با نام و یاد دادار اهرمن شکن

امروز پس از چندی که به خاطر مشغله ی تحصیلی به دور از تارنگار نویسی بودیم باز هم با نوشتاری در باره ی استاد گرامی ، شادروان آتشی در خدمتیم.

آتشی مردی طغیانگر بود و همانگونه که دوستداران زیادی داشت دشمنان بسیاری نیز در کمین او بودند.این دوستی ها و دشمنی ها تا پایان زندگی او و حتی پس از ان نیز ادامه داشت و دارد.

یکی از پیشامدهایی که پس از مرگ این بزرگ دشتستانی پیش آمد جنجال خاکسپاری او و مکان آن بود.

تهران یا بوشهر؟

 به دیدگاه من آتشی با دلبستگی هایی که به خاک دیارش داشت باید در دشتستان به خاک سپرده می شد و شد ولی نه به این راحتی ها.

هفته نامه ی نصیر همانروزها به انتشار دو گزارش به زبان خورشید فقیه و پرویز هوشیار در این باره پرداخت.بدون گزافه گویی بیشتر این دو گزارش را در اختیار شما می گذارم.پیشنهاد می کنم بخوانید...

چرا و چگونه آتشی را به بوشهر وردیم؟گزارشی برای ثبت در تاریخ - خورشید فقیه


بعضی آدم‌های بزرگ، همان‌طور که بزرگ‌شدن‌شان مدیون یک سری حوادث شگفت‌انگیز در گذرگاه زمان می‌باشد، مرگ‌شان هم دیگرگونه و پر از حادثه است. و به تبع مرگی این‌چنین غیرمتعارف، در گور خفتن آنان نیز با هزارتویی از اما و اگرها و در هم تنیدنی‌های عجیب و غریبی همراه است. در این خصوص، نمونه‌های زیادی را می‌شود ارائه کرد که منوچهر آتشی ـ بزرگ‌مرد دیار خودمان ـ یکی از آن‌هاست. به همین خاطر و همان‌گونه که زندگی پرفراز و نشیب 74 ساله‌اش، نحوه‌ی غریب مرگ شدنش، و نیز نام بلند و نشانه‌های افتخارآمیزش در سینه‌ی تاریخ این مملکت به ثبت خواهد رسید، جا دارد که در خاک آرمیدن پر حرف و حدیثش نیز در حافظه‌ی زمان ضبط شود، زیرا این هم برای خودش، شگفتی‌هایی دارد...........
البته به دلایلی قصد نداشتم که به این زودی‌ها، گزارش چگونگی این خاک‌سپاری جنجالی را به رشته‌ی تحریر
درآورم، اما چون در این روزها و پیرامون این موضوع، چه در میان سخنرانی‌های مختلف و چه در لابلای مطالب منتشره در ویژه‌نامه‌هایی که به یاد این عزیز مظلوم انتشار یافته‌اند، با ادعاهایی نادرست و روایاتی اکثراً غیرواقعی و تحریف شده مواجه گردیده‌ام، به این فکر افتادم که تا این حرف و حدیث‌های بی‌پایه و اساس، نقشی ماندگار در باورها و اذهان عمومی نیافته‌اند، به ذکر حوادثی بپردازم که خود و دیگرانی چند، در آفرینش آن سهمی انحصاری داشته‌ایم.
فکر می‌کنم حدود ساعت 2 بعد از ظهر روز یک‌شنبه 6 آذرماه بود که خبر ناگوار مرگ دوست و استادم "آتشی" را تلفنی از دوست دیگرم پرویز هوشیار ـ که عمرش طولانی باد ـ شنیدم. او از بیمارستان سینای تهران تلفن می‌کرد. گفت: «بعد از آن‌که مهندس تبادار ـ استاندار سابق، انصاری لاری ـ استاندار اسبق ـ و محمد دادفر نماینده‌ی سابق مردم بوشهر در مجلس شورای اسلامی، استاد را پس از ملاقاتی چندین دقیقه‌ای ترک گفتند، او دچار خونریزی شدید گوارشی شد، اما تلاش ما برای دست‌یابی به پزشک معالجش ـ دکتر مهرسای ـ به جایی نرسید. دقایقی بعد، برای آن‌که بتوانم بالاخره دکتر را در مکانی بیابم، با عجله به طرف خیابان دویدم و اتومبیلم را به حرکت درآوردم، ولی هنوز چند متری دور نشده بودم که مجبور شدم با اشاره‌ی دست و صدای هیاهو و سراسیمگی محمد ولی‌زاده ـ ناشر و روزنامه‌نگار جوان بوشهری مقیم تهران که بر بالین آتشی



مانده بود ـ در جا میخکوب شوم. او با هق هقی در گلو و سیل اشکی بر چهره، خود را به من رساند تا خبر از ایست قلبی آتشی و مرگ ناگهانی‌اش بدهد!»
پرویز هم‌چنان ادامه می‌داد و من مات و مبهوت از وقوع حادثه‌ای بودم که نباید به این زودی‌ها واقع شود، زیرا در آن روز و ساعت، منوچهر به لحاظ جسمی و روحی در شرایطی قرار نداشت که پذیرای مرگ باشد!! به هر حال این خبر نیز مثل هر خبر بد و ناگوار دیگری، خیلی سریع به تمام دنیا مخابره شد و همه فهمیدند که روح سرکش و نا‌آرام منوچهر آتشی شاعر، جسم خسته و دردمند اما پرتلاش او را رها کرده است تا از آن به بعد، قامت استوارش در منظرنگاه هیچ آدمی‌زاده‌ی خوب وبدی قرار نگیرد.
