تبليغاتX
تارنگار همکلاسی

اصلا چه معنی داره تو این خونه کسی بمیره؟

خدایا سلام!

ساده می گویم و کوتاه ، حالا دیگر خوب می دانم که زمان تنگ است.

امروز اولین روز تابستان است. دیروز که بهار بود بود هنوز موذن گلدسته را بو نکرده بود که خروس بی محل آن را به آب داد. دیروز سبزی آن مرد نه از این خانه که از این سرزمین رفت. او رفت و از آن تن سبز تنها سیاهی مویش را برای این همه چشم به راه به یادگار گذاشت...چشم به راه فقط یک عربده ، از آن عربده های خانه سبزی : " که اصلا چه معنی داره تو این خونه کسی بمیره؟!!"

خدایا!

امروز اولین روز تابستان است. آفتاب بی تاب می تابد تا بگوید که چقدر تشنه ی خشکاندن این همه بهار بوده... بهار نه در دشت ، نه در هامون که در این کویر ، در این خاک معقول!

امروز اولین روز تابستان است. گرما آمده است ، همه را داغ کرده و از آن همه سبزی فقط سبزی هجله مانده ، از آن گلهای بهاری تنها سبد سبد یاس مانده و یاس...از آن همه افسوس تنها دریغ مانده و دریغ، از آن همه مرد ، درد مانده و درد...

درد، همان دردی که حتی امان یک خداحافظی را به او نداد، تنها آمد و دستی تکان داد و لبخندی زد ، از آن لبخندهای تاریخی!

خدایا !

دیروز که بهار بود سبزی آن خانه را ارزانی این سرزمین ، این بیابان به دیدگانم دادم ، نمی دانستم که بر ویرانه هایش قیر می ریزند، نمی دانستم که بر لاشه ی آن خرداد پایانی بازهم تیر می ریزند!

خدایا!

هر گاه که نه در این کوچه باغ که در این برهوت درختی بر زمین می افتاد می گفتیم حکمتی دارد ، کود می شود، جوانه می زند ، برگی می شود بر دگر شاخه ، شاخه بر آن ساقه و ساقه بر آن ریشه...

دریغا! کدام ریشه؟ که ریشه در قیر می خشکد!

و خدایا!

نه به حرمت این همه سال سینما! نه به حرمت آن صدا و یا هر چیزی که می ماند ، نه به حرمت روزی روزگاری و یادش به خیرها، نه به حرمت آن خانه و آن سرزمین ، نه به حرمت هیچ حمیدی و هیچ هامونی، که به حرمت یک شب ، فقط یک شب از آن شبهایی که یک لبخند ، از آن همه لبخندهایی که بر یک لب ، از آن لبهایی که سالها رنگ لبخند را ندیده بودند و نخواهند دید او را نه به خاطر هیچ معصیتی، هیچ گناهی که به خاطر اشکهایی که عاجزانه جاری شد و عاشقانه بدرقه اش کرد، ببخش!

و خدایا!

ما را و همه ی آنهایی را که نمی دانستیم قرار است سالها حسرت به دل یکی از آن عربده ها بمانیم و روزی روزگاری از او بد گفتیم و او را و تو را آزردیم ، ببخش ، ولی من نمی بخشم خودم را ، آنها را و زمانه را ، به خاطر تک تک لحظه هایی که با بودنش می شد ساخت و نساختیم! تک تک لبخند هایی که می شد با لبخندهایش بزنیم و نزدیم!

و مرا ببخش به خاطر این همه دریغ و افسوس و ناشکری که تو خود آگاهی به هر دل و هر داغ و هر آهی!

!! نوشته شده توسط رضا.ب | 11:0 | دوشنبه 31 تیر1387 •

سوگش را به ابتذال قلم نمی کشم!

 

!! نوشته شده توسط رضا.ب | 19:22 | جمعه 28 تیر1387 •

سالهای طلایی!

برخلاف اغلب فیلمها «مرد هزار چهره» یک همخوانی اساسی با ذهنیت ما ایرانی ها داشت که آن هم نشان دادن گذشته ی رنگارنگ و حال سیاه و سفید بود. ما ایرانی ها حد اقل در این مورد فرقه فرقه نیستیم که اساسا همگی نوستالژی گذشته را داریم. شاید بدلیل روند صعودی افول مملکتمان در این دو سده و پر شدن گوشهایمان از حکایت عظمت بربادرفته ی این مرز و بوم است. در هر حال از بد روزگار من هم اهل همین آشفته بازارم و به تمامی اجزای پیرامونم با تاسف « چه بود و چه شد!» نگاه می کنم. این شیوه ی نگاه کردنم در حوزه ی دیدگاهم نسبت به سینمای کشور هم صدق می کند. سینمایی که به نظر من در اواخر دهه ی هفتاد و شاید یکی دو سال اول هشتاد آنقدر شاهکارهای حجیم و پر و پیمانی را در خود جای داد که غافل از پوسته ی نازک این «خانه ی روی آب» و برخی سوزنهای تیز بدجوری ترکید. جوری که جمع و جور کردن این همه محتویاتش کار آسانی نبود و نیست.

