همکلاسی تمام شد! ای کاش...نمی شد!

دو سال و اندی از آن روز ها مي گذرد... دو سالي كه همراه بود با فراز و نشيبهاي فراوان. دو سالي كه همراه بود با همه ي بودنها و نبودنها ، با همه ندانم كاريها! با همه ي كوتاهي ها ...

دو سالي كه سپري شد با همه ي غمها و شاديها...

سودا به سر داشتيم و داغ به دل... آن روزها كه امديم...

آري! آمده بودم كارستان كنم...آمده بودم يك تنه به پرواز تيري تنهاي زيادي را پرواز دهم...آمده بودم جان خود در تير كنم...آمده بودم شعله ي زندگاني روشن كنم.. آن روزها نادان بودم...آن روز ها به خلوت مي سرودم و آرمانهاي آرماني به سر داشتم كه " بيا آتش بزن بر بام ايران ... بيا آرش بشو با ياد ياران " بيا و بيا...آن روزها امدن بود كه مهم بود. آن روز ها گفتن بود كه مهم بود...نوشتن و نوشتن و نوشتن... چيزهايي را كه نمي دانستم نوشتم و چيزهايي را كه مي دانستم انكار مي كردم... فرياد زدن را فخر مي دانستم در حاليكه هنوز به ابتذال آن پي نبرده بودم...آري ! آن روز ها نادان بودم...!!!!

كودكي بودم ، كودكي نكردم. نوجواني بودم ، نوجواني كردم. جوان نبودم و جواني كردم! همه را و همه را در اين هزارتوي مجازي!


امروز مي خواهم نه به حرمت نوشتني هايم در اين دو سال كه به حرمت دوستانيكه نوشته هايم را خواندند و نخواندند، بودن تارنگار بي هاي و هوي همكلاسي را جشن بگيرم!

مي خواهم به حرمت انهايي كه بودند و هستند و خواهند بود چه آمدند و چه نيامدند ، خواه بيايند و خواه نيايند ، جشن بگيرم چرا كه ديگر برايم تنها، آمدن مهم نيست... بودن مهم است.

مي خواهم به حرمت كساني كه تنها آمدند تا بخوانند ، آمدند تا تنها دوست شوند ، آمدند تا تنها بگويند ، آمدند تا تنها ببينند و يا امدند تا تنها بشنوند و بدانند! آمدنشان را جشن بگيرم.

مي خواهم به حرمت كساني كه نيامدند تا با آمدن به اين تارنگار بودنشان را به ابتذال بكشند و به حرمت كساني كه نيامدند تا با آمدنشان اين بودن قلمرو همكلاسي را به ابتذال بكشند!  جشن بگيرم.

مي خواهم به حرمت خودم كه گرچه كوتاهي هايي كردم، كه گرچه ندانم كاريهايم را ندانستم ، پايدار ماندنم را جشن بگيرم.

مي خواهم به حرمت كساني كه خواستند همكلاسي شوند و شدند ولي با يك " آقا اجازه" ي ساده رفتند كه رفتند ، شدنشان را جشن بگيرم.


و خواستم خوش آمد بگويم به كساني كه با خوشي و نا خوشي مي آيند و خواهند آمد. مهمانانی که میزبانی نخواهند داشت.


كلاس همكلاسي ها نيمكتهاي فراواني داشت. آن قدر فراوان كه براي همه جا بود. ولي نه آموزگار داشت نه دانش آموز... كلاس تنها نامش كلاس بود...و تنها همان نام مهم است چرا كه هوده ي ما همان همكلاسي بودن،با همه ي دعوا ها و دوستي هايش بود. مهم همكلاسي بودن بود كه حرمت تخته سياه داشت و گچ و عشق! مهم همكلاسي بودن بود كه راستايش راستاي دانستن است ...و راستايش ندانستن است و كتك خوردن!


پی نوشت: من رضا.ب پایان کار وبلاگ همکلاسی که پیش از این با نامهایی مثل حزب همکلاسی، همکلاسیها و تارنگار همکلاسی  فعالیت داشت را اعلام می کنم. از دوستانی که در این مدت به عنوان نویسنده یا محقق گرچه کوتاه فعالیت داشتند ضمن سپاسگزاری خواستارم ایمیلشان را در نظرات درج کنند تا توضیحی مختصر داده شود. از مهسا به خصوص که تا پایان به عنوان نویسنده باقی ماند!
در این مدت مطالب زیاد و حقیقتا ارزشمندی در این وبلاگ به ثبت رسید که لیست آنها را همراه با تاریخ مشاهده می کنید که می توانید از طریق آرشیو به آنها دسترسی پیدا کنید. به واقع دیدنشان بی ضرر نیست. وبلاگ را حذف نمی کنم تا مورد استفاده ی کسانی که به دنبال دانایی می روند باشد.

 

اردی بهشت ۸۵:

1- به نام بهترين دوستم.

خرداد ۸۵:

2- به سراغ من اگر مي آييد...(سهراب سپهري)

تیر ۸۵:

3- شما دو راه داريد!

4- آغازي بر پايان آدولف هيتلر

5- دلش بي انتها مثل كوير است.

6- آتش بازي با آتش بس

7- مادرم روزت مبارك!

مرداد ۸۵

8- زار و زار گريه مي كردن پريا...(شاملو)

9-آوازه خوان... استاد بزرگ (شجريان)

10- خانه ام آتش گرفته است...(اخوان)

11- هنر ، واژه ي غريب ( اخوان)

شهریور ۸۵

12-صداي غرغر موسيقي سنتي ( بررسي گرايش به موسيقي هاي ...)

13- پير كوچك...يادنامه ي حسين پناهي

مهر ۸۵

14- مولانا

آبان ۸۵

15-تساوي

16- شرط بندي و آنتوان چخوف

17- به ياد مردي از ديار من

آذر ۸۵

18- اي مرز پر گهر (سروده ي فروغ)

19-دينگ دانگ (منوچهر آتشي)

دی ۸۵

20- دينگ دانگ 2

21-محمد رضا فروتن

22-اعتدال ديني بازرگان

بهمن ۸۵

23- كربلاي ما چه نتيجه اي دارد

24- مردي فراتر از ايستها و ايسم ها

اسفند ۸۵

25- سيل ( سروده جنتي عطايي)

26- كجايي مرد ( سروده ي قره داغي)

27- سيف فرغاني

28-و خدايش با او سخن گفت.

29- مملكت تنگ بود و مرد بزرگ( ياد مصدق)

30-مصدق 2 ( دكتر معمار زاده)

فروردین ۸۶

31- اين بود زندگي( حسين پناهي)

خرداد ۸۶

32-نازها زان نرگس مستانه اش بايد كشيد ( حافظ)

33- دينگ دانگ3

تیر ۸۶

34- سرود آفرينش ( شريعتي)

مرداد ۸۶

35- زندگي چيزي نيست كه سر طاقچه ي عادت از ياد من و تو برود.

شهریور

36- 28 مرداد 86...54 سال گذشت!

مهر ۸۶

39- سروده اي از شاملو

40- هياهوي بسيار براي هيچ ( سهراب سپهري)

آبان ۸۶

41- درس اخلاق

42- كاروان ( سروده ي ابتهاج)

43- سه تار

آذر ۸۶

44- ابتهاج

45- الو؟!

دی ۸۶

46- داستانكي از كوييلو

47- ازادي انديشه

48- آزادي آيين

49- دختر پاكستان

بهمن ۸۶

50- سنگ خارا (سروده ي معيتي كرمانشاهي)

51- اي آنكه علي علي كني....

اسفند ۸۶

52- انتخابات ( كنايه اميز)

اردی بهشت ۸۷

53- و ندانستن( سروده ي اخوان)

54-جشن تولد دوسالگی همکلاسی

خرداد 87

55-ايمان و امان به سرعت برق/ مي رفت كه مومنين رسيدند!(سریالهای له شده)

56-آواز کنیدش...

57-سی و یکمین سالگرد شهادت دکتر علی شریعتی(پوستر)

تیر 87

58-اگر زنده مانده بود...!(سخنی درباره ی شریعتی از احمد زید آبادی)

59-سالهای طلایی!

60- سوگش را به ابتذال قلم نمی کشم.(تصویر خسرو)

61- اصلا چه معنی داره تو این خونه کسی بمیره؟ ( دل نوشته ای به یاد شکیبایی)

مرداد 87

62- مرگ تدریجی تو آغاز می شود اگر...(نرودا)

چند نوشتاري كه پاك شده و چند تايي خواندني نبود!

به آرامی آغاز به مردن میکنی...

 
 
به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر سفر نکنی،
اگر چیزی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی

به آرامی آغاز به مردن میکنی
زمانیکه خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند
 
به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر برده عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی ...
اگر روزمرگی را تغییر ندهی،
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی
 
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامیدارند
و ضربان قلبت را تندتر میکنند،
دوری کنی ...

تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر هنگامیکه با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آنرا عوض نکنی
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یکبار در تمام زندگیت
ورای مصلحت اندیشی بروی ...
 
امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری بکن!
 
نگذار که به آرامی بمیری ...
شادی را فراموش نکن!

 

                                                                                  شعری از پابلو نرودا - ترجمه از احمد شاملو


اصلا چه معنی داره تو این خونه کسی بمیره؟

خدایا سلام!

ساده می گویم و کوتاه ، حالا دیگر خوب می دانم که زمان تنگ است.

امروز اولین روز تابستان است. دیروز که بهار بود بود هنوز موذن گلدسته را بو نکرده بود که خروس بی محل آن را به آب داد. دیروز سبزی آن مرد نه از این خانه که از این سرزمین رفت. او رفت و از آن تن سبز تنها سیاهی مویش را برای این همه چشم به راه به یادگار گذاشت...چشم به راه فقط یک عربده ، از آن عربده های خانه سبزی : " که اصلا چه معنی داره تو این خونه کسی بمیره؟!!"

خدایا!

امروز اولین روز تابستان است. آفتاب بی تاب می تابد تا بگوید که چقدر تشنه ی خشکاندن این همه بهار بوده... بهار نه در دشت ، نه در هامون که در این کویر ، در این خاک معقول!

امروز اولین روز تابستان است. گرما آمده است ، همه را داغ کرده و از آن همه سبزی فقط سبزی هجله مانده ، از آن گلهای بهاری تنها سبد سبد یاس مانده و یاس...از آن همه افسوس تنها دریغ مانده و دریغ، از آن همه مرد ، درد مانده و درد...

درد، همان دردی که حتی امان یک خداحافظی را به او نداد، تنها آمد و دستی تکان داد و لبخندی زد ، از آن لبخندهای تاریخی!

خدایا !

دیروز که بهار بود سبزی آن خانه را ارزانی این سرزمین ، این بیابان به دیدگانم دادم ، نمی دانستم که بر ویرانه هایش قیر می ریزند، نمی دانستم که بر لاشه ی آن خرداد پایانی بازهم تیر می ریزند!

خدایا!

هر گاه که نه در این کوچه باغ که در این برهوت درختی بر زمین می افتاد می گفتیم حکمتی دارد ، کود می شود، جوانه می زند ، برگی می شود بر دگر شاخه ، شاخه بر آن ساقه و ساقه بر آن ریشه...

دریغا! کدام ریشه؟ که ریشه در قیر می خشکد!

و خدایا!

نه به حرمت این همه سال سینما! نه به حرمت آن صدا و یا هر چیزی که می ماند ، نه به حرمت روزی روزگاری و یادش به خیرها، نه به حرمت آن خانه و آن سرزمین ، نه به حرمت هیچ حمیدی و هیچ هامونی، که به حرمت یک شب ، فقط یک شب از آن شبهایی که یک لبخند ، از آن همه لبخندهایی که بر یک لب ، از آن لبهایی که سالها رنگ لبخند را ندیده بودند و نخواهند دید او را نه به خاطر هیچ معصیتی، هیچ گناهی که به خاطر اشکهایی که عاجزانه جاری شد و عاشقانه بدرقه اش کرد، ببخش!

و خدایا!

ما را و همه ی آنهایی را که نمی دانستیم قرار است سالها حسرت به دل یکی از آن عربده ها بمانیم و روزی روزگاری از او بد گفتیم و او را و تو را آزردیم ، ببخش ، ولی من نمی بخشم خودم را ، آنها را و زمانه را ، به خاطر تک تک لحظه هایی که با بودنش می شد ساخت و نساختیم! تک تک لبخند هایی که می شد با لبخندهایش بزنیم و نزدیم!

و مرا ببخش به خاطر این همه دریغ و افسوس و ناشکری که تو خود آگاهی به هر دل و هر داغ و هر آهی!

سوگش را به ابتذال قلم نمی کشم!

 

سالهای طلایی!

برخلاف اغلب فیلمها «مرد هزار چهره» یک همخوانی اساسی با ذهنیت ما ایرانی ها داشت که آن هم نشان دادن گذشته ی رنگارنگ و حال سیاه و سفید بود. ما ایرانی ها حد اقل در این مورد فرقه فرقه نیستیم که اساسا همگی نوستالژی گذشته را داریم. شاید بدلیل روند صعودی افول مملکتمان در این دو سده و پر شدن گوشهایمان از حکایت عظمت بربادرفته ی این مرز و بوم است. در هر حال از بد روزگار من هم اهل همین آشفته بازارم و به تمامی اجزای پیرامونم با تاسف « چه بود و چه شد!» نگاه می کنم. این شیوه ی نگاه کردنم در حوزه ی دیدگاهم نسبت به سینمای کشور هم صدق می کند. سینمایی که به نظر من در اواخر دهه ی هفتاد و شاید یکی دو سال اول هشتاد آنقدر شاهکارهای حجیم و پر و پیمانی را در خود جای داد که غافل از پوسته ی نازک این «خانه ی روی آب» و برخی سوزنهای تیز بدجوری ترکید. جوری که جمع و جور کردن این همه محتویاتش کار آسانی نبود و نیست.

همه ی غولها آمدند ، آرزوهای بزرگ را بر آوردند و انتظارات را بالا بردند ولی افسوس که چه زود رفتند و این همه سودا به سر را سر در گریبان کردند.

گرچه شاید «سگ کشی» بهترین فیلم بیضایی نباشد ، «کاغذ بی خط» برای تقوایی و یا «لیلا» برای مهرجویی و... ولی در هر روی دیدن شعور و هنر بر پرده ی سینما بسیار خوشایند است. فراموش نکنیم که میلانی آن روزها بهترین فیلمش یعنی «دوزن» را ساخت و یا مسعود کیمیایی جانانه ترین «فریاد» این سی ساله ی اخیرش را با «اعتراض» کشید. فراموش نکنیم که چند تا از بهترین فیلمهای تاریخ سینمای کشور به مانند «زیر پوست شهر» و «شیدا» و «شب یلدا» آن روزها ساخته شدند. یادمان نرفته آن همه جسارتی را که در «متولد ماه مهر» و «تیک» و «مارمولک» و چند فیلم دیگر شاهدش بودیم.