اولین سؤالی که پس از خلاصی از شوک این خبر دردناک به ذهنم خطور کرد این بود که حالا کجا باید به خاک سپرده شود؟! البته اگر اتخاذ تصمیم و اختیار پاسخ‌گویی با من بود، عبارت «فقط بوشهر» می‌توانست بلافاصله شنیده شود. کجای بوشهر هم چندان مهم نبود، زیرا در آن شرایط، باز هم می‌توانستم ردّ انگشت اشاره‌ی شاعر را در شنزارهای «چاهکوتاه»، در تپه‌ماهورهای "سَمَل"، دردشت‌های رسی و مرطوب "گناوه"، در گذرگاه‌های کوهستانی "جم" و یا در گوشه‌ای از همان سبزه‌زارهای "دهرود" که زادگاهش بود را پی‌گیری و علامت‌گذاری کنم.
دو سه ساعت بعد، باز هم تلفنی با هوشیار تماس گفتم تا از او بپرسم: «چکارش کردید؟» و او پاسخ داد: «فعلاً به اتفاق یکی از پسران برادرش باقر و علی اسکندری ـ بوشهری دیگری که مقیم تهران است ـ پیکرش را به سردخانه‌ی پزشکی قانونی تهران سپرده‌ایم». گفتم: «که بعد...» جوابش این بود: «تصمیم بعدی با خانواده‌ی اوست، اما این‌طور که معلوم است می‌خواهند او را در تهران دفن کنند!!»
بعد از این قضایا، تلاش‌ها و رایزنی‌های همه‌جانبه‌ای در تهران و بوشهر برای تصاحب پیکر هنوز سردنشده‌ی آتشی، شروع شد. تهرانی‌ها ـ چه اعضای کانون نویسندگان و چه وابستگان به خانه‌ی شعرای ایران ـ اعضای خانواده‌ی برادرش مرحوم باقر را به محاصره‌ی کامل خود درآوردند. تلاش همگی‌ آن‌ها، معطوف به این بود که جسد وی را در تهران دفن کنند. اما این خواسته و تمایل آنان که نشانه‌ای از عشق و علاقه‌ی وافرشان به یکی از مفاخر ادبی کشورمان بود، به هیچ وجه به مذاق بوشهری‌های همشهری شاعر که ارزش و مقام والای او را درک می‌کردند، خوش نمی‌آید. مردم بوشهر، به چیزی کم‌تر از درآغوش گرفتن مجدد پیکر هر چند بی‌جان این عزیزترین فرزند خویش، رضایت نمی‌دهند. اما متأسفانه با آن همه اشتیاقی که در وجود فرد فرد اهالی بوشهر شعله می‌کشید، گروهی از افراد خانواده‌اش که در تهران با وی زندگی می‌کردند ـ به ویژه همسر برادر مرحوم‌اش، و بعدها خواهرش که از شیراز عازم تهران شده بود ـ اصرار بر آن داشتند که مدفن استاد، امامزاده طاهر کرج باشد. ظاهراً تأثیر کلام و تلقین‌ها و گفته‌های نامداران تهرانی، بیشتر از سماجت‌های توأم با عجر و التماس بوشهری‌ها بود ـ اصرار تهرانی‌ها مبتنی بر این استدلال بود که چون آتشی شاعری‌ است متعلق به تمامی ایران و از این بابت یکی از نامداران جهان است، می‌بایست آرامگاهش نیز در پایتخت مملکت و قابل دستیابی برای همگان باشد تا از



ارزشهای ملی و بین‌المللی او کاسته نشود!! بدیهی بود که این منطق بچگانه، مورد پذیرش بوشهری‌ها و آن دسته از افرادی که معتقد به خاکسپاری شاعر در زادگاهش بودند، قرار نگیرد. به همین خاطر، بر تحرکاتشان افزوده شد و به هر طریقی که فکر می‌کردند می‌تواند آنان را به منزل مقصود برساند، توسل جستند. لازم به ذکر است که عمده‌ی این تلاش‌ها، یک روز بعد از مرگ زنده‌یاد بود که صورت می‌گرفت. و از همین روز و پس از رایزنی‌های تلفنی روز و شب قبل، مجدداً با پرویز هوشیار و محمد دادفر هماهنگ کردیم که با توجه به اقتدار تهرانی‌ها و صراحت کلام همسر مرحوم باقر آتشی مبنی بر تدفین منوچهر در تهران، می‌بایست سازمان یافته‌تر و به شکل وسیع‌تری موضوع را پی‌گیری کرده و مجدّانه وارد عمل شویم. در همین راستا، قرار بر این شد که محمد دادفر، پرویز هوشیار و محمد ولی‌زاده، محور اصلی ستادی شوند که در تهران فعالیت داشته باشد، و من به اتفاق محسن شریف و یونس قیصی‌زاده، منسجم‌کننده‌ی تلاش‌های دوستان بوشهری باشیم. فوری مراتب را به این افراد اطلاع داده و دست به کار شدیم. آن‌چه که ما را وا می‌داشت تا بدون فوت وقت و بی‌وقفه به این امر بپردازیم، خبرهایی بود که مدام از تهران واصل می‌شد مبنی بر این‌که تدفین آتشی در تهران از سوی خانواده‌اش قطعی شده و خبرگزاری‌ها و صدا و سیما نیز مرتباً بر این موضوع تأکید می‌ورزیدند.
