اصلا چه معنی داره تو این خونه کسی بمیره؟
خدایا سلام!
ساده می گویم و کوتاه ، حالا دیگر خوب می دانم که زمان تنگ است.
امروز اولین روز تابستان است. دیروز که بهار بود بود هنوز موذن گلدسته را بو نکرده بود که خروس بی محل آن را به آب داد. دیروز سبزی آن مرد نه از این خانه که از این سرزمین رفت. او رفت و از آن تن سبز تنها سیاهی مویش را برای این همه چشم به راه به یادگار گذاشت...چشم به راه فقط یک عربده ، از آن عربده های خانه سبزی : " که اصلا چه معنی داره تو این خونه کسی بمیره؟!!"
خدایا!
امروز اولین روز تابستان است. آفتاب بی تاب می تابد تا بگوید که چقدر تشنه ی خشکاندن این همه بهار بوده... بهار نه در دشت ، نه در هامون که در این کویر ، در این خاک معقول!
امروز اولین روز تابستان است. گرما آمده است ، همه را داغ کرده و از آن همه سبزی فقط سبزی هجله مانده ، از آن گلهای بهاری تنها سبد سبد یاس مانده و یاس...از آن همه افسوس تنها دریغ مانده و دریغ، از آن همه مرد ، درد مانده و درد...
درد، همان دردی که حتی امان یک خداحافظی را به او نداد، تنها آمد و دستی تکان داد و لبخندی زد ، از آن لبخندهای تاریخی!
خدایا !
دیروز که بهار بود سبزی آن خانه را ارزانی این سرزمین ، این بیابان به دیدگانم دادم ، نمی دانستم که بر ویرانه هایش قیر می ریزند، نمی دانستم که بر لاشه ی آن خرداد پایانی بازهم تیر می ریزند!
خدایا!
هر گاه که نه در این کوچه باغ که در این برهوت درختی بر زمین می افتاد می گفتیم حکمتی دارد ، کود می شود، جوانه می زند ، برگی می شود بر دگر شاخه ، شاخه بر آن ساقه و ساقه بر آن ریشه...
دریغا! کدام ریشه؟ که ریشه در قیر می خشکد!
و خدایا!
نه به حرمت این همه سال سینما! نه به حرمت آن صدا و یا هر چیزی که می ماند ، نه به حرمت روزی روزگاری و یادش به خیرها، نه به حرمت آن خانه و آن سرزمین ، نه به حرمت هیچ حمیدی و هیچ هامونی، که به حرمت یک شب ، فقط یک شب از آن شبهایی که یک لبخند ، از آن همه لبخندهایی که بر یک لب ، از آن لبهایی که سالها رنگ لبخند را ندیده بودند و نخواهند دید او را نه به خاطر هیچ معصیتی، هیچ گناهی که به خاطر اشکهایی که عاجزانه جاری شد و عاشقانه بدرقه اش کرد، ببخش!
و خدایا!
ما را و همه ی آنهایی را که نمی دانستیم قرار است سالها حسرت به دل یکی از آن عربده ها بمانیم و روزی روزگاری از او بد گفتیم و او را و تو را آزردیم ، ببخش ، ولی من نمی بخشم خودم را ، آنها را و زمانه را ، به خاطر تک تک لحظه هایی که با بودنش می شد ساخت و نساختیم! تک تک لبخند هایی که می شد با لبخندهایش بزنیم و نزدیم!
و مرا ببخش به خاطر این همه دریغ و افسوس و ناشکری که تو خود آگاهی به هر دل و هر داغ و هر آهی!