به واقع مدتهاست که آن همه دردی را که با «زیر پوست شهر» با لذت کشیدیم ، نکشیده ایم. پس از چشیدن «طعم گیلاس» سالهاست که آن همه سادگی را در رنگ و بوی هیچ میوه ای ندیده ایم. از آن روز که «قرمز»ی جنون را دیده ایم هیچ مجنونی به خاطر «لیلا»یش آن چنان دوراهی دشواری بر پیش پاهای ما ننهاده است. مدتهاست که دیگر به هیچ «زندانی» نرفته ایم تا آن همه «زن» را یک جا ببینیم. تا دو «رویا» را در یک «پگاه» آسمانی تجربه کنیم. آن قدر «شهر»مان از این زندانها پر شده که دیگر «زیبا» نیست. چراکه نه «بوتیک» دارد و نه« آژانس های شیشه ای». دیگر «شیدا»یی از سرمان پریده و آن چنان دنیایمان معقول شده که هیچ «لاک پشت پرنده ای» را حتی در خیالمان متصور نیستیم. آن قدر «باد»ها وزیده اند و «شمع» «شب یلدایمان» را خاموش کرده اند که« اشک سرما» را هم در آورده اند. آری دیگر «ماهی ها عاشق نمی شوند» چرا که مدتهاست آن همه مردانگی را در کیمیایی ندیده اند!

اصلا مدتهاست که یک کمدی سالم ایرونی روی پرده نیامده و اوج کار طنز این سینما به لودگی های بی مغز چند تا« اخراجی» ختم شده است. جای« کلاه قرمزی» را بازی لوس گلزار در فیلمهایی مثل «آتش بس» گرفته تا سینمای ایران دچار یک «توقف اجباری» شود. آن روزها محمدرضا هنرمند «مرد عوضی» و «مومیایی 3 »را می ساخت و حالا شاهد احمد لو چند فکاهی سرد و بی مزه را تحویل می دهد که تنها نقطه ی روشنش هنرنمایی علی صادقی است! جای کمال تبریزی را آرش معیریان گرفته تا به جای «لیلی با من است»، «شارلاتان» را به ما تحویل دهد.

باز هم خدا رفتگان بنی اعتماد را بیامرزد که هر چند سال یک بار فیلمی به قوت «گیلانه» را می سازد تا برای ساعتی هم که شده «با خون ما بازی کند». دست مریضاد به جعفر پناهی که ما را به دیدن پوستر چند فیلم خوب در کنار پیاده رو ها مهمان می کند. از مهرجویی بزرگ ممنونیم که با «علی سنتوریش» کار و کاسبی فروشندگان پیاده رو را که این روزها بیش از هر سینما داری دوستشان دارم رونقی اساسی می بخشد، چرا که تنها کسانی که چندتا فیلم درست و حسابی می توانند مهمانتان کنند همین دستفروشها هستند. خدا کند رضا میر کریمی و پرویز شهبازی« به همین سادگی» ها کارشان بیخ پیدا نکند که اگر آنها هم خانه نشین شوند و دست به قلم و دورین نبرند که نباید امیدی به دیدن شعر و شعور بر روی پرده باشیم. چرا که رنگ شعور مدتهاست که در این «خاک آشنا» با بی شعوری نسبت به بهمن فرمان آرای دوست داشتنی جلای سابق را ندارد!

به نظر شما چه عواملی باعث شده سینما گرهای ما توان دهه ی هفتاد را برای ساختن آن شاهکار ندارند؟ در دهه ی هفتاد چه شرایطی موجود بود که سینمای ما به آن خوشایندی کارش را پیش می برد؟

صد البته از حق نگذریم که در این سالها هم به مانند آن سالها که ابتدا فروتن و هدیه تهرانی و پارسا پیروزفر و چند تن دیگر آمدند و جمعشان با پگاه آهنگرانی و ترانه علیدوستی کامل شد روند پرورش چند بازیگر درست و حسابی مثل بهرام رادان ، باران کوثری ، گلشیفته فراهانی و به ویژه حامد بهداد به خوبی در حال پیشروی است/

سالهای طلایی سینما

ترانه ی امروز:

من هنوز در به در طره ی اون زلف سیاتم

من هنوزم  سبز سبزم ریشه دارم یکی از پا پتی هاتم

آقای کوچک نواز بنده پرور

من هنوزم صله گیر چشم بارونی و اون ابر نگاتم

منو کشتی منو کشتی منو کشتی کشته باشی

خوش به حالم من هنوزم که هنوزه یکی از اون کشته هاتم

من هنوز در به در طره اون زلف سیاتم

من هنوزم سبز سبزم ریشه دارم یکی از پاپتی هاتم!                           "محمد صالح علاء"

اگر زنده مانده بود...!

دكتر احمد زيد آبادياحمد زيد آبادي - از بدشانسي ما ايرانيان بود كه دكتر شريعتي در آغاز ميانسالي و در آستانه تلاطم سياسي پيچيده جامعه ايراني، چهره در نقاب خاك فرو كشيد.

به گمان من اگر او زنده مي ماند ، روند تفكر نوگرايي اسلامي و شايد سر نوشت جامعه ايراني به گونه اي متفاوت رقم مي خورد اما تقدير ما گويا همين بود كه هست.

انچه تا قبل از انقلاب ، "بيداري اسلامي" خوانده مي شد ، هويتي كاملا مبهم داشت به گونه اي كه به هر نوع نگرش سياسي مبتني بر مذهب اسلام، "بيداري اسلامي" مي گفتند بدون آنكه گرايش هاي مخالف و بلكه متضاد درون اين نگرش كلي را از هم بازشناسند. در آن روزگار ، همين كه افراد يا گروههايي در مقابل رژيم هاي سياسي مستقر و "استعمار غرب" موضع مي گرفتند و يا با آنها در مي افتادند ، تحت عنوان جنبش بيداري اسلامي خوانده مي شدند بدون آنكه روشن باشد آنان از چه موضعي ، با چه هدفي و به منظور ساختن كدام " مدينه فاضله" به مبارزه با رژيم هاي سياسي و حاميان خارجي آنها برخاسته اند.

در واقع اين انقلاب بود كه صف بندي هاي مبهم قبلي را بر هم زد و آرايش شفاف تري پديد آورد.

به سخن ديگر، تا هنگامي كه هويت بيداري اسلامي سلبي و مبتني بر نفي وضع موجود بود، بسياري همديگر را رفيق و همراه خويش مي پنداشتند، اما چون نوبت به كسب هويت ايجابي و خلق نظمي دلخواه رسيد ، هر كس راه خود را جدا يافت تا آنجا كه برخي از برادران و همسنگران ديروز به روي هم خنجر كشيدند و گلوي هم را دريدند.

دكتر شريعتي متعلق به دوره اي است كه صفوف انواع اسلامگرايي هنوز از هم جدا نشده بود ، و بسياري از جمله خود مرحوم دكتر ، پيامدهاي متفاوت انديشه متفكري چون محمد اقبال را با تفكرفردي مانند سيد قطب از هم باز نمي شناختند و يا اصولا نيازي به ژرف كاوي در اين زمينه نمي ديدند. از اين روست كه در انديشه دكتر شريعتي نكاتي به سود هر يك از جريان هاي اسلامگرايي كه بعدها صفوفشان از هم جدا شد ، مي توان يافت و اين مساله نه لزوما به معناي ضعف تفكر شريعتي بلكه بازتابي از شرايط ويژه حيات فكري پيش از انقلاب است. اينكه گفته مي شود ، فلان نيروي خشونت ورز بنياد گرا براي اثبات ادعاهاي فكري خود از گفته ها و نوشته هاي شريعتي به تفكر بنياد گرايي كمك كرده است ، فاقد مبناي منطقي است، زيرا دكتر شريعتي در زمانه اي زيسته كه چيزي به اسم بنياد گرايي هويت مستقلي نداشته است.

اگر متفكراني مانند نيچه،هگل و كارلايل در روزگاري كه چيزي به نام نازيسم وجود مستقلي نداشت ، سخناني گفته اند كه بعدها برخي از آنها مورد سو ء استفاده ي هيتلر قرار گرفته است آيا به معناي اين است كه مثلا نابغه ي شيدا مسلكي مانند نيچه به نازيسم خدمت كرده است؟ و براي اينكه خدمت نكند بايد از آينده خبر مي داشت و آن همه نكته هاي نغز و بي بديل را در ذهن خود دفن مي كرد؟

در واقع ، اين نگاه ، ظاهر گرايي محض است و بيشتر به كار دعواهاي سطحي و بي سر انجام مي آيد تا بحث هاي فكري زيرا هيچ متفكري نمي تواند به گونه اي سخن بگويد كه هيچگاه ، هيچكدام از اجزاي انديشه اش مورد سو ء استفاده جريان هاي منفي قرار نگيرد. در اينجا البته قصد آن نيست كه گفته شود انديشه ي دكتر شريعتي بي عيب و نقص است و تمام ابعاد و اجزاي تفكر او براي جامعه ي امروزي ايران مفيد خواهد بود.

او فردي بود كه انديشه ورزي را از سنين نوجواني اغاز كرد و در ميانسالي به پايان برد . وقتي كه بينديشيم او با عمري كمتر از 44 سال ، حدود چهل اثر پر حجم از خود به جا گذاشته از استعداد بي نظير و تلاش بي وقفه فكري او در شگفت مي شويم گو اينكه اذعان مي كنيم همه اين آثار نمي تواند از سر تعمق و پختگي كامل باشد بويژه آنكه زندگي كوتاه او سراسر با گرفتاري و نا امني هاي ناشي از مبارزه سياسي توام بوده است. به هر حال ، به گمان من ، نوگرايي انديشه دكتر شريعتي او را در رقابت با تفسير سنتي از اسلام و در جدال با قرائت بنيادگرايانه قرار مي داد و اگر او زنده مانده بود ، جريان نوگرايي اسلامي مي توانست وجه غالب فضاي پس از انقلاب باشد. شايد اين ادعا مبالغه آميز به نظر برسد ، اما كساني كه سالهاي مشرف به انقلاب را به ياد دارند ، به خاطر مي آورند كه دكتر شريعتي از محبوبيت خارق العاده در نزد طيف وسيعي از نيروهاي حامل انقلاب برخوردار بود. متاسفانه فقدان دكتر شريعتي سبب شد كه او شخصا نتواند اين نيروهاي وسيع را در جهت رشد نوگرايي اسلامي بسيج كند و از همين رو ، جريان هاي فكري ديگر با تشبه به صورت انديشه او ، خلا ء حضورش را پر كردند.

با اين حال ، جريان فكري دكتر شريعتي به اندازه اي پر قدرت بود كه تلاش فكري و غير فكري برخي از جريان هاي مخالف او براي حذف كاملش از صحنه جامعه ممكن نشد ، از اين رو پس از مدتي به فكر مصادره او به نفع خود افتادند.

شايد گفته شود كه به فرض زنده ماندن شريعتي و حتي غلبه گرايش فكري بو بر جامعه ، رويكرد سوسياليستي و ضد غربي او مانع از افراط گري در سياست داخلي و خارجي نمي شد ، اما نبايد فراموش كرد كه شريعتي پيش از آكه سوسياليست ، يا اومانيست يا مسلمان يا ضدغرب باشد ، داراي تفكري عقلاني و انتقادي بود و با اين دو ويژگي قادر بود كه ضمن شناخت نيازهاي رو به تحول جامعه راه افراط را ببندد و جامعه را به سوي كنش اعتدالي و عقلاني هدايت كند و اگر بخواهيم به جوهره عقلاني و اعتدالي دكتر شريعتي پي ببريم ، لازم است سخنان او را با ساير متفكرين انقلابي و سوسياليست هم عصرش مقايسه كنيم تا روشن شود كه او در شرايط متلاطم زمان خود تا چه اندازه نگران فروافتادن در مهلكه هاي افراط و تفريط بوده است.

خداوند او و همه كساني كه زندگي شخصي خود را قرباني كردند و تمام زحمات و مصائب را به جان خريدند تا در برهوت جامعه ايراني مشعلي از اگاهي و فهم روشن كنند ، غريق رحمت و لطف خود سازد و ما ايرانيان را از شمار ناسپاسان به آنها قرار ندهد./ منبع: هفته نامه شهروند امروز

پانوشت: در اين مقاله زيد آبادي با نگاهي ويژه به دفاع از انديشه ي شريعتي پرداخته و به ما ياد آوري كرده شريعتي سي و يك سال پيش مي زيست... درست زماني كه نه تنها هنوز حد و مرز ميان برخي انديشه ها بارز نبود بلكه برخي از نگرش ها هنوز ماهيت مستقلي نداشتند... از اين روي به دور از انصاف است كه شريعتي را بدون در نظر گرفتن ويژگي هاي تاريخي مورد انتقاد و يا هجوم قرار داد. البته اين مقاله از منظرهاي گوناگوني شريعتي  و انديشه اش را به اختصار بررسي مي كند كه هريك از آنها در جاي خود مي تواند بيشتر مورد توجه قرار گيرد ولي مقصود بنده از درج اين نوشتار بيشتر  اشاره به موضوع ياد شده است.

همان جايي كه شريعتي روزي در آن رو به آسمان مي خوابيد و ستاره آي ستاره...

سی و یکمین سالگرد شهادت دکتر علی شریعتی

 

روحش شاد و راهش پر رهرو باد...

آواز کنیدش...

در خانه به خانه گل خورشيد دميده

برخيز و نظر كن كسي از راه رسيده


در معني پرواز، پر باز كبوتر

پهناي افق را همه در طول دريده


آواز كنيدش

در باز كنيدش....


هدیه ی نگار ضائن به مناسبت میلاد تارنگار همکلاسی

پا نوشت: با سپاس از نگار عزیز !

ايمان و امان به سرعت برق/ مي رفت كه مومنين رسيدند!

روايت است دهقاني زميني بداشت. وزان زمين روزي، وزان روزي زني، وزان زن پسراني! روزگار به كام بود كه ناگه دست بي رحم زمانه امان نداد و اجل سر رسيد! يتيمان از پس سوگ دست به مصالحه بردند و زمين را به شراكت با برادران پذيرفتند! برادر خردتر گفتا كه زمين بفروشيم و هريك پي كار خويشتن رويم وليك پسران دگر باد به غبغب داده بودند كه آري ما دگر زمينداريم و كشاورز، سر به پذيرش امر ننهادند و خواستند كه با زمين كارستان كنند! ليك راز سر به مهر پدر مانده بود كه فن و فوت كشاورزي چنين است و چنان! روزگاري گذشت و دانه ها از زمين سر برون آوردند و برادران كه زحمت بر خود روا داشته بودند بس مشعوف گريدند! ليك مرغان لا كردار فلك ، كه ناقلا بودند و شيطون بلا، آمدند و محصول را روز به روز به تاراج بردند... برادران عاجز هر روز يكي بر سر زمين مي ماند و از صبح خروس خوان تا شام سگ بوق بانگ سر مي داد كه مرغان برمند! ليك آخر حنجره پتانسيلي دارد! گفتند كه اين راه و رسمش نيست! كارگري را مزد بيش دادند و از فعلگي بياوردند. كارگر نيز كه از زحمت فعلگي طاقتش طاق شده بود مسرور از مزد بيشتر، روز اول آفتاب نزده به سر زمين رفت و صيحه سر داد! چند روزي به همين منوال گذشت و برادران راضي و كارگر راضي! تا اينكه روزي صبح شد و كارگر نيامد! ناشتا فرارسيد و كارگر نيامد! نيمه روز بگذشت و كارگر نيامد... آفتاب بار سفر بست و باز هم كارگر نيامد! برادران در عجب كه چه پيشامد كرده كه كارگر سرخوش بدعهدي كرده! القصه سراغش گرفتند كه هان؟ كارگر از خانه به در آمد با ظاهري نزار و شگفت! در حال كه خرما به گلو بسته بود ناله سرداد: كه همان كار فعله به است و تقدير ما! دست از ما بكشيد كه روزگارمان با بيل خوش است و كلنگ و ملات!