اولین اقدام عملی ستاد بوشهر، متوسل شدن به نوذر آتشی ـ برادر منوچهر که ساکن بوشهر هستند و بعد از ایشان بزرگ خانواده محسوب می‌شوند ـ بود. پس شب هنگام، به اتفاق رضا معتمد، یونس قیصی‌زاده، محسن شریف، مجید کمشکی، علی هوشمند، محسن قیصی‌زاده و اسماعیل جعفری، راهی منزل نوذر شدیم تا هم تسلیتی گفته باشیم و هم این‌که مصرانه و ملتمسانه از او بخواهیم تا مداخله نموده و دیگر افراد خانواده را راضی به پذیرش این خواست عمومی مردم شهرشان نماید. نوذر اما سخت ناراحت بود و در آن هنگام به لحاظ روانی آمادگی لازم برای تصمیم‌گیری را نداشت. ولی با این وجود و در مقابل سماجت جمع و استدلال‌های من که به طور خودسرانه تبدیل به سخنگوی آنان شده بودم، با این امر موافقت کرد و قول داد که برای جلب رضایت بقیه‌ی افراد خانواده، از هیچ کوششی دریغ نورزد. اگرچه وعده‌های نوذر امیدوارکننده بود، اما به دلایلی هنوز نمی‌توانستم بپذیرم که انتقال پیکر آتشی، به همین راحتی امکان‌پذیر باشد. به همین خاطر و در ذهنم، مدام به بررسی موانع و راه‌های مواجهه با آن‌ها می‌پرداختم. در همین راستا، به موضوعی برخوردم که ممکن بود به بهانه‌ی دیگری برای لجاجت مخالفین انتقال پیکر آتشی تبدیل شود، و آن موضوع، عدم تعیین محل دقیق و مناسب دفن مرحوم در بوشهر بود. اما خوشبختانه، در همین وانفسای دغدغه‌ی فکری، دوست اندیشمند و بزرگوارم عبدالرضا کرم‌زاده، در یک تماس تلفنی به موقع، از چند و چون قضایا پرسید و طرح این سؤال که: گیرم آتشی را به بوشهر هم منتقل کردید، در کجا می‌خواهید دفنش کنید؟! پس از آن‌که ماوقع را برایش تعریف کردم و او بعد از یک گپ و گفت‌ تلفنی طولانی، محوطه‌ی آرامگاه شیخ حسین خان چاهکوتاهی ـ واقع در محله‌ی امامزاده ـ را پیشنهاد کرد که هم به لحاظ ارزش تاریخی ـ فرهنگی، هم به جهت نیاز شهر به یک آرامگاه ویژه‌ی مشاهیر ادبی ـ هنری و هم به خاطر قرابت‌های قومی و انتسابی میان شهید شیخ حسین خان و خانواده‌ی آتشی، می‌تواند مناسب‌ترین محل باشد.
به نظرم پیشنهاد بسیار جالب و خردمندانه‌ای آمد. فوری این موضوع را با محسن شریف در میان گذاشتم. اما او با وصف مقبول دانستن این نظریه، با نوعی بدبینی که کم‌تر از وی سراغ داشتم گفت: «ولی تو قبل از آن‌که ادعای میراث کنی، برادریت را ثابت کن!» گفتم: «اگر در این مورد نیز با هم باشیم، مطمئن باش که مانند خیلی از موارد دیگر، می‌توانیم هم برادری‌‌مان را ثابت کنیم و هم این‌که سهم‌الارث خود را ببریم.» بدبینی شریف به خاطر سماجت‌های روزافزونی بود که مخالفین انتقال آتشی از خود بروز می‌دادند.
به هر حال، شریف پذیرفت که با خانواده چاهکوتاهی و ورثه‌ی مرحوم شیخ حسین خان تماس بگیرد. فی‌الفور دست به تلفن شد و با در میان گذاشتن موضوع با خانم مینوچاهکوتاهی ـ همسر شادروان احمدخان چاهکوتاهی ـ موافقت آن خانواده جهت تدفین استاد آتشی در جوار آرامگاه شیخ حسین خان را جلب نمود و چند ساعت پس از آن و با این خیال که بقیه امور نیز مطابق خواست ما به انجام خواهد رسید، به اتفاق یونس قیصی‌زاده و محسن شریف، در آرامگاه مذکور به دیدن سرکار خانم مینو چاهکوتاهی شتافتیم که جهت تعیین مکان دقیق مزار منوچهر آتشی، از چاهکوتاه عازم بوشهر شده بود.
حالا دیگر با دستان پرتر و منطق کوبنده‌تری می‌توانستیم با مخالفین روبرو شویم، زیرا مرقد امامزاده طاهر کرج، برای ما فقط یک مکان متبرک و مقدسی می‌تواند باشد که با وصف آرمیدن بسیاری از مفاخر فرهنگی کشورمان در جوار آن، نمی‌تواند از آن جایگاه بومی و هویتیِ ماندگاری که آرامگاه شیخ حسین خان برای اهالی بوشهر چه به لحاظ فرهنگی و چه از نظر تاریخی دارد، برخوردار باشد. به نظر ما، هوّیت تاریخی ـ فرهنگی استان بوشهر، در قرابت و هم‌جواری زنده‌ و مرده‌ی رزمندگانی هم‌چون شیخ حسین خان و اندیشمندانی نظیر آتشی است که می‌تواند تثبیت شده و به مرحله‌ی کمال برسد.
موضوع را به دادفر و هوشیار نیز اطلاع دادم تا با توضیح قضیه برای تهرانی‌ها، ارجحیت این مکان نسبت به امامزاده طاهر برای ما بوشهری‌ها و به ویژه برای شخص منوچهر آتشی که مستحق یک آرامگاه ویژه و آبرومندی است را اثبات نمایند تا از یک‌طرف موجبات آرامش و اطمینان خاطر خانواده‌ی وی را فراهم سازند و از طرف دیگر، بزرگان تهرانی را از ادامه‌ی لجاجت‌های بیشتر بازدارند.
