تبليغاتX
تارنگار همکلاسی

انتخابات

سلام به همگی؛

از آنجا که فرصتی واسه نوشتن پیدا نمیکنم، سعی میکنم حرفهامو خیلی کوتاه و خلاصه بیان کنم.

موضوع داغ این روزها "انتخابات" است که منم  بد ندیدم که حرف یکی از آشنایان رو که در این باره شنیده بودم، واسه شما هم بنویسم، شاید واسه شما هم جالب باشه! میگفت:

"خیلی از نمایندگان مجلس این دوره(مجلس هفتم)  واسه انتخابات دوره بعدی رد صلاحیت شده اند، در حالی که میگفتند تمام نمایندگان مجلس این دوره را "امام زمان" تایید صلاحیت کرده است!!!"

خوشحال میشم نظر شما رو هم در این باره بدونم.

 

!! نوشته شده توسط مهسا | 21:14 | دوشنبه 20 اسفند1386 •

سلام دوستان و همفکران عزیز،

با عرض تسلیت عاشورای حسینی(هر چند نمیدانم باید این ایام را تسلیت گفت یا نه؟!چون هرچه فکر میکنم میبینم واقعه یا رویدادی را که باعث ناراحتی و سرافکندگی فرد یا افرادی شده را باید به دیگران تسلیت گفت و از طرفی هم میبینم که با چنین افتخار آفرینی ای که حسین و خاندانش و یارانش کردند و چنین ارزشهای والایی را در تاریخ بشریت آفریدند، کسی جز دشمنان آن حضرت و پیروانش و دشمنان حق و آزادی و آزادگی ، از آن غمگین و ناراحت و خشمگین نمی شود. پس این دشمنان حسین

هستند که باید شکست و رسوایی خود را به یکدیگر تسلیت گویند و دست بر سر خود بکوبند نه یاران و رهروانش! مگر نه اینکه ما دهه فجر را با وجود تمام خون های به نا حقی که ریخته شده و ستم هایی که بر مردم رفته ، به عنوان پیروزی یک انقلاب جشن میگیرم ؛ پس اگر انقلاب حسین هم پیروز شده باشد، که شد، (زینب آن را با پیامبری اش به پیروزی رساند) نباید عزادار چنین واقعه ای بود و مانند ذلیل شدگان دست بر سر کوفت، بلکه باید از آن به عنوان یک کلاس درس بهره برد...).

اصلا هدفم نوشتن این حرفها نبود ولی چه کنم که وقتی شروع به نوشتن میکنم دیگر ناخود آگاه هر آنچه به ذهنم می آید مینویسم.

هدفم فقط نوشتن این قطعه شعر کوتاه بود که آن را در روزنامه ای خواندم. البته نمیدانم از کیست و اگر کسی بداند خوشحال میشوم به من بگوید: (خطاب به کسانی که دم از عدالت علی میزنند ولی...)

 

ای آنکه علی علی کنی کیست علی؟

آنگونه که پندار کنی نیست علی

یک روز بزی چنانچه می زیست علی

آنوقت بیا به من بگو کیست علی

!! نوشته شده توسط مهسا | 20:55 | چهارشنبه 3 بهمن1386 •

آزادی آیین و مذهب

فرد از این حق برخوردار است که قلمرو درونش هر اعتقاد و باوری نسبت به اخلاق و دین و کیش و فلسفه و البته سیاست داشته باشد و هیچ انسانی نباید دیگری را به دلیل داشتن باورهایی متفاوت یا متناقض از نظر اجتماعی و جانی و فیزیکی به خطر اندازد. نکته ی قابل ذکر این است که هیچ کس توانایی خواندن واقعیات باورهای دیگری را در ذهنش ندارد بنابراین مقصود از بیانات یاد شده ابرازهای بیرونی باورهاست.

در ممالکی مانند فرانسه که جامه ای غیر مذهبی بر تن حکومت دارند نه تنها گزینش مذهب آزاد است بلکه آزادی از نظر اجرای مراسم مذهبی نیز برقرار است و هیچگونه منعی برای اجرای مراسم مذهبی در محدوده ی قوانین اجتماعی وجود ندارد. همچنین هیچگونه برتری برای پیروان دینی نسبت به سایر ادیان وجود ندارد. ( از نظر حقوق که برای پیروان در اجتماع از سوی حکومت در نظر گرفته می شود.)

از آنجا که در پست پیشین به گالیله اشاره کردم اینجا هم از قرون وسطی یاد می کنم که گاهی افراد بدلیل داشتن عقایدی بر خلاف عقاید مورد پذیرش کلیسا مجازاتهای سختی می شدند. اما اکنون طبق اعلامیه های صادر شده دین و آیین آزاد است و هرگونه تفتیش عقاید یا به اصطلاح انکیزیسیون ممنوع است. این اعلامیه به صراحت از مسئله ی دگر اندیشی در حوزه آیین و مذهب حمایت می کند.

باید اشاره کرد همان گونه که گفتم آزادی ابراز عقاید و به خصوص اجرای مراسمات آنها در محدوده ی مشخصی است که این محدوده در کشورهای غربی وسیعتر می باشد. صد البته در بسیاری از سرزمینها به خصوص در آسیا و قاره ی افریقا طبق قوانینی که وضع شده در جهت حفظ نظم عمومی و امنیت روحی و جانی شهروندان اجرای مراسم مذهبی اقلیتها باید به گونه ای باشد که احساسات اکثریت را مورد خدشه و بی احترامی قرار ندهد و موجب اعتراض اکثریت و برهم خوردن نظم شهری نشود.مراسم در واقع قابل اجراست زمانی که به باور دیگران به خصوص اکثریت توهین نشود. در واقع باید تربیت متمدنانه ی جوامع در اجرای مراسمات و ابراز عقاید رعایت شود تا در نتیجه به منازعات سیاسی مذهبی بین دگراندیشان کشیده نشود.