به نقل از : مرحوم شيخ ميرزا همكلاس الدين دشتستاني !

____________________________

حكايت ، حكايت برادر عزت خان ضرغامي است كه با آمدنش به صدا سيماي اين مملكت سياست سلام و صلوات را در كانالهاي گوناگون نهادينه كرد! جناب مستطاب ، فيلسوف گرانقدر ،فلسفه ي نوپاي يك بام و دو هوايي را به اجرا در آورد آن چنان كه بدجوري روي امانوئل كانت را سياه سوخته كرد! فيلسوف و فلسفه يعني اين! تيري در تاريكي بيندازيم هر چه بادا باد! حقوق كارگردان و بازيگر كه هيچي ، حقوق بيننده چه صيغه اي است؟! نمونه ي بارز اين ماجراي شگفت را مي توان در برنامه ي كوله پشتي يا بهتر بگويم گفت و گوي شبانه ي فرزاد حسني پيدا كرد! بيچاره مجري بدبخت با آن همه اهن و تلپ كارش به جايي رسيد كه با فاطيما برنامه ي كودك و نوجوان اجرا كند! بگذريم كه سخن ما امروز در باب ديگري است!

سريالهاي يك شب در ميان كانال محترم يك سيما! كانالي كه به واسطه ي شبكه ي ملي بودن تيغ تيزتري براي قيچي كردن برنامه ها و به ويژه فيلم و سريال دارد. داستان از آن جا آغاز شد كه اصغر هاشمي كاگرداني كه به گفته ي خودش به خاطر كار چندين ساله در صدا و سيما و همچنين سينماي اين مرز و بوم به خوبي خط قرمز ها را مي شناسد و كوشش او همواره اين است كه چند قدمي هميشه از آن فاصله بگيرد ، كمر به ساخت سريالي به نسبت مهيج و ديدني بست كه مي توان گفت بسياري از پتانسيل هاي مورد نياز براي تبديل شدن به يك سريال پربيننده و فاخر را دارا بود. از فيلمنامه ي مايل به خوبي كه فرهاد توحيدي نوشته بود گرفته تا بازي جوانهاي با استعداد و توانايي چون خزر معصومي و حامد بهداد و مو سپيد كرده هاي بازيگري تئاتر و سينماي ايران رضا كيانيان ، هرمز هدايت، آهو خردمند و عليرضا خمسه و البته پرويز پورحسيني!

درست در جريان نيستم، گويا قرار بر اين بود كه سريال براي كانال سه باشد ولي قضا و قدر دست به دست هم دادند تا سريال با مميزي ها يا به اصطلاح امروزي ها اصلاحيه هاي شبكه ي يك مواجه شود. فيلمنامه تاييد شد ، بازيگران مورد تاييد قرار گرفتند. كاراكتر ها بدون اشكال ديده شد و ناظر كيفي هم گويا به خوبي مسوليتش را انجام داد... سريال پس از مدتي كشمكش در كمركش هفت خوان صدا سيما آماده ي پخش شد و تيزر تبليغاتي هم روي آنتن رفت....ولي به يك باره " ايمان و امان به سرعت برق/ مي رفت كه مومنين رسيدند" ...

برادران سريال را در جهت مخالف شئونات اسلامي دانسته و همچنين آن را له كننده ي حقوق قومي پنداشته اند... خلاصه سريال بايد اصلاح مي شد.... يعني ببخشيد ، همه ي تاييديه ها زرشك!

نوبت به سريال ساعت شني رسيد تا كه براي نخستين بار در چند سال اخير اين همه غول سينمايي را كنار هم جمع كرده بود...نسرين مقانلو، رويا تيموريان، برزو ارجمند ، ‍ژاله علو،‌ كوروش تهامي، آزيتا حاجيان ، داريوش ارجمند ، بيژن امكانيان، رويا نونهالي ، سام درخشاني ، پوريا پورسرخ و مهراوه شريفي نياي جوان! و ديگران كه شمارشان از دستم در رفته! موضوع تابو شده اش كه با اين سريال شكسته مي شد و نگاهي به قشر دردمند و عملا زير خط فقر جامعه! نگاهي به جوانان پاك و سردرگمي كه يكي يكي بيراهه مي رفتند و نمي دانستند كه هميشه هر رفتني رسيدن نيست.!!! همه ي اينها را كنار كه بگذاريم هشدار ابتداي سريال كه تماشايش براي زير شانزده سال توصيه نمي شود بدجوري به قول نيما حسني نسب حكم " آجان بيا منو بگير" را امضا كرد. پخش سريال سه شب در هفته در اوقات بيكاري آغاز شد و ديري نپاييد كه سريال به خاطر حس قانون شكني ما ايراني ها از طرف زير شانزده ساله ها وحشتناك پشتيباني شد . و از طرفي ملت نديده و نشنيده ي ما با گرفتن موضوع شدند بيننده ي پر و پا قرص سريال... آن قدر اين گونه مسائل حاشيه اي ذهن مردم را درگير كرد كه كسي نه تنها به بهرام بهراميان اي والله نگفت هيچ كس هم پيدا نشد كه بگويد : خانم شريفي نيا ! انصافا كه فرزند خلف مادري! يا خانم رويا نو نهالي ! انصافا كه بازيگري! يا بيژن امكانيان عزيز دمت گرم!

گرچه سريال طبق قرار قبلي برخورد هايش با خط قرمز صدا سيما را ميلي متري از سر گذرانده بود ولي چه بايد كرد كه در اين مملكت هر لحظه احتمال بي دين و ايمان شدن وجود دارد. دوستان نهي كننده از منكر انتظار پايان بي هاي و هوي سريال را نكشيدند و " زرشك" مشتي به اين همه دبدبه و كبكبه ي اين همه حرفه اي گفتند. هر چندتا قسمت 50 دقيقه اي سريال مچاله شد در يك قسمت 75 دقيقه اي... تصور كنيد سريال معمولا به اين دليل كه سخنراني هاي مسئولان الد بايد روزهاي زوج و درست در زمان پخش اين سريال روي آنتن مي رفت به ساعت يازده تا يازده و نيم شب موكول مي شد و تازه آن موقع بايد به پاي سريالي 75 دقيقه اي كه به واسطه ي لطف دوستان بي سر و ته شده بود مي نشستيم و صبح را با خماري به مدرسه و دانشگاه و سر كار مي رفتيم...خب من نوعي اگر نامم روشنفكر هم باشد مي گويم به درك، سريال را نبينم!

جالب اينجا بود كه سريال ديگر تكرار هم نداشت. و دوستان لطفشان بي حد و حصر بود. قسمت آخر را هم كه بعد از چند شب پخش نشدن هنوز نمي دانم دقيقا كي پخش شد كه ما نديديم و حسرت نعشگي از ديدن اين سريال كم نظير به دل ما خمارهاي سيما و سينما باقي ماند! گويا پاتكشان موفق بود!

سخن را خلاصه كنم! نوبت به يك مشت پر عقاب هاشمي رسيد كه گويا با اصلاحيه هاي روبرو شده بود كه چندتايي را كه يادم هست مي نويسم:

1- چرا هرمز هدايت به عنوان شخص مثبت داستان كراوات زده اند!

2- چرا تمثال حضرت علي بر ديوار است!

3- چرا فلان پلان درشت است؟ و بايد دورتر شود!

4- چرا ديالوگها چنين است و چنان است!

5- گل سر سبد ماجرا: چرا اميرحسين ( بهداد) با غزاله (خزر معصومي) نامزد نيستند و آن وقت براي رسيدگي به پرونده ي قتل با هم بيرون مي روند!

6- چرا كاراكتر خمسه آذري است و لهجه اش غليظ!

دوست دارم روي موارد 5 و 6 توضيح بدهم.

از انجاييكه مقتول يعني مهشيد خواهر نداشته، مادرش ناتواني جسمي داشته و پدرش هم از ناراحتي قلبي رنج مي برده هيچ كدام نمي توانستند به وكيل خانوادگيشان كه بهترين دوست مهشيد بوده و سالها برايشان شناخته شده بوده كمك كنند.پس امير حسين بايد اين كار را انجام مي داده است.... از سويي فكر مي كنم اگر قرار بر اين بود كه بهداد از سربازي فرار نكند و پيگير پرونده نشود اساسا" داستاني براي پردازش در فيلمنامه وجود نداشت...

گويا دوستان ترسشان از اين بوده كه چون موضوع بحث اين دختر و پسر عاقل و مسلمان و بالغ و البته سر به راه و تحصيل كرده پرونده ي قتل بوده و اين لابد يك موضوع خيلي رمانتيكي بوده و باعث پديد امدن يك فضاي پر از شقايق مي شده و احتمال گناه وجود داشته!چون اين دختر و پسر ديدارشان در دادسراي بزرگ تهران بوده كه البته گويا به نظردوستان مميزي پسند متروك است و هيچ كس اين دو جوان را زير نظر نداشته بازهم احتمال گناه وجود دارد...

 با سپاس از طراحي سمانه و وبلاگ خيلي دور خيلي نزديك

و اما كاراكتر خمسه... به قول مهران مديري همه ي نقشها بايد يك نام داشته باشند، يك شغل، يك پدر و يك مادر و البته اهليتي نسبت به يك ديار! حالا نمي شود كه بهداد به يك منطقه ي دور افتاده براي سربازي برود ، آن گاه همه ي سربازان و درجه داران تهراني باشند. در نتيجه چون بازيگران سينماي ما به لهجه ي شيرين اذري تسلط بيشتري دارند براي خمسه كاراكتري آذري گزيده مي شود. از سويي نقش او منفي بوده و راه گريزي نيست زيرا داستان ايجاب مي كند كه نقش منفي چنين كسي باشد. فيلمنامه نويس و كارگردان براي ايجاد فضايي شاد دست به شوخي با اين شخصيت مي زنند ولي گويا چون اين شخصيت اذري بوده و لهجه داشته توهين بزرگي به مردم غيور آذربايجان صورت گرفته!(حكايت مانا نيستاني است)... در نتيجه بايد ديالوگها عوض شود و خمسه زحمت چند بار دوبله كردن و صداگذاري را بكشد.

سريال با حدود بيست درصد حذفيات و تغيير سكانس همراه بود . از طرفي روز جمعه درست زمانيكه مردم يا به تفريح رفته اند يا فوتبال سرخابي هاي پايتخت در حال پخش شدن است بايد اين سريال يك قسمتش پخش شود. چرا؟ خوب عيان است. تا هم زود تر از شرّش راحت شوند و هم كمتر ديده و دنبال شود... خلاصه اين داستان فشار سختي را به صدا سيما اورد و كشكمش و سر و صداي زيادي در رسانه ها و منتقدان به پا كرد. به اين دليل از اين به بعد تصميم گرفته شد غلط مي كند كسي كه به فكر تابو شكني و آزادي رسانه اي و مقوله ي سينما در سيما و اين گونه موضوعات باشد. ما همان سرنوشت را با بچه مثبت هميشگي، اميد زندگاني و بازيهاي در حد تئاتر هاي مدرسه اي بسازيم تا موميايي، مبادا بجنبد! گويا تقدير سريالهاي سيما همان آميخته اي از فيلم فارسي و هندي است كه برادري خواهري را گم كرده و زماني او را مي يابد كه پاي سفره ي عقد نشسته اند! يا به خون هم تشنه اند!

طرح بهتر و هنوز كليشه اي تري هم هست: سرزمين خسته از جفا و بي سرود و بي صداي فلسطين...غزه ، بيت المقدس و اسراييل غاصب!

آري... بهتر است همان كار فعله كنيم كه مزد بيشتر در تقدير ما نيست!

تابو شكني و آزادي رسانه اي را بي خيال!

پا نوشت: فكر مي كنم اين موضوع تا حدي به نداشتن قاعده و قانون براي حد و مرز ساختار فيلم برگرددو البته همان كوته فكري هايي كه در طول نوشتار اشاره كردم.

جشن تولد همكلاسي

 

دو سال از آن روز ها مي گذرد... دو سالي كه همراه بود با فراز و نشيبهاي فراوان. دو سالي كه همراه بود با همه ي بودنها و نبودنها ، با همه ندانم كاريها! با همه ي كوتاهي ها ...

دو سالي كه سپري شد با همه ي غمها و شاديها...

سودا به سر داشتيم و داغ به دل... آن روزها كه امديم...

آري! آمده بودم كارستان كنم...آمده بودم يك تنه به پرواز تيري تنهاي زيادي را پرواز دهم...آمده بودم جان خود در تير كنم...آمده بودم شعله ي زندگاني روشن كنم.. آن روزها نادان بودم...آن روز ها به خلوت مي سرودم و آرمانهاي آرماني به سر داشتم كه " بيا آتش بزن بر بام ايران ... بيا آرش بشو با ياد ياران " بيا و بيا...آن روزها امدن بود كه مهم بود. آن روز ها گفتن بود كه مهم بود...نوشتن و نوشتن و نوشتن... چيزهايي را كه نمي دانستم نوشتم و چيزهايي را كه مي دانستم انكار مي كردم... فرياد زدن را فخر مي دانستم در حاليكه هنوز به ابتذال آن پي نبرده بودم...آري ! آن روز ها نادان بودم...!!!!

كودكي بودم ، كودكي نكردم. نوجواني بودم ، نوجواني كردم. جوان نبودم و جواني كردم! همه را و همه را در اين هزارتوي مجازي!

امروز مي خواهم نه به حرمت نوشتني هايم در اين دو سال كه به حرمت دوستانيكه نوشته هايم را خواندند و نخواندند، بودن تارنگار بي هاي و هوي همكلاسي را جشن بگيرم!

مي خواهم به حرمت انهايي كه بودند و هستند و خواهند بود چه آمدند و چه نيامدند ، خواه بيايند و خواه نيايند ، جشن بگيرم چرا كه ديگر برايم تنها، آمدن مهم نيست... بودن مهم است.