اما ظاهراً این موضوع نیز هیچ‌کس را در تهران، قانع نکرد. البته تا اندازه‌ی زیادی، حق هم با مخالفین بود. آن‌ها استدلال می‌کردند در دیاری که نمایندگان مردم‌اش در مجلس و نیز عالی‌ترین مقامات دولتی آن، دشمنی هیستریک و ضد فرهنگی خود را نسبت به حتی مرده‌ی یک شاعر نامدار سرزمین‌شان با کاربرد وقیحانه‌ترین الفاظ و عبارات نشان می‌دهند، اولاً چه امیدی به عدم کارشکنی‌های بیشتر و شدیدتر آنان دارید و ثانیاً اگر هم بنا به ملاحظاتی نخواهند در این مورد مداخله‌ی علنی نمایند، چه طور می‌توانید مطمئن باشید که مطابق معمول و از راه‌های غیرمستقیم، به جسد و اعتبار و حیثیت ملی و بین‌المللی این انسان بزرگ توسط ایادی‌شان، بی‌حرمتی ننمایند؟! نگرانی و آینده‌نگری آن عزیزان، برای ما قابل درک و فهم و حتی درخور ستایش بود، اما از آن طرف، ما نیز نگران بر باد رفتن اعتبار و افتخارات تاریخی و فرهنگی سرزمینی بودیم که ایرانیان به لطف ظهور و وجود همین شعرا، نویسندگان و هنرمندان نامدار و برجسته‌اش، به آن با دیده‌ی احترام می‌نگرند و برای مردمانش ارزش ویژه‌ای قائلند. ما می‌دانستیم که اگر آن اتفاق نامیمون رخ دهد و بنا به تمایلات صرفاً کاسبکارانه‌ی سیاسی و تفکرات بیمارگونه‌ی تعداد انگشت‌شماری که بعضاً هیچ ریشه و بنیادی هم در خاک این دیار هنرپرور و ادب‌گستر ندارند، مانعی در راه خاکسپاری این افتخار فرهنگ و ادب مملکت در سرزمین آباء و اجدادی‌اش ایجاد شود، در دنیا آبرویی برای مردم بوشهر باقی نخواهد ماند. ضمناً به این امر نیز واقف بودیم که بوشهری‌ها ـ از انتهای بندردیلم تا ماوراء بندر کنگان ـ نه تنها سپاسگزار اقدام برجسته‌ی مدیریت صدا و سیمای جمهوری اسلامی هستند، بلکه با تمام وجود آماده‌اند تا ضمن استقبال باشکوه از پیکر گرامی عزیزی که مایه‌ی سربلندی و مباهات آن‌هاست، در محافظت و مراقبت از آن نیز هم‌چون جان خویش کوشا باشند. با این همه، باز هم دوستانی که مخالف انتقال آتشی بودند، زورشان می‌چربید، زیرا خانواده‌ی استاد را با خود داشتند که نگران عملی شدن تهدیدهای برخی از نمایندگان بوشهر در مجلس بودند. ضمناً هر ساعت نیز خبرهای نگران‌کننده‌تری از تهران می‌رسید. خانه شاعران ایران و کانون نویسندگان، میدان‌دار معرکه شده بودند و به اعتبار نام و آوازه‌ی اعضای خود، عزم بازماندگان آن زنده‌یاد را برای دفن وی در تهران، جزم‌تر کرده بودند. ولی با این وجود، ما هم ناامید نشدیم. محسن شریف را به یاری دادفر و هوشیار و ولی‌زاده و دیگر دوستانی که نظیر دکتر سیدجعفر حمیدی و دکتر محمدجواد حق‌شناس مشغول چانه‌زنی بودند، به تهران فرستادیم. من و یونس قیصی‌زاده و علی هوشمند و تنی چند از یاران دیگر، سرگرم تهیه‌ی بیانیه و صدور اعلامیه‌های مختلف شدیم. نامه‌ای به درخواست و با امضای حدود 600 نفر از شعرا و نویسندگان و هنرمندان استان خطاب به خانواده‌ی آتشی تنظیم نموده و در اختیار خبرگزاری‌ها گذاشتیم. پیرو آن و به منظور تحریک و تشویق هر چه بیشتر افراد مؤثر در آن خانواده، نامه‌ی‌ گلایه‌آمیز دیگری خطاب به نسرین باباچاهی و نوذرآتشی نوشتیم و با امضای حدود 30ـ40 نفر، آن را برای اغلب رسانه‌ها مخابره کردیم. یونس قیصی‌زاده، وظیفه‌دار تماس تلفنی با محمد آتشی ـ برادر مقیم سوئیس شاعر ـ شد و ایرج شمسی‌زاده نیز دست به دامان علی باباچاهی گردید. بالاخره هر کسی را که فکر می‌کردیم می‌تواند در این مهم، ما را یاری دهد، رها نگذاشتیم.
حالا دیگر یک ستاد عملیاتی خودجوش شکل گرفته بود که در تهران و بوشهر، شبانه‌روز فعالیت می‌نمود. جالب این‌که در مقابل این تلاش‌های بی‌وقفه‌ی ما، آن سوی ماجرا نیز آرام ننشستند. آن‌ها برای آن‌که کار را تمام شده نشان دهند و از شدت فعالیت‌های ما بکاهند، ضمن اعلام پیاپی خبر برگزاری قریب‌الوقوع مراسم تشییع و تدفین آتشی در تهران توسط فرستنده‌ها و کانال‌های مختلف رادیو و تلویزیون، اقدام به انتشار بیانیه‌ای با امضاء همسر و فرزندان مرحوم باقر آتشی و دختر منوچهر نمودند مبنی بر دفن حتمی و قطعی وی در روز پنج‌شنبه و در جوار امامزاده طاهر کرج.
