سرود آفرینش

خدا آفریدگار بود
زمین را گسترد
و در یاها را از اشکهایی که در تنهایی اش ریخته بود پر کرد
و از کبریای بلندش آسمان را بر افراشت
با نیایش های خلوت آرامش , سقف هستی را رنگ زد ,
و آرزوهای سبزش را در دل دانه ها نهاد ,
و رنگ" نوازش" های مهربانش را به ابرها بخشید ,
و از این هر سه ترکیبی ساخت و بر سیمای دریاها پاشید ,
و رنگ عشق را به طلا ارزانی داد ,
و عطر خوش یادهای معطرش را در دهان غنچه یاس ریخت
و بر پرده حریر طلوع , سیمای زیبا و خیال انگیز امید را نقش کرد .
آفریده هایش او را نمی توانستند دید ,
نمی توانستند فهمید ,
می پرستیدندش اما نمی شناختندش .
و خدا چشم براه " آشنا " بود ,
 "انسان " را آفرید
و این نخستین بهار خلقت بود  .

دکتر شریعتی!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یک فرد چه قدر می تواند بزرگ باشد که بر سر جسد او هم دعوا می کنند...

با نام و یاد دادار اهرمن شکن

امروز پس از چندی که به خاطر مشغله ی تحصیلی به دور از تارنگار نویسی بودیم باز هم با نوشتاری در باره ی استاد گرامی ، شادروان آتشی در خدمتیم.

آتشی مردی طغیانگر بود و همانگونه که دوستداران زیادی داشت دشمنان بسیاری نیز در کمین او بودند.این دوستی ها و دشمنی ها تا پایان زندگی او و حتی پس از ان نیز ادامه داشت و دارد.

یکی از پیشامدهایی که پس از مرگ این بزرگ دشتستانی پیش آمد جنجال خاکسپاری او و مکان آن بود.

تهران یا بوشهر؟

 به دیدگاه من آتشی با دلبستگی هایی که به خاک دیارش داشت باید در دشتستان به خاک سپرده می شد و شد ولی نه به این راحتی ها.

هفته نامه ی نصیر همانروزها به انتشار دو گزارش به زبان خورشید فقیه و پرویز هوشیار در این باره پرداخت.بدون گزافه گویی بیشتر این دو گزارش را در اختیار شما می گذارم.پیشنهاد می کنم بخوانید...

چرا و چگونه آتشی را به بوشهر وردیم؟گزارشی برای ثبت در تاریخ - خورشید فقیه


بعضی آدم‌های بزرگ، همان‌طور که بزرگ‌شدن‌شان مدیون یک سری حوادث شگفت‌انگیز در گذرگاه زمان می‌باشد، مرگ‌شان هم دیگرگونه و پر از حادثه است. و به تبع مرگی این‌چنین غیرمتعارف، در گور خفتن آنان نیز با هزارتویی از اما و اگرها و در هم تنیدنی‌های عجیب و غریبی همراه است. در این خصوص، نمونه‌های زیادی را می‌شود ارائه کرد که منوچهر آتشی ـ بزرگ‌مرد دیار خودمان ـ یکی از آن‌هاست. به همین خاطر و همان‌گونه که زندگی پرفراز و نشیب 74 ساله‌اش، نحوه‌ی غریب مرگ شدنش، و نیز نام بلند و نشانه‌های افتخارآمیزش در سینه‌ی تاریخ این مملکت به ثبت خواهد رسید، جا دارد که در خاک آرمیدن پر حرف و حدیثش نیز در حافظه‌ی زمان ضبط شود، زیرا این هم برای خودش، شگفتی‌هایی دارد...........


 

ادامه نوشته

نازها زان نرگس مستانه اش باید کشید.

 
 
باغ بان گر پنج روزی صحبت گل بایدش    بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش
ای دل اندر بند زلفش از پریشانی منال    مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش
رند عالمسوز را با مصلحت بینی چکار    کار ملک است آنکه تدبیر و تامل بایدش
تکیه بر تقوی و دانش در طریقت کافریست    رهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش
با چنین زلف و رخش بادا نظر بازی حرام    هرکه روی یاسمین و جعد سنبل بایدش
نازها زان نرگس مستانه اش باید کشید    این دل شوریده تا آن جعد و کاکل بایدش
ساقیا در گردش ساغر تعلل تا بچند    دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش

کیست حافظ تا ننوشد باده بی آواز رود
عاشق مسکین چرا چندین تحمل بایدش
 
مقدمه ای بر حافظ شناسی!
دوست دارم بدانی که این غزل چه رازها در دل دارد!
دوست دارم بدانی که چگونه حکایت می کند نوشیدن باده ی زهر آلود محض مستی و عاشقی را!
دوست دارم آن را باصدای استاد گرامی شجریان گوش دهی تا بدانی
 " نازها زان نرگس مستانه اش باید کشید "
به چه معناست؟

بازی آرزوها

درودی دوباره

دوست خوبم ر.الف(ریحان) از تارنگار رفتن رسیدن است!!! مرا به بازی آرزوها دعوت کردند.

و من هم هر کس که دوست داشته باشد را فرا می خوانم.



آرزوی من شاید این است که دو استکان چای داغ را از میان دویست جنگ خونین به سلامت بگذرانم تا در شبی بارانی با خدای خویش آن را چشم در چشم نوش کنیم.

شاید واپسین لحظاتی که خدایم را زیارت می کردم داشت می گفت :" ای انسان! ای اشرف مخلوقات من ! تو را به زمین تبعید می کنم ،شاید آدم شوی" ...ولی هنوز.........

مبادا یکی از این دو بشکند...

شاید...شاید آنگاه دیگری را خود بنوشم و خدایم را به نسیان بسپارم...گناهی است آشنا!

شاید...شاید آنگاه دیگری را به خدایم دهم و او لبخند خواهد زد و خواهد گفت: ای انسان! من نیازی به آن ندارم...خود بنوش...گوارا بادت!

شاید هیچ یک را نشکنم...

ولی باز آدم نشوم و هر دو را خود بنوشم!...... چه معصیت عظیمی...

و شاید یکی را خود بنوشم و دیگری را با شوق به خدایم اعطا کنم...و او چه سخاوتمندانه هر دو را ارزانی من می دارد...دنیا شیرین...آخرت نیز شیرین......

_______________________________

آرزوی من شاید این است پس از زمانیکه به بار وانهادم مهر مادریم را

ورفتم و رفتم و رفتم

تابدانم و تا بدانم و تا بدانم

از صفحه ای به صفحه ای

از چهره ای به چهره ای

از روزی به روزی

از شهری به شهری

زیر آسمان وطنی که در آن فقط مرگ را به مساوات تقسیم می کنند

و سپس که با چشمانم که تنها یادگار کودکی منند

بازگشتم

دوستانم...دوستانم مرا باز شناسند...