از انجا که همه می دانیم و بارها اشاره شده آزادی و برابری حقوق سایر افراد اجتماع از اساسی ترین اصول منشور ملل متحد است که کشورهای عضو سازمان ملل متعهد شده اند که در اجرا و گسترش هرچه بیشتر آن آزادیها و برابریهای بنیادی برای همه ی احاد مردم بکوشند. بیانیه های حقوق بشر سازمان ملل به طور معمول در باب عدم تبعیض به خاطر داشتن عقاید مختلف در باب مذهب و سیاست و آیین و ... است. آن هم دلیل دارد. در بیشتر جوامع از آغاز پیدایش مفاهیمی چون عشق و عرفان و معنویت که سابقه اش از هزاران سال فراتر می رود مذهب یکی از ریشه های مفهوم زندگی برای معتقدان است که اگر به آن بی احترامی و تعرض شود یا کسی به خاطر داشتن آن به سبکی دیگر مورد تبعیض قرار گیرد یا از آن استفاده ی ابزاری شود در جهت رسیدن به منافع سیاسی اقتصادی و یا به ان توهین شود در همان جهت ، در واقع به شخصیت و روح و روان تمام پیروانش اهانت شده در نتیجه آتش خشم آنان برافروخته می شود و در پایان به منازعات و جنگهای خونینی ختم می شود که دیگر نتایج دردناکش را ما همه به اقتضای زندگی در این دوران وحشتناک خوب می دانیم. بنا براین مفهوم آزادی آیین نه تنها به عدالت اجتماعی کمک می کند بلکه به صلح جهانی هم یاری خواهد رساند.

در پست آینده که درج خواهم کرد مواد یکی از اعلامیه های حقوق بشر که در باب مسائل یاد شده در این نوشتار است را عرضه می کنم.

ضمنا با درودی به دوست خوبم امید در پاسخ به او که عقیده داشت من باید این مطالب را زمانی در تارنگار درج کنم که زمینه ی اجرایی آن در مملکت باشد نخست عرض کنم همان گونه که گفتم بحث من کلی است و منظور حقوقی است که مورد قبول است نه مورد اجرا. هر کس رسالتی دارد در قبال آن استعدادی که به او اعطا شده تا در پیشبرد اگاهی خدمتی به جامعه اش کند. بنده ی کوچک هم در بخشی از رسالتی که دارم به این موضوع به این شیوه می پردازم و ترجیح می دهم بدون حاشیه سازیهایی که به سیاست بازی معروف شده اند آگاهیهای مورد نظرم را به مخاطبان تارنگارم بدهم . رسالتی که من برگزیدم این است. کسانی هستند که در اندیشه ی زمینه سازی برای اجرای حقوق یادشده در کوششند. این حقوقی هم که من در این سلسله نوشتارها به انها می پردازم چیزی است که اغلب مورد قبول اعلامیه های حقوق بشری است که در طول زمانهای مختلف صادر شده است. حال این حقوق گاه به شکل قوانین اساسی کشورها در آمده اند چنان که همین ممنوعیت تفتیش عقاید که در سخنهایم سخنش به میان آمد در قانون اساسی جمهوری اسلامی در اصل بیست و سه آمده است: (تفتیش عقاد ممنوع است و هیچکس را نمی توان به صرف داشتن عقیده ای مورد تعرض و مواخذه قرار داد.) حال اجرا یا تلاش برای اجرا شدن این حقوق و قوانین رسالتی است که دیگران در جامعه به عهده دارند. البته از شما دوست عزیز پوزش می خواهم به این سبب که به دلیل کمبود مجال نتوانستم زودتر از این پاسخم را در قسمت نظرات تارنگار ابراز دارم. دلیلش هم همان سخنان کلیشه ای است که گرفتارم و هزار مسئله ی دیگر...دوستان دیگر هم به وبلاگ سر می زنند و من باید به رسم ادب با انها مکاتبه ی اینترنتی داشته باشم و به دلیل کمبود فرصت نمی توان همه ی زمان را به مکاتبه با شما بگذارم. صدالبته بحث من با شما درباره ی آزادیهایی که در دین اسلام وجود دارد و ضرورت یا عدم ضرورت جدایی دین از سیاست بر جای خود باقی و استوار است و ادامه پیدا خواهد کرد.


زمستان است!!!!!!!!!!!!!!!!!!

مهریز

ببار ای بارون ببار!

!! نوشته شده توسط رضا.ب | 3:55 | یکشنبه 23 دی1386 •

آزادی اندیشه

در هر حکومتی با هر موقعیت جغرافیایی که ادعای مردم سالاری دارد و شعار " حکومت مردم بر مردم " را سرلوحه قرار می دهد وجود آزادی های فردی و عمومی از ملزومات جدایی ناپذیر آن جامعه به حساب می آید، به گونه ای که اگر حکومت این اصل را رعایت نکند و آن را از افراد جامعه سلب کند ، وجود "دموکراسی" را به کل نقض کرده است.

یکی از آزادی هایی که در زیر سرفصل آزادی به آن پرداخته می شود "آزادی اندیشه" است. یکی از زیباترین و گرامی ترین حقوق انسانی آزادی ذهن بشر است. آزاد اندیشی باعث می شود که هرکس تفکر آزادی داشته باشد تا با هر مرام و مسلکی و هر باور دینی-مذهبی یا اجتماعی-سیاسی به پروراندن درون و برون خود بپردازد البته به گونه ای که به باورهای دیگر مردم جامعه خدشه و بی احترامی وارد نشود. از این طریق و در غیاب خفقان و با رهایی و آزادی واقعیات و حقایقی را که در نظر دارد بشناسد .

پیشرفت هر جامعه ای وابسته به وجود مردان و زنان آزاد اندیش است. مردمانی که بدون هیچ ریسمانی بر دست و زنجیری بر پا و بدون هیچ قید و بند وابسته به حکومتها و قدرتها به پیشروی در کشف واقعیات بپردازند

منظور از قید و بند همان محدودیتهای غرض ورزانه ای است که بر فرض گالیله با آن مواجه شد. زمانی که علم بیاید ، دیوارهای به غایت بلند تعصب به خرافات بی ریشه در هم شکسته می شود و پرده های ترس بشر از "هیچ ها و پوچ ها" کنار می رود . هیچ هایی که از سوی زورمندانی که وجود زورشان به همین هیچ ها وابسته است در ذهن عامه ی مردم حک شده است. آن گاه است که گرد و غبار از چشمان مردم کنار می رود و مظاهر دروغین علم مطلق در اذهان خرد می شود و تازه تشنگی و عطش آغاز می شود و این مردمان سیراب ناپذیر حاضرند هر بندی را بگسلانند تا در راهی که در آن قدم

نهاده اند "آزاد" پیش بروند.