لازم است در این‌جا به ذکر این موضوع نیز بپردازم که در بحبوحه‌ی درگیری‌ها، من با شیرین (شعله) دختر آتشی، تلفنی وارد مذاکره شده و مصرانه از او خواستم تا به عنوان تنها وارث و صاحب حق انحصاری‌اش در ایران، از خواسته‌ی بوشهر‌ی‌ها حمایت کرده و مانع از تدفین پدرش در تهران شود، اما ایشان به هیچ‌وجه حاضر نشد تا در مقابل تمایل اکثریت افراد خانواده‌اش، موضع‌گیری نماید. ظاهراً در چنین هنگامه‌ای، تنها کسانی که از خانواده‌ی آتشی تمایل به انتقال جسد داشتند، محمد و نوذر آتشی بودند که متأسفانه محمد هنوز در سوئیس بود و نوذر نیز نمی‌خواست در این خصوص، با خواهر و دیگر افراد خانواده‌اش به گونه‌ای برخورد کند که موجب رنجش و دل‌آزاری آنان گردد. ولی ما او را رها نکردیم. من سماجت کردم و او را وادار ساختم تا با توسل به سیامک باباچاهی ـ برادر نسرین باباچاهی ـ که در امارات بود و افراد خانواده‌ی باقر از او حرف‌شنوی داشتند و تمایل به انتقال جسد به بوشهر را داشت، موجبات رضایت آن بخش از افراد خانواده را فراهم سازد. این کار صورت گرفت و سیامک به تهران رفت و اقداماتی نیز انجام داد، ولی او نیز نه تنها توفیقی نیافت، بلکه ظاهراً تحت تأثیر جو حاکم و مسائل جانبی، به صفوف مخالفین پیوست.
شریف که به تهران رفته بود، گزارش‌های مأیوسانه‌ای مخابره کرد. او خسته از چانه‌زنی‌های بی‌حاصل و درگیر شدن با تهرانی جماعت و تحمل برخی حرف‌های ناشایست، اعلام کرد که: «دیگر فایده‌ای ندارد! بگذارید هر کاری که می‌خواهند بکنند.» او حتا گفت که: «شنیده‌ام یکی از شاعره‌های تهرانی گفته است که ما به هیچ وجه حاضر نیستیم جنازه‌ی آتشی را به بوشهری‌های بی‌فرهنگ تحویل دهیم!!»
از طرف دیگر، محمد دادفر نیز از درگیری‌ لفظی‌اش با سیمین بهبهانی و حافظ موسوی خبر داد. آن‌ها در کمال ناباوری و به شیوه‌ای کاسبکارانه به دادفر گفته بودند: اگر می‌خواهید جسد را تحویلتان بدهیم، باید یک آپارتمان 60 میلیونی برای بازماندگان شاعر در تهران خریداری نمایید!! و دادفر که تحمل شنیدن چنین حرفی را نداشته و در ضمن می‌دانسته است که اعضای خانواده‌ی مرحوم در این اظهارنظر هیچ نقشی ندارند، با الفاظی که شایسته‌ی هیچ‌کدام از طرفین ماجرا نبوده است، با آنان برخورد می‌کند و ظاهراً نتیجه‌ی این همه تلاش بوشهری‌ها، تا این‌جا به نفع تهرانی‌ها تمام می‌شود.
اما پرویز هوشیار و محمد دادفر، عقب‌نشینی نمی‌کنند و مجدداً تلفنی از محمد آتشی مصرانه می‌خواهند که به صورت جدی‌تری وارد عمل شود و خوشبختانه او نیز که به ضرورت و اهمیت مسأله کاملاً پی برده بود، این‌بار قاطع‌تر وارد میدان می‌شود.
اما این ترفند‌های ما از سویی، و اصرار و ابرام‌های بزرگان تهرانی از سوی دیگر، به علاوه‌یِ طبل و تشرهای مکرر دشمنان شاعر و فرهنگ و تمدن بوشهر، حاصلی جز آن‌که افراد خانواده‌ی زنده‌یاد منوچهر آتشی را با یکدیگر درگیر نموده و وارد یک بگومگوی خانوادگی نماید، در برنداشت، زیرا اصل ماجرا بر همان مداری قرار داشت، که بود.
شبانه، پرویز هوشیار تلفنی خبر داد که: «من دیگر دارم راهی خانه‌ام می‌شوم. حداقل خوشحالم که تلاش خودم را کرده‌ام.» شریف هم که قرار بود تا فردا بماند و در مراسمی که می‌بایست در تالار وحدت تهران برگزار شود شرکت کند، با دلخوری اعلام کرد که: «می‌روم فرودگاه تا همین امشب عازم بوشهر شوم.» دادفر و ولی‌زاده هم حال و روزی بهتر از آن دو نداشتند.
در همین اثنا که ناامیدی و یأس همه را فرا گرفته بود، ناگهان راه‌حلی به ذهنم خطور کرد که با همه‌ی نامطمئن بودنش، بالاخره برای خودش راهی بود. می‌دانستم اگر ما بتوانیم شیرین آتشی را وادار کنیم که به خاطر مردم بوشهر و حفظ شأن پدر و خانواده‌اش در این شهر، از خودش استقلال رأی و قاطعیت نشان دهد، ما برنده‌ی این کارزار نفس‌گیر خواهیم شد. بنابراین، فوری دست به کار شده و تلفنی ازخانم خدیجه آیتی ـ خاله شیرین ـ که زنی فهمیده و در عین حال زرنگ و کاردان است، استمداد طلبیدم. مطمئن بودم که او به لحاظ رابطه‌ی عاطفی شدید و نزدیکی که با خواهرزاده‌اش دارد، می‌تواند جوّ بوشهر و اشتیاق عمومی مردم را به وی انتقال داده و از او بخواهد تا در این زمینه، تصمیم عاقلانه‌ای بگیرد. اما خانم آیتی نیز اظهار داشت که دوست ندارد در امور مربوط به خانواده‌ی پدری شیرین هیچ‌گونه دخالتی کند، ولی من دست بردار نبودم. بالاخره با هر خون جگری بود، ایشان را راضی کردم که فوری عازم تهران شود و تا قبل از آن‌که مراسمی صورت بگیرد، شیرین را قانع کند تا مانع از انجام آن شود.