چه غروری...

__________________________

ارزوی من شاید این است نازنین...این روزگار غریب بسر آید...

روز گاری بیاید که از بوی دهانت نترسی...مبادا گفته باشی دوستت دارم

روزگاری بیاید که دلت را نپویند ...مباد شعله ای در آن نهان باشد...

روزگاری بیاید که دیگر نور را...

شوق را...

عشق را...

خدا را...

در پستوی خانه نهان نکنیم...

و یا روزی بیاید که دیگر بیمی نداشته باشیم از کسانی که

عشق را در کنار تیرک راه آهن تازیانه می زنند.

از کسانی که بر در می کوبند و پی چراغ می گردند.

از کسانی که تبسم را بر لبها جراحی می کنند و

ترانه را بر دهان...

روزی بیاید که جگر آن را داشته باشیم که حیاتمان را به پای دل بریزیم...

چه روزگاری...

__________________________

ارزوی من شاید این است که باز باران ببارد

با ترانه

با گهرهای فراوان

باران باز ببارد

به نام هرچه خوبیست

باز باران ببارد و بسر آید روزگاری که

که دین را دام می کنند

که مذهب را شکار خلق و صید خام می کنند

که خدا را بازیچه می کنند و با آن

کسب ننگ و نام....

باز باران ببارد و شادی بخشد جان را

و به پا کند پرچم رنگین کمان را...

باز باران ببارد و بوی گل بپیچد و زمین را تر کند و شانه های مرا و گیسوی تو را

_________________________

آرزوی من شاید این است که نه

تسبیح باشد

نه سجاده

نه دلق

ولی عشق باشد

و دوست داشتن

______________________

آرزوی من شاید این است که خواجه ی شیرازی پشیمان و یا شرمگین شود

که سرود سینه مالامال دردست

که سرود دل زتنهایی به جان آمد

________________________

آرزوی من شاید این است که باز

در صحنه ی شطرنج دلت

شاه عشق باشم و با کیش رخت مات شوم.

_________________________________

ارزوی من شاید این است

که تو با چشمانت

مرا از عمق چشمانم بربایی

و من عاشق چشمت شوم

ولی عقل باشد و دل

و شیطان با نامم سجده خواهد کرد

زمینی تر خواهم شد

و عالم به نامم سجده خواهد کرد

__________________________________

آه ای فلک ای آسمان

تا کی ستم بر عاشقان

بشنو تو فریاد مرا

آه ای خدای مهربان.

__________________________________

من اگر برخیزم

تو اگر برخیزی

همه بر می خیزند

وشاید بیاید آن روز...

و ای وای اگر

من بنشینم

و تو بنشینی

و همه بنشینند

ناله کنند

و آرزو....

چه تهی شود روز گار ما نازنین

____________________________

بیخود

به نام بهترین دوستم

درود و عرض ادب

چندی پیش یکی از دوستان گرامی از تارنگار اتاق خالی ما را مورد مهر بی کران خود قرار دادند و به بازی یلدا فراخواندند. از آن زمان بسیار گذشته و گذشته هم پر از پیش آمد.

بسیاری به دنیا آمده اند ! بسیاری گریبان زندگی را گرفته اند و خرخره اش را جویده اند و بسیاری با اردنگی توی قبرستان کله کرده اند...همه ی این پیشامد در این زمان بود و من بی شعور بدقول هنوز و هنوز قولم را اجرا نکردم...

جریان این بازی به این سان بود که باید من پنج تا از واقعیتهای زندگیم را که تا حالا در این دنیای مجازی بیان نکردم اعتراف کنم...(نه اعتراف نمی کنم...چرا توگوشی می زنی؟)

حالا که پافشاری می کنی باشه...

-من (رضا/ب) از اهالی همین آب و خاک هستم...اهل سرزمین شرجی و گرما بوشهر!!!سرزمین راهزن جوانمرد، رییسعلی دلواری...و سرزمین مردمان به اصطلاح (به اصطلاح) خونگرم دشتستان...سرزمینی دوست داشتنی با مردمی که اگر هم دیار و هم وطن نبودند آن قدر ها دوست داشتنی هم نبودند...

-من موهای زبری دارم ...

-من خسته ام.

-من دبیرستانی ام.

-من خرخوونم یا شاید بودم...ولی خرخوون زی زی گولو نبودم!!!

-دبستان که بودیم یک روز تو کوچه با یکی دعوا کردم . من که اصلا اهلش نبودم ییهو با کله فیس حریف رو پایین آوردم...از اوون به بعد به رضا کله معروف شدم تا پایان دبستان...

-هر چه از ادبیات و از بسیاری از مسائل دیگر دارم مدیون معلم ادبیات راهنماییم هستم.(م.د)

-شعر نو را شعر به حساب نمی آورم.آن را دست نوشته می نامم و هنر سرودن ان را بیش از یک صدم هنر سنتی سرایی نمی دانم.اشعار حافظ را زیباترین اشعار گیتی می دانم و معتقدم آینه ی هستی را در یک کتاب که دیوان خواجه ی شیرازی نام دارد می توان یافت...

- شعرهای شاملو را بسیار دوست دارم ولی خودش را به هیچ وجه...

-فردوسی را تبلور شور وطن پرستانه ی ما ایرانیان بی بخار می نامم.

- از اشعار پروین متنفرم.نود درصد اشعار سعدی را دوست ندارم.اشعار مولانا را سزاوار عشق ورزیدن می دانم. و دوست داشتنی ترین ادبیات را ادبیات دوره ی مشروطه می نامم و البته ادبیات عرفانی قرن هفت و هشت.

-اشعار محلی دشتستانی را با تمام وجود دوست دارم.

-تاریخ اروپا را خیلی دوست دارم.اعتقاد چندانی به شخصیت پادشاهان ایران ندارم و بیشتر آنها را انسانهایی هرز می دانم.ولی تاریخ ایران یه چیز دیگه س.

-استقلالیم.خفن

-یوونتوس عشق

-رئال مادرید اوج تنفر

-فوتبال یعنی دیار دیه گو...آرژانتین

-هنر نویسندگی نوجوانان جوان کاتلین رولینگ و هری پاتر.....چه خوب بود که این هنر در خدمت مسائل دیگری قرار بگیرد.

-رمان یعنی خرمگس

-شور عارفانه و شوق شاعرانه که می گویند یعنی حسین پناهی

-شجریان یعنی اوج و پایان موسیقی سنتی....یعنی پس از او موسیقی سنتی از قله به فرش نزول می کند...