همه ی غولها آمدند ، آرزوهای بزرگ را بر آوردند و انتظارات را بالا بردند ولی افسوس که چه زود رفتند و این همه سودا به سر را سر در گریبان کردند.

گرچه شاید «سگ کشی» بهترین فیلم بیضایی نباشد ، «کاغذ بی خط» برای تقوایی و یا «لیلا» برای مهرجویی و... ولی در هر روی دیدن شعور و هنر بر پرده ی سینما بسیار خوشایند است. فراموش نکنیم که میلانی آن روزها بهترین فیلمش یعنی «دوزن» را ساخت و یا مسعود کیمیایی جانانه ترین «فریاد» این سی ساله ی اخیرش را با «اعتراض» کشید. فراموش نکنیم که چند تا از بهترین فیلمهای تاریخ سینمای کشور به مانند «زیر پوست شهر» و «شیدا» و «شب یلدا» آن روزها ساخته شدند. یادمان نرفته آن همه جسارتی را که در «متولد ماه مهر» و «تیک» و «مارمولک» و چند فیلم دیگر شاهدش بودیم.

به واقع مدتهاست که آن همه دردی را که با «زیر پوست شهر» با لذت کشیدیم ، نکشیده ایم. پس از چشیدن «طعم گیلاس» سالهاست که آن همه سادگی را در رنگ و بوی هیچ میوه ای ندیده ایم. از آن روز که «قرمز»ی جنون را دیده ایم هیچ مجنونی به خاطر «لیلا»یش آن چنان دوراهی دشواری بر پیش پاهای ما ننهاده است. مدتهاست که دیگر به هیچ «زندانی» نرفته ایم تا آن همه «زن» را یک جا ببینیم. تا دو «رویا» را در یک «پگاه» آسمانی تجربه کنیم. آن قدر «شهر»مان از این زندانها پر شده که دیگر «زیبا» نیست. چراکه نه «بوتیک» دارد و نه« آژانس های شیشه ای». دیگر «شیدا»یی از سرمان پریده و آن چنان دنیایمان معقول شده که هیچ «لاک پشت پرنده ای» را حتی در خیالمان متصور نیستیم. آن قدر «باد»ها وزیده اند و «شمع» «شب یلدایمان» را خاموش کرده اند که« اشک سرما» را هم در آورده اند. آری دیگر «ماهی ها عاشق نمی شوند» چرا که مدتهاست آن همه مردانگی را در کیمیایی ندیده اند!

اصلا مدتهاست که یک کمدی سالم ایرونی روی پرده نیامده و اوج کار طنز این سینما به لودگی های بی مغز چند تا« اخراجی» ختم شده است. جای« کلاه قرمزی» را بازی لوس گلزار در فیلمهایی مثل «آتش بس» گرفته تا سینمای ایران دچار یک «توقف اجباری» شود. آن روزها محمدرضا هنرمند «مرد عوضی» و «مومیایی 3 »را می ساخت و حالا شاهد احمد لو چند فکاهی سرد و بی مزه را تحویل می دهد که تنها نقطه ی روشنش هنرنمایی علی صادقی است! جای کمال تبریزی را آرش معیریان گرفته تا به جای «لیلی با من است»، «شارلاتان» را به ما تحویل دهد.

باز هم خدا رفتگان بنی اعتماد را بیامرزد که هر چند سال یک بار فیلمی به قوت «گیلانه» را می سازد تا برای ساعتی هم که شده «با خون ما بازی کند». دست مریضاد به جعفر پناهی که ما را به دیدن پوستر چند فیلم خوب در کنار پیاده رو ها مهمان می کند. از مهرجویی بزرگ ممنونیم که با «علی سنتوریش» کار و کاسبی فروشندگان پیاده رو را که این روزها بیش از هر سینما داری دوستشان دارم رونقی اساسی می بخشد، چرا که تنها کسانی که چندتا فیلم درست و حسابی می توانند مهمانتان کنند همین دستفروشها هستند. خدا کند رضا میر کریمی و پرویز شهبازی« به همین سادگی» ها کارشان بیخ پیدا نکند که اگر آنها هم خانه نشین شوند و دست به قلم و دورین نبرند که نباید امیدی به دیدن شعر و شعور بر روی پرده باشیم. چرا که رنگ شعور مدتهاست که در این «خاک آشنا» با بی شعوری نسبت به بهمن فرمان آرای دوست داشتنی جلای سابق را ندارد!

