مملکت تنگ بود و مرد بزرگ
روز وداع سرو
14 اسفند بود .حالا 84 سال و 9 ماه و 15 روز سن داشت.آری، آن سرو کبیر آزادی را می گویم. سروی که شمع زندگانیش در آن روز خاموش شد ولی هنوز چلچراغ یادش در دلها تابنده است.به قول بهنود : زمانیکه 28 مرداد 32 او را برکنار کردند و خانه 109 خیابان کاخ تهران را ویران کردند ، نه تنها مشروعیت سلطنت در ایران از میان رفت بلکه ماهیت قدرت تازه نیز عیان گردید. آری ، تصویر مجسمه ی آزادی با این کودتا بیش از آن لطمه خورد که با بمبهای شیمیایی هیروشیما و ناکازاکی...
بازهم آری....او مردی بود که نفت را بر سر سفره ی مردم آورد و نه فردی دیگر....مردی که آن چنان نزد مردم دوست داشتنی بود که آیت الله کاشانی ، این روحانی مبارز و آزادیخواه، به خاطر مخالفتی که با او داشت دیگر بسیار کم مورد عنایت مردم قرار گرفت.
مردی که شریعتی در بابش می گوید: رهبرم علی و پیشوایم مصدق است.مرد آزاد، مردی که هفتاد سال برای آزادی نالید...من ،هر چه کنند ،در هوای او دم خواهم زد........
مردی که می خواست در ابن بابویه در کنار شهدای سی ام تیر 31 به خاک سپرده شود ولی ...ولی ساواک از جنازه ی او هم می ترسید.ننهادنش و آن گاه او را به احمد آباد بردند .جایی که در هوای سرد زمستان ،ید الله سحابی با دست خودش مصدق را غسل داد. احمد آبادی که هنوز هم در انجا ، در 14 اسفند گروهی ایرانی واقعی به زیارت قبر مصدق می روند. مردی که 14 اسفند 57 برایش تجلیلی بی سابقه بر پا کردند.مردی که نامش با هویت آزادی برابر است و تصویرش صدها مجسمه ی آزادی امریکایی ها را خرد و زبون می کند. مردی که نه تنها هیچ گاه قرانی از بیت المال برنداشت بلکه جان و مالش را با اخلاص فدای این مرز و بوم و مردم بی وفایش کرد. فدای این مردمی که شعار و کسوت صبح و عصرشان یکی نیست...مردی که گرچه برای تحصیل دوره ای به فرنگ رفت ولی هیچ گاه و هرگز علاقه اش نسبت به میهن و ملتش کم نشد و هر چه در آن جا دانش کسب کرد در راه وطن و بر ضد استعمار و برای اسلام حقیقی به کار برد. این است سرو کبیر آزادی...... سروی که آن شاه هم با آن دبدبه و کبکبه کمتر جرات کرد رو به رویش بایستد .چنانکه یک بار تجربه اش کرده بود .ولی یک روز بیشتر مقاومت نکرد...چرا که نهضت مصدق نهضتی بود که از دل مردم برخاسته بود.
آری:
یاد از آن سرو کبیر ......... داد از آن شاه سفیر
و یا :
چیست فزون بر خوان او ...............نیست کنون همسان او
جز عشق من جز عشق تو ................... نیست جنون در جان او
همچنین:
مال خود نذر ایران نهاد........جان خود بهر ایمان نهاد
گرچه دارد ز اینان سواد.......دان خود زهر اینان نهاد.

چه زیبا بود شعری که همان 15 اسفند دکترمحمد رضا شفیعی کدکنی (م.سرشک)در باب دکتر محمد مصدق گفت :
ديگر كدام روزنه ديگر كدام صبح
خواب بلند و تيره ي دريا را
آشفته و عبوس
تعبير مي كند ؟
من مي شنيدم از لب برگ
اين زبان سبز
در خواب نيم شب كه سرودش را
در آب جويبار
بدين گونه شسته بود
در سكوت اي درخت تناور
اي آيت خجسته ي در خويش زيستن
ما را
حتي امان گريه ندادند
من اولين سپيده بيدار باغ را
آميخته به خون طراوت
در خواب برگ هاي تو ديدم
من اولين ترنم مرغان صبح را
بيدار روشنايي رويان رودبار
در گل افشاني تو شنيدم
ديدند بادها
كان شاخ و برگ هاي مقدس
اين سال و ساليان
كه شبي مرگواره بود
در سايه ي حصار تو پوسيد
ديوار
ديوار بي كراني تنهايي تو
يا
ديوار باستاني ترديدهاي من
نگذاشت شاخه هاي تو ديگر
در خنده ي سپيده ببالند
حتي
نگذاشت قمريان پريشان
اينان كه مرگ يك گل نرگس را
يك ماه پيش تر
آن سان گريستند
در سكوت ساكت تو بنالند
گيرم
بيرون ازين حصار كسي نيست
گيرم دران كرانه نگويند
كاين موج روشنايي مشرق
بر نخل هاي تشنه ي صحرا
بمن عدن
يا آبهاي ساحلي نيل
از بخشش كدام سپيده ست
اما
من از نگاه آينه
هر چند تيره ‚ تار
شرمنده ام كه : آه
در سكوت اي درخت تناور
اي آيت خجسته ي در خويش زيستن
باليدن و شكفتن
در خويش بارور شدن از خويش
در خاك خويش ريشه دواندن
ما را
حتي امان گريه ندادند