آزادی اندیشه را در سلسله نوشتارهایی شامل :

-آزادی آیین

-آزادی بیان

-آزادی آموزش

- آزادی اطلاعات

- و آزادی نمایش

مطرح خواهم کرد و سعی بر آن دارم که در نوشتارهای پسین به آنها پرداخته شود.


پا نوشت:

به وبلاگ نویس شلیک کنید!

تارنگار بالا شامل مطالبی در حوزه ی ادبیات و سینماست که توسط امیر موسوی و نگار صائن دانشجویان دانشگاه هنر(دراماتیک) نوشته می شود.

پیروز باشند!

!! نوشته شده توسط رضا.ب | 13:47 | دوشنبه 17 دی1386 •

درس اخلاق

سلام ، مطلبی که در زیر میخونید، تاریخش واسه قبل از انقلاب ِ ، اما....

 

                                       " درس اخلاق "

 

بچه ها سر کلاس بودند. ساعت درس اخلاق بود.

-- بچه ها...اخلاق چیز بسیار خوبیه...هیچ کس آدم بد اخلاق رو دوست نداره...،آدم بداخلاق یعنی آدم بد...آدم خوش اخ...

- آقا از دست این کامران...

- ساکت...کافیه دیگه.چی داشتم میگفتم؟...آها: آدم باید دارای ا خلاق پسندیده باشه...،فواید اخلاق خیلی زیاده...،اونقدر زیاده که نمیشه شمرد...،اگه آدم بد اخلاق باشه خیلی بده...

- چرا آقا؟

- چون که همه بهش میگن بداخلاق. بداخلاقی خیلی بد چیزیه بچه ها...،اینه که هر کسی باید سعی کنه دارای اخلاق حسنه....، یکی از دلایل خوبی اخلاق اینه که جزء برنامه درسی مدارسه...،اگه اخلاق بد چیزی بود که تومدرسه ها درس نمیدادن...، مگه نه بچه ها؟...مگه ممکنه چیز بد هم تو مدرسه ها یاد بدن؟...، بله...اخلاق... چی گفته بودم؟

- گفته بودین خوب چیزیه، آقا.

- بله ...خوب چیزیه...خیلی هم خوب چیزیه....اگه بگید چرا خوب چیزیه؟ باید بهتون بگم: برای اینکه تمام بزرگان و مشاهیر جهان عقیده شون اینه که اخلاق چیز خوبیه...اخ...

- آقا یه چیزی به این فریدون نمیگین؟

- چیه؟چه خبره؟

- آقا پاشو از اون پشت می آره از زیر نیمکت میزنه به ما...

- ساکت...کافیه دیگه... گوش بدید، می خوام از تو کتاب براتون بخونم تا ببینید که اخلاق چه جور چیزیه...

نوشته که :" اخلاق به معنی اعم یعنی رفتار موافق با اصول اجتماعی، احترام به سنن و رعایت قوانین..."

حالا فهمیدید یا نه؟ یعنی شما باید به اصول اجتماعی که وابسته به آن هستید احترام بذارید...، نباید کاری که

مخالف اون اصولی که مورد تایید اکثریت است انجام بدید...باید از محیطی که درش زندگی میکنید یاد بگیرید.

باید از بزرگترهاتون درس بگیرید، باید ببینید اون ها چی کار میکنن...چه جوری رفتار میکنن...شما هم همونجور باشید و همونجور رفتار کنید...، پاشو ببینم عزت...، بگو ببینم : روغن تقلبی درست کردن، دوای فاسد به مردم فروختن چه جور کاریه؟

- خیلی خوب کاریه آقا

- خیلی خوب کاریه؟

- بله آقا...،چون که اینکار موافق با اصول اخلاقیه...،جون که باید به سنتها احترام گذاشت....،چون که نباید بااصولی که مورد تائید اکثریت هست مخالفت کرد....،چون....

- بشین، بشین، این حرفها چیه میزنی؟

- به خدا راس گفتیم آقا...، تو محله ما بقال و دوافروش و دکتر و سبزی فروش همه شون تقلب میکنن،گرون میروشن، جنس فاسد میدن، کره تقلبی درست میکنن...، بابا جونم یه دوستی داره که خیلی آدم پولداریه، بابا جونم میگفتن که بازار سیاه درست کرده، یه شب ما رو خونشون دعوت کرده بودن. همون آقاهه به من میگفت؟"با حسن ِ اخلا ق هر چیزی رو میشه به دست آورد" من وقتی آدم بزرگی شدم حتما خوش اخلاق میشم،چون که می خواهم پولدار بشم.این بابای من خیلی آدم بد اخلاقیه.

- بشین،آدم به پدرش....

- واسه چی نگیم آقا؟...بد اخلاقه، خیلی هم بداخلاقه، چون کرایه خونه رو نمیده...

- بشین سوسن ، ساکت شو... بچه های خوب هیچوقت از اصول اخلاقی تجاوز نمیکنن.

- آقا ما بگیم؟

- بگو.

- عموجان من میگن: دولتی سر همین اخلاقه که همیشه هفتمون گروی هشتمون بوده و هیچوقت دستمون به دهنمون نرسیده....، من باید بد اخلاق باشم....آ

- ساکت...کافیه...،اگه آدم بداخلاق باشه مردم بهش چی میگن؟همه با هم جواب بدین چی میگن؟

- میگن بد اخلاقه.

- حالا دیدید؟...آدم بد اخلاق اگه میلیون ها ثروت هم داشته باشه  براش چه فایده ای داره؟

- آقا ما بگیم؟

- بگو

- راحت زندگی میکنه.

- نه خیر...آدم باید وجدانش راحت باشه...همه بزرگان معتقد به اخلاق بودن،.... بچه ها،اخلاق با پول و ثروت هیچ ارتباطی نداره،اگه تاریخ بخونید میبینید کسانی بودن که از گرسنگی مردن ودر عوض نذاشتن که دامن  اخلاقشون لکه دار بشه...

- آقا پس اخلاق همچین تحفه ای هم نیست...

- نه،اخلاق چیز بسیار خوبیه، کسی که اخلاق داشته باشه شهامت داره، دروغ نمیگه...، چیزی رو که به نظرش راست باشه بدون ترس میگه...بله....

 - آقا ما بگیم؟

- بگو

- دایی ما چیزهایی رو که به نظرش درست می اومد گفت از حزب اخراجش کردن....