به نظر شما چه عواملی باعث شده سینما گرهای ما توان دهه ی هفتاد را برای ساختن آن شاهکار ندارند؟ در دهه ی هفتاد چه شرایطی موجود بود که سینمای ما به آن خوشایندی کارش را پیش می برد؟

صد البته از حق نگذریم که در این سالها هم به مانند آن سالها که ابتدا فروتن و هدیه تهرانی و پارسا پیروزفر و چند تن دیگر آمدند و جمعشان با پگاه آهنگرانی و ترانه علیدوستی کامل شد روند پرورش چند بازیگر درست و حسابی مثل بهرام رادان ، باران کوثری ، گلشیفته فراهانی و به ویژه حامد بهداد به خوبی در حال پیشروی است/

سالهای طلایی سینما

ترانه ی امروز:

من هنوز در به در طره ی اون زلف سیاتم

من هنوزم  سبز سبزم ریشه دارم یکی از پا پتی هاتم

آقای کوچک نواز بنده پرور

من هنوزم صله گیر چشم بارونی و اون ابر نگاتم

منو کشتی منو کشتی منو کشتی کشته باشی

خوش به حالم من هنوزم که هنوزه یکی از اون کشته هاتم

من هنوز در به در طره اون زلف سیاتم

من هنوزم سبز سبزم ریشه دارم یکی از پاپتی هاتم!                           "محمد صالح علاء"

!! نوشته شده توسط رضا.ب | 21:59 | شنبه 22 تیر1387 •

ايمان و امان به سرعت برق/ مي رفت كه مومنين رسيدند!

روايت است دهقاني زميني بداشت. وزان زمين روزي، وزان روزي زني، وزان زن پسراني! روزگار به كام بود كه ناگه دست بي رحم زمانه امان نداد و اجل سر رسيد! يتيمان از پس سوگ دست به مصالحه بردند و زمين را به شراكت با برادران پذيرفتند! برادر خردتر گفتا كه زمين بفروشيم و هريك پي كار خويشتن رويم وليك پسران دگر باد به غبغب داده بودند كه آري ما دگر زمينداريم و كشاورز، سر به پذيرش امر ننهادند و خواستند كه با زمين كارستان كنند! ليك راز سر به مهر پدر مانده بود كه فن و فوت كشاورزي چنين است و چنان! روزگاري گذشت و دانه ها از زمين سر برون آوردند و برادران كه زحمت بر خود روا داشته بودند بس مشعوف گريدند! ليك مرغان لا كردار فلك ، كه ناقلا بودند و شيطون بلا، آمدند و محصول را روز به روز به تاراج بردند... برادران عاجز هر روز يكي بر سر زمين مي ماند و از صبح خروس خوان تا شام سگ بوق بانگ سر مي داد كه مرغان برمند! ليك آخر حنجره پتانسيلي دارد! گفتند كه اين راه و رسمش نيست! كارگري را مزد بيش دادند و از فعلگي بياوردند. كارگر نيز كه از زحمت فعلگي طاقتش طاق شده بود مسرور از مزد بيشتر، روز اول آفتاب نزده به سر زمين رفت و صيحه سر داد! چند روزي به همين منوال گذشت و برادران راضي و كارگر راضي! تا اينكه روزي صبح شد و كارگر نيامد! ناشتا فرارسيد و كارگر نيامد! نيمه روز بگذشت و كارگر نيامد... آفتاب بار سفر بست و باز هم كارگر نيامد! برادران در عجب كه چه پيشامد كرده كه كارگر سرخوش بدعهدي كرده! القصه سراغش گرفتند كه هان؟ كارگر از خانه به در آمد با ظاهري نزار و شگفت! در حال كه خرما به گلو بسته بود ناله سرداد: كه همان كار فعله به است و تقدير ما! دست از ما بكشيد كه روزگارمان با بيل خوش است و كلنگ و ملات!

به نقل از : مرحوم شيخ ميرزا همكلاس الدين دشتستاني !

____________________________

حكايت ، حكايت برادر عزت خان ضرغامي است كه با آمدنش به صدا سيماي اين مملكت سياست سلام و صلوات را در كانالهاي گوناگون نهادينه كرد! جناب مستطاب ، فيلسوف گرانقدر ،فلسفه ي نوپاي يك بام و دو هوايي را به اجرا در آورد آن چنان كه بدجوري روي امانوئل كانت را سياه سوخته كرد! فيلسوف و فلسفه يعني اين! تيري در تاريكي بيندازيم هر چه بادا باد! حقوق كارگردان و بازيگر كه هيچي ، حقوق بيننده چه صيغه اي است؟! نمونه ي بارز اين ماجراي شگفت را مي توان در برنامه ي كوله پشتي يا بهتر بگويم گفت و گوي شبانه ي فرزاد حسني پيدا كرد! بيچاره مجري بدبخت با آن همه اهن و تلپ كارش به جايي رسيد كه با فاطيما برنامه ي كودك و نوجوان اجرا كند! بگذريم كه سخن ما امروز در باب ديگري است!