-شور وطن پرستانه یعنی مصدق

-برخی از نوشته های شریعتی را خوانده ام و بسیاری از آن ها رو دوست دارم.

-آدم نیستم...عجب...چه ربطی داشت...فکر می کنم بیش از 5 تا بود. باید دیرکرد را هم جبران کرده باشم.

و این بود زندگی

" میزی برای کار ،

کاری برای تخت ،

تختی برای خواب ،

خوابی برای جان ،

جانی برای مرگ ،

مرگی برای یاد ،

یادی برای سنگ ،

این بود زندگی ."

                                   " حسین پناهی "    

شاعر دل پاک و بی ریا:

خورشید جاودانه می درخشد در مدار خویش

 مائیم که پا جای پای خود می نهیم و غروب می کنیم 

 هر پسین 

 این روشنای خاطر آشوب در افق های تاریک دوردست 

 نگاه ساده فریب کیست که همراه با زمین

مرا به طلوعی دوباره می کشاند ؟

 ای راز 

 ای رمز

ای همه روزهای عمر مرا اولین و آخرین

    

سخنان دکتر معمار زاده و ایده های شما

درود

سخنی داشتیم در باب سرو کبیر آزادی در پست پیشین

مصدق و کارهایش در پیشرفت ایران بسیار موثر بوده اند.ولی در هر صورت هیچ کس به کمال نمی رسد جز خدای ما!!! پس مصدق هم می تواند اشتباه کند.

حالا که در بین روز وداع مصدق و ملی شدن صنعت نفت هستیم و به سالروز مرگ آیت ا.. کاشانی هم نزدیکیم بد نیست بحثی در باب حال و هوای آن روز ها شود.کارهای مصدق مورد بررسی قرار بگیرد.تا بشود که شاید عبرتی برای ما و آیندگان باشد.

دکتر مهران معمار زاده که بنده هم از طریق همین رسانه ی همگانی به تازگی با ایشون آشنا شدم نظراتشون رو در پست پیشین گفتند:

مصدق ادم خوبی بود ولی اشتباهات بسیار داشت. با پی گیری مکرر نمایندگان مجلس ۱۵ ،مذاکرات برای استیفای حقوق ایران از شرکت نفت ایران و انگلیس در اواخر ۱۳۲۷ اغاز شد.قرار داد الحاقی گس -گلشاییان بین دولت ایران و شرکت نفت منعقد شد.نمایندگان اقلیت مجلس ۱۵ به این قرار داد معترض بودند.دکتر مصدق و یارانش به مجلس ۱۶ راه یافتند و مصدق حتا رییس کمیسیون ویژه نفت شد.سپهبد حاجیعلی رزم ارا(شوهر خواهر صادق هدایت ) نخست وزیر شد .مصدق با هیجانی که در مردم ایجاد کرده بود باعث شد تا رزم ارا ،قرار داد الحاقی را از مجلس پس بگیرد.ولی با شرکت نفت انگلیس و ایران مذاکرات محرمانه ای اغاز کرد و قرارداد ۵۰-۵۰ یا تنصیف منافع را امضا کرد ولی پیش از افشای قرار داد جدید به قتل رسید.شایع بود که رزم ارا می خواهد کودتا کند و مجلس را منحل کند.پس از قتل رزم ارا مجلس ۱۶ طرح ملی شدن نفت را تصویب کرد و حتا شاه روز ۲۹ اسفند را به عنوان ملی شدن نفت توشیح کرد.دولت انگلیس واکنش شدیدی نشان داد.نخست وزیر علا استعفا داد.دکتر مصدق نخست وزیر شد.سفیر وقت امریکا در ایران گریدی نام داشت که از شرکت نفت انگلیس و ایران انتقادات شدیدی به عمل می اورد.ترومن رییس جمهور وقت که در زمانش ،چین هم به گنداب کمونیسم افتاد پیامی به دکتر مصدق فرستاد و از ادامه اختلافات بین ایران و انگلیس ابراز نگرانی کرد و ایران را به مذاکره دوستانه با انگلیس فراخواند.

دولت انگلیس به دیوان لاهه شکایت برد اما دولت ایران ،دادگاه لاهه را برای رسیدگی صالح ندید.دادگاه لاهه برای رسیدگی به اختلافات دولتهاست نه یک شرکت خصوصی با یک دولت.دولت انگلیس زیر فشار امریکا ،اصل ملی شدن نفت را به شرط تضمین منافع انگلیس پذیرفت.با پا درمیانی امریکا چندین مذاکره بین ایران وانگلیس روی داد ولی سودمند نبود.هریمن فرستاده ترومن به ایران از موضع انگلیسیها دفاع کرد و گریدی سفیر منتقد به انگلیس از تهران خواسته شد و هندرسن که با انگلیسی ها موافق بود جای او را گرفت.مصدق سیاست انعطاف نا پذیر خود در برابر انگلیسها را ادامه داد در حالی که متوجه نبود که هندرسن انگلوفیل سفیر امریکا در ایران شده است و گریدی انگلوفوب از ایران رفته است.امریکا با انگلیس همسو شده بود.مصدق امید واهی به شرکت های مستقل نفتی کوچک در امریکا داشت در حالیکه این شرکت ها نفوذی در دولت امریکا نداشتند.اصلن خریداری برای نفت ایران نبود.عملن تمام وسایل حمل و نقل در دست شرکت هایی قرار داشت که با شرکت نفت انگلیس و ایران همدست بودند.سگ سگ را گاز می گیرد اما سگ سگ را نمی خورد.مصدق اشتباه کرد.

شرکت های امریکایی سراغ نفت ایران نیامدند.دکتر مصدق اخرین گام را در خلع ید شرکت سابق انجام داد.۳۵۰ نفر کارکنان انگلیسی باید بروند.انگلیس ایران را تهدید به اعزام ناوگان جنگی اش کرد.انگلیس به شورای امنیت شکایت کرد.دکتر مصدق به امریکا رفت.او اسنادی به نام سدان را که نشاندهنده مداخله غیر قانونی شرکت نفت انگلیس در امور داخلی ایران بود نشان داد.دولت امریکا نگران ادامه بحران در ایران و بهره برداری دولت شوروی و کمونیست های ایران از این موقعیت بود.رای دادگاه لاهه به نفع ایران بود.مصدق قطع روابط سیاسی با انگلستان را در ۱۳۳۱ اعلام کرد.اناتولی لاورنتیف سفیر شوروی در تهران شد.او همان کسی بود که طرح کودتای کمونیستی چک اسلواکی را در ۱۹۴۸ اجرا کرد.مصدق تظاهر به نزدیکی با شوروی می کرد.لاورنتیف فعال ترین دیپلمات خارجی در تهران شده بود.البته مصدق به کمونیسم باور نداشت ولی در اثر اشتباهاتش در براورد نیروها و خطای باصره سیاسی اش ناگزیر به این راه کشانده شد.وسرانجام چنانکه دانی و دانم ساقط شد.در نیت خوب دکتر مصدق شکی ندارم.اگر انگلیس ها شکست می خوردند دل من هم شاد می شد.بیماری افغانی داشتم.هر بار به من مراجعه می کرد از اکبرخان برایش می گفتم.اکبرخان افغانی هفده ساله ای بود که فرمانده بریتانیایی ها را در جنگ های سده ۱۹ میلادی به قتل رساند.انگلیس ها در افغانستان شکست می خوردند.شکست غرور انگلیسی ها در ابتدای ماجرا روح ما ایرانی ها را شاد می کرد اما متاسفانه این پیرمرد ایران دوست اشتباه براورد داشت و در اخر هم به روسهای کمونیست و اذنابشان در ایران نزدیک شد.جبهه ملی و ملی مذهبی ها که کارنامه بدتری داشتند که در جای خود به ان اشاره خواهم کرد.

