سالهای طلایی!
برخلاف اغلب فیلمها «مرد هزار چهره» یک همخوانی اساسی با ذهنیت ما ایرانی ها داشت که آن هم نشان دادن گذشته ی رنگارنگ و حال سیاه و سفید بود. ما ایرانی ها حد اقل در این مورد فرقه فرقه نیستیم که اساسا همگی نوستالژی گذشته را داریم. شاید بدلیل روند صعودی افول مملکتمان در این دو سده و پر شدن گوشهایمان از حکایت عظمت بربادرفته ی این مرز و بوم است. در هر حال از بد روزگار من هم اهل همین آشفته بازارم و به تمامی اجزای پیرامونم با تاسف « چه بود و چه شد!» نگاه می کنم. این شیوه ی نگاه کردنم در حوزه ی دیدگاهم نسبت به سینمای کشور هم صدق می کند. سینمایی که به نظر من در اواخر دهه ی هفتاد و شاید یکی دو سال اول هشتاد آنقدر شاهکارهای حجیم و پر و پیمانی را در خود جای داد که غافل از پوسته ی نازک این «خانه ی روی آب» و برخی سوزنهای تیز بدجوری ترکید. جوری که جمع و جور کردن این همه محتویاتش کار آسانی نبود و نیست.
همه ی غولها آمدند ، آرزوهای بزرگ را بر آوردند و انتظارات را بالا بردند ولی افسوس که چه زود رفتند و این همه سودا به سر را سر در گریبان کردند.
گرچه شاید «سگ کشی» بهترین فیلم بیضایی نباشد ، «کاغذ بی خط» برای تقوایی و یا «لیلا» برای مهرجویی و... ولی در هر روی دیدن شعور و هنر بر پرده ی سینما بسیار خوشایند است. فراموش نکنیم که میلانی آن روزها بهترین فیلمش یعنی «دوزن» را ساخت و یا مسعود کیمیایی جانانه ترین «فریاد» این سی ساله ی اخیرش را با «اعتراض» کشید. فراموش نکنیم که چند تا از بهترین فیلمهای تاریخ سینمای کشور به مانند «زیر پوست شهر» و «شیدا» و «شب یلدا» آن روزها ساخته شدند. یادمان نرفته آن همه جسارتی را که در «متولد ماه مهر» و «تیک» و «مارمولک» و چند فیلم دیگر شاهدش بودیم
.به واقع مدتهاست که آن همه دردی را که با «زیر پوست شهر» با لذت کشیدیم ، نکشیده ایم. پس از چشیدن «طعم گیلاس» سالهاست که آن همه سادگی را در رنگ و بوی هیچ میوه ای ندیده ایم. از آن روز که «قرمز»ی جنون را دیده ایم هیچ مجنونی به خاطر «لیلا»یش آن چنان دوراهی دشواری بر پیش پاهای ما ننهاده است. مدتهاست که دیگر به هیچ «زندانی» نرفته ایم تا آن همه «زن» را یک جا ببینیم. تا دو «رویا» را در یک «پگاه» آسمانی تجربه کنیم. آن قدر «شهر»مان از این زندانها پر شده که دیگر «زیبا» نیست. چراکه نه «بوتیک» دارد و نه« آژانس های شیشه ای». دیگر «شیدا»یی از سرمان پریده و آن چنان دنیایمان معقول شده که هیچ «لاک پشت پرنده ای» را حتی در خیالمان متصور نیستیم. آن قدر «باد»ها وزیده اند و «شمع» «شب یلدایمان» را خاموش کرده اند که« اشک سرما» را هم در آورده اند. آری دیگر «ماهی ها عاشق نمی شوند» چرا که مدتهاست آن همه مردانگی را در کیمیایی ندیده اند
!اصلا مدتهاست که یک کمدی سالم ایرونی روی پرده نیامده و اوج کار طنز این سینما به لودگی های بی مغز چند تا« اخراجی» ختم شده است. جای« کلاه قرمزی» را بازی لوس گلزار در فیلمهایی مثل «آتش بس» گرفته تا سینمای ایران دچار یک «توقف اجباری» شود. آن روزها محمدرضا هنرمند «مرد عوضی» و «مومیایی 3 »را می ساخت و حالا شاهد احمد لو چند فکاهی سرد و بی مزه را تحویل می دهد که تنها نقطه ی روشنش هنرنمایی علی صادقی است! جای کمال تبریزی را آرش معیریان گرفته تا به جای «لیلی با من است»، «شارلاتان» را به ما تحویل دهد
.باز هم خدا رفتگان بنی اعتماد را بیامرزد که هر چند سال یک بار فیلمی به قوت «گیلانه» را می سازد تا برای ساعتی هم که شده «با خون ما بازی کند». دست مریضاد به جعفر پناهی که ما را به دیدن پوستر چند فیلم خوب در کنار پیاده رو ها مهمان می کند. از مهرجویی بزرگ ممنونیم که با «علی سنتوریش» کار و کاسبی فروشندگان پیاده رو را که این روزها بیش از هر سینما داری دوستشان دارم رونقی اساسی می بخشد، چرا که تنها کسانی که چندتا فیلم درست و حسابی می توانند مهمانتان کنند همین دستفروشها هستند. خدا کند رضا میر کریمی و پرویز شهبازی« به همین سادگی» ها کارشان بیخ پیدا نکند که اگر آنها هم خانه نشین شوند و دست به قلم و دورین نبرند که نباید امیدی به دیدن شعر و شعور بر روی پرده باشیم. چرا که رنگ شعور مدتهاست که در این «خاک آشنا» با بی شعوری نسبت به بهمن فرمان آرای دوست داشتنی جلای سابق را ندارد!
به نظر شما چه عواملی باعث شده سینما گرهای ما توان دهه ی هفتاد را برای ساختن آن شاهکار ندارند؟ در دهه ی هفتاد چه شرایطی موجود بود که سینمای ما به آن خوشایندی کارش را پیش می برد؟
صد البته از حق نگذریم که در این سالها هم به مانند آن سالها که ابتدا فروتن و هدیه تهرانی و پارسا پیروزفر و چند تن دیگر آمدند و جمعشان با پگاه آهنگرانی و ترانه علیدوستی کامل شد روند پرورش چند بازیگر درست و حسابی مثل بهرام رادان ، باران کوثری ، گلشیفته فراهانی و به ویژه حامد بهداد به خوبی در حال پیشروی است/

ترانه ی امروز:
من هنوز در به در طره ی اون زلف سیاتم
من هنوزم سبز سبزم ریشه دارم یکی از پا پتی هاتم
آقای کوچک نواز بنده پرور
من هنوزم صله گیر چشم بارونی و اون ابر نگاتم
منو کشتی منو کشتی منو کشتی کشته باشی
خوش به حالم من هنوزم که هنوزه یکی از اون کشته هاتم
من هنوز در به در طره اون زلف سیاتم
من هنوزم سبز سبزم ریشه دارم یکی از پاپتی هاتم! "محمد صالح علاء"