سريالهاي يك شب در ميان كانال محترم يك سيما! كانالي كه به واسطه ي شبكه ي ملي بودن تيغ تيزتري براي قيچي كردن برنامه ها و به ويژه فيلم و سريال دارد. داستان از آن جا آغاز شد كه اصغر هاشمي كاگرداني كه به گفته ي خودش به خاطر كار چندين ساله در صدا و سيما و همچنين سينماي اين مرز و بوم به خوبي خط قرمز ها را مي شناسد و كوشش او همواره اين است كه چند قدمي هميشه از آن فاصله بگيرد ، كمر به ساخت سريالي به نسبت مهيج و ديدني بست كه مي توان گفت بسياري از پتانسيل هاي مورد نياز براي تبديل شدن به يك سريال پربيننده و فاخر را دارا بود. از فيلمنامه ي مايل به خوبي كه فرهاد توحيدي نوشته بود گرفته تا بازي جوانهاي با استعداد و توانايي چون خزر معصومي و حامد بهداد و مو سپيد كرده هاي بازيگري تئاتر و سينماي ايران رضا كيانيان ، هرمز هدايت، آهو خردمند و عليرضا خمسه و البته پرويز پورحسيني!

درست در جريان نيستم، گويا قرار بر اين بود كه سريال براي كانال سه باشد ولي قضا و قدر دست به دست هم دادند تا سريال با مميزي ها يا به اصطلاح امروزي ها اصلاحيه هاي شبكه ي يك مواجه شود. فيلمنامه تاييد شد ، بازيگران مورد تاييد قرار گرفتند. كاراكتر ها بدون اشكال ديده شد و ناظر كيفي هم گويا به خوبي مسوليتش را انجام داد... سريال پس از مدتي كشمكش در كمركش هفت خوان صدا سيما آماده ي پخش شد و تيزر تبليغاتي هم روي آنتن رفت....ولي به يك باره " ايمان و امان به سرعت برق/ مي رفت كه مومنين رسيدند" ...

برادران سريال را در جهت مخالف شئونات اسلامي دانسته و همچنين آن را له كننده ي حقوق قومي پنداشته اند... خلاصه سريال بايد اصلاح مي شد.... يعني ببخشيد ، همه ي تاييديه ها زرشك!

نوبت به سريال ساعت شني رسيد تا كه براي نخستين بار در چند سال اخير اين همه غول سينمايي را كنار هم جمع كرده بود...نسرين مقانلو، رويا تيموريان، برزو ارجمند ، ‍ژاله علو،‌ كوروش تهامي، آزيتا حاجيان ، داريوش ارجمند ، بيژن امكانيان، رويا نونهالي ، سام درخشاني ، پوريا پورسرخ و مهراوه شريفي نياي جوان! و ديگران كه شمارشان از دستم در رفته! موضوع تابو شده اش كه با اين سريال شكسته مي شد و نگاهي به قشر دردمند و عملا زير خط فقر جامعه! نگاهي به جوانان پاك و سردرگمي كه يكي يكي بيراهه مي رفتند و نمي دانستند كه هميشه هر رفتني رسيدن نيست.!!! همه ي اينها را كنار كه بگذاريم هشدار ابتداي سريال كه تماشايش براي زير شانزده سال توصيه نمي شود بدجوري به قول نيما حسني نسب حكم " آجان بيا منو بگير" را امضا كرد. پخش سريال سه شب در هفته در اوقات بيكاري آغاز شد و ديري نپاييد كه سريال به خاطر حس قانون شكني ما ايراني ها از طرف زير شانزده ساله ها وحشتناك پشتيباني شد . و از طرفي ملت نديده و نشنيده ي ما با گرفتن موضوع شدند بيننده ي پر و پا قرص سريال... آن قدر اين گونه مسائل حاشيه اي ذهن مردم را درگير كرد كه كسي نه تنها به بهرام بهراميان اي والله نگفت هيچ كس هم پيدا نشد كه بگويد : خانم شريفي نيا ! انصافا كه فرزند خلف مادري! يا خانم رويا نو نهالي ! انصافا كه بازيگري! يا بيژن امكانيان عزيز دمت گرم!

