامتي از دست رفته را دوباره باز يابند»
«اينكه با نگراني به آينده فكر مي كنند و حال خود را فراموش مي كنند به گونه اي كه نه در حال و نه در آينده زندگي مي كنند»
«اينكه به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نخواهند مرد و به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز نزيسته اند»
دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتي به سكوت گذشت...
سپس من سؤال كردم:
«به عنوان پرودگار، دوست داري كه بندگانت چه درسهايي در زندگي بياموزند؟»
خدا پاسخ داد:
« اينكه ياد بگيرند نمي توانند كسي را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد. تنها كاري كه مي توانند انجام دهند اين است كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزيدن واقع شوند»
« اينكه ياد بگيرند كه خوب نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند»
«اينكه بخشش را با تمرين بخشيدن ياد بگيرند»
« اينكه رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند لحظه زمان مي برد ولي ممكن است ساليان سال زمان لازم باشد تا اين زخمها التيام يابند»
« ياد بگيرند كه فرد غني كسي نيست كه بيشترين ها را دارد بلكه كسي است كه نيازمند كمترين ها است»
« اينكه ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمي دانند كه چگونه احساساتشان را بيان كنند يا نشان دهند»
« اينكه ياد بگيرند دو نفر مي توانند به يك چيز نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند»
« اينكه ياد بگيرند كافي نيست همديگر را ببخشند بلكه بايد خود را نيز ببخشند»
باافتادگي خطاب به خدا گفتم:
« از وقتي كه به من داديد سپاسگذارم»
و افزودم: « چيز ديگري هم هست كه دوست داشته باشيد آنها بدانند؟»
خدا لبخندي زد و گفت:
«فقط اينكه بدانند من اينجا هستم...
همیشه...»
شرمنده ی شما ...چراکه نام نویسنده را نمی دانم.
این سخن از آوای آزاد گرفته شده است.
برنامه می ر یزیم
درود![]()
در پی اینکه شما دوستان گرامی دیگه به همکلاسی خودتون زیر چشمی هم نگاهی نمی اندازید![]()
بر آن شدم تا با به روز کردن روزانه ی تارنگار به قول یارو گفتنی به شما ضد حالی بزنم.![]()
بنابراین هر روز این تارنگار با شعری به روز است.![]()
ولی...ولی اگر سخنی در تارنگار بزنم که شامل زندگینامه یا شکافت ادبی و اجتماعی و یا هر سخنی
سوا از شعر باشد تارنگار تا هفت روز به روز نخواهد شد. ![]()
چرا؟ عیان است.چون شما هیچ گاه سخنان پیشین همکلاسی را نمی خوانید.راست می گم دیگه
من هم تا دقایقی دیگر شعری را درج خواهم کرد.چه سرعت عملی!!!![]()
بدرود![]()
شما دو راه دارید!
in the name of allah
شما دو راه دارید!!!
مایکل از آن دسته افرادی است که همیشه خوشحال است و موضوعی مثبت برای صحبت کردن دارد. وقتی کسی از او می پرسد :"حالت چطور است؟"
او پاسخ می دهد:"بهتر از این نمی شود؟"
به عقیده ی من شخصیت او دارای انرژی مثبت فراوان است که انگیزه ادامه ی زندگی را در انسان به وجود می آورد.
او همواره مشغول نگاه به زندگی از دید خوباست.یک روز من از وی پرسیدم:"چطور امکان دارد که همیشه خوشحال باشی؟تو چه می کنی؟"
او پاسخ داد:هر روز صبح وقتی از خواب بلند می شوم به خودم می گویم 2 راه داری.می توانی انتخاب کنی که سر حال و خوش اخلاق باشی یا اینکه ناراحت و بد اخلاق باشی.من خوشحال بودن را انتخاب می کنم.
هر بار اتفاقی می افتد که ممکن است ناراحت کننده هم باشد به خودم می گویم دو راه داری ! یا اینکه احساس شکست و قربانی بودن کنی یا اینکه از آن درس بگیری.پس من راه دوم را انتخاب می کنم.در هر شرایط زندگی حتی بدترین موارد هم ما حق انتخاب داریم و بر اساس آن رفتار می کنیم.هر بار کسی در مورد ناراحتی ها و غمهایش به من می گوید.به او می گویم دو راه داری.یا اینکه گله مند و ناراضی باشی و یا جنبه ی مثبت قضیه را ببینی. من یکی که راه دوم را انتخاب می کنم.
