درودی دوباره

دوست خوبم ر.الف(ریحان) از تارنگار رفتن رسیدن است!!! مرا به بازی آرزوها دعوت کردند.

و من هم هر کس که دوست داشته باشد را فرا می خوانم.



آرزوی من شاید این است که دو استکان چای داغ را از میان دویست جنگ خونین به سلامت بگذرانم تا در شبی بارانی با خدای خویش آن را چشم در چشم نوش کنیم.

شاید واپسین لحظاتی که خدایم را زیارت می کردم داشت می گفت :" ای انسان! ای اشرف مخلوقات من ! تو را به زمین تبعید می کنم ،شاید آدم شوی" ...ولی هنوز.........

مبادا یکی از این دو بشکند...

شاید...شاید آنگاه دیگری را خود بنوشم و خدایم را به نسیان بسپارم...گناهی است آشنا!

شاید...شاید آنگاه دیگری را به خدایم دهم و او لبخند خواهد زد و خواهد گفت: ای انسان! من نیازی به آن ندارم...خود بنوش...گوارا بادت!

شاید هیچ یک را نشکنم...

ولی باز آدم نشوم و هر دو را خود بنوشم!...... چه معصیت عظیمی...

و شاید یکی را خود بنوشم و دیگری را با شوق به خدایم اعطا کنم...و او چه سخاوتمندانه هر دو را ارزانی من می دارد...دنیا شیرین...آخرت نیز شیرین......

_______________________________

آرزوی من شاید این است پس از زمانیکه به بار وانهادم مهر مادریم را

ورفتم و رفتم و رفتم

تابدانم و تا بدانم و تا بدانم

از صفحه ای به صفحه ای

از چهره ای به چهره ای

از روزی به روزی

از شهری به شهری

زیر آسمان وطنی که در آن فقط مرگ را به مساوات تقسیم می کنند

و سپس که با چشمانم که تنها یادگار کودکی منند

بازگشتم

دوستانم...دوستانم مرا باز شناسند...

چه غروری...

__________________________

ارزوی من شاید این است نازنین...این روزگار غریب بسر آید...

روز گاری بیاید که از بوی دهانت نترسی...مبادا گفته باشی دوستت دارم

روزگاری بیاید که دلت را نپویند ...مباد شعله ای در آن نهان باشد...

روزگاری بیاید که دیگر نور را...

شوق را...

عشق را...

خدا را...

در پستوی خانه نهان نکنیم...

و یا روزی بیاید که دیگر بیمی نداشته باشیم از کسانی که

عشق را در کنار تیرک راه آهن تازیانه می زنند.

از کسانی که بر در می کوبند و پی چراغ می گردند.

از کسانی که تبسم را بر لبها جراحی می کنند و

ترانه را بر دهان...

روزی بیاید که جگر آن را داشته باشیم که حیاتمان را به پای دل بریزیم...

چه روزگاری...

__________________________

ارزوی من شاید این است که باز باران ببارد

با ترانه

با گهرهای فراوان

باران باز ببارد

به نام هرچه خوبیست

باز باران ببارد و بسر آید روزگاری که

که دین را دام می کنند

که مذهب را شکار خلق و صید خام می کنند

که خدا را بازیچه می کنند و با آن

کسب ننگ و نام....

باز باران ببارد و شادی بخشد جان را

و به پا کند پرچم رنگین کمان را...

باز باران ببارد و بوی گل بپیچد و زمین را تر کند و شانه های مرا و گیسوی تو را

_________________________

آرزوی من شاید این است که نه

تسبیح باشد

نه سجاده

نه دلق

ولی عشق باشد

و دوست داشتن

______________________

آرزوی من شاید این است که خواجه ی شیرازی پشیمان و یا شرمگین شود

که سرود سینه مالامال دردست

که سرود دل زتنهایی به جان آمد

________________________

آرزوی من شاید این است که باز

در صحنه ی شطرنج دلت

شاه عشق باشم و با کیش رخت مات شوم.

_________________________________

ارزوی من شاید این است

که تو با چشمانت

مرا از عمق چشمانم بربایی

و من عاشق چشمت شوم

ولی عقل باشد و دل

و شیطان با نامم سجده خواهد کرد

زمینی تر خواهم شد

و عالم به نامم سجده خواهد کرد

__________________________________

آه ای فلک ای آسمان

تا کی ستم بر عاشقان

بشنو تو فریاد مرا

آه ای خدای مهربان.

__________________________________

من اگر برخیزم

تو اگر برخیزی

همه بر می خیزند

وشاید بیاید آن روز...

و ای وای اگر

من بنشینم

و تو بنشینی

و همه بنشینند

ناله کنند

و آرزو....

چه تهی شود روز گار ما نازنین

____________________________