گرچه سريال طبق قرار قبلي برخورد هايش با خط قرمز صدا سيما را ميلي متري از سر گذرانده بود ولي چه بايد كرد كه در اين مملكت هر لحظه احتمال بي دين و ايمان شدن وجود دارد. دوستان نهي كننده از منكر انتظار پايان بي هاي و هوي سريال را نكشيدند و " زرشك" مشتي به اين همه دبدبه و كبكبه ي اين همه حرفه اي گفتند. هر چندتا قسمت 50 دقيقه اي سريال مچاله شد در يك قسمت 75 دقيقه اي... تصور كنيد سريال معمولا به اين دليل كه سخنراني هاي مسئولان الد بايد روزهاي زوج و درست در زمان پخش اين سريال روي آنتن مي رفت به ساعت يازده تا يازده و نيم شب موكول مي شد و تازه آن موقع بايد به پاي سريالي 75 دقيقه اي كه به واسطه ي لطف دوستان بي سر و ته شده بود مي نشستيم و صبح را با خماري به مدرسه و دانشگاه و سر كار مي رفتيم...خب من نوعي اگر نامم روشنفكر هم باشد مي گويم به درك، سريال را نبينم!

جالب اينجا بود كه سريال ديگر تكرار هم نداشت. و دوستان لطفشان بي حد و حصر بود. قسمت آخر را هم كه بعد از چند شب پخش نشدن هنوز نمي دانم دقيقا كي پخش شد كه ما نديديم و حسرت نعشگي از ديدن اين سريال كم نظير به دل ما خمارهاي سيما و سينما باقي ماند! گويا پاتكشان موفق بود!

سخن را خلاصه كنم! نوبت به يك مشت پر عقاب هاشمي رسيد كه گويا با اصلاحيه هاي روبرو شده بود كه چندتايي را كه يادم هست مي نويسم:

1- چرا هرمز هدايت به عنوان شخص مثبت داستان كراوات زده اند!

2- چرا تمثال حضرت علي بر ديوار است!

3- چرا فلان پلان درشت است؟ و بايد دورتر شود!

4- چرا ديالوگها چنين است و چنان است!

5- گل سر سبد ماجرا: چرا اميرحسين ( بهداد) با غزاله (خزر معصومي) نامزد نيستند و آن وقت براي رسيدگي به پرونده ي قتل با هم بيرون مي روند!

6- چرا كاراكتر خمسه آذري است و لهجه اش غليظ!

دوست دارم روي موارد 5 و 6 توضيح بدهم.

از انجاييكه مقتول يعني مهشيد خواهر نداشته، مادرش ناتواني جسمي داشته و پدرش هم از ناراحتي قلبي رنج مي برده هيچ كدام نمي توانستند به وكيل خانوادگيشان كه بهترين دوست مهشيد بوده و سالها برايشان شناخته شده بوده كمك كنند.پس امير حسين بايد اين كار را انجام مي داده است.... از سويي فكر مي كنم اگر قرار بر اين بود كه بهداد از سربازي فرار نكند و پيگير پرونده نشود اساسا" داستاني براي پردازش در فيلمنامه وجود نداشت...

گويا دوستان ترسشان از اين بوده كه چون موضوع بحث اين دختر و پسر عاقل و مسلمان و بالغ و البته سر به راه و تحصيل كرده پرونده ي قتل بوده و اين لابد يك موضوع خيلي رمانتيكي بوده و باعث پديد امدن يك فضاي پر از شقايق مي شده و احتمال گناه وجود داشته!چون اين دختر و پسر ديدارشان در دادسراي بزرگ تهران بوده كه البته گويا به نظردوستان مميزي پسند متروك است و هيچ كس اين دو جوان را زير نظر نداشته بازهم احتمال گناه وجود دارد...

 با سپاس از طراحي سمانه و وبلاگ خيلي دور خيلي نزديك

و اما كاراكتر خمسه... به قول مهران مديري همه ي نقشها بايد يك نام داشته باشند، يك شغل، يك پدر و يك مادر و البته اهليتي نسبت به يك ديار! حالا نمي شود كه بهداد به يك منطقه ي دور افتاده براي سربازي برود ، آن گاه همه ي سربازان و درجه داران تهراني باشند. در نتيجه چون بازيگران سينماي ما به لهجه ي شيرين اذري تسلط بيشتري دارند براي خمسه كاراكتري آذري گزيده مي شود. از سويي نقش او منفي بوده و راه گريزي نيست زيرا داستان ايجاب مي كند كه نقش منفي چنين كسي باشد. فيلمنامه نويس و كارگردان براي ايجاد فضايي شاد دست به شوخي با اين شخصيت مي زنند ولي گويا چون اين شخصيت اذري بوده و لهجه داشته توهين بزرگي به مردم غيور آذربايجان صورت گرفته!(حكايت مانا نيستاني است)... در نتيجه بايد ديالوگها عوض شود و خمسه زحمت چند بار دوبله كردن و صداگذاري را بكشد.

