دلش بی انتها مثل کویر است!!!
به نام دادار هستی بخش
سلام
مطالبی را که درباره ی علی شریعتی آماده کرده ایم بسیار جسته و گریخته است.متمرکز نیست ولی به بزرگی خویش ببخشید.
هفته ی پیش بزرگداشت بزرگی از اهالی قلم بود. قلمی که ما را با نوشته هایش بیدار می کردو می کند و خواهد کرد.قلمی که از درون علی شریعتی می نگاشت.دکتر شریعتی به گردن این مملکت حق دارد.در بیداری جوانان مملکتی که به آن عشق می ورزید نقش کلیدی ایفا کرد.او بزرگ بود و از اهالی دیروز و امروز و فرداست.شریعتی را همه طور به نقد و چالش کشیده اند ولی می دانیم که دکتر همیشه علی شریعتی می ماند.سهیل محمودی(نویسنده و مجری) به گفته ی خود شعری را برای دکتر سروده:
به جانش داغ مظلوم غدیر است
که دریای کلامش دلپذیر است
ازو تنها همین را می توان گفت:
دلش بی انتها مثل کویر است
اما دکتر قیصر امین پور هم با طبع شاعری اش بیکار نبوده و اشعاری را در وصف این شخصیت سروده که خواندن آن خالی از لطف نیست:
خسته ام از این کویر،این کویر کور و پیر
این هبوط بی دلیل،این سقوط ناگزیر
آسمان بی هدف ،بادهای بی طرف
ابرهای سر به راه،بیدهای سر به زیر
ای نظاره ی شگفت،ای نگاه ناگهان
ای هماره در نظر،ای هنوز بی نظیر
آیه آیه ات صریح،سوره سوره ات فصیح
مثل خطی از هبوط،مثل سطری از کویر
مثل شعر،ناگهان،مثل گریه بی امان
با تو آشنا شدم،با تو در همین مسیر
از کویر سوت و کور،تا مرا صدا زدی
دیدمت ولی چه دور،دیدمت ولی چه دیر!
دکتر شریعتی هنگام مرگ به پسرش(احسان شریعتی)سه نصیحت کرد:
بخوان و بخوان و بخوان
در آخر دکتر شریعتی می فرماید:
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد.
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت.
ولی آنقدر مشتاقم از خاک گلویم سوتکی سازد.
گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش،
و یکریز و پی در پی دم گرم خویش را در آن سخت بفشارد،
و خواب خفتگان خفته را آشفته سازد.
بر بنیان بشکند دائم این سکوت مرگبارم را !!!
زندگینامه ی مختصری از دکتر شریعتی را دوست خوبم ابراهیم آماده کرده که در قالب دو عکس جای داده که البته آن دو در وبلاگ خودش هم است. با کلیک بر روی لینکهای زیر آن عکسها را می بینید.
مورد دیگر این است که بنده می خواستم نامه ی دکتر شریعتی درباره ی سه یار دبستانی را جداگانه بزنم که حالا فرصت را غنیمت می شمارم و آن را نیز ارائه خواهم داد:
اگر اجباری که به زنده بودن دارم نبود ،خود را در برابر دانشگاه آتش می زدم.همان جایی که بیست و دو سال پیش آذرمان در آتش بیداد سوخت. او را در
پیش پای نیکسون قربانی کردند.این سه یار دبستانی هنوز مدرسه را ترک نگفته اند،هنوز از تحصیلاتشان فراغت نیافته اند،نخواستند_همچون دیگران_کوپن
نانی بگیرند و از پشت میز دانشگاه به پشت پاچال بازار بروند و سر در آخور خویش فرو برند، از آن سال چندین دوره آمدند و کارشان را تمام کردند و رفتند ،
اما این سه تن ماندند و تا هر کسی را می آید بیاموزند ،هر که را می رود سفارش کنند،آنها هرگز نمی روند ،همیشه خواهند ماند ،آنها شهیدند ،این سه
قطره خون که بر چهره ی دانشگاه ،همچنان تازه و گرم است ،کاشکی می توانستم این سه آذر اهورایی را با تن خاکستر شده ام بپوشانم تا در این
سموم که می وزند نفسرند.......
اما نه!!! باید زنده بمانم و این سه آتش را در سینه نگاه دارم.

ضمیمه:آهسته تر از شتاب پایتخت از پگاه