امیر حسین رجبی گرامی:

من با بسیاری از نظرات ذکر شده توسط دکتر معمارزاده موافقم، ولی همانطور که خود ایشان هم اذعان نموده اند مصدق با تمام اشتباهاتش به واسطه خوی وطن پرستی خالصانه و خدمات ارزنده شان قابل ستایش من و خیلی از جوانان این مملکت خراب شده اند. فرق است میان مردی که اشتباه می کند و نامردی که خیانت می کند!

بنده  شما بینندگان این تارنگار  را فرامی خوانم برای بحث در این باب./

بحثی خوب و سازنده در تارنگار کیوان(شکسته ساز)

مملکت تنگ بود و مرد بزرگ

روز وداع سرو

14 اسفند بود .حالا 84 سال و 9 ماه و 15 روز سن داشت.آری، آن سرو کبیر آزادی را می گویم. سروی که شمع زندگانیش در آن روز خاموش شد ولی هنوز چلچراغ یادش در دلها تابنده است.به قول بهنود : زمانیکه 28 مرداد 32 او را برکنار کردند و خانه 109 خیابان کاخ تهران را ویران کردند ، نه تنها مشروعیت سلطنت در ایران از میان رفت بلکه ماهیت قدرت تازه نیز عیان گردید. آری ، تصویر مجسمه ی آزادی با این کودتا بیش از آن لطمه خورد که با بمبهای شیمیایی هیروشیما و ناکازاکی...

بازهم آری....او مردی بود که نفت را بر سر سفره ی مردم آورد و نه فردی دیگر....مردی که آن چنان نزد مردم دوست داشتنی بود که آیت الله کاشانی ، این روحانی مبارز و آزادیخواه، به خاطر مخالفتی که با او داشت دیگر بسیار کم مورد عنایت مردم قرار گرفت.

مردی که شریعتی در بابش می گوید: رهبرم علی و پیشوایم مصدق است.مرد آزاد، مردی که هفتاد سال برای آزادی نالید...من ،هر چه کنند ،در هوای او دم خواهم زد........

مردی که می خواست در ابن بابویه در کنار شهدای سی ام تیر 31 به خاک سپرده شود ولی ...ولی ساواک از جنازه ی او هم می ترسید.ننهادنش و آن گاه او را به احمد آباد بردند .جایی که در هوای سرد زمستان ،ید الله سحابی با دست خودش مصدق را غسل داد. احمد آبادی که هنوز هم در انجا ، در 14 اسفند گروهی ایرانی واقعی به زیارت قبر مصدق می روند. مردی که 14 اسفند 57 برایش تجلیلی بی سابقه بر پا کردند.مردی که نامش با هویت آزادی برابر است و تصویرش صدها مجسمه ی آزادی امریکایی ها را خرد و زبون می کند. مردی که نه تنها هیچ گاه قرانی از بیت المال برنداشت بلکه جان و مالش را با اخلاص فدای این مرز و بوم و مردم بی وفایش کرد. فدای این مردمی که شعار و کسوت صبح و عصرشان یکی نیست...مردی که گرچه برای تحصیل دوره ای به فرنگ رفت ولی هیچ گاه و هرگز علاقه اش نسبت به میهن و ملتش کم نشد و هر چه در آن جا دانش کسب کرد در راه وطن و بر ضد استعمار و برای اسلام حقیقی به کار برد. این است سرو کبیر آزادی...... سروی که آن شاه هم با آن دبدبه و کبکبه کمتر جرات کرد رو به رویش بایستد .چنانکه یک بار تجربه اش کرده بود .ولی یک روز بیشتر مقاومت نکرد...چرا که نهضت مصدق نهضتی بود که از دل مردم برخاسته بود.

آری:

یاد از آن سرو کبیر ......... داد از آن شاه سفیر

و یا :

چیست فزون بر خوان او ...............نیست کنون همسان او

جز عشق من جز عشق تو ................... نیست جنون در جان او

همچنین:

مال خود نذر ایران نهاد........جان خود بهر ایمان نهاد

گرچه دارد ز اینان سواد.......دان خود زهر اینان نهاد.

چه زیبا بود شعری که همان 15 اسفند دکترمحمد رضا شفیعی کدکنی (م.سرشک)در باب دکتر محمد مصدق گفت :

ديگر كدام روزنه ديگر كدام صبح
خواب بلند و تيره ي دريا را
آشفته و عبوس

تعبير مي كند ؟
من مي شنيدم از لب برگ
اين زبان سبز

در خواب نيم شب كه سرودش را

در آب جويبار

بدين گونه شسته بود

در سكوت اي درخت تناور

اي ‌آيت خجسته ي در خويش زيستن

ما را

حتي امان گريه ندادند

من اولين سپيده بيدار باغ را

آميخته به خون طراوت

در خواب برگ هاي تو ديدم

من اولين ترنم مرغان صبح را

بيدار روشنايي رويان رودبار

در گل افشاني تو شنيدم

ديدند بادها

كان شاخ و برگ هاي مقدس

اين سال و ساليان
كه شبي مرگواره بود
در سايه ي حصار تو پوسيد

ديوار

ديوار بي كراني تنهايي تو

يا

ديوار باستاني ترديدهاي من

نگذاشت شاخه هاي تو ديگر

در خنده ي سپيده ببالند

حتي

نگذاشت قمريان پريشان

اينان كه مرگ يك گل نرگس را

يك ماه پيش تر

آن سان گريستند

در سكوت ساكت تو بنالند

گيرم

بيرون ازين حصار كسي نيست

گيرم دران كرانه نگويند

كاين موج روشنايي مشرق

بر نخل هاي تشنه ي صحرا

بمن عدن

يا آبهاي ساحلي نيل

از بخشش كدام سپيده ست

اما

من از نگاه آينه

هر چند تيره ‚ تار

شرمنده ام كه : آه

در سكوت اي درخت تناور
اي آيت خجسته ي در خويش زيستن

باليدن و شكفتن

در خويش بارور شدن از خويش

در خاك خويش ريشه دواندن
ما را
حتي امان گريه ندادند



و...و خدایش با او سخن گفت...