سريال با حدود بيست درصد حذفيات و تغيير سكانس همراه بود . از طرفي روز جمعه درست زمانيكه مردم يا به تفريح رفته اند يا فوتبال سرخابي هاي پايتخت در حال پخش شدن است بايد اين سريال يك قسمتش پخش شود. چرا؟ خوب عيان است. تا هم زود تر از شرّش راحت شوند و هم كمتر ديده و دنبال شود... خلاصه اين داستان فشار سختي را به صدا سيما اورد و كشكمش و سر و صداي زيادي در رسانه ها و منتقدان به پا كرد. به اين دليل از اين به بعد تصميم گرفته شد غلط مي كند كسي كه به فكر تابو شكني و آزادي رسانه اي و مقوله ي سينما در سيما و اين گونه موضوعات باشد. ما همان سرنوشت را با بچه مثبت هميشگي، اميد زندگاني و بازيهاي در حد تئاتر هاي مدرسه اي بسازيم تا موميايي، مبادا بجنبد! گويا تقدير سريالهاي سيما همان آميخته اي از فيلم فارسي و هندي است كه برادري خواهري را گم كرده و زماني او را مي يابد كه پاي سفره ي عقد نشسته اند! يا به خون هم تشنه اند!

طرح بهتر و هنوز كليشه اي تري هم هست: سرزمين خسته از جفا و بي سرود و بي صداي فلسطين...غزه ، بيت المقدس و اسراييل غاصب!

آري... بهتر است همان كار فعله كنيم كه مزد بيشتر در تقدير ما نيست!

تابو شكني و آزادي رسانه اي را بي خيال!

پا نوشت: فكر مي كنم اين موضوع تا حدي به نداشتن قاعده و قانون براي حد و مرز ساختار فيلم برگرددو البته همان كوته فكري هايي كه در طول نوشتار اشاره كردم.

!! نوشته شده توسط رضا.ب | 1:49 | پنجشنبه 9 خرداد1387 •

شب یلدا

محمد رضا فروتن متولد 1347 تهران است.فروتن متاهل و دارای مدرک لیسانس روانشناسی بالینی از دانشگاه آزاد است.

او بازیگری را از سال 73 و با فیلم هدف آغاز کرد آخرین بندر در همان سال وفاتح و ماه و خورشید در سال 74 و 75 کارهای بعدی او بود که در هیچکدام جزو بازیگران اصلی نبود.فروتن در سال 75 با بازی در قسمت تماشاخانه سریال سر نخ به عرصه تلویزیون پا گذاشت.

اما مهمترین حادثه دوران بازیگری او را باید بازی در فیلم مرسدس مسعود کیمیائی دانست.کیمیائی در مرسدس بار دیگر یک بازیگر بزرگ به سینمای ایران معرفی کرد این فیلم که در سال 76 اکران شد باعث شد فروتن مورد توجه قرار گیرد تا برای بازی در قرمز توسط فریدون جیرانی انتخاب شود.

قرمز جیرانی در سال 77 در سینماهای کشور غوغای فراوان به پا کرد و فروتن با این فیلم به اوج شهرت رسید و برنده جایزه بهترین بازیگر مرد از هفدهمین جشنواره فیلم فجر شد.


محمد رضا فروتن در این فیلم در کنار هدیه تهرانی ایفاگر نقش عاشقی بود که از فرط عشق به جنون رسیده بود. او در این فیلم در نقش عاشق آنقدر عالی بود که گزینه اول کارگردانها برای فیلمهای حسی شد.

بازی در دو فیلم دو زن تهمینه میلانی و فریاد مسعود کیمیائی از دیگر آثار فروتن در سال 77 بوداما فروتن سال 78 را با بازی در سه فیلم سیاسی آغاز کرد.بازی در متولد ماه مهر احمدرضا درویش در نقش بسیجی عاشق,بازی در اعتراض کیمیائی در نقش دانشجوی سیاسی و بازی در زیر پوست شهر رخشان بنی اعتماد کارنامه فوق درخشان فروتن در این سال بود.بازی در این فیلم که یکی از بزرگترین فیلمهای تاریخ سینمای ایران است او را هنرمندتر جلوه داد.

فروتن بازی در نمایش رمئو و زولیت در سال 79 به کارگردانی علی رفیعی را تجربه کرد تا در صحنه تئاتر هم یک ستاره باشد.

او سپس بازی در فیلم تک نفره شب یلدا را تجربه کرد. بازی سحر آمیز فروتن در این فیلم باعث شد این فیلم کم خرج تبدیل به شاهکار پوراحمد شود.فروتن برای بازی در این فیلم برنده دو جایزه از پنجمین جشن خانه سینما وپنجمین جشن مجله دنیای تصویر بعنوان بازیگر نقش اول مرد شد.