اما مشکلی که در آن موقع شب بروز کرد، نبودن بلیط هواپیما بود، آن هم دو ساعت مانده به پرواز!! باز به تقلا افتادم. به هرکسی که می‌شد متوسل شدم، و عاقبت تصمیم بر این شد که وی راهی فرودگاه شود و در آن‌جا علی هوشمند که عازم تهران بود، یا جایی را برایش دست و پا کند و یا خودش از عزیمت به تهران خودداری و با تعویض بلیط، موجبات انجام سفر خانم آیتی را فراهم سازد. خوشبختانه این مشکل با همت و پافشاری هوشمند برطرف شد و خانم آیتی رهسپار تهران گردید.
ماجرا را به دوستانی که در تهران بودند گزارش کردم. اما شریف تصمیم خودش را گرفته بود و هیچ امیدی برای ماندگاری بیشتر در تهران را نداشت. ولی هوشیار و دادفر و ولی‌زاده که نمی‌خواستند تا آخرین لحظات نیز دست از سماجت‌هایشان بردارند، خود را آماده نمودند تا در فرودگاه تهران به استقبال خانم آیتی بروند و از آن‌جا به اتفاق علی هوشمند و شیرین و مادرش ـ که به پیشواز می‌آمدند ـ برای انجام مذاکره راهی منزل ولی‌زاده شوند.
در ساعت 3 بامداد، دادفر تلفنی به من خبر داد که هم‌اکنون شیرین پس از صحبت‌های طولانی خاله و دیگران، و نیز مشورت تلفنی با عمویش محمد در سوئیس و کسب اطمینان از رضایت کامل وی و عمویش نوذر، پذیرفته است که فردا صبح و در هنگام برگزاری مراسم در تالار وحدت، پشت تریبون رفته و قاطع و مصمم از خانواده و حاضرین بخواهد که پیکر پدرش را به بوشهر انتقال دهند.
این خوشحال‌‌کننده‌ترین خبری‌بودکه‌می‌توانستم‌در آن‌بامداد بشنوم، اما با این‌وجود هنوز هم‌ترس‌داشتم‌که‌مبادا درآخرین لحظات، باز هم اتفاق ناگوار دیگری رخ دهد. به هر حال، با کوله‌باری از خوف و رجاء، روی تختخوابم دراز کشیدم.
نمی‌دانم آیا توانستم چرتی بزنم یا نه که ناگهان صدای زنگ تلفن بلند شد. ساعت 6 صبح بود. گوشی را برداشتم. محمد دادفر بود، ترسیدم؛ محمد با خنده گفت: «حالا که مرا از خوابیدن بازداشته‌اند، بگذار تو را هم بیدار کنم.» هراسناک پرسیدم: «چی شد؟! باز هم پشیمان شدند؟» و او جواب داد: «نه بابا، چه پشیمانی؟ همین حالا سیامک باباچاهی هم زنگ زد و گفت که می‌‌خواهیم مراسم فردای تهران را برگزار نکنیم و جسد را به بوشهر بفرستیم. ولی من گفته‌ام بگذارید مراسم تالار وحدت تهرانی‌ها برگزار شود، ولی جسد را به جای آن‌که به امامزاده طاهر بفرستید، به سردخانه تحویل دهید تا ترتیب انتقال آن را به بوشهر بدهیم.»
و بدین‌گونه، 5 ـ 6 روز تلاش و اضطراب بوشهری‌ها به نتیجه رسید و پیکر منوچهر آتشی عزیز در آغوش زادگاهش قرار گرفت.
البته مسائلی نیز بعدها و در تالار وحدت به وجود آمد که ذکر جزئیات آن بماند برای بعد و توسط دوستانی که در آن‌جا حاضر بوده‌اند. ضمناً قضایای ریز و درشت دیگری هم وجود دارد که قابل بازگو کردن هستند، ولی فعلاً جایش نیست.

_______________________________________________________________________________________

چگونه استاد آتشی در زادگاهش به آرامش ابدی پیوست
پرویز هوشیار

سوگدارِ درگذشت استاد عزیز منوچهر آتشی بودم و هنوز در برزخ واقع و یاغیرواقعی بودن واقعه، در حیاط بیمارستان به سؤالات خبرنگاران و تلفن‌ها جواب می‌دادم.
چند ساعت بیشتر از فوت استاد نگذشته بود که از آلمان، انگلیس، ازبکستان و شهرستان‌ها تلفن کرده و تسلیت می‌گفتند. ساعت حدوداًَ 5 بعد از ظهر همراهم زنگ خورد. پشت خط کسی بود که قبلاً با من ارتباطی نداشت: آقای شهنواز کارگردان دلیران تنگستان؛ توضیح کوتاهی داد و گفت: در حال ساخت فیلمی از شیخ حسین چاهکوتاهی، غضنفرالسلطنه و… هستم و منطقه را کاملاً بررسی کرده‌ام، قبل از این‌که تصیم خاصی گرفته شود کوشش کنید استاد "آتشی" در بوشهر کنار "شیخ حسین چاهکوتاهی" به خاک سپرده شود. مکانی بسیار مناسب که می‌توان با کمی همت آن را به مرکزی برای خاک‌سپاری کلیه‌ی چهره‌های ادبی‌، هنری و شخصیت‌های ملی و مبارز استان بوشهر تبدیل کرد. آن‌جا می‌تواند بهترین مرکز ملی و فرهنگی استان شود. این تماس تلفنی مرا متوجه موضوعی کرد که تا خاکسپاری استاد، همواره انگیزه‌ی قوی برای پی‌گیری این موضوع شد.