 

خدا از من پرسيد: « دوست داري با من مصاحبه كني؟»
پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشيد
»
خدا لبخندي زد و پاسخ داد:

« زمان من ابديت است... چه سؤالاتي در ذهن داري كه دوست داري از من بپرسي؟»
من سؤال كردم: « چه چيزي درآدمها شما را بيشتر متعجب مي كند؟
»
خدا جواب داد:

« اينكه از دوران كودكي خود خسته مي شوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوي اين را دارند كه روزي بچه شوند
»
«اينكه سلامتي خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست مي دهند و سپس پول خود را خرج مي كنند تا سلامتي از دست رفته را دوباره باز يابند
»
«اينكه با نگراني به آينده فكر مي كنند و حال خود را فراموش مي كنند به گونه اي كه نه در حال و نه در آينده زندگي مي كنند
»
«اينكه به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نخواهند مرد و به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز نزيسته اند
»
دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتي به سكوت گذشت...

سپس من سؤال كردم:
«به عنوان پرودگار، دوست داري كه بندگانت چه درسهايي در زندگي بياموزند؟
»
خدا پاسخ داد:

« اينكه ياد بگيرند نمي توانند كسي را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد. تنها كاري كه مي توانند انجام دهند اين است كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزيدن واقع شوند
»
« اينكه ياد بگيرند كه خوب نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند
»
«اينكه بخشش را با تمرين بخشيدن ياد بگيرند
»
« اينكه رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند لحظه زمان مي برد ولي ممكن است ساليان سال زمان لازم باشد تا اين زخمها التيام يابند
»
« ياد بگيرند كه فرد غني كسي نيست كه بيشترين ها را دارد بلكه كسي است كه نيازمند كمترين ها است
»
« اينكه ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمي دانند كه چگونه احساساتشان را بيان كنند يا نشان دهند
»
« اينكه ياد بگيرند دو نفر مي توانند به يك چيز نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند
»
« اينكه ياد بگيرند كافي نيست همديگر را ببخشند بلكه بايد خود را نيز ببخشند
»
باافتادگي خطاب به خدا گفتم:

« از وقتي كه به من داديد سپاسگذارم
»
و افزودم: « چيز ديگري هم هست كه دوست داشته باشيد آنها بدانند؟
»
خدا لبخندي زد و گفت:

«فقط اينكه بدانند من اينجا هستم...

همیشه...»

شرمنده ی شما ...چراکه نام نویسنده را نمی دانم.

این سخن از آوای آزاد گرفته شده است.

سر نوشت عیسی وشان تاریخ

سیف فرغانی

هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد

 

        هم رونق زمان شما نیز بگذرد

وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب

 

        بر دولت آشیان شما نیز بگذرد

باد خزان نکبت ایام ناگهان

 

        بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد

آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام

 

        بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد

ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز 

 

       این تیزی سنان شما نیز بگذرد

چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد

 

       بیداد ظالمان شما نیز بگذرد
در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت

 

       این عوعو سگان شما نیز بگذرد

آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست 

 

       گرد سم خران شما نیز بگذرد
بادی که در زمانه بسی شمعها بکشت

 

         هم بر چراغدان شما نیز بگذرد

زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت

 

       ناچار کاروان شما نیز بگذرد

ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن

 

       تاثیر اختران شما نیز بگذرد

این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید

 

       نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد

بیش از دو روز بود از آن دگر کسان

 

      بعد از دو روز از آن شما نیز بگذرد

بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم

 

      تا سختی کمان شما نیز بگذرد

در باغ دولت دگران بود مدتی

 

       این گل، ز گلستان شما نیز بگذرد

آبی‌ست ایستاده درین خانه مال و جاه

 

       این آب ناروان شما نیز بگذرد

ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع

 

      این گرگی شبان شما نیز بگذرد

پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست

 

      هم بر پیادگان شما نیز بگذرد

ای دوستان خوهم که به نیکی دعای سیف

 

 

 

 

     یک روز بر زبان شما نیز بگذرد

کجایی مرد؟

غزلی تقدیمی به دکتر شریعتی از بهمن قره داغی سراینده ی اهل کردستان

 

 

بوذر " رفت و در كتفمِ ، " كوير " ديگري گل كرد

تنم تاول زد از تزوير ، زور و زر ، كجائي مرد ؟

                       

كجائي ؟ در گلويم بغض چندين فصل تنهايي

نشسته چو ن سيه ابري ، درين سال سراسر زرد

 

نمي بيني مگر ، تكثير صدها " كاخ سبز" اينجا

"ابوذر" خواهد و مردي ،  كه فريادي كشد از درد

 

قلم حتي صليبم شد ، ولي آئينه مي داند

كه مي آيي ، بيا خورشيد شبهايم ، بيا برگرد

 

كه در دلهايمان داغ ، هنوزم بردگي ، اما

" مزينان" يك تن ديگر ، جهان پر گشته از نامرد .

برنامه می ر یزیم

به نام دادار یگانه

درود

در پی اینکه شما دوستان گرامی دیگه به همکلاسی خودتون زیر چشمی هم نگاهی نمی اندازید

بر آن شدم تا با به روز کردن روزانه ی تارنگار به قول یارو گفتنی به شما ضد حالی بزنم.

بنابراین هر روز این تارنگار با شعری به روز است.

ولی...ولی اگر سخنی در تارنگار بزنم  که شامل زندگینامه یا شکافت ادبی و اجتماعی و یا هر سخنی

سوا از شعر باشد تارنگار تا هفت روز به روز نخواهد شد.

چرا؟ عیان است.چون شما هیچ گاه سخنان پیشین همکلاسی را نمی خوانید.راست می گم دیگه 

من هم تا دقایقی دیگر شعری را درج خواهم کرد.چه سرعت عملی!!!