رقص با رویا در سال 80 و بر باد رفته و مجموعه تلویزیونی روزهای بیاد ماندنی کارهای فروتن در سال 81 بودند او همچنین در یکی از پر ستاره ترین فیلم سالهای اخیر ایران یعنی ملاقات با طوطی ایفای نقش کرد.

او در این فیلم در کنار مهتاب کرامتی, میترا حجار, ایرج نوذری, مرجان شیرمحمدی, ماهایا پطروسیان, شهاب حسینی ,ناديا گلچين, داوود رشیدی و مهناز افشار ودیگر بازیگران مطرح این فیلم ایفای نقش کرد.ملاقات با طوطی به کارگردانی علیرضا داوود نژاد در سال 81 ساخته شد.

روز ولنتاین هم کار فروتن است که به کارگردانی همایون اسعدیان در سال 81 ساخته می شود.


محمد رضا فروتن به اعتراف همگان جزو بازیگران بی نظیر سینمای ایران است که بازی او در نقشهای حسی فوق العادست.شاید سینمای ایران کمترچنین ستاره ای را به خود دیده باشد.

فروتن در اعتراض وقتی از مبارزه سیاسی حرف می زند از یک رهبر و سیاستمدار هیچ کم ندارد و وقتی حرف از عشق می زد همگان عشق او را باور می کنند و وقتی از فقر سخن می گفت همه تحت تاثیر قرار می گیرند و یا در قرمز بیننده را بین دو راهی عشق و جنون قرار می دهد و در پایان فیلم هیچکس از این دو راهی خارج نمی شود.


اساسا ذات بازی فروتن اینگونه او هر جوری بخواهد تماشاگر را بازی می دهد و هر چه بخواهد بگوید تماشاگر باور می کند و همین باعث شده تماشاگران حرفه ای سینما عاشق کارهای او باشند.

بی شک نگین و بهترین بازی فروتن در شب یلداست جائی که او به تنهائی آنچنان صحنه را پر می کند که هیچکس جای خالی سایر بازیگران را خالی نمی بیند.تماشاگر هیچگاه از دیدن او خسته نمی شود بلکه از تنهائی او لذت می برد.بازی در دو فیلم با ارزش تاریخ سینمای ایران یعنی دوزن و زیر پوست شهر او را ماندگارتر کرده است.

در این سالهای اخیر هم فروتن فیلمهای متفاوتی را بازی کرده است.از جمله: فیلم تجاری بازنده به کارگردانی قاسم جعفری.که باز هم زوج او با میترا حجار را در این فیلم می بینیم.زوجی که چندین سال پیش پر سر و صدا ترین زوج سینمایی ایران بودندکه بازهم نقشی حسی به فروتن داده شده است..دو فیلم طنز یعنی مجردها ی اصغر هاشمی و نوک برج کیومرث پور احمد.البته در سال 1382 سربازان جمعه را بازی کرد تا در کنار افرادی چون بهروز وثوقی و فرامرز قریبیان،فریبرز عرب نیا،استاد عزت الله انتظامی،فرامرز صدیقی،محمد علی فردین،ایرج راد ،بهرام رادان و داریوش ارجمند و البته احمد نجفی قرار بگیرد که چهار بار در فیلمهای کیمیایی بازی کرده است.در سال 83 فیلمی به نام شاه خاموش اکران شد که به نظر می رسید خلاصه ای از همان روزهای بیاد ماندنی باشد.امسال نیز فیلمهای خاص فروتن را دیدیم .فیلمهایی با محتوای عالی.باغهای کندلوس به کارگردانی ایرج کریمی و به آهستگی به کارگزدانی مازیار میری.او در به آهستگی یک نقش متفاوت را برگزیده که اگر اشتباه نکنم جایزه ی بهترین بازیگر مرد در جشنواره ی بین الملل فجر پارسال از آن او شد.وقتی همه خواب بوندند فیلمی زیبا،بازهم خاص و پر محتواست که هم اکنون اکران می شود.این فیلم به کارگردانی فریدون حسن پور است.در ان فروتن در نقش یک ناتوان ذهنی را بر عهده دارد.

محمد رضا فروتن با کمترین گریمها متفاوت ترین نقشها را بازی کرده و اتفاقا بسیار خوب این کار را به انجام رسانده است.خود او معتقد است از بازی در فیلمهای ملاقات با طوطی و هشت پا پشیمان است ولی از نوک برج و مجردها خیر. همچنین ابراز علاقه ی خود را برای بازی در فیلمهای طنز و فیلمهای تاریخی ابراز کرده است.به او برای بازی در فیلمهایی همچون دوئل و آتش بس هم پیشنهاد داده اند ولی او رد کرده است.