- اون مطلب دیگه ایه...من راجع به سیاست حرف نمیزنم، من دارم درس اخلاق می دم ....پاشو ببینم فرید....

دروغ چه جور چیزیه؟

- نمیدونم...

- ما بگیم آقا؟

- بگو.

- خیلی خوب چیزیه آقا، به شرطی که بتونی خوب جا بزنی..، اگه تو خونه دروغ نگیم هر روز کتک می خوریم.

- پس من برای دیوار حرف میزنم؟ مگه نگفتم باید از رفتار بزرگترهاتون  درس بگیرید؟ مگه نگفتم که باید مثل بزرگترهاتون باشید....؟

- آقا ما هم همین کار رو میکنیم، خواهرمون به مامانمون دروغ میگه،مامانمون به بابامون دروغ میگه، بابامون به طلبکارهاش  دروغ میگه...هر وقت طلبکار میاد در خونه، خود بابام میگه: برین بگین خونه نیست.

- برو بیرون بی تربیت.

- آقا خودتون گفتید آدم نباید دروغ بگه.ما هم راستشو گفتیم...

- بشین ... بچه ها... ،اینو باید بدونین که اخلاق فوق العاده خوب چیزیه...آدم باید سر قولش واسه، اگه به کسی قول داد حتما حتما عمل کنه...

- آقا ما بگیم؟

- بگو.

- بابام میگفت یکی هست که ، حالا اسم اون آقایی که بابام میگفت یادم نیس، آره...، یکی هست که مرتب قول می ده  هزینه زندگی رو بیاره پایین و مرتب میزنه زیر قولش...

- بشین....بشین، تو چه کار داری به این کارها؟...آدم نباید تو کاری که به خودش مربوط نیست دخالت کنه....

بچه ها...در دنیا هیچ چیز به خوبی اخلاق نیست، درباره اخلاق اونقدر کتاب نوشته شده که حد و حساب نداره....بزرگان هم گفتن که اخلاق بهترین چیزهاست، شما که دیگه از بزرگها بیشتر نمی دونین؟ اخلاق نه فقط چیز خوبیه، بلکه چیز عالی ییه ...اونقدر خوبه که....خیلی چیز خوبیه .... ، به جون بچه هام خیلی خوب چیزیه....،

- زنگ میخورد و آق  معلم عرقش را پاک کرده و نفسی عمیق وراحت می کشد.

 

منبع: کتاب هفته شماره 46 مهر ماه 1341

 

ویرایش :رضا(مدیر تارنگار) 

درود

خدا را شکر سیستم نظرات بلاگفا درست شده.

مطلب خوبی بود در نوع خودش.

واقعیتی زشت!

ولی در کل زشتیها را در قالب هنر زیبا نشان دادن ارزشمند است و این نوشتار هم به کمال این کار را کرده بود.

کامپیوترم مدتی مشکل داشت بدین سبب مطالبم را تایپ نکردم.

فکر می کردم زمانیکه برگردم زودتر از اینها تارنگار به روز شده باشد ولی...

دیر بود. خواستارم از علی و مهسا نویسندگان تارنگار که در صورت داشت زمان کافی کوشش بیشتری کنند. باز هم از مهسا به خاطر این نوشتار سپاسگزارم. بدلیلی که نمی خواهم این پست ناخوانده بماند مطلبم در باره ی ابتهاج را در روز بیست آبان درج می کنم.ضمنا کسانیکه درباب مطلب قبلی نظری دارند خواستارم بگویند تا ما دلسرد نشویم.

از بینندگان تارنگار عاجزانه خواستارم به خاطر قوت قلب ما بیش از این با نظراتشان همراه شوند!

!! نوشته شده توسط مهسا | 20:23 | یکشنبه 13 آبان1386 •

زندگی چیزی نیست که سر طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود!

نمی دانم انجمن شاعران مرده را دیده اید یا نه؟ ویلیامز که پیوسته بازی سحر آمیز خود همگان را مجذوب  می کند این باز از دهانش در و گوهر فوران می کند!

به شخصه فیلم را دو بار دیده ام. مدتها پیش...ولی یکی از دیالوگها این قدر زیبا بود و هست که هیچگاه از صفحه ی ذهنم پاک نمی شود. دقیقا به یاد ندارم ولی چنین مفهومی داشت:

اگر ما با یا بوسیله ی اقتصاد و ریاضیات و پزشکی و... زندگی می کنیم این زندگی تنها و تنها برای لذت بردن از آن است .( صدا البته نه لذتهای سطحی) تنها و تنها برای موسیقی است.برای ادبیات.برای شادی و برای دوستی و یکرنگی!

آری بشر این عجیب الخلقه ی نادان سالهاست که برای کاهش درد و رنج‌‌ و برای آسودگی خاطر و برای رضایتی که در پی آنها بدست می آید می کوشد. اختراع می کند.اکتشاف می کند. نو آوری و خلاقیت به خرج می دهد تا کمی اسوده تر زندگی کند. تا به قله ی اوجی که زاده ی اندیشه ی جاه طلب خودش است برسد. به عنوان نمونه هواپیما اختراع می کند  تا آرزوی محال پرواز را در حقیقت متجلی کند. آری او ماه و خورشید را در کف دستان خود می گیرد تا تنها اندکی احساس غرور کند.

ولی چه می شود این روزگار شگفت را...مگر نه که محالها را واقعیت داده ایم چرا و چرا حالا که به این درجه ی بالا از زندگی مادی رسیده ایم لحظه لحظه دغدغه های بیشتری روح ما را می آزارد؟ پای صحبت پدران خود که می نشینیم آن چنان از گذشته ی خود و از کودکی خود سخن به میان می آورند که قرآن پروردگارمان از وصف فردوس برین عاجز مانده! در حالیکه آن زمان نه نه لپ لپ بود و نه پفیلا. شاید تنها گاهی دست فروشی بستنی یخی می فروخت...نه پارکی بود و نه شهر بازی. بچه ها شاید گاهی یواشکی و به دور از چشمان مادران خود رد آشغال دونی ها (تلنگون) بازی می کردند ...

شگفتا بر کردار اشرف مخلوقات که هر چه بیش تر به پاسخ نزدیک می شود گمراهتر و عجولتر از پیش به بیراهه می راند!

