قرار بود بیست آبان ماه نوشتارم در باب استاد غزل ابتهاج را در تارنگار درج کنم ولی با کدامین انگیزه؟
زمانیکه همه به این تارنگار می آیند ولی با آمدنشان برگ از برگ نمی جنبد چه انتظاری از ما برای باز نوشتن دارید؟
زمانیکه درس از چهار سو ما را در کتاب و دفتر می فشرد مگر مریضیم که به خاطر هیچ و پوچ ساعت اینترنتی خدا تومان بخریم و مفتی مفتی نتایج تحقیقاتمان را در اختیار کسانی بگذاریم که هیچکدام اهل خواندن و اندیشیدن در آن نیستند؟
نه عزیزان شما همانهایی نیستید که من یا ما با دلگرمی داشتن دوستانی چون آنها پا به عرصه ی نوشتن و پژوهش نهادیم!
به همین خاطر از شما عاجزانه تقاضا دارم که با نظرات خود موجب دلگرمی ما شوید. همچنین باز هم از کسانیکه توانایی همکاری در تارنگارنویسی را دارند خواهشمندم اعلام حضور کنند و به جمع ما بپیوندند.
شعر کاروان از ابتهاج:
کاروان
دیراست گالیا
در گوش من فسانه دلدادگی مخوان
دیگر ز من ترانه شوریدگی مخواه
دیر است گالیا! به ره افتاد کاروان
عشق من و تو ؟ آه
این هم حکایتی است
اما درین زمانه که درمانده هر کسی
از بهر نان شب
دیگر برای عشق و حکایت کجال نیست
شاد و شکفته در شب جشن تولدت
تو بیست شمع خواهی افروخت تابنک
امشب هزار دختر هم سال تو ولی
خوابیده اند گرسنه و لخت روی خک
زیباست رقص و ناز سرانگشتهای تو
بر پرده های ساز
اما هزار دختر بافنده این زمان
با چرک وخون زخم سرانگشت های شان
جان می کنند در قفس تنگ کارگاه
از بهر دستمزد حقیری که بیش از آن
پرتاب می کنی تو به دامان یک گدا
وین فرش هفت رنگ که پامال رقص توست
از خون و زندگانی اسنان گرفته رنگ
در تار و پود هر خط و خالش هزار رنج
در آب و رنگ هر گل و برگش هزار ننگ
اینجا به خک خفته هزار آرزوی پک
اینجا به باد رفته هزار آتش جوان
دست هزار کودک شیرین بی گناه
چشم هزار دختر بیمار ناتوان
دیر است گالیا
هنگام بوسه و غزل عاشقانه نیست
هرچیز رنگ آتش و خون دارد این زمان
هنگامه رهایی لبها ودست هاست
عصیان زندگی ست
در روی من مخند
شیرینی نگاه تو بر من حرام باد
بر من حرام باد ازین پس شراب و عشق
بر من حرام باد تپش های قلب شاد
یاران من به بند
در دخمه های تیره و نمنک باغشاه
در عزلت تب آور تبعیدگاه خارک
در هر کنار و گوشه این دوزخ سیاه
زود است گالیا
در گوش من فسانه دلداگی مخوان
کنون ز من ترانه شوریدگی مخواه
زود است گالیا ! نرسیده ست کاروان
روزی که بازوان بلورین صبحدم
برداشت تیغ و پرده تاریک شب شکافت
روزی که آفتاب
از هرچه دریچه تافت
روزی که گونه و لب یاران هم نبرد
رنگ نشاط و خنده گم گشته بازیافت
من نیز باز خواهم گردید آن زمان
سوی ترانهها و غزلها و بوسه ها
سوی بهارهای دل انگیز گل فشان
سوی تو
عشق من