بدرود

محض به روز کردن

خونه این خونه ی ویرون واسه من هزار تا خاطره داره
خونه این خونه ی خالی چه روزایی رو بیادم میاره
اون روزا یادم نمیره دیوار خونه پر از پنجره بود
تا افق همسایه ی ما دریا بود ستاره بود منظره بود
خونه خونه جای بازی برای آفتاب و آب بود
پر نور واسه بیداری پر سایه واسه خواب بود
پدرم میگفت قدیما کینه هامونو دور انداخته بودیم
توی برف و باد و بارون خونه رو با قلبامون ساخته بودیم
خونه عشق مادرم بود ,
که تو باغچش گل اطلسی میکاشت
خونه روح پدرم بود ,
چیزی رو همپای خونه دوست نداشت
خونه خونه جای بازی برای آفتاب و آب بود
پر نور واسه بیداری پر سایه واسه خواب بود
سیل غارتگر اومد
از تو رودخونه گذشت
پلا رو شکست و تند زد و از خونه گذشت
دست غارتگر سیل خونه رو ویرونه کرد
پدر پیرمو کشت
مادرو دیوونه کرد
حالا من موندم و این ویرونه ها
پر خشم و کینه ی دیوونه ها
منه زخمی منه خسته منه پاک
مینویسم آخرین حرفو رو خاک
کی میاد دست توی دستم بذاره
تا بسازیم خونمونو دوباره؟

شعر از ایرج جنتی عطایی

می تونید با صدای داریوش اقبالی بشنوید:

آهنگساز: شادروان بابک بیات

برای شنیدن ترانه ی خونه روی این متن کلیک کنید

مردی فراتر از ایست ها و ایسم ها

سخنی کوتاه در باب استاد احمد شاملو

همکلاسی و مسافر:

سخن گفتن در باب احمد شاملو کاری نیست که من کاردانش باشم.بسی از بزرگان ادب ایران زمین هم توانایی شکافت ابعاد شخصیت او را ندارند.زیرا که او در یک سراینده خلاصه نمی شود.او مردی است دارای گرایشات و دلبستگی های سیاسی و اجتماعی خاص.مردی است که به پروردگاری که من و شما پایبندش هستیم ایمان ندارد.او به افرینش ، جهان دوم و پروردگار به آن سان که ما معتقدیم ،اعتقاد ندارد:

«گورستان پیر

گرسنه بود

و درختان جوان کود می جستند

ماجرا همه این است...آری»

زاری زائران امام رضا را «باران بی حاصل اشک» می خواند که البته از یک سو قابل تامل است.صد البته درباره ی پیامبر آخر نیز چنین گفته:

«لقب شرمسار تاریخ است و...نام کوچکم را دوست ندارم»

با وجود همه ی اینها شاملو فرد بزرگی بوده است.زیرا ما او را به عنوان مرجع تقلید و یا مرشد سبیل الله نمی دانیم.او را یک ایرانی ،آزادیخواه واقعی،منتقد اجتماعی و سیاسی و سراینده ی سخن عشق آزادی (شاید مثل کسرایی و گلسرخی) می دانیم و می خواهیم.و او این خواست ما را با سخاوت اجابت کرد.به همین خاطر است که اسماعیلی گفت او مردی فراتر از ایست ها و ایسم ها بود .

شاملو مردی عصیانگر بود.چنانکه در عرصه ی ادبیات ابتدا پیرو نیما شد ،به مخالفت با سنتی گراها و مخالفان یوشیج برخاست و بارها منازعاتی با آنها داشت.سپس با ابداع شعر منثور و یا سپید ادامه داد.شاملو در پیش و پس از انقلاب چپگرا ،شجاع و بسیار پر شور بود.و خود را با صفت چموش یاد می کند:

«چرا که شما این بار به جنگ شاعری چموش آمده اید»

شاملو فردی است که در روزنامه نگاری هم شجاع بوده و به صورت گسترده فعالیت می کرده است. چنانکه آل احمد می گوید:

«شاملو نشریات دایر را بایر و بایر را دایر می کند.»

او هیچ گاه سکوت نکرد و پیوسته فریادش در اسمانها بود.چون زمانی که سهراب بی خیال از برخی مسایل را می بیند به او می شورد :

«شایسته نیست وقتی سر برادرمان را لب جوی می برند ،ده متر بالاتر لب همان جوی بنشینیم سخن آب را گل نکنیم بخوانیم»

به همین خاطر است که بیشتر شیفیتگی و دلبستگی و اظهار عشق و محبتی که به او می شود معمولا در گرو شعر او نیست بلکه مربوط به ابعادی از شخصیت وی شامل افکار سیاسی و اجتماعی اوست.این گونه افراد از چپ گراهای قبل و بعد از انقلاب هستند که حتی اندکی از آنها آن چنان در حوزه ی ادبیات و خصوصا شعر معاصر آگاه نیستند.ولی بسیاری نیز می باشند که خود اهل سرایندگی و ژرف اندیشی در حوزه ی ادبیات هستند و شاملو را به خاطر سروده هایش و همچنین ابداع مکتب شعر سپید مورد لطف قرار می دهند.البته به نظر من سروده های شاملو مکتبی به نام سپید را به وجود نیاورد.

زیرا کسی نتوانست آن چنان که باید و شاید ویژگیهای واقعی آن را براورده کند و تنها خصیصه ی پر هوادارش گرفتن وزن در اشعار شاملو ست.و اصلا خبری از حساسیتهای هنری شاملو نیست.اصلا استادی حرف زیبایی زد که حق بود. می گفت شاملو از نثر چهار و پنج قمری الهام گرفته و نوعی وزن عروضی خاص دارد. و دیگر اینکه کسی که در صدد سرودن شعر نوست باید(تاکید می کنم باید) دوره ای کوتاه و یا بلند را در شعر کلاسیک پشت سر بگذارد.بسیاری از آنان که در شناسنامه ی شعری خود شاملوییسم نوشته اند به زبان شعری کلاسیک ایران نه آشنایند و نه عشق می ورزند و لیک که شاملو حافظ و سعدی را از بر داشت.در نتیجه توصیه می کنم شاملو را نماد مخافت با کلاسیسم شعری نپندارید.

در هر صورت اگر کسی شعر شاملویی را به معنای واقعی و حقیقی دید به این حقیر نیز ندایی دهد.

گر بدین سان زیست باید پست

من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم

بر بلند کاج خشک کوچه ی بن بست

گر بدین سان زیست باید پاک

من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود چون کوه

یادگاری جاودان بر تراز بی بقای خاک!

خوشحال می شوم اگر ایده ها و نظراتتان را در باره ی شاملو ببینم.


کیوان چی پیدا کردی!!!

ما هم روز عشق داریم...سپندار مذگان از تارنگار پیشین پگاه و آیدا

کربلای ما چه نتیجه ای دارد؟

کربلای تو چه نتیجه ای دارد؟

 

 

من،پدر ،مادر !!! به دنبال قهرمانی هستم که در این دنیا مرا نجات دهد و در این زندگی و سرنوشت محکوم و جهنمی فعلی ام از من شفاعت بکند.