دوستی می گفت امید به زندگی سیر صعودی دارد.(طبق آمار) ولی طبق آمار خود کشی نیز پایاپای آن و شاید با پیشرفت اماری بیشتر  همه را کلافه می کند! روزی بود که با اسباب بازی هایی به گونه ی موبایل بازی می کردیم و شاد بودیم ولی اکنون که به تحقیق به ان دست یافته ایم غمگینیم! باز دوستی می گفت زمانی که کاخ کوروش را در دیار من دشتستان از دل خاک برون اوردند با خود و هویتم بیگانه تر شدم...

مگر ما به دنبال دوستی و راستی و نیکی و شادی نبودیم چرا و چرا پس برادر می کشیم برای یک تکه نان یا برای اسکناسهایی به رنگ سبز... از همان سبزهایی که در ساقه ی گندم یافت می شود؟

من به عنوان یک انسان از هرکجای این کروی شکل زیباروی سخن می گویم: اقایان بالای سر ما مگر همه چشم در چشم ما دم از صلح دوستی نمی زنند چرا و چرا در حقیقت جلوی چشم خود ما بمب هسته ای می ترکانند.موشک کروز آزمایش می کنند یا به بهانه ی قدمهایی که یک همنوعشان از آب و خاکی دیگر در سرزمین آنها برداشته خمپاره بر سر بیگناهان می افکنند؟

حراممان باد خواب زمانی که در این گیتی پر از گل و سبزه صلح نیز با جنگ می جنگد!

خود ما..همه ی انسانها مگر از راستی و درستی دم نمی زنیم ولی چرا در عینیت از انجام هرناراستی رویگران نیستیم؟

حراممان باد خواب زمانی که عاشقان عشق را در خاستگاه ساده رنگش برای تصاحب یک صندلی( که شاید صندلی دکه ای باشد و یا تخت شاهی فرقی ندارد) تازیانه می زنند!

کمی بیندیشیم.

.

.

.

شاید بگویید سخنان تو ای عقب مانده از عصر مدرنیته به درد در میان نهادن با افلاطون و اسلاف دگر می خورد ولی در هر صورت درد و دلی بود تا شاید این نیز بخوابد...

در هر صورت گمان نمی کنید بیش از حد در مادیات گمگشته و غرق شده ایم؟ فکر نکنم بتوان نامش را دنیا پرستی نهاد زمانی که با چنین اعمالی دنیای خود را به گند می کشیم و یک خواب آرام شبانگاهی برای خود باقی نمی گذاریم...هنوز شاید دستانی باشند که ما را از این منجلاب خود بیگانگی بیرون بکشند. آنها را رد نکنید!

شاید اگر بتوانیم رضایت روح خود را دریابیم و با پیشرفت و زندگی آسوده ای در آمیزیم بتوانیم از این گمراهی به در آییم.

آیا می ارزد زندگی را فدای زندگی کرد؟

زندگی به راحتی فراموش نمی شود...فراموشش مکن و به دست نسیمی که ملایم می نماید ولی از صدها طغیان و و سیلاب و تندبادی دهشتناک تر است مسپارش.

به قول دوستی زندگی چیزی نیست که سر طاقچه ی عادت از یادمن و تو برود.

زندگی شاید همان نو گل خندان است که خدا به ما سپرد..

يا رب اين نوگل خندان که سپردی به منش

می‌سپارم به تو از چشم حسود چمنش

بهانه ی این پست بحثی بود که دیروز با دوستی داشتم. به همین خاطر کمی مشوش بودم و نا خود اگاه دست به قلم و بردم و در چشم به هم زدنی چنین شد. به همین خاطر اگر کم و کاست و بی ربطی در آن است ببخشید.!


دل نوشته های سروش دادیار.

پارسیان آزاد منش 7 (بابک خرمدین)

!! نوشته شده توسط رضا.ب | 14:12 | دوشنبه 1 مرداد1386 •

اعتدال دینی بازرگان

تازه از سخنرانی امشب دکتر سروش برگشته‌ايم و تا هنوز مطالب در ذهن‌ام زنده و جان‌دار هستند بايد اين‌ها را بنويسم که دغدغه‌ی اين چند هفته‌ی من بوده‌اند. برنامه‌ی امشب، در واقع بزرگداشتی بود برای مهندس بازرگان. اولين سخنران مسعود بهنود بود و تنها به اختصار درباره‌ی او می‌گويم که بهنود سخن‌پرداز و قصه‌گويی بسيار ماهر و زبر دست است و بر اين چيزی نمی‌افزايم. به اعتقاد من، سخنرانی امشب سروش از درخشان‌ترين و جذاب‌ترين سخنانی بود که تا به حال از او شنيده‌ام. امشب که بر می‌گشتيم احساس می‌کردم بال در آورده‌ام، بس که اين سخنان به دل‌ام نشست.
سخنان دکتر سروش درباره‌ی اعتدال دينی بازرگان بود. در ابتدای سخن او از نخستين گفتاری ياد کرد که درباره‌ی بازرگان در حسينيه‌ی ارشاد اندکی پس از وفات او داشته است که بعد از آن منتشر شد با عنوان «آن‌که به نام بازرگان بود نه به صفت» که بازرگان کسی بود که دين‌فروشی نمی‌کرد و از دين وسيله‌ای برای نام و نان نساخته بود. سروش به درستی و به دقت بر اين نکته انگشت نهاد که بازرگان در تاريخ ما پديده‌ای تازه بود به اين معنا که در فرهنگ ما گروه فقيهان، عارفان و فيلسوفان، به ترتيب در اصنافی بودند تکليف‌انديش، رازانديش و ماهيت‌انديش. اين‌ها چندان که بايد به مقوله‌ی عدالت نينديشيده بودند.

سروش از نامه‌ای ياد کرد که مرحوم بازرگان در اواخر حيات خود نوشته بود و در آن به نوعی نقد حالی از خويش آورده و از تغيير نگاه خود به دين سخن گفته بود. عنوان نخستين اين مطلب اين بوده است: «خدا و آخرت تنها هدف انبيا». که سروش از معدود کسانی بوده است که برای بازرگان نوشته است که صد در صد با سخنان او موافق است. حتی بسياری از ياران بازرگان او را ملامت کرده بودند که بعد از عمری مبارزه در واقع سخنان خود و پرونده‌ی عملی خود را پس گرفته است و اعلام نوعی اعتراف به خطا در روش‌های خود کرده است. اين کشف بازرگان، گويا واکنشی بوده است به سيطره‌ی فقه در احوال و آثار جامعه که سروش در انتهای سخن‌اش به آن اشاره‌ای کرد و من هم آن را خواهم آورد.

