دینگ دانگ
منوچهر آتشی
منوچهر آتشی فرزند محمد جعقر از شعرای نوپردازان ایران است.آتشی در دوم مهرماه در سال 1310 خورشیدی در روستای « دهرود» یکی از روستاهای تابع «دشتستان» متولد شد و دوران طفولیت را در همانجا بسر برد.خانواده ی آتشی در اصل از این دیار نبودند و شاید چهار پنج پشت به این طرف ساکن دشتستان شده اند.خانواده ی آتشی در اصل به دودمان زنگنه کرمانشاهان وابسته است. جد بزرگش « آتش خان» از طایفه ی بزرگ زنگنه ی کرمانشاه بوده است که در زمان نادرشاه افشار این طایفه به جنوب فارس یعنی لارستان کوچانده شدند و سپس به منطقه نسبتا کوهستانی دشتستان مهاجرت کردند و به طوری که اکنون بیش از یک سوم از مردم بوشکانات دشتستان (منطقه ی پشت کوه دشتستان) از این فامیلند و یا با آنها نسبتی دارند
..پدر منوچهر که مدتها درگیر پیش آمدها بود ناگزیر وارد خدمت دولتی شد و سالها به عنوان نماینده مورد اعتماد ثبت احوال از این روستا به آن روستا سفر کرد و در این مدت خانواده نیز همراه بود.به=عد از شهریور 1320 خورشیدی بود که پدر منوچهر از لارستان به« بندر کنگان» ( شهر نزدیک به پارس جنوبی) منتقل گردید و در آنجا منوچهر به دبستانی رفت که پنج کلاس در یک اتاق داشت.مدیر و معلم آن نیز یک نفر بود اما منوچهر که پیش از آن به مکتب خانه رفته بود دوکلاس را در یک سال پیمود و در کلاس سوم بود که پدرش به« بندر بوشهر» منتقل شد.در بوشهر در سال 1322 شمسی در «مدرسه ی فردوسی» مشغول ادامه ی تحصیل شد.در همین زمان بود که هوس زندگی دوباره در روستا به سرش زد و به هر ترتیبی بود خانواده را واداشت تا او را به یکی از روستاهای دشتستان یعنی«چاهکوتاه» پیش آشنایان بفرستد تا با کشاورزی زندگی خانواده را اداره کند بدین ترتیب نزدیک دو سال منوچهر کلاه نمدی دشتستانی بر سر گذاشته،زمین را شخم زد و درو کرد و خرمن برداشت.اتفاقا در همان سالیان بود که ذوق و قریحه ی شعری وی نمودار شد و دوبیتی هایش را سرود .خودش در این باره گفته است
:«
می خواستم جای فایز دشتستانی را بگیرم،دوبیتی ها را می دادم به دوستانم تا بخوانند اما نمی گرفتند..»پس از دو سال زندگی در محیط آرام روستا منوچهر دوباره راهی بندر بوشهر گردید و این بار در دبیرستان سعادت بوشهر ادامه ی تحصیل داد و دوره ی اول دبیرستان را با موفقیت به پایان رسانید پس از پایان دوره ی اول متوسطه منوچهر به شیراز رفت و دو دانشسرای مقدماتی آنجا ادامه ی تحصیل داد و در سال 1333 ه.ش از آنجا فارغ التحصیل شد و در همان سال به کسوت معلمی در آمد و در بندر ریگ به تدریس پرداخت .در سالهایی که در دانشسرای مقدماتی شیراز به تخصیل مشغوا بود و پس از آن در بندر ریگ به تدریس اشتغال داشت .شعرهایش در مجلات «فردوسی» و «روشنفکر» چاپ می شد. در سال 1335 سفری به تهران کرد و با شعرای نوپرداز دیگر آشنا شد و در همان زمان مجموعه ی شعری به نام «آهنگ دیگر» را برای رضا سید حسینی فرستاد که این مجموعه در سال 38 به چاپ رسید
..آتشی در سال 1339 وارد دانشسرای عالی تهران گردید و در رشته ی زبان و ادبیات انگلیسی ادامه ی تحصیل داد.در این مدت که مقیم تهران بود به مدت دو سال نیز در قزوین دبیر بود. در سال 13346 مجموعه ی شعری به نام آواز خاک و در سال 1348 دیدار در فلق را منتشر کرد.آتشی که در دوران کودکی و جوانی را در جنوب دشتستان بسر آورد بیشتر تحت تاثیر اوضاع و احوال آن حدود و شرایط دوره قرار گرفته است و در اشعار خود درد و رنجهای مردم را به زبان ساده با واژه ها و اصطلاحات محلی بیان داشته است.این تاثیر پذیری به خصوص در مجموعه ی شعر آواز خاک بخصوص در شعر ظهور به خوبی نمایان است.