برای من و سرنوشت زار من چه نتیجه ای داشت این کربلای تو؟

تو به من یک کتابی را نشان دادی که تازه در قم تالیف یافته و گفتی مطالب اساسی و مهم را نویسنده ای که خودش و اخویش متخصص انقلاب کربلایند این جا نوشته ،من خواندم ، کتابی با نامی بزرگ و با حجم زیاد و قطر زیاد . اسمش هم دفاع از حسین شهید!!!

بسیار خوب. من پدر ،مادر نهضتهای دنیا را دیده ام،از انقلاب کبیر فرانسه و نهضتهای مترقی و غیر مترقی همه ی دنیا را خوانده ام.می شناسم،با همه ی مکتبها آشنا هستم و حالا تو این کتاب را بمن داده ای که قیام حسین تو را ارزیابی کنم و به آن معتقد بشوم و قانعم بکند!

در این کتاب نوشته بود این قیام حسینی خیلی ارزش داشته برای همه انسانها!! نتیجه هایش دو نوع است:

1- نتیجه های معنوی 2-نتیجه های مادی

اما نتایج معنوی ،بزرگترینش این است که اگر یک عده محقق جمع بشوند و فهرستی از تمامی زنها و مردهایی که بعلت گریه بر امام حسین در روز قیامت گناهانشان بخشیده شده و به بهشت رفته اند از میلیون ها نفر تجاوز می کند. این نتیجه ی معنوی انقلاب!!!

اما آثار مادیش از این هم جالبتر است.و لا بد همه ی اقتصاد دانان و سر مایه داران غرب تعجب می کنند از اینهمه نتایج اقتصادی قیام امام حسین!!!

نویسنده کشف خود را توضیح می دهد:

این همه زائری که هرسال از سبزوار و دهات قزوین و گناباد و یزد و کاشان و کردکوی و محمد آباد و سایر نقاط می روند کربلا،همه ار ولایت خودشان یک مقدار اجناس محلی هم با خودشان می برند و آنجا می فروشند .از پول آن یک مقدار جنس از کربلا سوغات می خرند و بر می گردانند به ولایت خودشان.در اثر همین صادرات و واردات و نقل و انتقالات اقتصادی دایمی ،یک جریان مستمر مادی و مبادلات اقتصادی بوجود آمده بین کربلا و دهات و شهرستانهای ایران که در جهان بی سابقه است!!!

گفتم این چه تنگ چشمی و چه جهان بینی موشی است و این چه جور دینی است که تو را بینش نداده.هیچ .حتی چشمت را از تو گرفته که نگاه کنی و ببینی یکی از کمپانی های کوچک تجارتی ژاپن چقدر در دنیا صادرات دارد و حتی مبادلات اقتصادی از یک شهر را امروز بفهمی در چه سطح است! که حالا از آن کربلائی بیچاره دهاتی ایرانی که از بی پولی ،خرسکی،

قالیچه ای ،پتو یا پلاسی از دهش برداشته و کربلا، شندر غاز فروخته به یک عرب بدبخت لات عراقی که در نجف و کوفه یا کربلا، و از پولش یک مشت مهر و تسبیح و خاک تیمم سوغات آورده است برای عیال و بابا و بی بی و کدخدا و...چشمهای تو گشاده شده است که این همه صادرات و واردات اقتصادی در جهان امروز بوجود آورده که در تاریخ بشر بی سابقه است. و بعد خیلی هم منت سر امام حسین بگذاری که چنین تحلیل علمی و اقتصادی از انقلاب کربلا مرتکب شده ای و بر خلاف قدیمی ها ، با بینش امروز هم بلا نسبت انقلاب را ارزیابی کرده ای و فلسفه و اهداف و علل عمیق نهضت عظیم حسین را تحقیق فرموده ای و به روشنفکران و حتی جهانیان ثابت کرده ای که این همه مهر و تسبیح تربت که در سراسر کشور پهناور ایران به فراوانی وجود دارد و هیچ یک از ممالک شرق و غرب به گرد ما هم نمی رسد .نتیجه ی اقتصادی قیام اما حسین و شهادت دسته جمعی خویشان و یاران اوست!!!!!!!!

دکتر علی شریعتی

اندیشه ی عاشورا از کیوان (شکسته ساز)

اعتدال دینی بازرگان

تازه از سخنرانی امشب دکتر سروش برگشته‌ايم و تا هنوز مطالب در ذهن‌ام زنده و جان‌دار هستند بايد اين‌ها را بنويسم که دغدغه‌ی اين چند هفته‌ی من بوده‌اند. برنامه‌ی امشب، در واقع بزرگداشتی بود برای مهندس بازرگان. اولين سخنران مسعود بهنود بود و تنها به اختصار درباره‌ی او می‌گويم که بهنود سخن‌پرداز و قصه‌گويی بسيار ماهر و زبر دست است و بر اين چيزی نمی‌افزايم. به اعتقاد من، سخنرانی امشب سروش از درخشان‌ترين و جذاب‌ترين سخنانی بود که تا به حال از او شنيده‌ام. امشب که بر می‌گشتيم احساس می‌کردم بال در آورده‌ام، بس که اين سخنان به دل‌ام نشست.
سخنان دکتر سروش درباره‌ی اعتدال دينی بازرگان بود. در ابتدای سخن او از نخستين گفتاری ياد کرد که درباره‌ی بازرگان در حسينيه‌ی ارشاد اندکی پس از وفات او داشته است که بعد از آن منتشر شد با عنوان «آن‌که به نام بازرگان بود نه به صفت» که بازرگان کسی بود که دين‌فروشی نمی‌کرد و از دين وسيله‌ای برای نام و نان نساخته بود. سروش به درستی و به دقت بر اين نکته انگشت نهاد که بازرگان در تاريخ ما پديده‌ای تازه بود به اين معنا که در فرهنگ ما گروه فقيهان، عارفان و فيلسوفان، به ترتيب در اصنافی بودند تکليف‌انديش، رازانديش و ماهيت‌انديش. اين‌ها چندان که بايد به مقوله‌ی عدالت نينديشيده بودند.

سروش از نامه‌ای ياد کرد که مرحوم بازرگان در اواخر حيات خود نوشته بود و در آن به نوعی نقد حالی از خويش آورده و از تغيير نگاه خود به دين سخن گفته بود. عنوان نخستين اين مطلب اين بوده است: «خدا و آخرت تنها هدف انبيا». که سروش از معدود کسانی بوده است که برای بازرگان نوشته است که صد در صد با سخنان او موافق است. حتی بسياری از ياران بازرگان او را ملامت کرده بودند که بعد از عمری مبارزه در واقع سخنان خود و پرونده‌ی عملی خود را پس گرفته است و اعلام نوعی اعتراف به خطا در روش‌های خود کرده است. اين کشف بازرگان، گويا واکنشی بوده است به سيطره‌ی فقه در احوال و آثار جامعه که سروش در انتهای سخن‌اش به آن اشاره‌ای کرد و من هم آن را خواهم آورد.