مي خواهم به حرمت كساني كه تنها آمدند تا بخوانند ، آمدند تا تنها دوست شوند ، آمدند تا تنها بگويند ، آمدند تا تنها ببينند و يا امدند تا تنها بشنوند و بدانند! آمدنشان را جشن بگيرم.

مي خواهم به حرمت كساني كه نيامدند تا با آمدن به اين تارنگار بودنشان را به ابتذال بكشند و به حرمت كساني كه نيامدند تا با آمدنشان اين بودن قلمرو همكلاسي را به ابتذال بكشند! نيامدنشان را جشن بگيرم.

مي خواهم به حرمت خودم كه گرچه كوتاهي هايي كردم، كه گرچه ندانم كاريهايم را ندانستم ، پايدار ماندنم را جشن بگيرم.

مي خواهم به حرمت كساني كه خواستند همكلاسي شوند و شدند ولي با يك " آقا اجازه" ي ساده رفتند كه رفتند ، شدنشان را جشن بگيرم.

و خواستم خوش آمد بگويم به كساني كه با خوشي و نا خوشي مي آيند و خواهند آمد.

كلاس همكلاسي ها نيمكتهاي فراواني دارد. آن قدر فراوان كه براي همه جا هست. ولي نه آموزگار دارد نه دانش آموز... كلاس تنها نامش كلاس است...و تنها همان نام مهم است چرا كه هوده ي ما همان همكلاسي بودن،با همه ي دعوا ها و دوستي هايش است. مهم همكلاسي بودن است كه حرمت تخته سياه دارد و گچ و عشق! مهم همكلاسي بودن است كه راستايش راستاي دانستن است ...و راستايش ندانستن است و كتك خوردن!

برا بچه هاي همكلاسي

به نام بهترين دوست آغاز كردم و با نام بهترين دوست از سر مي گيرم.

درود و عرض ادب!

امروز سي ارديبهشت ماه را با 15 روز ديركرد روز ميلاد تارنگار همكلاسي مي نامم. تارنگاري كه نمي دانم تا چند روز ديگر اين گونه خواهد ماند تنها مي دانم كه يادش هميشه به يادم هست. چرا كه ميلادش را حرمت قائلم.

دوست دارم شما همه ي كساني كه اين روزها به اين تارنگار مي آييد ميلادش را شادباش بگوييد.

آمار بدست آمده از تارنگار در اين دو سال و اندي!

عمر تارنگار: 745 روز

همه ي بازديدها : 23621 .

ميانگين بازديد روزانه : ۷/۳۱ .

شمار پستها: 63 پست

ميانگين زمان به روز رساني:۱/۱۲ روز يك بار

رضا : 56 پست/ مهسا: 4 پست/ علي: 2 پست / مهدي: 1 پست

همه ي نظرات: 515

نظرات خصوصي: 12/ نظرات عادي: 499 / نظرات حذف شده : 4

ميانگين نظرات در هر پست : ۱/۸

شمار دوستاني كه نظر داده اند : 177 نفر

ميانگين نظرات هر فرد در همه ي پستها: ۹/۲

اسم دوستان به صورت لينك در بخش زير قرار مي گيرد:

ابراهيم /يوسف ناصري/آتلانتيس/فرزاد/چكاوك/پگاه/شیطان /انيس/عارف/ مسعود /مصطفي خوشنام/الف/غریبه/جودی/نگین و صالح/کاتارو/دخترك اينترنتي/آیدا/نویسنده/حلزون /سیامک/ تینا/ماریه/وهید/کیوان/مريم شريعت پناهي /پیام/خان داداش /امیرمهدی/محمود مونسی سردرود/100 فیلم/ایلیا/آشک/میترا/بهنام/نغمه درد/آرزو/شهریار/میترا/رهرو/المیرا/ف/حسن/علی/شادمهر/محمود/نعیم/جادوگر ناشناس/مهتاب/علي/عشق به خدا شاهراهي به كمال/سیمین روزگرد/نگار صائن/تينا/داوود/آنی ویجلت/زینب/من/ایلیا.م/ماه مهربون/مترسک فیلسوف/دوست همکلاسی/کتاب/عاطفه/مهر آذر پارسی/شهاب (مرد پارسی) /فراز/قاصدک/عسل/نشریه ی الکترونیکی ساعت صفر/شیرین/حامی/کامران/پویان/ریحان/محمد علی/فمنیست مسلمان/آتنا/خاطره/امیرمحمد اعتمادی/سارا/حسین/حکیم ایران/آلبالو خشکه/امید/امیر حسین رجبی/بارنابا کاویانی/صادق ریاحی اصل/ستاره/الی/ساقی/وبلاگ 8 مارس/امیر/حمید/فرزانه/مسافر/ساناز/احسان/یه دوست که مهم نیست کیه/زهره/دکتر مهران معمار زاده/مرکز پخش خبری 8 مارس/سرپیکو/افشین/نگار/ملت ایران/هفت حرف/منصور بوستانی/موسسه ی عرفانی درمانی/احسان/عبد اقیوم قیس عمری تاواخی/ماه منیر/مهدی/نیلوفر/حسین/بتسا/فرزاد/مرتضی/سحر/ترانه/مریم/حمیده سلیمانی فندقلو/علی/انوشیروان/دارکوب/سیاوش/راامن/کیمیا/مارال/آتینا/رضاخدرزاده/آریس/نازنین و شهرزاد/قدیمی ها /مرجان/مام/ اندیشه/محمد خدابخش/آتروپات/همکلاسی/مهسا/موش کوچولو/سمانه ع/فاطمه/حسرت/رضا/علیرضا حیدری/مرضیه/جمیل علیپور/افرا و پاییزها/حامد/سوتیام/سارا/نواندیش جوان/امیر موسوی/راهبه/آرین/سارا/عماد/علی از دانا/ما دو نفر/علیرضا/هاله/درد و دل با آقا/رها/ هادی/فرشید/مریم/اکبری/ویکتور کرام/هواداران امراه/یاسر//....

دوستاني كه بيش از ديگران ديدگاههاي خود را در اين تارنگار ابراز داشته اند:

1- پگاه 33 بار

2- زينب 31 بار

3- كيوان 30 بار

4- ايليا 22 بار

5- ابراهيم 16 بار

6- ريحان 15 بار

7- يوسف ناصري 11 بار

8- نگار صائن 10 بار

 

از اين دوستان از تك تكشان ضمن سپاسگزاري فراوان خواستارم با نوشتاري در اين تارنگار به ما افتخار دهند تا بهره ببريم.

دوست دارم از پگاه ، يار درد اشنايي كه چون دوستي بيدار هميشه روشنگري مي كرد و در صف دانايان نفر نخست بود فراخواني ويژه داشته باشم.

از زينب ، كه با شادي هايش اين تارنگار را شاد مي كرد ، بخواهم كه باشد.

از كيوان ، اين دوست گرم مرام ، اين مرد پارسي آزاد منش بخواهم كه بازدمي بدمد تا گرما اين خانه ي سرد و تاريك را فرا بگيرد.

از ايليا ، اين فيلسوف افلاطون صفت كه با فلسفه ي آشنايش ما را آشنا تر مي كرد ، بخواهم باز هم به زيبايي فلسفه ببافد.

از ابرهيم، اين معلم فداكار و دوست داشتني بخواهم كه رسالت شريعتي را به پايان ببرد.

از ريحان بخواهم كه بگويد در كلاسهاي رانندگي چه مي گذرد كه رفتن را رسيدن معنا مي كند!

از يوسف مي خواهم كه باز سر عصيان بر آورد و از ابوذر بودن بگويد!

از نگار مي خواهم كه بگويد از آن همه چيزها كه بايد ارزاني ما دارد.

همه با هم فوت كنين

و اين هم پيوند همه ي نوشتارهايي كه در اين روزها در اين تارنگار نوشته شد:

برای دسترسی به هر نوشتار به کناره ی تارنگار نگاهی بیندازید.  در آرشیو  تاریخ به صورت ماه به ماه است. نوشتار در هر ماهی باشد روی همان کلیک کنید.

اردی بهشت ۸۵:

1- به نام بهترين دوستم.

خرداد ۸۵:

2- به سراغ من اگر مي آييد...(سهراب سپهري)

تیر ۸۵:

3- شما دو راه داريد!

4- آغازي بر پايان آدولف هيتلر

5- دلش بي انتها مثل كوير است.

6- آتش بازي با آتش بس

7- مادرم روزت مبارك!

مرداد ۸۵

8- زار و زار گريه مي كردن پريا...(شاملو)

9-آوازه خوان... استاد بزرگ (شجريان)

10- خانه ام آتش گرفته است...(اخوان)

11- هنر ، واژه ي غريب ( اخوان)

شهریور ۸۵

12-صداي غرغر موسيقي سنتي ( بررسي گرايش به موسيقي هاي ...)

13- پير كوچك...يادنامه ي حسين پناهي

مهر ۸۵

14- مولانا

آبان ۸۵

15-تساوي

16- شرط بندي و آنتوان چخوف

17- به ياد مردي از ديار من

آذر ۸۵

18- اي مرز پر گهر (سروده ي فروغ)

19-دينگ دانگ (منوچهر آتشي)

دی ۸۵

20- دينگ دانگ 2

21-محمد رضا فروتن

22-اعتدال ديني بازرگان

بهمن ۸۵

23- كربلاي ما چه نتيجه اي دارد

24- مردي فراتر از ايستها و ايسم ها

اسفند ۸۵

25- سيل ( سروده جنتي عطايي)

26- كجايي مرد ( سروده ي قره داغي)

27- سيف فرغاني

28-و خدايش با او سخن گفت.

29- مملكت تنگ بود و مرد بزرگ( ياد مصدق)

30-مصدق 2 ( دكتر معمار زاده)

فروردین ۸۶

31- اين بود زندگي( حسين پناهي)

خرداد ۸۶

32-نازها زان نرگس مستانه اش بايد كشيد ( حافظ)

33- دينگ دانگ3

تیر ۸۶

34- سرود آفرينش ( شريعتي)

مرداد ۸۶

35- زندگي چيزي نيست كه سر طاقچه ي عادت از ياد من و تو برود.

شهریور

36- 28 مرداد 86...54 سال گذشت!

مهر ۸۶

39- سروده اي از شاملو

40- هياهوي بسيار براي هيچ ( سهراب سپهري)

آبان ۸۶

41- درس اخلاق

42- كاروان ( سروده ي ابتهاج)

43- سه تار

آذر ۸۶

44- ابتهاج

45- الو؟!

دی ۸۶

46- داستانكي از كوييلو

47- ازادي انديشه

48- آزادي آيين

49- دختر پاكستان

بهمن ۸۶

50- سنگ خارا (سروده ي معيتي كرمانشاهي)

51- اي آنكه علي علي كني....

اسفند ۸۶

52- انتخابات ( كنايه اميز)

اردی بهشت ۸۷

53- و ندانستن( سروده ي اخوان)

چند نوشتاري كه پاك شده و چند تايي خواندني نبود!

و ندانستن

 

شست باران بهاران هر چه هر جا بود
یک شب پاک اهورایی
بود و پیدا بود .

بر بلندی همگنان خاموش
گرد هم بودند
لیک پنداری
هر کسی با خویش تنها بود
ماه می تابید و شب آرام و زیبا بود .


جمله آفاق جهان پیدا
 اختران روشنتر از هر شب
 تا اقاصی ژرفنای آسمان پیدا
جاودانی بیکران تا بیکرانه ی جاودان پیدا .


اینک این پرسنده می پرسد :
 پرسنده : "من شنیدستم
 تا جهان باقی ست مرزی هست
بین دانستن
و ندانستن
تو بگو ، مزدک !‌ چه می دانی ؟
آنسوی این مرز ناپیدا
 چیست ؟
 وانکه زانسو چند و چون دانسته باشد کیست ؟"


مزدک : "من جز اینجایی که می بینم نمی دانم "
پرسنده : "یا جز اینجایی که می دانی نمی بینی "
مزدک : "من نمی دانم چه آنجه یا کجا آنجاست"
بودا :" از همین دانستن و دیدن
یا ندانستن سخن می رفت "
زرتشت :" آه ، مزدک ! کاش می دیدی
شهر بند رازها آنجاست
اهرمن آنجا ، اهورا نیز "
بودا : پهندشت نیروانا نیز "
پرسنده : "پس خدا آنجاست ؟
 هان ؟
شاید خدا آنجاست؟ "


بین دانستن
و ندانستن
تا جهان باقی ست مرزی هست .
همچنان بوده ست ،
تا جهان بوده ست .

                                                       " مهدی اخوان ثالث"

انتخابات

سلام به همگی؛

از آنجا که فرصتی واسه نوشتن پیدا نمیکنم، سعی میکنم حرفهامو خیلی کوتاه و خلاصه بیان کنم.

موضوع داغ این روزها "انتخابات" است که منم  بد ندیدم که حرف یکی از آشنایان رو که در این باره شنیده بودم، واسه شما هم بنویسم، شاید واسه شما هم جالب باشه! میگفت:

"خیلی از نمایندگان مجلس این دوره(مجلس هفتم)  واسه انتخابات دوره بعدی رد صلاحیت شده اند، در حالی که میگفتند تمام نمایندگان مجلس این دوره را "امام زمان" تایید صلاحیت کرده است!!!"

خوشحال میشم نظر شما رو هم در این باره بدونم.

 

شما بگویید!

سلام دوستان و همفکران عزیز،

با عرض تسلیت عاشورای حسینی(هر چند نمیدانم باید این ایام را تسلیت گفت یا نه؟!چون هرچه فکر میکنم میبینم واقعه یا رویدادی را که باعث ناراحتی و سرافکندگی فرد یا افرادی شده را باید به دیگران تسلیت گفت و از طرفی هم میبینم که با چنین افتخار آفرینی ای که حسین و خاندانش و یارانش کردند و چنین ارزشهای والایی را در تاریخ بشریت آفریدند، کسی جز دشمنان آن حضرت و پیروانش و دشمنان حق و آزادی و آزادگی ، از آن غمگین و ناراحت و خشمگین نمی شود. پس این دشمنان حسین

هستند که باید شکست و رسوایی خود را به یکدیگر تسلیت گویند و دست بر سر خود بکوبند نه یاران و رهروانش! مگر نه اینکه ما دهه فجر را با وجود تمام خون های به نا حقی که ریخته شده و ستم هایی که بر مردم رفته ، به عنوان پیروزی یک انقلاب جشن میگیرم ؛ پس اگر انقلاب حسین هم پیروز شده باشد، که شد، (زینب آن را با پیامبری اش به پیروزی رساند) نباید عزادار چنین واقعه ای بود و مانند ذلیل شدگان دست بر سر کوفت، بلکه باید از آن به عنوان یک کلاس درس بهره برد...).

اصلا هدفم نوشتن این حرفها نبود ولی چه کنم که وقتی شروع به نوشتن میکنم دیگر ناخود آگاه هر آنچه به ذهنم می آید مینویسم.

هدفم فقط نوشتن این قطعه شعر کوتاه بود که آن را در روزنامه ای خواندم. البته نمیدانم از کیست و اگر کسی بداند خوشحال میشوم به من بگوید: (خطاب به کسانی که دم از عدالت علی میزنند ولی...)