با آن پيشينه‌ی تاريخی، بازرگانی که در غرب تحصيل کرده بود، چيزی را در آثار خويش منعکس می‌کرد که نماينده‌ی نگاهی ديگر به دين بود؛ تصوری دينی که آثار بهره جستن از عناصر برون دينی در آن مشهود بود. بازرگان، اعتنا و التفات چندانی به فلسفه نشان نداد و در واقع آن ماهيت‌انديشی و باريک‌بينی‌های فيلسوفانه در سخنان او تجلی پيدا نکرد. سروش نقل می‌کرد، به طنز، که بازرگان و طالقانی وقتی که هم‌بند بوده‌اند، طالقانی برای بازرگان از فقه و معقولات خود سخن می‌گفته است و بعدها بازرگان می‌گويد که طالقانی ياوه‌هايی می‌گفت! و مراد او از اين ياوه‌ها، همان نگاه‌های فيلسوفانه و ماهيت‌انديش بود. سروش هم‌چنين از مطهری ياد کرد که آشکارا در مقدمه‌ی يکی از مجلدات اصول فلسفه و روش رئاليسم بازرگان را در نگاه‌اش به دين متهم به بيراه رفتن کرده است و صراحتاً زبان بر او دراز کرده است. اين قدر، از اختلاف مشرب بازرگان در نگاه فلسفی به دين.

سروش برای روشن ساختن تعبير اعتدال دينی بازرگان، او را با خلخالی مقايسه کرد تا در واقع دو نوع‌ متفاوت دين‌داری را در برابر هم بنشاند: دين‌داری اعتدال و دين‌داری افراط؛ يا به تعبيری ديگر، دين‌داری حقيقت‌انديش و دين‌داری هويت‌انديش. به عنوان نمونه‌ای آشکار که بسيار در خور تأمل هم هست، سروش از اعدام‌های شتاب‌زده‌ی اول انقلاب در مدرسه‌ی علوی، مدرسه‌ای که سروش خود در آن تحصيل کرده است، ياد کرد و اين‌که چگونه صادق خلخالی به اصرار و الحاح خواهان اعدام تعداد هر چه بيشتری از افراد گرفتار شده بود و نهايتاً هم اين کار را انجام داده بود. در اين ميانه، بازرگان البته به مخالفت در برابر خلخالی برخاسته بود و خواسته بود تا در اجرای احکام اسلامی، درنگ ورزد و صبر کند. به عبارتی ديگر، خلخالی مستقيماً به احکام اسلام استناد می‌کرد، به صحت و سقم برداشت از اين احکام کاری نداريم، در حالی که بازرگان در پی اين بود که همين احکام به تأخير بيفتد و در واقع مشاهده‌ی همين روش‌ها در ابتدای انقلاب گويا او را از همراهی با جريان حاکميت عملاً روگردان کرد.

خلاصه‌ی سخن سروش، که به بيانی ديگر، از زبان بازرگان گويی بيان می‌شد اين بود که در دین احکام داريم و اخلاق. قلب دين، احکام دين نيست بلکه اخلاق آن است. در دين مقولات بسيار مهم‌تری هست که در کنار آن‌ها می‌توان حتی اجرای احکام صريح شريعت را فرونهاد و در آن درنگ و تأخير ورزيد. به عنوان مثالی روشن، سروش از نحوه‌ی اجرای حکم نماز جمعه در ميان شيعيان ياد کرد که دوازده قرن اجرای حکم و آيه‌ی صریح قرآنی نماز جمعه را به تأخير انداخته‌اند. فقيهان شيعه‌ی دوازده امامی، اجرای نماز جمعه را نه تنها ناروا که بلکه بعضی آن را در زمان غيبت امام دوازدهم شيعيان، حرام دانسته‌اند. به عبارت ديگر، تصرف آشکاری داریم در مر و نص صريح قرآن. سروش از آيت‌الله خوانساری ياد کرد که گفته بود حکم قصاص تنها بايد در زمان حضور امام دوازدهم اجرا شود و عملاً اجرای اين حدود را تا زمانی نامعين به تأخير انداخته بود. خلاصه‌ی سخن اين‌که اختلاف موضع بر سر عمل به احکام شريعتی به روش و شيوه‌ی عمل به اين‌ها بر می‌گردد و اولويتی که اخلاقيات و روح دين نسبت به احکام شريعت دارند. برای کسی مثل خلخالی مهم نبود که روش اجرای احکام چه باشد. او متهم را داشت، حکم را هم داشت، زمان و مکان هم برای او مهيا بود و تنها اشتياق يا شهوت اجرای احکام برای او باقی ماند بود. بازرگان اما دغدغه‌ی روش‌ها را داشت و اين‌که بعضی احکام را بايد به تأخير انداخت، حتی تا زمانی نامعلوم. سروش اين نوع رفتار بازرگان را محصول تجربه و ديد علمی و روش‌مند او می‌دانست و در واقع تأثير نگاه و دانش برون‌دينی که ذهن او را از چنبره‌ی برداشت‌های خشک و تنگ‌نظرانه بيرون کشيده بود.

او نکته‌ی درخشان ديگری را افزود که مخصوصاً هم برای فقيهان و هم برای حکومتيان جای تأمل بسيار دارد. سروش به اسلام هويتی اشاره کرد که امثال خلخالی در پی آن بودند که با همين اعدام‌ها به جهان نشان بدهند که ما که هستيم. وقتی اقتصادی اسلامی در کار نباشد و تئوری سياسی اسلامی وجود نداشته باشد، البته اعدام و قصاص اسلامی هست و اسلام هويت‌انديش از اين طريق عرض اندام و ابراز وجود می‌کند. در اسلام هويت امثال خلخالی، محور دغدغه‌های کسی مانند او آبرو و وجهه‌ای بود که برای خود و اسلام‌اش خريدن می‌خواست. همين استدلال خلخالی امروز در جامه‌ای ديگر در ايران خود را نمايانده است. بعضی از فقيهان می‌گويد که اجرای احکامی از قبيل سنگسار، قطع دست دزد و امثال‌ها باید متوقف شود چون مايه‌ی وهن اسلام است. اين يعنی اين‌که هنوز ما گرفتار همان الگوی هويتی هستيم و در پی آبروی اسلام. اصلاً گويا مهم نيست که ممکن است نفس اين کار نادرست باشد. اين تفکر اگر زمانی احساس کند که آبرويی از او نمی‌رود و بلکه با سنگسار مطرح‌تر می‌شود و اقتدار بيشتری پيدا می‌کند، باز هم همان کار را خواهد کرد و اسلام هويتی اين است. اين ماجرا ضرورتاً ما را به جايی می‌رساند که در احکام شريعت هم چشمی برون‌دينی باز کنيم و به جای افراط و قاطعيتی که خواهان اجرای نص احکام و مر شرايع دينی باشد، اندکی درنگ بورزيم و اعتدالی پيشه کنيم که نخواهيم اسلام را تنها در اجرای صرف و رعايت دقيق و مو به موی هر آن‌چه در شريعت و سنت آمده است متجلی ببينيم.