آتشی علاوه بر شاعری مترجم زبر دستی نیز می باشد و آثاری از نویسندگان خارجی را به فارسی ترجمه کرده است از جمله ترجمه های او :«فونتامارا»،«جزیره ی دلفین ها» ، «مهاجران» ، «چه تلخ است این سیب» و «زیبا تر از شکل قدیم جهان» و «راز گل سوری» نام دارد .[ از کتاب دشتستان در گذر تاریخ نوشته ی محمد جواد فخرایی با اندکی تصرف
] منوچهر آتشی در این روزهای آخر با چه سیل تهمت هایی روبرو نشد.چه ها که به جان نخرید و چه عتاب هایی را که بر دوش نکشید و مگر آدمی چه اندازه توان دارد؟مگر هنرمند و روشنفکر ایرانی چه میزان باید پوست کلفت باشد؟امروز اتهامات عجیب و غریب.دیروز احضار به اماکن.پریروز قتل های زنجیره ای...پس پریروز جدل بر سر طبیعی ترین حقوق و...و...به قول خودش چرا صدای تبر در این باغ دمی قطع نمی شود؟؟؟چه میزان باید یک دگراندیش یک روشنفکر یک هنرمند بایستی هزینه بدهد که بتواند باشد.حق حیات داشته باشد.آتشی در تدارک انتشار مجله ای به نام دینگ دانگ بود که اجل وزید و قندیل بر زمین افتاد...به هر روی این تقدیر هنرمند ایرانی است گویا که تا ابد بر حکومت بماند و تشویق حکومتی و جایزه و جزءچهره های ماندگار شدن چندان برایش خوش یمن نیست.به دوستان گفتم مرگ منوچهر آتشی مرگ هر کسی نیست...برکت از این سرزمین دارد بنه کن سفر می کند...
منوچهر اتشی در بیست و نه آبان ماه در حوالی ساعت دو بعد از ظهر در بیمارستان سینا درگذشت.
ضمنا چندین کتاب هم درباره ی اثار او منتشر شده که می توان به "منوچهر آتشی" نوشته ی محمد مختاری و "پلنگ دره دیزاشکن" نوشته ی فرخ تمیمی اشاره کرد.
اضافه می کنم ترجمه ی اثاری همچون دلاله و لنین از اشتغالات او بوده است.