 

ای آنکه علی علی کنی کیست علی؟

آنگونه که پندار کنی نیست علی

یک روز بزی چنانچه می زیست علی

آنوقت بیا به من بگو کیست علی

تصنیف سنگ خارا

 فکر می کنم آهنگساز استاد علی تجویدی است.که با صدای مرضیه اجرا شده و مرداد ماه امسال استاد جوان علیرضا قربانی آن را چنان اجرا کرد که سالن یکسر او و استاد فخرالدینی و دگر نوازندگان را تشویق کردند. اگر نامی از خوانندگان دیگر نبردم عذرم را پذیرا باشید چرا که من در هیچ مقوله ای کباده کش نیستم.

جای آن دارد که چندی هم ره صحرا بگیرم
سنگ خارا را گواه این دل شیدا بگیرم
مو به مو دارم سخنها نکته ها از انجمن ها
بشنو ای سنگ بیابان بشنوید ای باد و باران
با شما همرازم اکنون با شما دمسازم اکنون

شمع خود سوزی چو من در میان انجمن گاهی اگر آهی کشد دلها بسوزد
یک چنین آتش به جان مصلحت باشد همان با عشق خود تنها شود تنها بسوزد

من یکی مجنون دیگر در پی لیلای خویشم
عاشق این شور و حال عشق بی پروای خویشم
تا به سویش ره سپارم سر ز مستی بر ندارم
من پریشان حال و دل خوش با همین دنیای خویشم

جای آن دارد که چندی هم ره صحرا بگیرم
سنگ خارا را گواه این دل شیدا بگیرم
مو به مو دارم سخنها نکته ها از انجمن ها
بشنو ای سنگ بیابان بشنوید ای باد و باران
با شما همرازم اکنون با شما دمسازم اکنون

(معینی کرمانشاهی)

دختر پاکستان

این روزها خبر اول همه روزنامه ها شده همه از او میگویند به راستی او کیست؟

گذری ساده در زندگی وی مرا به دونکته جلب کرد او دارای مادری ایرانی است و پدری که نخست وزیر بود و با کودتا برکنار شد اما همه محبوبیت او از پدرش نیست او پرچم دار دموکراسی و آزادی در پاکستان بود او برای مردم به مردم خدمت می کرد یکی از معدود زنان سیاست مدار شرق بود این همه همه ی ژاندارک پاکستان نبود نه ژاندارک مناسب او نیست ژاندارک  دختری خیال باف بود  ولی او واقعیت را میدید او دختر پاکستان بود.

ولی حیف که او  آنچنان قدرت داشت که سپر بلای تنها رقیب خویش شد به او هستی دوباره داد او شد بدانگونه که می باید بود آری طالبان قدرت و مشرف خواستند حاکمان همیشگی قدرت باشند و او رفت تا پاکستان در غم او به سوگ نشیند او رفت تا دموکراسی در پاکستان به خیال تبدیل شود او رفت تا پاکستان از درد رفتن او به خود بپیچد او رفت و مشرف ماند.

آزادی آیین و مذهب

فرد از این حق برخوردار است که قلمرو درونش هر اعتقاد و باوری نسبت به اخلاق و دین و کیش و فلسفه و البته سیاست داشته باشد و هیچ انسانی نباید دیگری را به دلیل داشتن باورهایی متفاوت یا متناقض از نظر اجتماعی و جانی و فیزیکی به خطر اندازد. نکته ی قابل ذکر این است که هیچ کس توانایی خواندن واقعیات باورهای دیگری را در ذهنش ندارد بنابراین مقصود از بیانات یاد شده ابرازهای بیرونی باورهاست.

در ممالکی مانند فرانسه که جامه ای غیر مذهبی بر تن حکومت دارند نه تنها گزینش مذهب آزاد است بلکه آزادی از نظر اجرای مراسم مذهبی نیز برقرار است و هیچگونه منعی برای اجرای مراسم مذهبی در محدوده ی قوانین اجتماعی وجود ندارد. همچنین هیچگونه برتری برای پیروان دینی نسبت به سایر ادیان وجود ندارد. ( از نظر حقوق که برای پیروان در اجتماع از سوی حکومت در نظر گرفته می شود.)

از آنجا که در پست پیشین به گالیله اشاره کردم اینجا هم از قرون وسطی یاد می کنم که گاهی افراد بدلیل داشتن عقایدی بر خلاف عقاید مورد پذیرش کلیسا مجازاتهای سختی می شدند. اما اکنون طبق اعلامیه های صادر شده دین و آیین آزاد است و هرگونه تفتیش عقاید یا به اصطلاح انکیزیسیون ممنوع است. این اعلامیه به صراحت از مسئله ی دگر اندیشی در حوزه آیین و مذهب حمایت می کند.

باید اشاره کرد همان گونه که گفتم آزادی ابراز عقاید و به خصوص اجرای مراسمات آنها در محدوده ی مشخصی است که این محدوده در کشورهای غربی وسیعتر می باشد. صد البته در بسیاری از سرزمینها به خصوص در آسیا و قاره ی افریقا طبق قوانینی که وضع شده در جهت حفظ نظم عمومی و امنیت روحی و جانی شهروندان اجرای مراسم مذهبی اقلیتها باید به گونه ای باشد که احساسات اکثریت را مورد خدشه و بی احترامی قرار ندهد و موجب اعتراض اکثریت و برهم خوردن نظم شهری نشود.مراسم در واقع قابل اجراست زمانی که به باور دیگران به خصوص اکثریت توهین نشود. در واقع باید تربیت متمدنانه ی جوامع در اجرای مراسمات و ابراز عقاید رعایت شود تا در نتیجه به منازعات سیاسی مذهبی بین دگراندیشان کشیده نشود.

از انجا که همه می دانیم و بارها اشاره شده آزادی و برابری حقوق سایر افراد اجتماع از اساسی ترین اصول منشور ملل متحد است که کشورهای عضو سازمان ملل متعهد شده اند که در اجرا و گسترش هرچه بیشتر آن آزادیها و برابریهای بنیادی برای همه ی احاد مردم بکوشند. بیانیه های حقوق بشر سازمان ملل به طور معمول در باب عدم تبعیض به خاطر داشتن عقاید مختلف در باب مذهب و سیاست و آیین و ... است. آن هم دلیل دارد. در بیشتر جوامع از آغاز پیدایش مفاهیمی چون عشق و عرفان و معنویت که سابقه اش از هزاران سال فراتر می رود مذهب یکی از ریشه های مفهوم زندگی برای معتقدان است که اگر به آن بی احترامی و تعرض شود یا کسی به خاطر داشتن آن به سبکی دیگر مورد تبعیض قرار گیرد یا از آن استفاده ی ابزاری شود در جهت رسیدن به منافع سیاسی اقتصادی و یا به ان توهین شود در همان جهت ، در واقع به شخصیت و روح و روان تمام پیروانش اهانت شده در نتیجه آتش خشم آنان برافروخته می شود و در پایان به منازعات و جنگهای خونینی ختم می شود که دیگر نتایج دردناکش را ما همه به اقتضای زندگی در این دوران وحشتناک خوب می دانیم. بنا براین مفهوم آزادی آیین نه تنها به عدالت اجتماعی کمک می کند بلکه به صلح جهانی هم یاری خواهد رساند.

در پست آینده که درج خواهم کرد مواد یکی از اعلامیه های حقوق بشر که در باب مسائل یاد شده در این نوشتار است را عرضه می کنم.

ضمنا با درودی به دوست خوبم امید در پاسخ به او که عقیده داشت من باید این مطالب را زمانی در تارنگار درج کنم که زمینه ی اجرایی آن در مملکت باشد نخست عرض کنم همان گونه که گفتم بحث من کلی است و منظور حقوقی است که مورد قبول است نه مورد اجرا. هر کس رسالتی دارد در قبال آن استعدادی که به او اعطا شده تا در پیشبرد اگاهی خدمتی به جامعه اش کند. بنده ی کوچک هم در بخشی از رسالتی که دارم به این موضوع به این شیوه می پردازم و ترجیح می دهم بدون حاشیه سازیهایی که به سیاست بازی معروف شده اند آگاهیهای مورد نظرم را به مخاطبان تارنگارم بدهم . رسالتی که من برگزیدم این است. کسانی هستند که در اندیشه ی زمینه سازی برای اجرای حقوق یادشده در کوششند. این حقوقی هم که من در این سلسله نوشتارها به انها می پردازم چیزی است که اغلب مورد قبول اعلامیه های حقوق بشری است که در طول زمانهای مختلف صادر شده است. حال این حقوق گاه به شکل قوانین اساسی کشورها در آمده اند چنان که همین ممنوعیت تفتیش عقاید که در سخنهایم سخنش به میان آمد در قانون اساسی جمهوری اسلامی در اصل بیست و سه آمده است: (تفتیش عقاد ممنوع است و هیچکس را نمی توان به صرف داشتن عقیده ای مورد تعرض و مواخذه قرار داد.) حال اجرا یا تلاش برای اجرا شدن این حقوق و قوانین رسالتی است که دیگران در جامعه به عهده دارند. البته از شما دوست عزیز پوزش می خواهم به این سبب که به دلیل کمبود مجال نتوانستم زودتر از این پاسخم را در قسمت نظرات تارنگار ابراز دارم. دلیلش هم همان سخنان کلیشه ای است که گرفتارم و هزار مسئله ی دیگر...دوستان دیگر هم به وبلاگ سر می زنند و من باید به رسم ادب با انها مکاتبه ی اینترنتی داشته باشم و به دلیل کمبود فرصت نمی توان همه ی زمان را به مکاتبه با شما بگذارم. صدالبته بحث من با شما درباره ی آزادیهایی که در دین اسلام وجود دارد و ضرورت یا عدم ضرورت جدایی دین از سیاست بر جای خود باقی و استوار است و ادامه پیدا خواهد کرد.


زمستان است!!!!!!!!!!!!!!!!!!

مهریز

ببار ای بارون ببار!

آزادی اندیشه

در هر حکومتی با هر موقعیت جغرافیایی که ادعای مردم سالاری دارد و شعار " حکومت مردم بر مردم " را سرلوحه قرار می دهد وجود آزادی های فردی و عمومی از ملزومات جدایی ناپذیر آن جامعه به حساب می آید، به گونه ای که اگر حکومت این اصل را رعایت نکند و آن را از افراد جامعه سلب کند ، وجود "دموکراسی" را به کل نقض کرده است.

یکی از آزادی هایی که در زیر سرفصل آزادی به آن پرداخته می شود "آزادی اندیشه" است. یکی از زیباترین و گرامی ترین حقوق انسانی آزادی ذهن بشر است. آزاد اندیشی باعث می شود که هرکس تفکر آزادی داشته باشد تا با هر مرام و مسلکی و هر باور دینی-مذهبی یا اجتماعی-سیاسی به پروراندن درون و برون خود بپردازد البته به گونه ای که به باورهای دیگر مردم جامعه خدشه و بی احترامی وارد نشود. از این طریق و در غیاب خفقان و با رهایی و آزادی واقعیات و حقایقی را که در نظر دارد بشناسد .

پیشرفت هر جامعه ای وابسته به وجود مردان و زنان آزاد اندیش است. مردمانی که بدون هیچ ریسمانی بر دست و زنجیری بر پا و بدون هیچ قید و بند وابسته به حکومتها و قدرتها به پیشروی در کشف واقعیات بپردازند

منظور از قید و بند همان محدودیتهای غرض ورزانه ای است که بر فرض گالیله با آن مواجه شد. زمانی که علم بیاید ، دیوارهای به غایت بلند تعصب به خرافات بی ریشه در هم شکسته می شود و پرده های ترس بشر از "هیچ ها و پوچ ها" کنار می رود . هیچ هایی که از سوی زورمندانی که وجود زورشان به همین هیچ ها وابسته است در ذهن عامه ی مردم حک شده است. آن گاه است که گرد و غبار از چشمان مردم کنار می رود و مظاهر دروغین علم مطلق در اذهان خرد می شود و تازه تشنگی و عطش آغاز می شود و این مردمان سیراب ناپذیر حاضرند هر بندی را بگسلانند تا در راهی که در آن قدم

نهاده اند "آزاد" پیش بروند.

آزادی اندیشه را در سلسله نوشتارهایی شامل :

-آزادی آیین

-آزادی بیان

-آزادی آموزش

- آزادی اطلاعات

- و آزادی نمایش

مطرح خواهم کرد و سعی بر آن دارم که در نوشتارهای پسین به آنها پرداخته شود.


پا نوشت:

به وبلاگ نویس شلیک کنید!

تارنگار بالا شامل مطالبی در حوزه ی ادبیات و سینماست که توسط امیر موسوی و نگار صائن دانشجویان دانشگاه هنر(دراماتیک) نوشته می شود.

پیروز باشند!

تلخ تلخم!

درود و عرض ادب!

این روزها که می گذرد بسیار درگیرم تا شاید از درون این کاهدانی ( مغز مبارک) جز چرت و پرت کمی هم علم و دانش لانه کند.

به همین خاطر کم و کمتر مجال دارم تا بنویسم.... فکر می کنم مجال نوشتن دیگر برای من پیش نیاید..با خود می اندیشم شاید من هم در این گرداب به اصطلاح جبر مدرنیته و جامعه ی روز گرفتار شده ام و دست و پا زدنهای بیخودی هم فایده ای ندارد...

برای اینکه تارنگار هم به روز باشد داستانکی! از کوییلو و کتاب مکتوب او می آورم...جای اندیشه دارد... ولی نیندیشید چرا که اندیشیدن هم گاهی حرام است!!!!!

نواموزی از پدر نیستروس،کشیش اعظم صومعه اسکتا پرسید:برای رضایت خدا چه باید بکنم؟

پدر نیستروس پاسخ داد:

ابراهیم غریبان را پذیرفت،خدا خشنود بود،

الیاس از بیگانگان خوشش نمی امد،خدا خشنود بود.

داوود به انچه که کرد مغرور بود،خدا خشنودبود،

باجگیر رومی در برابر محراب از انچه می کرد شرمنده بود.

یحیی تعمید دهنده به بیابان رفت،و خدا خشنود بود،

یونس به شهر نینوا رفت ،و خدا خشنود بود. ...

از روح خودت بپرس که چه کار دوست دارد بکند.

وقتی روحت با رویاهایت در توافق باشد،خدا خشنود است.

۲۰۰۸ هم آمد!!! ایران بجنب!

2008 هم آمد!!!

 

الو؟!

