شما دو راه دارید!
in the name of allah
شما دو راه دارید!!!
مایکل از آن دسته افرادی است که همیشه خوشحال است و موضوعی مثبت برای صحبت کردن دارد. وقتی کسی از او می پرسد :"حالت چطور است؟"
او پاسخ می دهد:"بهتر از این نمی شود؟"
به عقیده ی من شخصیت او دارای انرژی مثبت فراوان است که انگیزه ادامه ی زندگی را در انسان به وجود می آورد.
او همواره مشغول نگاه به زندگی از دید خوباست.یک روز من از وی پرسیدم:"چطور امکان دارد که همیشه خوشحال باشی؟تو چه می کنی؟"
او پاسخ داد:هر روز صبح وقتی از خواب بلند می شوم به خودم می گویم 2 راه داری.می توانی انتخاب کنی که سر حال و خوش اخلاق باشی یا اینکه ناراحت و بد اخلاق باشی.من خوشحال بودن را انتخاب می کنم.
هر بار اتفاقی می افتد که ممکن است ناراحت کننده هم باشد به خودم می گویم دو راه داری ! یا اینکه احساس شکست و قربانی بودن کنی یا اینکه از آن درس بگیری.پس من راه دوم را انتخاب می کنم.در هر شرایط زندگی حتی بدترین موارد هم ما حق انتخاب داریم و بر اساس آن رفتار می کنیم.هر بار کسی در مورد ناراحتی ها و غمهایش به من می گوید.به او می گویم دو راه داری.یا اینکه گله مند و ناراضی باشی و یا جنبه ی مثبت قضیه را ببینی. من یکی که راه دوم را انتخاب می کنم.
البته خودم می دانم که این کار راحتی نیست اما می دانم که تمام هنر زندگی کردن در انتخاب راههاست. وقتی مسایل پیش پا افتاده را کنار بگذارید خواهید دید که فقط چندد راه پیش روی شماست.بعد از چند ماه فهمیدم که مایکل از طبقه ی چندم یک ساختمان پایین افتاده و اصلا حال و اوضاع خوشی ندارد.
او 18 ساعت در اتاق عمل بوده و پس از مدتها مراقبتها ی ویژه در بیمارستان بالاخره مرخص شده.توانستم پس از مدتی او را ببینم.وقتی او را دیدم طبق عادت حالش را پرسیدم.
او هم پاسخ داد به از این نمی شود!می خواهی تعداد زخمهایم را بگویم؟
من که واقعا تعجب کرده بودم از او ماجرا را پرسیدم.او برایم گفت که به محض سقوط از ارتفاع فقط به یاد دخترش بوده که قرار است به زودی متولد شود پس تصمیم گرفته بود که زنده بماند تا او را ببیند.با خود فکر کرده بود که دو راه دارد.یا اینکه بمیرد یا زنده بماند!
او در حالت بیهوشی با خود گفته من جان بدر می برم.
اما وقتی چهره ی پزشکان را دیده فهمیده که وضعش خیلی بد است و امکان چندانی برای زنده ماندن ندارد.
من از او پرسیدم در چنین حالتی چه کردی؟
او پاسخ داد:"آن موقع یکی از پرستاران با صدای بلند پرسیده نسبت به چیز خاصی حساسیت نداری؟ و من پاسخ دادم بله!
همه کادر پزشکی ساکت شدند تا جواب مرا بشنوند و من پاسخ دادم به جاذبه زمین حساسیت دارم.
نمی خواهم بمیرم .پس اگر فکر می کنید کوچکترین امکان نجاتی وجود دارد لطفا مرا نجات دهید.
بالاخره او پس از تلاشهای دلسوزانه پزشکان و پرستاران زنده مانده بود.البته طرز فکر او تاثیر شایانی در احیای او داشته.
وقتی فکر می کنم می بینم ما در تفکراتمان زندگی می کنیم و این افکارمان است که نگرش ما به مسائل و زندگی است که زنده بودن ما را دلپذیر می کند و یا برعکس تلخ.
هر روزی از زندگی مسائل مربوط به خود را دارد پس بدانیم که امروز همان فردایی است که دیروز منتظرش بودیم.
پس دو راه داریم.خوب زندگی کنیم و از زندگی لذت ببریم یا همچنان اجازه بدهیم مشکلات ما را خرد کند و همواره در نگرانی و نا رضایتی به سر ببریم.
شما کدام راه را انتخاب می کنید؟!