                                              

بازرگان جايی از رشد سرطانی فقه در جامعه ياد کرده بود (بخوانيد دغدغه‌ی اجرا و رعايت دقيق و مو به موی احکام و تکاليف [برای بعضی‌ها می‌نويسم!]). اين سخن بسيار شبيه است به سخن غزالی که فقه را علمی سراسر دنيوی و برای آباد کردن اين‌جهان شمرده است که با هدف انبيا تفاوت دارد. گويا بازرگان بدون خواندن سخنان غزالی به اين کشف رسيده بود اما سروش خود می‌گفت که اين نکته‌ی مهم را از غزالی و بازرگان گرفته است که سايه‌ی سنگين فقه بر دين مايه‌ی لاغر شدن و تباه شدن دین و معارف دينی شده است. در واقع کتاب احياء العلوم غزالی، تلاشی است برای برداشتن بختک فقه از سينه‌ی معارف دينی و خلاص کردن اسلام از برداشت‌های هويت‌انديش (البته سروش افزود که علاوه بر آن دو منبع برای رسيدن به اين نظر اخيراً منبع تازه‌ای هم يافته است و آن رفتار و عملکرد حضرات فقهای حکومتی در ايران است که مهر تصويبی بر دنيوی بودن و مصرفی بودن فقه و نقش بازدارنده‌ی آن در معرفت دينی است!)
باری، دين‌داری بازرگان، يک الگو می‌تواند باشد برای کسانی که در دين‌ورزی راه اعتدال می‌جويند و البته دين‌داری صادق خلخالی هم می‌تواند الگويی باشد برای کسانی که خواهان عمل به عين احکام و شرايع و اجرای مو به موی نواميس شريعت هستند، با تمام عواقب و پيامدهای آن. من اين دو نوع دين‌داری را که با هم تقابل آشکاری دارند، به تعبير خود سروش، نمونه‌ی دين‌داری حداقلی و دين‌داری حداکثری می‌دانم.

شايد اين پرسش به ميان بيايد که کدام‌ يک از اين دو، اسلام راستين است؟ کدام عین اسلام است؟ به نظر من اين پرسش يا مغلطه‌ای در خود دارد و يا تکليف خود را از پيش روشن کرده است. تعبير اسلام راستين يا اسلام واقعی، چيزی است که اگر نگوييم موهوم، حداقل مغشوش است و مُعْوَجّ. چيزی به اسم اسلام راستين نداريم. اسلام امروز ما اسلامی تاريخی است که در ظرف افکار و انديشه‌های ما بر حسب خصوصيات روحی و روانی ما خود را نشان می‌دهد. اين همان اسلامی است که وقتی در طبع معتدل و انديشمند و اهل محاسبه‌ی بازرگان می‌رود خود را در کسوت اسلامی انسان‌دوست و غم‌خوار نشان می‌دهد و وقتی در وجود کسی مثل خلخالی می‌رود، تبديل به چهره‌ای خشن و انقلابی و انسان‌ستيز می‌شود. لذا، اسلام جدای اين‌که مجموعه‌ای از برداشت‌ها و تفاسير مختلفی است که مهر تاريخيت بر پيشانی دارند، بستگی به پذيرنده‌ی آن و در واقع شخص عمل‌کننده‌ی به آن و خصوصيات رفتاری او نيز دارد.‌ اين سؤال به سادگی از اين‌جا نشأت می‌گيرد که اسلام را نه يک نظام مولد اخلاقياتی عالی بلکه نظامی با قوانين و نواميس ثابت، لايتغير، جزمی، صلب و منجمد می‌بینيم. اعتقاد عميق من اين است که تصور اسلام هويت‌انديش نه با سيره‌ی پيامبر اسلام (و امامان شيعه) و نه با متن خود قرآن سازگار است. اما پيشينه‌ی دراز تاريخی اسلام هويتی و مدت زمان کوتاه غلبه‌ی مدرنيته و انديشه‌های برون‌دينی مجال بازنگری يا نگاه منصفانه را از گروهی از ارباب خرد سلب کرده است.

در ميان مسلمين، ايمان امثال خلخالی نيست که برای اهل معرفت جای حسرت خوردن دارد. کسانی چون بازرگان هستند که نوع دين‌داری‌شان و ايمان‌شان مايه‌ی رشک باشد. آن ايمانی که پوسته‌ی ستبر احکام و شرايع چندان بر گرد آن نتينده باشد که در خانه‌ی خردشان جا حتی برای خود انسان تنگ باشد. به قول مولوی:

مؤمن آن باشد که اندر جزر و مد / کافر از ايمان او حسرت خورد
آن‌ها که کافر هم هستند، مؤمنانی را می‌شناسند که ايمان‌شان جای حسرت خوردن دارد. تا اين توفيق که را روزی شود!


تکميل: گزارش مهدی پرپنجی، ، بی‌بی‌سی

!! نوشته شده توسط رضا.ب | 20:0 | یکشنبه 24 دی1385 •

صدای غرغر!!!موسیقی سنتی!!!!

چند روز پیش در وب یکی از دوستان مطبی رو خووندم که در قسمتی از کلامش اشاره کرده بود فروش موسیقی ضعیفی همچون بنیامین(البته با عذر خواهی از هواداران ایشون) از فروش کاست استاد بزرگ،استاد شجریان بیشتر است و این نشان ضعف کارهای استاد در کارهای اخیر است.این اظهار نظر من یکی رو که خیلی رنجوند. و بنده بر آن شدم که مطلبی درباره ی این گرایش به وجود آمده بنویسم.من مشکلی با موسیقی پاپ ندارم(ولی از رپ و راک متنفرم) اتفاقا من عاشق پاپ هستم چون واقعیت اینه که نمی تونم از نسل خودم فرار کنم...من متعلق به این نسل هستم.اما بیشتر از اون به موسیقی سنتی وطنی علاقه و عشق دارم.