در هفت سال گذشته هر بار و هميشه که به او زنگ مي زنم،
در منزل است.در هفت سال گذشته شايد7000بار به او زنگ زده ام
ودر اين مدت،او هميشه گوشي تلفن را برداشته است.
تماس هاي تلفني من با او بي قاعده و به يک معنا از روي تصادف اتفاق مي افتد.
روراست:هر موقع که عشقم بکشد،به او زنگ مي زنم.
انگشتم را که هفت بار روي دکمه اعداد دستگاه تلفن فشار دهم،
از آن سوي خط ناگهان صداي رفيقم را مي شنوم:الـــــــو!
گفت و گوهاي تلفني مان زياد مهم نيست.آنچه اهميت دارد اين واقعيت
است که او هميشه گوشي را بر مي دارد.گاهي صبح ها و گاهي شبها به او زنگ مي زنم.
مي گويد که مي رود سر کار،اما مي پرسم مگر چه مدرکي در تاييد اين ادعا در دست هست؟
مي گويد متاهل است و با اين حال من هرگز زن او را به چشم نديده ام و زن او هرگز
در هفت سال گذشته گوشي تلفن را بر نداشته است.
امروز بعدازظهر طرف هاي ساعت يک و ربع به او زنگ زدم.نگفته پيداست که
خودش گوشي را برداشت .تلفن فقط يک بار زنگ زده بود.بتدريج به
اين نتيجه مي رسم که او از سال1972 خانه نشين
است وتنها کار او اين است که در خانه اش منتظر اين باشد
که من روزي بهش زنگ بزنم.(ريچارد براتيگان)

ابتهاج/بخش نخست

امیر هوشنگ ابتهاج سمیعی گیلانی (ه.ا.سایه) در ششم ( یا بیست و نهم) اسفند 1306 هجری خورشیدی در رشت پا به جهان گشود. پدر او آاخان ابتهاج از مردان سر شناس رشت بود که مدتی هم مسوولیت ریاست بیمارستان پورسینا را در آن جا عهده دار بود. هوشنگ دوران دبستان و بخشی از دبیرستان خود را در زادگاهش گذراند. هنوز مقطع متوسطه را پایان نرسانده که به تهران می آید و در مدرسه ی تمدن نام نویسی می کند ولی پس از دوسال پیاپی مردود شدن در کلاس پنجم متوسطه به کل درس و مدرسه را رها می کند. ابتهاج از همان نوجوانی و دوره ی دبیرستان سرایش شعر را آغاز می کند. سایه در تهران با فریدون توللی و مهدی حمیدی شیرازی آشنا می گردد.

سایه در سال 25 در حالیکه تنها نوزده سال داشت اولین دفتر شعرش با نام نخستین نغمه ها را در رشت منتشر می کند.او در این مجموعه که با مقدمه ی حمیدی شیرازی و عبدالعلی طاعتی رو گرفته بود شعر سنتی را سرلوحه ی کار خود قرار داده بود.

او در جوانی دلباخته ی دختری ارمنی ساکن رشت به نام گالیا می شود که مایه ی بسیاری از اشعار عاشقانه و بزمی او همین رابطه ی عاطفی است.

آشنایی و دوستی او با شهریار و نیما هرچند که پیش از آن با اشعار آن دو آشنا بود شعر سایه را تا حدی متاثر می سازد به گونه ای که برخی او را از پیروان نیما می دانستند ولی بزودی راهی دیگر را می گزیند. .. همان راهی که باید آن را می رفت: یعنی سرودن غزل!

در همین سالهاست که با بسیاری از شاعران جوان هم سن و سال خود آشنا می گردد. از سوی دیگر آن هنگامه ی نا به سامان جنگ و خونریزی و بحران درونی کشور گرایش او را به مسائل اجتماعی و سیاسی بیشتر می کند و اشعارش از بزم به رزم اجتماعی کشیده می شود. این تغییر جهت او را می توان در شعر کاروان ( ارجاع به دو پست پیش) می توان دید.

" دیرست گالیا!

هنگام بوسه و غزل عاشقانه نیست،

هرچیز رنگ آتش و خون دارد این زمان؛

هنگامه ی رهایی لبها و دستهاست.

عصیان زندگیست!!!! "

گرایش او به حزب توده که از سالهای اقمت در رشت شروع شده بود در تهران بیشتر می شود. ولی فعالیتهایش بیش از آنکه رنگ و بوی سیاسی داشته باشد در حیطه ی مسائل ادبی- اجتماعی است.

در سال 1330 مجموعه ی سراب را منتشر می کند. سرای نخستین مجموعه ی او به اسلوب جدید است. قالب همان چهارپاره و مضمون نوعی بیان عواطف فردی است، عواطفی واقعی و طبیعی! گویند در مقدمه ی سراب می نویسد: که دیگر آوای دل دردمند و ترانه های عاشقانه ی فردی سر نخواهد داد و با مردم همگام خواهد شد و آنچه را می گوید در مجموعه ی شبگیر /1332/ جامه ی عمل می پوشاند. در همان سال به فکر نشر گزیده ی آثار سنتی خود که بین سالهای 25 تا 29 سروده بود می افتد و نام سیاه مشق را برای آن برمی گزیند. ( این مجموعه بعدها دنباله دار می شود) برنخستین سیاه مشق او شهریار و مرتضی کیوان مقدمه می نویسند. در این مجموعه آن چنان خوب غزل می سراید که عده ای او را بهترین غزلسرای دوران می دانند. شنیده ام که فروغ نیز با شعری دیگر به پیشواز سایه می رود و اشعارش را ارج می نهد. (اگر کسی شعر را شنیده در اختیار ما نیز قرار دهد.) در سال 34 دفتر زمین را منتشر می کند و خود را به شعر نیمایی نزدیک و نزدیکتر می کند و نشان می دهد که هم از لحاظ قالب و هم محتوا آن را درک کرده است. صد البته بسیاری اعتقاد دارند که چون زبان شعر او تغزلی است نمی تواند خود را از این زبان دور کند و اشعار اجتماعی موفقی را بسراید.

تا 10 سال بعد اشعارش گاه گاهی تنها در مجلات به چاپ می رسید . تا اینکه در سال 44 سفری به شوروی برایش پیش می آید و قبل از آن نسخه های اندکی از مجموعه ای با نام چند برگ از یلدا را با هزینه ی خود منتشر می کند .با وجود شمارگان کم این مجموعه کسانی هستند که اعتقاد دارند ابتهاج با این دفتر شعر راه روشنی را در شعر معاصر گشود.

ابتهاج در سال 51 با رادیو ایران همکاری را آغاز می کند و عهده دار سرپرستی برنامه ی گلهای تازه و گلچین هفته می شود. ایتهاج که به عنوان موسیقی شناس برجسته ای در زمینه موسیقی وطنی هم اعتبار دارد در سال 53 با همکاری استاد محمد رضا لطفی گروه شیدا و در سال بعد با کمک استادان علیزاده و مشکاتیان عارف را بنیاد می نهد. او در زمینه ی ترانه سرایی هم اعتبار خاصی دارد. اعتباری که با سرودن ترانه های ماندگاری چون تو ای پری کجایی! با صدای قوامی بدست آمد.

در سال 57 ابتهاج به اعتراض به واقعه ی 17 شهریور میدان ژاله به همراه همکارانش در دو گروه نام برده از کار در رادیو استعفا می دهد. او پس از انقلاب هم پایه گذار گروه موسیقی چاووش با همکاری استادان لطفی و شجریان می باشد. او همکاری هایی را با استاد شجریان در پیش و پس از انقلاب انجام می دهد و تصانیف و آوازهای وطن پرستانه ای را می سراید ( ایران ای سرای امید و...) که با صدای شجریان جاودانه می شود و بر حافظه ی همگان نقش می بندد.

او در دهه ی 50 جز دفتر سیاه مشق 2 مجموعه ای دیگر را انتشار نمی دهد تا سال 60 که در آن سال دو دفتر یعنی تا صبح یلدا و یادگار خوان سرو از او چاپ می گردد.

در سال 66 سایه ناگزیر به مسافرت اروپا و اقامت در کلن آلمان می شود.

در اروپا با مجالس شعرخوانی بسیاری از این استاد فرهیخته ی غزل را ارج می نهند.

او در سال 64 سیاه مشق 3 و 71 سیاه مشق 4 را نشر می دهد که اشعار جدیدش را در بر دارد.

بسترم صدف خالی یک تنهایی است

و تو چون مروارید

گردن آویز کسان دگری!!!

21 دی 1331


دوستان نویسنده!

لطفی کنید زمانیکه نوشتاری را درج می کنید ویرایشات لازم از جمله رنگ قلم متناسب با قالب باشه. رنگ سفید یا خاکستری انتخاب بشه تا در زمینه ی مشکی خوانده بشه.

ستار ( توضیحات کامل در باب ستار و دستگاه های موسیقی ) یک تحقیق کامل...

سه تار یکی از سازهای اصلی و شاخص در موسیقی ایرانی است که علاوه بر برخوردار بودن از صدای زیبا ، دوست داشتنی و لطیف ، در بیان احساسات هنرمندانه ایرانیان ، از قابلیت های در خور توجه بهره مند است . ازدیگر خصوصیات شایان این ساز ، صمیمیت و همراهی آن است به نحوی که نوازنده را آزار نمیدهد . از این رو زنده یاد استاد ابوالحسن صبا در توصیف این ساز چه زیبا میگوید : « سه تار برای یک نفر کم و برای دو نفر زیاد است » . آنچه در این جمله کوتاه و پر معنا نهفته است ، در واقع عبارت است از حاصل تمام گفته ها و شنیده ها در زمینه سه تار .
سه تار در زمره سازهای زهی مضرابی مقید است . صدای این ساز در اثر برخورد مضراب و ارتعاش سیم ها و تولید بوسیله کاسه ، تشدید می شود . بدنه سه تار از سه قسمت اصلی تشکیل شده است . این سه قسمت به طور اجمالی عبارتند از :

 الف کاسه
ب
دسته
ج
سر ساز یا سر پنجه

الف : کاسه :
در این قسمت ساز صدای تولید شده ، از برخورد مضراب با سیم ها تشدید می گردد و در اثر چنین تشدیدی صدای موسیقی ایجاد میشود . کاسه سه تار( اغلب با استفاده از چوب درخت توت ) و به دو روش ساخته میشود :
روش اول که در گذشته به علت کمبود امکانات صنعتی بیشتر استفاده می شده است ، تراشیدن تنه درخت توت و خالی کردن آن بوده است که سه تار تهیه شده به این طریق را اصطلاحا" یک تکه ، یکپارچه یا کنده ای گویند . در این روش که امکانات صنعتی و کارگاهی کمتری اقتضاء میکند ، سازنده ساز در تهیه کاسه با تحمل زحمت و سختی بیشتری مواجه است . مشکلات این طریق ، گذشته از صرف وقت و نیرو برای کندن (تراشیدن) چوب ، به رعایت هماهنگی قطر کاسه در تمام قسمتها و مسائلی از این دست ارتباط دارد .
روش دوم که امروزه بیشتر استفاده میشود ، ساختن کاسه سه تار از تکه چوبهای بریده شده (ترکه) است که سه تار تهیه شده به این طریق به سه تار ترکه ای معروف است . طبعا تهیه کاسه سه تار به هر کدام از دو شیوه مذکور با مشکلاتی همراه است . در این روش گرچه مشکلاتی چون هماهنگی قطر قسمتهای کاسه بسادگی قابل حل هستند ، با این حال سازنده ساز با مشکلات دیگری از قبیل وصل درست اجزا (ترکه ها) سر و کار دارد.
نقش عمده کاسه ، در سه تار ، تشدید صوت است . تشدید را میتوان به فرایند افزایش و آهنگین شدن ارتعاشات صوتی پدید آمده توسط ابزاری غیر از ابزار مولد صوت تعبیر نمود . این ابزار در سازهای مختلف ، متفاوت است . در سازهایی چون سه تار ، تار و سنتور ، تشدید بوسیله کاسه یا جعبه و در سازهایی مانند نی ، تشدید به وسیله لوله ساز انجام میپذیرد . بدیهی است که در سازهای کوبی یا ضربی مانند تنبک نیز فرایند تشدید وجود دارد اما بواسطه موسیقایی نبودن صوت اینگونه سازها ، آهنگین بودن صوت در آنها مصداق ندارد .
اندازه کاسه : کاسه سه تار در دو اندازه بزرگ و کوچک ساخته میشود .
کاسه سه تار با صفحه چوبی پوشانده می شود . در قسمت پشت کاسه سیم گیر نصب می شود و بر روی صفحه ، خرک قرار میگیرد . در مورد هر کدام از این اجزا توضیح کوتاهی می دهیم :

1 صفحه :

صفحه بطور افقی بر روی کاسه قرار می گیرد . جنس صفحه هم از چوب درخت توت است .

2 خرک :

خرک بطور افقی بر روی صفحه قرار می گیرد و سیمها روی آن واقع میشود . طول مفید و قابل استفاده سیم از شیطانک تا خرک است . در واقع بدون وجود خرک ، استفاده از سیمها غیر ممکن میشود زیرا برای امکان به ارتعاش درآمدن سیمها ، لازم است از صفحه فاصله داشته باشند .

3 سیم گیر :

در قسمتت انتهایی کاسه ، سیم گیر قرار میگیرد و سیمهای سه تار به آن وصل میشوند .

ب : دسته :

دسته سه تار که معمولا از چوب درخت گردو ساخته میشود قسمت کاسه ساز را به سر پنجه وصل میکند . دسته یکی از حساس ترین و مهم ترین بخشهای سه تار است . سیمهای سه تار در امتداد دسته کشیده میشوند و بر روی آن پرده ها بسته میشوند . مهمترین کارهای دسته آن است که با قرار گرفتن پنجه روی آن ، تغییرات ملودی ایجاد و نتیجتا ملودی بر سه تار نواخته میشود . طول و قطر دسته : همان گونه که گفته شد کاسه سه تار در دو اندازه کوچک و بزرگ ساخته میشود . طول و قطر دسته ارتباط کامل با اندازه کاسه دارد .

ادامه نوشته

درود و عرض ادب!

قرار بود بیست آبان ماه نوشتارم در باب استاد غزل ابتهاج را در تارنگار درج کنم ولی با کدامین انگیزه؟

زمانیکه همه به این تارنگار می آیند ولی با آمدنشان برگ از برگ نمی جنبد چه انتظاری از ما برای باز نوشتن دارید؟

زمانیکه درس از چهار سو ما را در کتاب و دفتر می فشرد مگر مریضیم که به خاطر هیچ و پوچ ساعت اینترنتی خدا تومان بخریم و مفتی مفتی نتایج تحقیقاتمان را در اختیار کسانی بگذاریم که هیچکدام اهل خواندن و اندیشیدن در آن نیستند؟

نه عزیزان شما همانهایی نیستید که من یا ما با دلگرمی داشتن دوستانی چون آنها پا به عرصه ی نوشتن و پژوهش نهادیم!

به همین خاطر از شما عاجزانه تقاضا دارم که با نظرات خود موجب دلگرمی ما شوید. همچنین باز هم از کسانیکه توانایی همکاری در تارنگارنویسی را دارند خواهشمندم اعلام حضور کنند و به جمع ما بپیوندند.