او پنج سال پیش با سحر ابراهیمی ثابت ازدواج کرده و هنوز فرزندی ندارد.پاسداران مکان زندگی اوست.

دو فیلم به نمایش در نیامده نیز دارد.رقص با رویا که قسمت زیادی از آن در خارج از کشور فیلمبرداری شده است.دومین فیلم اکران نشده خاک سرد است.خاک سرد به کارگردانی رضا سبحانی یک سال است که در تلاش اکران است.با این که این فیلم را مشاهده نکرده ام احتمال دارد درباره ی

محله ی قدیمی تهران،خاک سرد باشد.محله ای که مرکز فساد در قبل از انقلاب بوده است.

 



فیلمشناسی وی به شرح زیر است:
هدف (بهرام كاظمي - 1373)آخرين بندر (حسن هدايت1373 )فاتح (بهرام ري پور،1374)

ماه و خورشيد (محمدحسين حقيقي - 1375)تماشاخانه (كيومرث پوراحمد - از مجموعه سرنخ، 1375)مرسدس (مسعود كيميايي - 1376)

قرمز (فريدون جيراني،1377)

دوزن (تهمينه ميلاني - 1377)فرياد (مسعود كيميايي - 1377)متولد ماه مهر (احمدرضا درويش - 1378)اعتراض (مسعود كيميايي 1378-)

زير پوست شهر (رخشان بني اعتماد - 1378)رومئو و ژوليت (علي رفيعي - نمايش،1379 )

شب يلدا (كيومرث پوراحمد - 1379)رقص با رويا (محمود كلاري - 1380)بربادرفته (صدرا عبداللهي - 1381)روزهاي بيادماندني (مجموعه تلويزيوني - 1381)ملاقات با طوطي (عليرضا داودنژاد، 1381)روز مهرورزي(همایون اسعدیان،1381)

هشت پا(علیرضا داوودنژاد) بازنده (قاسم جعفری) سربازان جمعه(کیمیایی)نوک برج(پور احمد)مجردها(اصغر هاشمی)باغهای کندلوس(ایرج کریمی)

به اهستگی(مازیار میری) وقتی همه خواب بودند(فریدون حسن پور) خاک سرد(رضا سبحانی) و بر باد رفته(صدرا عبداللهی)

به نظر شما آیا براستی کسی در ایران هنر بازی او را دارد؟

سد سیوند را آبگیری نکنید

!! نوشته شده توسط رضا.ب | 11:24 | دوشنبه 18 دی1385 •

آتش بازی با آتش بس....تهمینه میلانی کوپنهایش را خرج نمی کند


به نام خدای مهربان

سلام خالصانه ی مرا بپذیرید.صمیمانه آرزومندم اوقات خوشی را در این ویرانسرا سپری کنید.

تا ۲۵ مرداد فیلم اتش بس ۱۰۱۰۰۰۰۰۰۰ تومان فروش داشته .اگر احیانا" تو شماردن صفرها مشکل دارید می گم:یک ملیارد و ده ملیون تومان....رکورد تاریخی!!!

کمتر فیلمی است که در سینمای ایران سینمایی که به فیلمهای خاص اهمیت کمی داده می شود این طور فروش کند. تهمینه میلانی با ذکاوتی که به خرج داده درون مایه ی اجتماعی را در فیلم طنز خود جا داده است.

فیلم های طنز با توجه به خاصیت فوق که از سینمای ایران گفتم فروش بالایی دارند چنان که می بینیم شاخه گلی برای عروس که پایینترین امتیازات را از نظر کارشناسی دارد فروش بالایی دارد و فیلمهایی چون به آهستگی و...شکست اقتصادی می خورند.اکنون تهمینه میلانی هم جنبه ی اقتصادی و هم کارشناسی را خوب در نظر گرفته تا فیلمش در صدر  جدول فروش ۸۵ قرار گیرد.

آتش بس ساخته ی تهمینه میلانی است بر اساس داستان نویسنده ی ایتالیایی لوچیانو کوپاکیونه ساخته شده..گزارش ما شامل زندگینامه تهمینه میلانی،مصاحبه با او،نامه ی کاپاکیونه به او،نگاه متقدان به فیلم،زندگینامه ی سینمایی بازیگران فیلم و تعدادی عکس از این فیلم است.با کلیک بروی ادامه ی مطلب این گزارش را بخوانید و ما را با نظراتتان دلگرم و شاد کنید.

برای خواندن ادامه ی مطلب روی این متن کلیک کنید

گلزار و افشار


ضمیمه:دین گریزی یا تحجر ستیزی از آیدا(مورد توجه علاقه مندان به فلسفه و جامعه شناسی)


!! نوشته شده توسط رضا.ب | 23:21 | یکشنبه 11 تیر1385 •