با چند نفر از دوستداران استاد جلسه‌ای گرفتیم و شرایط پیش آمده را بررسی کردیم. دکتر حق‌شناس از من خواست هر چه سریع‌تر با نیروهای فعال و جوان‌تر انجمن بوشهری‌ها ستادی تشکیل بدهم و امور مربوط به بیمارستان، مجوز دفن و تحویل و نگهداری پیکر استاد را پیش ببرم. خورشید فقیه از بوشهر تماس گرفت و گفت: بوشهری‌ها تصمیم گرفته‌اند استاد را در بوشهر به خاک بسپارند، محل دفن را هم تعیین کرده بودند، کنار آرامگاه شیخ حسین چاهکوتاهی. جالب و غیرقابل باور بود، گفتم قبل از شما آقای شهنواز همین نظر را داده‌اند.
به کمک دوستان و دوستداران خوب استاد، محمد دادفر و محمد ولی‌زاده تصمیم گرفتیم چند نفر از بزرگان بوشهر را به منزل استاد دعوت کرده و خواسته‌ی خود را به عنوان نماینده‌ی بوشهری‌ها مبنی بر انتقال پیکر استاد به بوشهر با خانواده‌‌ی ایشان و نمایندگان کانون نویسندگان در میان بگذاریم. منزل استاد شلوغ بود، از طرف ما دکتر حق‌شناس، دکتر حمیدی، محمد دادفر، عبدالمجید زنگویی و محمد ولی‌زاده بودند. سیمین بهبهانی، حافظ موسوی، نگار اسکندرفر، سهیل محمودی، ساعد باقری و راکعی از سویی دیگر و از خانواده‌ی استاد نیز خانم نسرین باباچاهی و فرزندانش، فرزندان رسول آتشی که خودش برای عمل قلب در بیمارستان بستری بود، علی باباچاهی، خواهر استاد و خواهرزاده‌اش، امامزاده‌یی و شیرین آتشی فرزند استاد، حضور داشتند. بعد از لحظاتی موضوع انتقال پیکر استاد به بوشهر توسط دکتر حمیدی مطرح شد، محمد دادفر، من و در پایان دکتر حق‌شناس دلایل خودمان را مفصلاً بیان کردیم. "راکعی" سیاست‌مدارانه خودش را کنار کشید و گفت: هر تصمیمی خانواده‌اش بگیرد همه به قبول آن هستیم. خانم نسرین باباچاهی با کمی مکث گفت: خانواده تصمیم خودش را گرفته و استاد باید در امامزاده طاهر تهران دفن شود.
بحث و گفت‌وگو و رایزنی‌های گروهی شروع شد. من در کنار علی باباچاهی نشسته بودم. او بلند اعلام کرد: من از حالا اعلام می‌کنم و به خانم‌ام هم گفته‌ام که مرا در تهران دفن کنند.
متأسفانه در تمام مراحل بحث و گفت‌وگوها، نامهربانانه‌ترین برخورد با موضوع را آقای باباچاهی داشت. از طرفی می‌گفت: «من قلباً علاقه دارم پیکر استاد را به بوشهر ببرند»، اما وقتی در جمع شروع به صحبت می‌کرد یا منفعلانه موضع می‌گرفت یا می‌گفت: «تصمیم، تصمیمِ خانواده است.»
از سیمین بهبهانی درخواست شد نظر خودش را اعلام کند. بعد از اعتراض به شلوغی جلسه و ساکت شدن حضار، گفت: استاد بیشتر علاقه‌مند بود در امامزاده طاهر کنار "محمد مختاری" و "پوینده" به خاک سپرده شود، و پیشنهاد داد اگر بوشهری‌ها خیلی به استاد علاقه‌مند هستند متعهد شوند برای خانواده‌اش (نسرین باباچاهی) حداقل یک آپارتمان 60 میلیونی بخرند تا خانواده رضایت خود را جهت انتقال پیکر استاد به بوشهر اعلام نماید.
همه ناراحت شدیم و سکوت فریادگونه‌ای بر جلسه حاکم شد. خانواده‌اش در محلی دیگر مشغول شور شدند و پس از دقایقی به جمع پیوستند. خانمی از شاگردان استاد که چندین بار در طول جلسه چند شعر از استاد خواند و آن‌ها را دلیل بر علاقه‌مندی استاد به خاکسپاری‌اش در تهران عنوان کرد، از همه خواست برای لحظه‌یی ساکت باشند و آن‌گاه سیگار به دست و مدعی اعلام کرد: من به عنوان نماینده‌ی خانواده اعلام می‌کنم که تصمیم نهایی، خاکسپاری استاد در امامزاده طاهر است!
البته در طول جلسه چندین نفر صحبت‌های روشنفکرانه! هم داشتند و بعضاً به ما توهین هم شد. می‌گفتند: نباید بوشهری‌ها این‌قدر تنگ‌نظر باشند. باید قوم‌گرایی و تفکر انحصار‌طلبانه را رها کرد و دهکده‌ی جهانی را راهنمای تصمیم خود قرار داد! متأسفانه در همین بحث‌ها هم آقای باباچاهی همگام با آن‌ها درباره‌ی ردِّ قوم‌گرایی و سنت‌پرستی و دیدِ تنگ‌نظرانه و بینش سنتی در تصمیم‌گیری‌ها مطالبی بیان داشت.
دل‌شکسته و غمگین از خانه استاد خارج شدیم.