شعر کاروان از ابتهاج:

کاروان

دیراست گالیا
 در گوش من فسانه دلدادگی مخوان
 دیگر ز من ترانه شوریدگی مخواه
دیر است گالیا! به ره افتاد کاروان
عشق من و تو ؟ آه
این هم حکایتی است
اما درین زمانه که درمانده هر کسی
از بهر نان شب
 دیگر برای عشق و حکایت کجال نیست
 شاد و شکفته در شب جشن تولدت
تو بیست شمع خواهی افروخت تابنک
امشب هزار دختر هم سال تو ولی
خوابیده اند گرسنه و لخت روی خک
زیباست رقص و ناز سرانگشتهای تو
بر پرده های ساز
اما هزار دختر بافنده این زمان
 با چرک وخون زخم سرانگشت های شان
جان می کنند در قفس تنگ کارگاه
 از بهر دستمزد حقیری که بیش از آن
پرتاب می کنی تو به دامان یک گدا
وین فرش هفت رنگ که پامال رقص توست
 از خون و زندگانی اسنان گرفته رنگ
در تار و پود هر خط و خالش هزار رنج
در آب و رنگ هر گل و برگش هزار ننگ
اینجا به خک خفته هزار آرزوی پک
اینجا به باد رفته هزار آتش جوان
دست هزار کودک شیرین بی گناه
 چشم هزار دختر بیمار ناتوان
دیر است گالیا
هنگام بوسه و غزل عاشقانه نیست
هرچیز رنگ آتش و خون دارد این زمان
 هنگامه رهایی لبها ودست هاست
عصیان زندگی ست
در روی من مخند
 شیرینی نگاه تو بر من حرام باد
بر من حرام باد ازین پس شراب و عشق
 بر من حرام باد تپش های قلب شاد
 یاران من به بند
 در دخمه های تیره و نمنک باغشاه
در عزلت تب آور تبعیدگاه خارک
 در هر کنار و گوشه این دوزخ سیاه
 زود است گالیا
در گوش من فسانه دلداگی مخوان
 کنون ز من ترانه شوریدگی مخواه
زود است گالیا ! نرسیده ست کاروان
 روزی که بازوان بلورین صبحدم
 برداشت تیغ و پرده تاریک شب شکافت
 روزی که آفتاب
از هرچه دریچه تافت
 روزی که گونه و لب یاران هم نبرد
رنگ نشاط و خنده گم گشته بازیافت
من نیز باز خواهم گردید آن زمان
سوی ترانهها و غزلها و بوسه ها
 سوی بهارهای دل انگیز گل فشان
 سوی تو
 عشق من

درس اخلاق

سلام ، مطلبی که در زیر میخونید، تاریخش واسه قبل از انقلاب ِ ، اما....

 

                                       " درس اخلاق "

 

بچه ها سر کلاس بودند. ساعت درس اخلاق بود.

-- بچه ها...اخلاق چیز بسیار خوبیه...هیچ کس آدم بد اخلاق رو دوست نداره...،آدم بداخلاق یعنی آدم بد...آدم خوش اخ...

- آقا از دست این کامران...

- ساکت...کافیه دیگه.چی داشتم میگفتم؟...آها: آدم باید دارای ا خلاق پسندیده باشه...،فواید اخلاق خیلی زیاده...،اونقدر زیاده که نمیشه شمرد...،اگه آدم بد اخلاق باشه خیلی بده...

- چرا آقا؟

- چون که همه بهش میگن بداخلاق. بداخلاقی خیلی بد چیزیه بچه ها...،اینه که هر کسی باید سعی کنه دارای اخلاق حسنه....، یکی از دلایل خوبی اخلاق اینه که جزء برنامه درسی مدارسه...،اگه اخلاق بد چیزی بود که تومدرسه ها درس نمیدادن...، مگه نه بچه ها؟...مگه ممکنه چیز بد هم تو مدرسه ها یاد بدن؟...، بله...اخلاق... چی گفته بودم؟

- گفته بودین خوب چیزیه، آقا.

- بله ...خوب چیزیه...خیلی هم خوب چیزیه....اگه بگید چرا خوب چیزیه؟ باید بهتون بگم: برای اینکه تمام بزرگان و مشاهیر جهان عقیده شون اینه که اخلاق چیز خوبیه...اخ...

- آقا یه چیزی به این فریدون نمیگین؟

- چیه؟چه خبره؟

- آقا پاشو از اون پشت می آره از زیر نیمکت میزنه به ما...

- ساکت...کافیه دیگه... گوش بدید، می خوام از تو کتاب براتون بخونم تا ببینید که اخلاق چه جور چیزیه...

نوشته که :" اخلاق به معنی اعم یعنی رفتار موافق با اصول اجتماعی، احترام به سنن و رعایت قوانین..."

حالا فهمیدید یا نه؟ یعنی شما باید به اصول اجتماعی که وابسته به آن هستید احترام بذارید...، نباید کاری که

مخالف اون اصولی که مورد تایید اکثریت است انجام بدید...باید از محیطی که درش زندگی میکنید یاد بگیرید.

باید از بزرگترهاتون درس بگیرید، باید ببینید اون ها چی کار میکنن...چه جوری رفتار میکنن...شما هم همونجور باشید و همونجور رفتار کنید...، پاشو ببینم عزت...، بگو ببینم : روغن تقلبی درست کردن، دوای فاسد به مردم فروختن چه جور کاریه؟

- خیلی خوب کاریه آقا

- خیلی خوب کاریه؟

- بله آقا...،چون که اینکار موافق با اصول اخلاقیه...،جون که باید به سنتها احترام گذاشت....،چون که نباید بااصولی که مورد تائید اکثریت هست مخالفت کرد....،چون....

- بشین، بشین، این حرفها چیه میزنی؟

- به خدا راس گفتیم آقا...، تو محله ما بقال و دوافروش و دکتر و سبزی فروش همه شون تقلب میکنن،گرون میروشن، جنس فاسد میدن، کره تقلبی درست میکنن...، بابا جونم یه دوستی داره که خیلی آدم پولداریه، بابا جونم میگفتن که بازار سیاه درست کرده، یه شب ما رو خونشون دعوت کرده بودن. همون آقاهه به من میگفت؟"با حسن ِ اخلا ق هر چیزی رو میشه به دست آورد" من وقتی آدم بزرگی شدم حتما خوش اخلاق میشم،چون که می خواهم پولدار بشم.این بابای من خیلی آدم بد اخلاقیه.

- بشین،آدم به پدرش....

- واسه چی نگیم آقا؟...بد اخلاقه، خیلی هم بداخلاقه، چون کرایه خونه رو نمیده...

- بشین سوسن ، ساکت شو... بچه های خوب هیچوقت از اصول اخلاقی تجاوز نمیکنن.

- آقا ما بگیم؟

- بگو.

- عموجان من میگن: دولتی سر همین اخلاقه که همیشه هفتمون گروی هشتمون بوده و هیچوقت دستمون به دهنمون نرسیده....، من باید بد اخلاق باشم....آ

- ساکت...کافیه...،اگه آدم بداخلاق باشه مردم بهش چی میگن؟همه با هم جواب بدین چی میگن؟

- میگن بد اخلاقه.

- حالا دیدید؟...آدم بد اخلاق اگه میلیون ها ثروت هم داشته باشه  براش چه فایده ای داره؟

- آقا ما بگیم؟

- بگو

- راحت زندگی میکنه.

- نه خیر...آدم باید وجدانش راحت باشه...همه بزرگان معتقد به اخلاق بودن،.... بچه ها،اخلاق با پول و ثروت هیچ ارتباطی نداره،اگه تاریخ بخونید میبینید کسانی بودن که از گرسنگی مردن ودر عوض نذاشتن که دامن  اخلاقشون لکه دار بشه...

- آقا پس اخلاق همچین تحفه ای هم نیست...

- نه،اخلاق چیز بسیار خوبیه، کسی که اخلاق داشته باشه شهامت داره، دروغ نمیگه...، چیزی رو که به نظرش راست باشه بدون ترس میگه...بله....

 - آقا ما بگیم؟

- بگو

- دایی ما چیزهایی رو که به نظرش درست می اومد گفت از حزب اخراجش کردن....

- اون مطلب دیگه ایه...من راجع به سیاست حرف نمیزنم، من دارم درس اخلاق می دم ....پاشو ببینم فرید....

دروغ چه جور چیزیه؟

- نمیدونم...

- ما بگیم آقا؟

- بگو.

- خیلی خوب چیزیه آقا، به شرطی که بتونی خوب جا بزنی..، اگه تو خونه دروغ نگیم هر روز کتک می خوریم.

- پس من برای دیوار حرف میزنم؟ مگه نگفتم باید از رفتار بزرگترهاتون  درس بگیرید؟ مگه نگفتم که باید مثل بزرگترهاتون باشید....؟

- آقا ما هم همین کار رو میکنیم، خواهرمون به مامانمون دروغ میگه،مامانمون به بابامون دروغ میگه، بابامون به طلبکارهاش  دروغ میگه...هر وقت طلبکار میاد در خونه، خود بابام میگه: برین بگین خونه نیست.

- برو بیرون بی تربیت.

- آقا خودتون گفتید آدم نباید دروغ بگه.ما هم راستشو گفتیم...

- بشین ... بچه ها... ،اینو باید بدونین که اخلاق فوق العاده خوب چیزیه...آدم باید سر قولش واسه، اگه به کسی قول داد حتما حتما عمل کنه...

- آقا ما بگیم؟

- بگو.

- بابام میگفت یکی هست که ، حالا اسم اون آقایی که بابام میگفت یادم نیس، آره...، یکی هست که مرتب قول می ده  هزینه زندگی رو بیاره پایین و مرتب میزنه زیر قولش...

- بشین....بشین، تو چه کار داری به این کارها؟...آدم نباید تو کاری که به خودش مربوط نیست دخالت کنه....

بچه ها...در دنیا هیچ چیز به خوبی اخلاق نیست، درباره اخلاق اونقدر کتاب نوشته شده که حد و حساب نداره....بزرگان هم گفتن که اخلاق بهترین چیزهاست، شما که دیگه از بزرگها بیشتر نمی دونین؟ اخلاق نه فقط چیز خوبیه، بلکه چیز عالی ییه ...اونقدر خوبه که....خیلی چیز خوبیه .... ، به جون بچه هام خیلی خوب چیزیه....،

- زنگ میخورد و آق  معلم عرقش را پاک کرده و نفسی عمیق وراحت می کشد.

 

منبع: کتاب هفته شماره 46 مهر ماه 1341

 

ویرایش :رضا(مدیر تارنگار) 

درود

خدا را شکر سیستم نظرات بلاگفا درست شده.

مطلب خوبی بود در نوع خودش.

واقعیتی زشت!

ولی در کل زشتیها را در قالب هنر زیبا نشان دادن ارزشمند است و این نوشتار هم به کمال این کار را کرده بود.

کامپیوترم مدتی مشکل داشت بدین سبب مطالبم را تایپ نکردم.

فکر می کردم زمانیکه برگردم زودتر از اینها تارنگار به روز شده باشد ولی...

دیر بود. خواستارم از علی و مهسا نویسندگان تارنگار که در صورت داشت زمان کافی کوشش بیشتری کنند. باز هم از مهسا به خاطر این نوشتار سپاسگزارم. بدلیلی که نمی خواهم این پست ناخوانده بماند مطلبم در باره ی ابتهاج را در روز بیست آبان درج می کنم.ضمنا کسانیکه درباب مطلب قبلی نظری دارند خواستارم بگویند تا ما دلسرد نشویم.

از بینندگان تارنگار عاجزانه خواستارم به خاطر قوت قلب ما بیش از این با نظراتشان همراه شوند!

هیاهوی بسیار برای هیچ

درود

امروز بیست و ششم مهرماه 1386 باز می گردم با ادبیات.

با ادبیات آغاز کردیم و با سهراب...ستایشی بلند بالا در باب سهراب نوشتیم.

حال با ادبیات میلاد دوباره ی تارنگار همکلاسی را جشن می گیریم . باز با سهراب...ولی از آن جا که می خواهم چالشی و گفتگویی براندازم در میان خرد و کلانهای ادبی نویس عرصه ی تارنگاری ، پس با شکافت شعری و روحی سهراب نه به قلم خودم که با قلم افشین کوچکزاد ، دست به سینه در خدمت شما حاضرم.

تا چندی روز پیش قرار بر این بود که درباره ی استاد غزل، امیر هوشنگ ابتهاج بنویسم. نوشته ام. در دو یا چند مرتبه در تارنگار قرارشان خواهم داد.

بنابراین نوشتار پسین ما ابتهاج است!

هیاهوی بسیار برای هیچ

چند سالی می شود که سهراب سپهری « مد » شده است و در این مملکت ما چندان هم غریب نیست.هر زمان کسی « گل » می کند و « الگو » می گردد. سالها می شود که هنر و ادبیات ایران گرفتار چنین بلایی می باشد. چه کسی هنوز جنجال آفرینی پاورقی نویسان دوره های پیشین را از یاد برده است؟ افرادی چون « حسینقلی مستعان » ها ،«ارونقی کرمانی» ها ، «ر.اعتمادی»ها و این اواخر « ذبیح ا... منصوری » ها را که وجودشان بر بالای سر نویسندگان و شاعران راستین این قوم سایه افکند و آنان را در زیر پوشش خود قرار داد.

سهراب سپهری نیز از این دسته افراد است و عده ای در تلاش آن هستند که برخی سروده های او را بیش از آن چیزی که هست به نوعی فلسفه و عرفان پیوند دهند.

قبل از هر چیز باید دید که «شعر خوب» و « ناب» کدام است. گفتیم « شعر خوب» زیرا هر چیزی را که « نثر» نباشد، می توان شعر دانست. اما باید دید که «شعر خوب» کدام شعر می باشد.

شعر در نزد ما به دو شاخه ی اصلی تقسیم می شود :

1-شعر سنتی ( شامل: غزل،قصیده،قطعه، مثنوی،رباعی،دوبیتی،مستزاد و...)

2-شعر امروز (شامل: نیمایی،چارپاره،سپید،موج نو و...)

از لحاظ قانون کلی ،هر شعری که در یکی از این قالبهای شعری باشد « شعر خوب » نام دارد. حال ممکن است، این شعر «قصیده» و «غزل» و «نیمایی» و ... باشد. با این توصیف سهراب سپهری نیز از این قانون مستثنی نیست.

سپهری خوب آغاز کرد و در وسط راه به قهقرا کشیده شد. «مرگ رنگ» به عنوان نخستین تجربه ی شاعر،آن هم در بیست و چند سالگی، کاریقابل ستایش و درخور فهم و بررسی می باشد.سهراب در این دفتر به اوزان «نیمایی» چشم می دوزد و آن را به عنوان پیشرفته ترین عنصر شعر جدید می پذیرد. در شعر «مرغ معما» تاثیر مستقیم «نیما» در شاعر نمایان است:

دیرزمانی است روی شاخه ی این بید

مرغی بنشسته کو به رنگ معماست

نیست هم آهنگ او صدایی،رنگی

چون من در این دیار ،تنها،تنهاست

و یا در شعر «سرگذشتم از همان دفتر، تاثیر شعر «مهتاب» نیما به خوبی مشخص است:

می خروشد دریا

هیچکس نیست به ساحل پیدا

لکه ای نیست به دریا تاریک که شود قایق

اگر آید نزدیک.