البته خودم می دانم که این کار راحتی نیست اما می دانم که تمام هنر زندگی کردن در انتخاب راههاست. وقتی مسایل پیش پا افتاده را کنار بگذارید خواهید دید که فقط چندد راه پیش روی شماست.بعد از چند ماه فهمیدم که مایکل از طبقه ی چندم یک ساختمان پایین افتاده و اصلا حال و اوضاع خوشی ندارد.
او 18 ساعت در اتاق عمل بوده و پس از مدتها مراقبتها ی ویژه در بیمارستان بالاخره مرخص شده.توانستم پس از مدتی او را ببینم.وقتی او را دیدم طبق عادت حالش را پرسیدم.
او هم پاسخ داد به از این نمی شود!می خواهی تعداد زخمهایم را بگویم؟
من که واقعا تعجب کرده بودم از او ماجرا را پرسیدم.او برایم گفت که به محض سقوط از ارتفاع فقط به یاد دخترش بوده که قرار است به زودی متولد شود پس تصمیم گرفته بود که زنده بماند تا او را ببیند.با خود فکر کرده بود که دو راه دارد.یا اینکه بمیرد یا زنده بماند!
او در حالت بیهوشی با خود گفته من جان بدر می برم.
اما وقتی چهره ی پزشکان را دیده فهمیده که وضعش خیلی بد است و امکان چندانی برای زنده ماندن ندارد.
من از او پرسیدم در چنین حالتی چه کردی؟
او پاسخ داد:"آن موقع یکی از پرستاران با صدای بلند پرسیده نسبت به چیز خاصی حساسیت نداری؟ و من پاسخ دادم بله!
همه کادر پزشکی ساکت شدند تا جواب مرا بشنوند و من پاسخ دادم به جاذبه زمین حساسیت دارم.
نمی خواهم بمیرم .پس اگر فکر می کنید کوچکترین امکان نجاتی وجود دارد لطفا مرا نجات دهید.
بالاخره او پس از تلاشهای دلسوزانه پزشکان و پرستاران زنده مانده بود.البته طرز فکر او تاثیر شایانی در احیای او داشته.
وقتی فکر می کنم می بینم ما در تفکراتمان زندگی می کنیم و این افکارمان است که نگرش ما به مسائل و زندگی است که زنده بودن ما را دلپذیر می کند و یا برعکس تلخ.
هر روزی از زندگی مسائل مربوط به خود را دارد پس بدانیم که امروز همان فردایی است که دیروز منتظرش بودیم.
پس دو راه داریم.خوب زندگی کنیم و از زندگی لذت ببریم یا همچنان اجازه بدهیم مشکلات ما را خرد کند و همواره در نگرانی و نا رضایتی به سر ببریم.
شما کدام راه را انتخاب می کنید؟!
به نام دادار اهریمن شکن اهورا پرست
به نام بهترین دوستم
با درود و عرض ادب به ایرانیان واقعی
امیدوارم در هر کجای این کره خاکی باشیدفرهنگ لوتی منشی و وطن پرستی آریایی را فراموش نکرده
باشید.
هردین و مذهبی دارید،خواه مسلمان باشید یا زرتشتی،خواه مسیحی باشید یا کلیمی فرقی ندارد.
مهم این است که پروردگار خود را عاشقانه بپرستید و وجود اهورایی او در اعماق وجودتان رخنه کرده
باشد.
عجب عجوزه ی هزار دامادی است این زندگانی...در دنیای امروز غم زمین را زیر سلطه برده...
به حق دنیایی است عاری از شقایق...
اما فراموش نکنیم بذرشقایقی از دشت عاشقان به همراه نسیم ره این سو را گرفته که تنها امید
ماست،
تنها برگ برنده ی ما بذری است که از صحرای زیبا و روشن محبت به این سوی آمده تا ما با دیدن آن
شاید...شاید کمی به خود بجنبیم و دشتی از جنس آن بسازیم.
شاید دیاری بسیار بزرگ...آن قدر بزرگ که حتی عظیم تر از صحرای زیبا و روشن محبت باشد...آن قدر
بزرگ ترکه صحرای ما دشت روشنی باشد که دیار قبلی مهر و عشق در جوارش چون سیاهچالی
انزجار آور باشد.
شقایق فزونی می یابد....
آه...آن هنگام شقایق فراوان است...وقت زندگانیسست،
آری سهراب می فرماید:
تا شقایق هست زندگی باید کرد.
پیشکشی از اعضای حزب