در میان استادان گرامی بیشتر به استاد شجریان علاقه دارم چون ایشون علاوه بر اینکه بهترین آوازه خوان این مملکت هست ،در اخلاق هم استاد بزرگی است.پس بعضی انتقادات از ایشون رو نابجا می دونم.در کل بحث اینجای من استاد شجریان نیست،محور صحبت من گرایش افراد جامعه ی ما به موسیقی غربی و بی توجهی و گاه نفرت به موسیقی سنتی ایرانی هست.

کلاسیک

در کل انسانها در سنین کودکی کمتر گرایشی به موسیقی دارند.اما در سنین نوجوانی و جوانی به شدت به موزیک علاقه مند می شوند به طوری که موسیقی جزء سوا نا پذیر زندگی آنها می شود(البته ای کاش در تمام سنین این موضوع وجود داشت).آنها که در اوائل جوانی هستند و به قول یارو گفتنی اهل بزن و بکوب و شادی هستند به ترانه های تند و معمولا غربی روی می آورند به صورتی که در این روزها بنیامین و محسن یگانه و کمی آن طرفتر افشین ها لقب بت نسل جوان می گیرند.(همین افشین که داره فرهنگ پارسی رو به گند می کشه).حالا که 65 درصد افراد کشور زیر سی سال هستند (و از این 65 درصد بیشتر در نوجوانی و جوانی هستند) فروش کاست آهنگ های تند و غربی دور از انتظار نیست. البته این 65 درصد به دلیل افتضاحی است که در دهه ی شصت به بار آمد و به هیچ وجه کنترل جمعیت مورد توجه قرار نگرفت....کجا بودیم؟...آها...البته وقتی سن افراد کمی بالاتر می ره بدون شک به موسیقی کلاسیک علاقه مند خواهند شد.و به نظر من اگر کمی فرهنگ سازی در این سالها انجام بشه (که بعید می دونم) امکانش وجود داره که با بالا تر رفتن میانگین سن جامعه تا چند سال دیگه توجه به موسیقی ایرانی بیشتر بشه...در کل می خواستم بگم یکی از دلایل گرایش به وجود اومده جوان بودن جامعه ی ما هست.

غرب

اما نکته ای رو که نباید فراموش کنیم این هست که گرایش به وجود اومده بیش از حد هست و حتی بسیاری از افراد ی که در جوانی شجریانیسم!!! و بنانیسم!!! بودند حالا در حال گوش دادن به دیوونه دیوونه!!! و یا خوشگلا باید برقصن !!! هستند.....اینه که من و شما رو نگران می کنه...

همه ی ما می دانیم که 30 سال پیش کشور ما از نظر اقتصادی و صنعتی در کل رتبه ی بسیار بالاتری داشت( البته من حمایتی از رژیم سابق نمی کنم چون می دونم که تا چه حد وابسته بودیم اما صحبت من این است که 20 سال پیش ما الگوی مالزی بودیم ولی حالا وضع ما آن قدر فجیع است که به خود اجازه نمی دهیم همان مالزی رو الگوی خود قرار دهیم)...داشتم می گفتم 30 سال پیش از نظر رتبه ی اقتصادی بالاتر بودیم...حداقل به خودمون و البته فرهنگمون می بالیدیم.به موسیقی سنتی  وطنی،به آوازها و تصنیف های ایرانی افتخار می کردیم و با همون فخر به اونها گوش جان می سپردیم. اما از قافله عقب موندیم و لحظه به لحظه کشورهای غربی از ما پیشی گرفتند، و آن وقت جامعه ی جوان ما همه ی افقهای روشن را در ممالک غربی دیدند...فکر کردند آنها از همه ی لحاظ از ما برترند و از همه چیز آنها تقلید کردند تا شاید بتواند خود را به آن قافله برسونند.اما مشکلی که هست اینه که بیشتر در مسئله ی فرهنگ گرایش به غرب پیدا کردیم و از نظر مدیریت اقتصادی و صنعتی چنان پیشرفتی حاصل نشد.گفتم حالا جوانان ما فکر می کنند که همه چیز غرب اعم ازصنعت و اقتصاد و فرهنگ و موسیقی و... از ما بهتر است.در این بین دم دست ترین چیز فرهنگ است.به همین خاطر حالا می بینیم کاستهای رپ و راک تا دلتون بخواد فروش می کنه...لباسهایی را در تن جوانان این مرزوبوم می بینیم که اصلا در شاءن یک ایرانی نیست.از طرز صاف کردن مو تا نوع راه رفتن از غرب تقلید می کنیم ولی خبری از تقلید در امور اقتصادی نیست.

جوونای ما وقتی پدرشون رو می بینند که بعد از یه عمر کار کردن هنوز با مشکل مالی روبرو هستند دیالوگی رو می گن که من یکی به شخصه تا دلتون بخوادشنیدم:

" از اول تا آخر عمر صدای غر غر !!!شجریان رو گوش دادید و هیچی نشدید...ما هم هیچی نمی شیم...بذاریداین دو روزه دنیا رو بزنیم و برقصیم،حداقل شاد باشیم"

بعضی از خوانندگان ایرانی هم که پاپ ایرانی می خوندند با دیدن این وضع رو می یارن به موسیقی های تند تا از نظر اقتصادی براشون بگیره...خب البته این خودش مسئله ی دیگریه......

اما نباید بعضی کارهای و اعمال نابجای حکومت در بعضی موارد رو هم نادیده گرفت ولی شاید در اون مورد در فرصتی دیگر پرداخته شود.اکنون در حوصله ی این مطلب نیست.این گرایش یا همان تهاجم فرهنگی که بعضی تبادل فرهنگی هم آن را می خوانند دلایل زیادی دارد که من فقط به درصد اندکی از آنها اشاره کردم.

خوشحال می شم چکیده ی اندیشه ی شما رو در قسمت نظرات ببینم......

!! نوشته شده توسط رضا.ب | 1:25 | شنبه 11 شهریور1385 •