از بحث اصلی دور نشویم.گفتیم سهراب سپهری خوب شروع کرد. باری، او با شعر نیمایی به میدان آمد و بعد از آن به جرگه ی «مدرنیسم» ها در آمد و تحت تاثیر «خروس جنگی» ها که عبارت بودند از «هوشنگ ایرانی» ، «کاظم تینا» ، «جلیل ضیاءپور» قرار می گیرد و از آن پس در «واحه» نا امیدی پوستین عوض می کند. در سی و پنج سالگی، به جای آنکه شعرش غنی تر گردد، می سراید:

بر آبی چین افتاد.سیبی به زمین افتاد

گامی ماند.زنجره می خواند

همهمه ای : خندید،بزمی بود،برچیدند.

خوابی از چشمی بالا رفت.

این رهرو تنها رفت،

بی ما رفت.

رشته گسست: من پیچم، من تابم، کوزه شکست : من آبم

این سنگ پیوندش کو؟

آن زنبور، پروازش تا من کو؟

نقش پیدا ، آیینه کجا؟ این لبخند، لبها کو؟ موج آمد، دریا کو؟

می بویم، بو آمد، از هر سو

های آمد،هو آمد. من رفتم،

او آمد او آمد!

این متن کامل شعر «شکپوی» از چهارمین دفتر شعر سهراب با نام «شرق اندوه» می باشد. آیا در این شعر کلام «خروس جنگی» ها و تاثیر «غار کبود» ، «جیغ بنفش» را مشاهده نمی کنید؟

چند سال پس از آن سهراب سپهری با اشعار ژاپنی «هایکو» آشنا می شود و راهش را به آن سوی کج می کند:

آسمان، آبی تر

آب، آبی تر

من در ایوان، رعنا سرحوض.

(ساده رنگ از حجم سبز)

نمونه ی دیگر:

رفته بودم سر حوض

تا ببینم شاید،عکس تنهایی خود را در آب

آب در حوض نبود.

(پیغام ماهی از همان دفتر)

باید قبول کرد که شعر سهراب «شعر اجتماعی» نیست.شعر او برای عده ای معدود از قشر جامعه سروده شده است و این به دلیل آن است که خود شاعر گرفتار« اسکی پیسم» بوده است. او که در تنهایی و انزوای خود سعی داشت همه نوع مرامی را لمس کند، و در نهایت به نوعی سرخوردگی رسید. بخصوص آنکه تا وقتی زنده بود، هیچکس او را نمی شناخت. از این رو شعر به یک اتاق دربسته پناه برو و از «چینی نازک تنهایی» سخن گفت.

شعر سهراب شعر «فردی» و «زنانه» است که بخاطر نا گسستگی از یکدیگر این روزها «گل» کرده و «مد» شده است. هرچند اگر انصاف را بداریم پاره ای از اشعار او چون «پیامی در راه» ،«نشانی» و « واحه ای در لحظه» از نظر ذهنی و قدرت «ایماژ» خوب بیان شده است. با این حال تمامی این سخنان «هیاهوی بسیار برای هیچ» است.

افشین کوچکزاد

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ـــــــــــــــــــــــــ

درج این نوشار دلیلی بر موافق بودن من با تمامی آن نیست بلکه همراستا بودن من با کلیت قضیه را اثبات می دارد و گرنه حتی من با نام برخی اشخاص نام برده شده در نوشتار هم آشنایی ندارم.

در انتظار خواندن نظراتتان هستم.

همشهری یا علی!

خدا ـ اگر وجود داشته باشد ـ هم پدر است هم مادر.

                                                                    پائلو کوئیلو

دومین همکاری در یک بلاگ آزاد!

 

 

شب
 
  سراسر
 
  زنجير ِ زنجره بود
 
  تا سحر،

سحرگه

به‌ناگاه با قُشَعْريره‌ی درد

در لطمه‌ی جان ِ ما

جنگل
 
  از خواب واگشود

مژگان ِ حيران ِ برگ‌اش را

پلک ِ آشفته‌ی مرگ‌اش را،

و نعره‌ی اُزگَل ِ ارّه‌ی زنجيری

سُرخ
 
  بر سبزی‌ نگران ِ دره
 
  فروريخت.

 تا به کسالت ِ زرد ِ تابستان پناه آريم

دل‌شکسته
 
 

به ‌ترک ِ کوه گفتيم.

 

                                    ( احمد شاملو )

 

کمکم کن!

با درود و عرض ادب!

پانزده اردی بهشت سال ۱۳۸۵ بود که با نام خدا تارنگاری که آن روزها حزب همکلاسی نامیده می شد آغاز به کار کرد. آن روزها نویسندگانش بیش از یکی دو نفر بودند و یا حداقل این طور قرار بود. چند بیانیه ای از درون کاخ همکلاسی برون نرفته بود که پیشامد پیش آمد!

دوستانی که می خواستند باشند رفتند.

دوستانی که می خواستند بمانند نماندند و دیگر نبودند.

یا گرفتار بودند یا بی معرفت!

یا پایه نبودند یا اهل کار فرهنگی نبودند!

رفتند و بردند همه ی امیدی که می بایست در میان حزب فرهنگی و صد البته ساده و صمیمی همکلاسی حاکم بود.

برخی می گفتند سیاسی می نویسیم. برخی ادبی و برخی اجتماعی!

من مدیر بودم و از سیاست بیزار.

ننهادم سیاسی بنویسند. سیاسیون رفتند. ولی نمی دانم چرا آنانی که می گفتند ادبی و اجتماعی می نویسیم هم همه در باتلاق کثیف سیاست دست و پا می زدند.

برخی هم  که گفتم پایه نبودند.

پاشید از هم تمامی قرارهایی که گذاشته بودیم برای برپایی حزب.

دوستی ها ماند ولی حزب نماند.

گرفتار بودم و خسته ولی باز نوشتم.

روزی در اوج بودم و روزی در قعر!

روزی بسیار می نوشتم و روزی کپی و پیست!

بارها کم آوردم ولی نخواستم بپذیرم که عزیز من تو گرفتاری!

نمی توانی تنها باشی.

در هر صورت یک سال و چهارماه نوشتم و این بود ماحصل کار من.

حالا بر بلند کاج خشک کوچه ی بن بست فریاد می زنم کمکم کن !

نمی توانم تنها و نمی خواهم که تنها باشم در کاخ پوسیده ی حزب!

......

دوستانی که مایل به همکاری هستند می توانند در قسمت کامنتینگ اعلام کنند . پست الکترونیک خود را هم وارد کنند . با آنها مکاتبه خواهم داشت تا نحوه ی کار را بگویم. اگر هر دو شرایط را پذیرفتیم که حله!

وگرنه که حل نیست!

28 مرداد ماه 1386 " 54 سال گذشت!!!

 

آری تنها گناه من و گناه بزرگ و بسیار یزرگ من این است که صنعت نفت ایران را ملی کردم و بساط استعمار و اعمال نفوذ سیاسی و اقتصادی عظیم ترین امپراطور های جهان را از این مملکت برچیده ام و پنجه در پنجه ی مخوف ترین سازمان های استعماری و جاسوسی بین المللی در افکنده ام و به قیمت از بین رفتن خود و خانواده ام و به قیمت جان و عرض مالم ! خداوند مرا توفیق عطا فرمود تا با همت و اراده ی مردم آزاده ی این مملکت بساط این دستگاه وحشت انگیز را در نوردم. من طی این همه فشار و ناملایمات این همه تهدید و تضییقات از علت اساسی و اصلی گرفتاری خود غافل نیستم و به خوبی می دانم که سرنوشت من باید مایه ی عبرت مردانی شود که ممکن است در آتیه در سراسر خاور میانه در صدد گسستن زنجیر بندگی و بردگی استعمار بر آیند...

                                         مصدق در دادگاه نظامی کودتای استعمار و شاه!

دکتر مرتضی میر آفتابی

دی ماه ۷۰

به یاد سرو کبیر آزادی " دکتر محمد مصدق"

 

محاکمه

از این سو

سمت درختان شمالی و دریای تابناک

تا آتشی که شعله می کشد از چاههای نفت

آبهای شور

مردم گم کرده اند چیزی را

از سالی که پیر ما

محاکمه شد

 

از آن سال که ما محاکمه شدیم

هنوز

آب خوشی از گلویمان پایین نرفته

                                         سالهاست...

 

"نقاشی از علی اکبر صنعتی"

 لعلی از کان مروت بر نیامد سالهاست     تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد!!!


بابک خرمدین 2 از شکسته ساز

باز من دیوانه ام

 

زندگی چیزی نیست که سر طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود!

نمی دانم انجمن شاعران مرده را دیده اید یا نه؟ ویلیامز که پیوسته بازی سحر آمیز خود همگان را مجذوب  می کند این باز از دهانش در و گوهر فوران می کند!

به شخصه فیلم را دو بار دیده ام. مدتها پیش...ولی یکی از دیالوگها این قدر زیبا بود و هست که هیچگاه از صفحه ی ذهنم پاک نمی شود. دقیقا به یاد ندارم ولی چنین مفهومی داشت:

اگر ما با یا بوسیله ی اقتصاد و ریاضیات و پزشکی و... زندگی می کنیم این زندگی تنها و تنها برای لذت بردن از آن است .( صدا البته نه لذتهای سطحی) تنها و تنها برای موسیقی است.برای ادبیات.برای شادی و برای دوستی و یکرنگی!

آری بشر این عجیب الخلقه ی نادان سالهاست که برای کاهش درد و رنج‌‌ و برای آسودگی خاطر و برای رضایتی که در پی آنها بدست می آید می کوشد. اختراع می کند.اکتشاف می کند. نو آوری و خلاقیت به خرج می دهد تا کمی اسوده تر زندگی کند. تا به قله ی اوجی که زاده ی اندیشه ی جاه طلب خودش است برسد. به عنوان نمونه هواپیما اختراع می کند  تا آرزوی محال پرواز را در حقیقت متجلی کند. آری او ماه و خورشید را در کف دستان خود می گیرد تا تنها اندکی احساس غرور کند.

ولی چه می شود این روزگار شگفت را...مگر نه که محالها را واقعیت داده ایم چرا و چرا حالا که به این درجه ی بالا از زندگی مادی رسیده ایم لحظه لحظه دغدغه های بیشتری روح ما را می آزارد؟ پای صحبت پدران خود که می نشینیم آن چنان از گذشته ی خود و از کودکی خود سخن به میان می آورند که قرآن پروردگارمان از وصف فردوس برین عاجز مانده! در حالیکه آن زمان نه نه لپ لپ بود و نه پفیلا. شاید تنها گاهی دست فروشی بستنی یخی می فروخت...نه پارکی بود و نه شهر بازی. بچه ها شاید گاهی یواشکی و به دور از چشمان مادران خود رد آشغال دونی ها (تلنگون) بازی می کردند ...

شگفتا بر کردار اشرف مخلوقات که هر چه بیش تر به پاسخ نزدیک می شود گمراهتر و عجولتر از پیش به بیراهه می راند!

دوستی می گفت امید به زندگی سیر صعودی دارد.(طبق آمار) ولی طبق آمار خود کشی نیز پایاپای آن و شاید با پیشرفت اماری بیشتر  همه را کلافه می کند! روزی بود که با اسباب بازی هایی به گونه ی موبایل بازی می کردیم و شاد بودیم ولی اکنون که به تحقیق به ان دست یافته ایم غمگینیم! باز دوستی می گفت زمانی که کاخ کوروش را در دیار من دشتستان از دل خاک برون اوردند با خود و هویتم بیگانه تر شدم...

مگر ما به دنبال دوستی و راستی و نیکی و شادی نبودیم چرا و چرا پس برادر می کشیم برای یک تکه نان یا برای اسکناسهایی به رنگ سبز... از همان سبزهایی که در ساقه ی گندم یافت می شود؟

من به عنوان یک انسان از هرکجای این کروی شکل زیباروی سخن می گویم: اقایان بالای سر ما مگر همه چشم در چشم ما دم از صلح دوستی نمی زنند چرا و چرا در حقیقت جلوی چشم خود ما بمب هسته ای می ترکانند.موشک کروز آزمایش می کنند یا به بهانه ی قدمهایی که یک همنوعشان از آب و خاکی دیگر در سرزمین آنها برداشته خمپاره بر سر بیگناهان می افکنند؟

حراممان باد خواب زمانی که در این گیتی پر از گل و سبزه صلح نیز با جنگ می جنگد!

خود ما..همه ی انسانها مگر از راستی و درستی دم نمی زنیم ولی چرا در عینیت از انجام هرناراستی رویگران نیستیم؟

حراممان باد خواب زمانی که عاشقان عشق را در خاستگاه ساده رنگش برای تصاحب یک صندلی( که شاید صندلی دکه ای باشد و یا تخت شاهی فرقی ندارد) تازیانه می زنند!

کمی بیندیشیم.

.

.

.

شاید بگویید سخنان تو ای عقب مانده از عصر مدرنیته به درد در میان نهادن با افلاطون و اسلاف دگر می خورد ولی در هر صورت درد و دلی بود تا شاید این نیز بخوابد...

در هر صورت گمان نمی کنید بیش از حد در مادیات گمگشته و غرق شده ایم؟ فکر نکنم بتوان نامش را دنیا پرستی نهاد زمانی که با چنین اعمالی دنیای خود را به گند می کشیم و یک خواب آرام شبانگاهی برای خود باقی نمی گذاریم...هنوز شاید دستانی باشند که ما را از این منجلاب خود بیگانگی بیرون بکشند. آنها را رد نکنید!

شاید اگر بتوانیم رضایت روح خود را دریابیم و با پیشرفت و زندگی آسوده ای در آمیزیم بتوانیم از این گمراهی به در آییم.

آیا می ارزد زندگی را فدای زندگی کرد؟

زندگی به راحتی فراموش نمی شود...فراموشش مکن و به دست نسیمی که ملایم می نماید ولی از صدها طغیان و و سیلاب و تندبادی دهشتناک تر است مسپارش.

به قول دوستی زندگی چیزی نیست که سر طاقچه ی عادت از یادمن و تو برود.

زندگی شاید همان نو گل خندان است که خدا به ما سپرد..

يا رب اين نوگل خندان که سپردی به منش

می‌سپارم به تو از چشم حسود چمنش

بهانه ی این پست بحثی بود که دیروز با دوستی داشتم. به همین خاطر کمی مشوش بودم و نا خود اگاه دست به قلم و بردم و در چشم به هم زدنی چنین شد. به همین خاطر اگر کم و کاست و بی ربطی در آن است ببخشید.!


دل نوشته های سروش دادیار.

پارسیان آزاد منش 7 (بابک خرمدین)

زشت و زیبا!