محسن شریف روز بعد به تهران آمد و آن‌چه در بوشهر گذشته و قرار جلسه‌ی بعد ازظهر با خانواده‌ی استاد آتشی را عنوان کرد. با خانم باباچاهی تماس گرفته و قرار بعد از ظهر را تنظیم کردم. ساعت 5 بعدازظهر رفتیم منزل استاد آتشی. همه‌ی فامیل جمع بودند. محسن شریف آ‌ن‌چه را در بوشهر گذشته، شرح داده و طوماری حاوی متن و امضای نویسندگان، شعرا، روزنامه‌نگاران، نهادها، سازمان‌ها با موضوع درخواست انتقال پیکر استاد به بوشهر را به خانواده دادیم تا شاید در تصمیم خود تجدیدنظر کنند. بحث و گفت‌وگو بالا گرفت. محسن شریفیان (موسیقی‌دان) که همراه ما بود چند شعر از استاد خواند که مفاهیمی نزدیک به این داشت که استاد علاقه‌مند بوده او را در شهرش به خاک بسپارند. چند ساعت گذشت ولی اصرارها نتیجه‌ای نبخشید. خانواده شور کرد و در پایان گفت: تصمیم همان است که قبلاً گفته شده.
محسن شریف نومید با بوشهر تماس گرفت و گفت ما تمام سعی خود را کردیم ولی نپذیرفتند و به عبارتی دیگر باید کار را تمام شده تلقی کرد، و به فرودگاه رفتند تا به بوشهر برگردند.
از بوشهر تلفن زدند و گفتند امشب خاله‌ی شیرین (دختر استاد) به قصد جلب رضایت او، به تهران می‌آید و به ما مأموریت دادند در جلسه‌ای، دختر استاد را متقاعد کنیم تا با انتقال پیکر استاد به بوشهر موافقت کند. ساعت یک بعد از نیم شب به فرودگاه رفتیم و به همراه خانم آیتی و شیرین به خانه‌ی یکی از دوستان رفتیم و جلسه‌ای گرفتیم که نتیجه‌اش رضایت خاطری بود برای ما که شرمنده‌ی هم‌شهریان نباشیم.
دکتر حق‌شناس، محمد دادفر، ولی‌زاده (و خانمش) و علی هوشمند، خانم آیتی و دختر استاد و من در جلسه‌ای نفس‌گیر، شب را به صبح رساندیم. هر چه دلیل می‌آوردیم دختر استاد راضی نمی‌شد و حتی در مقابل من ـ با این‌که حسن نیتم را می‌دانست ـ با تحکم می‌گفت: نه.
ساعت 3 بامداد بالاخره کمی نرم‌تر شد و گفت: اگر عمویم "محمد" مستقیماً به خودم بگوید که موافق خاکسپاری استاد در بوشهر است، من هم می‌پذیرم. از من خواستند در آن ساعت به سوئیس تلفن کنم. چند بار زنگ زدم تا "محمد آتشی" از خواب بیدار شد. بعد از عذرخواهی، موضوع را گفته و با دختر استاد ارتباطش دادم. خوشحال از نتیجه‌ی کارمان، ساعت 4 یا 4:30 بعد از نیمه‌شب، همه را به منزلشان رسانده و امیدوار به صبح روشن فردا، برای مدت کوتاهی خوابیدم تا صبح قبل از همه به تالار وحدت بروم. دکتر حق‌شناس مُصِر بود که باید در مراسم تشییع، دمام‌زنی داشته باشیم. تا آن ساعت هیچ‌کس نمی‌دانست چه پیش می‌آید تا این‌که "سیامک باباچاهی" را راضی کردیم صورتجلسه‌یی مبنی بر درخواست خانواده‌ی آتشی برای بردن جنازه‌ی استاد به بوشهر تنظیم کند. سنج و دمام، مراسم را باشکوه‌‌تر کرده و "منیرو روانی‌پور" سنج‌به‌دست عزاداری را خودمانی کرد. به محض تنظیم صورت‌جلسه و گرفتن امضاء از اکثر افراد خانواده‌ی استاد، لحظه‌ای وقت از دست نداده به مسؤول ستاد گفتم: آمبولانس را آماده کن تا به محض تمام شدن مراسم، پیکر استاد را به سردخانه‌ی بهشت زهرا برده همان‌جا بمانید و بدون توجه به خواسته‌ی کسی قول مساعد به راننده‌ی آمبولانس داده تا در اختیار بماند و ساعت 4 بعد از ظهر پیکر شاعرِ بزرگ را به فرودگاه برده و به بوشهر بفرستیم.
به کمک استاد گرامی دکتر حق‌شناس تعدادی بلیط تهران ـ بوشهر برای خانواده‌ گرفتیم و سه عدد بلیط هم به ما دادند و استاد را به محلی ـ که همیشه آرزو می‌کرد در آن‌جا به خاک سپرده شود ـ فرستادیم. اما من چنان بی‌خوابی توانم را گرفته بود که مجبور شدم در درمانگاه بستری شوم.
در پایان، دو نکته‌ِ قابل توضیح است: یکی این‌که استاد خیلی وقت‌ها در تهران جلوی خانواده‌ام گفته بود: «پرویز، نباید بگذاری مرا در تهران دفن کنند. من باید در زادبوم‌ام که پسرم در آن آرمیده، به خاک سپرده شوم».
اما من هیچ‌گاه این موضوع را عنوان نکردم که نگویند از دوستی استاد سوءاستفاده می‌کند و دیگر این‌که دوستانی دیگر هم در این کار بزرگ و ارزش‌مند ما را یاری دادند و به هر شکلی ما را در ادامه‌ی کارمان دلگرم می‌کردند که بنا به دلایلی اسم‌شان در این‌جا ذکر نشده است و از همه‌ی آن‌ها صمیمانه تشکر می‌کنم.