امیدوارم توان آن را داشته باشم که نقدی درباره ی اثار او را در اختیار شما بگذارم(بزودی)
ظهور
عبدو ي جط دوباره ميايد
با سينه اش هنوز مدال عقيق زخم
ز تپه هاي آن سوي گزدان خواهد آمد
از تپه هاي ماسه كه آنجا ناگاه
ده تير نارفيقان گل كرد
و ده شقايق سرخ
بر سينه ستبر عبدو
گل داد
بهت نگاه دير باور عبدو
هنوز هم
در تپه هاي آنسوي گزدان
احساس درد را به تاخير مي سپارد
خون را
هنوز عبدو از تنگچين شال
باور نمي كند
پس خواهرم ستاره چرا در ركابم عطسه نكرد ؟
آيا عقاب پير خيانت
تازنده تر
از هوش تيز ابلق من بود ؟
كه پيشتر ز شيهه شكاك اسب
بر سينه تذرو دلم بنشست ؟
آيا شبانعلي
پسرم را هم ؟
باد ابرهاي خيس پراكنده را
به آبياري قشلاق بوشكان مي برد
و ابر خيس
پيغام را سوي اطراقگاه
امسال ايل
بي ئحشت معلق عبدو جط
آسوده تر ز تنگه ديزاشكن خواهد گذشت
ديگر پلنگ برنو عبدو
در كچه نيست منتظر قوچ هاي ايل
امسال
آسوده تر
از گردنه سرازير خواهيد شد
امسال
اي قبيله وارث
دوشيزگان عفيف مراتع يتيمند
در حجله گاه دامنه زاگرس
دوشيزگان يتيم مراتع
به كامتان باد
در تپه هاي آنسوي گزدان
در كنده تناور خرگ ي
از روزگار خون
ماري دو سر به چله
لميدست
و بوته هاي سرخ شقايق
انبوه تر شكفته تر
اندوهبارتر
بر پيكر برهنه دشتستان
در شيب هاي ماسه
دميده ست
گهگاه
با عصر هاي غمناك پاييزي
كه باد با كپر ها
بازيگر شرارت و شنگوليست
آوازهاي غمباري
آهنگ شروه هاي فايز
از شيب هاي ماسه
از جنگل معطر سدر و گز
در پهنه بيابان مي پيچد
مثل كبوتراني
كه از صفير گلوله سرسام يافته
از فوج خواهران پريشان جدا شده
در آسمان وحشت چرخان
سرگردان
آئازهاي خارج از آهنگي
مانند روح عبدو
مي گردد در گزدان
آيا شبانعلي پسرم
سرشاخه درخت تبارم را
بر سينه دلاور
ده تير نارفيقان
گلهاي سرخ سرب
نخواهد كاشت ؟
از تنگچين شالش چرم قطارش آيا از خون خيس ؟
عبدوي جط دوباره مي آيد
اما شبانعلي
سرشاخه تبار شتربانان را
ده تير نارفيقان
بر كوهه فلزي زين خم نكرد
زخم دل شبانعلي
از زخم هاي خوني دهگانه پدر
كاري تر بود
كاري تر و عميق تر
اما سياه
جط زاده را نگاه كن
اين كرمجي اداي جمازه در مي آورد
او خواستار شاتي زيباي كدخداست
كار خداست ديگر
هي هو شبانعلي
زانوي اشتران اجدادت را محكم ببند
كه بنه هاي گندم امسال كدخدا
از پارسال سنگين تر است
هي هاي هو
شبانعلي عاشق
آيا تو شيرمزد شاتي را
آن ناقه سفيد دو كوهان خواهي داد ؟
شهزاده شترزاد
آري شبانعلي را
زخم زبان
و آتش نگاه شاتي بي خيال
سركوفت مداوم جطزادي
و درد بي دواي عشق محال
از اسب لختت چموش جواني
به خاك كوفت
اما
در كنده ستبر خرگ كهن هنوز
مار دو سر به چله لميده است
با او شكيب تشنگي خشك انتقام
با او سماجت گز انبوه شوره زار
نيش بلند كينه او را
شمشير جانشكار زهريست در نيام
او
ناطور دشت سرخ شقايق
و پاسدار روح سرگردان عبدوست
عبدوي جط دوباره مي آيد
از تپه هاي ساكت گزدان
بر سينه اش هنوز مدال عقيق زخم
در زير ابر انبوه مي آيد
در سال آب
در بيشه بلند باران
تا ننگ پر شقاوت جط بودن را
از دامن عشيره بشويد
و عدل و داد را
مثل قنات هاي فراوان آب
از تپه هاي بلند گزدان
بر پهنه بيابان جاري كند