با آن پيشينه‌ی تاريخی، بازرگانی که در غرب تحصيل کرده بود، چيزی را در آثار خويش منعکس می‌کرد که نماينده‌ی نگاهی ديگر به دين بود؛ تصوری دينی که آثار بهره جستن از عناصر برون دينی در آن مشهود بود. بازرگان، اعتنا و التفات چندانی به فلسفه نشان نداد و در واقع آن ماهيت‌انديشی و باريک‌بينی‌های فيلسوفانه در سخنان او تجلی پيدا نکرد. سروش نقل می‌کرد، به طنز، که بازرگان و طالقانی وقتی که هم‌بند بوده‌اند، طالقانی برای بازرگان از فقه و معقولات خود سخن می‌گفته است و بعدها بازرگان می‌گويد که طالقانی ياوه‌هايی می‌گفت! و مراد او از اين ياوه‌ها، همان نگاه‌های فيلسوفانه و ماهيت‌انديش بود. سروش هم‌چنين از مطهری ياد کرد که آشکارا در مقدمه‌ی يکی از مجلدات اصول فلسفه و روش رئاليسم بازرگان را در نگاه‌اش به دين متهم به بيراه رفتن کرده است و صراحتاً زبان بر او دراز کرده است. اين قدر، از اختلاف مشرب بازرگان در نگاه فلسفی به دين.

سروش برای روشن ساختن تعبير اعتدال دينی بازرگان، او را با خلخالی مقايسه کرد تا در واقع دو نوع‌ متفاوت دين‌داری را در برابر هم بنشاند: دين‌داری اعتدال و دين‌داری افراط؛ يا به تعبيری ديگر، دين‌داری حقيقت‌انديش و دين‌داری هويت‌انديش. به عنوان نمونه‌ای آشکار که بسيار در خور تأمل هم هست، سروش از اعدام‌های شتاب‌زده‌ی اول انقلاب در مدرسه‌ی علوی، مدرسه‌ای که سروش خود در آن تحصيل کرده است، ياد کرد و اين‌که چگونه صادق خلخالی به اصرار و الحاح خواهان اعدام تعداد هر چه بيشتری از افراد گرفتار شده بود و نهايتاً هم اين کار را انجام داده بود. در اين ميانه، بازرگان البته به مخالفت در برابر خلخالی برخاسته بود و خواسته بود تا در اجرای احکام اسلامی، درنگ ورزد و صبر کند. به عبارتی ديگر، خلخالی مستقيماً به احکام اسلام استناد می‌کرد، به صحت و سقم برداشت از اين احکام کاری نداريم، در حالی که بازرگان در پی اين بود که همين احکام به تأخير بيفتد و در واقع مشاهده‌ی همين روش‌ها در ابتدای انقلاب گويا او را از همراهی با جريان حاکميت عملاً روگردان کرد.

خلاصه‌ی سخن سروش، که به بيانی ديگر، از زبان بازرگان گويی بيان می‌شد اين بود که در دین احکام داريم و اخلاق. قلب دين، احکام دين نيست بلکه اخلاق آن است. در دين مقولات بسيار مهم‌تری هست که در کنار آن‌ها می‌توان حتی اجرای احکام صريح شريعت را فرونهاد و در آن درنگ و تأخير ورزيد. به عنوان مثالی روشن، سروش از نحوه‌ی اجرای حکم نماز جمعه در ميان شيعيان ياد کرد که دوازده قرن اجرای حکم و آيه‌ی صریح قرآنی نماز جمعه را به تأخير انداخته‌اند. فقيهان شيعه‌ی دوازده امامی، اجرای نماز جمعه را نه تنها ناروا که بلکه بعضی آن را در زمان غيبت امام دوازدهم شيعيان، حرام دانسته‌اند. به عبارت ديگر، تصرف آشکاری داریم در مر و نص صريح قرآن. سروش از آيت‌الله خوانساری ياد کرد که گفته بود حکم قصاص تنها بايد در زمان حضور امام دوازدهم اجرا شود و عملاً اجرای اين حدود را تا زمانی نامعين به تأخير انداخته بود. خلاصه‌ی سخن اين‌که اختلاف موضع بر سر عمل به احکام شريعتی به روش و شيوه‌ی عمل به اين‌ها بر می‌گردد و اولويتی که اخلاقيات و روح دين نسبت به احکام شريعت دارند. برای کسی مثل خلخالی مهم نبود که روش اجرای احکام چه باشد. او متهم را داشت، حکم را هم داشت، زمان و مکان هم برای او مهيا بود و تنها اشتياق يا شهوت اجرای احکام برای او باقی ماند بود. بازرگان اما دغدغه‌ی روش‌ها را داشت و اين‌که بعضی احکام را بايد به تأخير انداخت، حتی تا زمانی نامعلوم. سروش اين نوع رفتار بازرگان را محصول تجربه و ديد علمی و روش‌مند او می‌دانست و در واقع تأثير نگاه و دانش برون‌دينی که ذهن او را از چنبره‌ی برداشت‌های خشک و تنگ‌نظرانه بيرون کشيده بود.

او نکته‌ی درخشان ديگری را افزود که مخصوصاً هم برای فقيهان و هم برای حکومتيان جای تأمل بسيار دارد. سروش به اسلام هويتی اشاره کرد که امثال خلخالی در پی آن بودند که با همين اعدام‌ها به جهان نشان بدهند که ما که هستيم. وقتی اقتصادی اسلامی در کار نباشد و تئوری سياسی اسلامی وجود نداشته باشد، البته اعدام و قصاص اسلامی هست و اسلام هويت‌انديش از اين طريق عرض اندام و ابراز وجود می‌کند. در اسلام هويت امثال خلخالی، محور دغدغه‌های کسی مانند او آبرو و وجهه‌ای بود که برای خود و اسلام‌اش خريدن می‌خواست. همين استدلال خلخالی امروز در جامه‌ای ديگر در ايران خود را نمايانده است. بعضی از فقيهان می‌گويد که اجرای احکامی از قبيل سنگسار، قطع دست دزد و امثال‌ها باید متوقف شود چون مايه‌ی وهن اسلام است. اين يعنی اين‌که هنوز ما گرفتار همان الگوی هويتی هستيم و در پی آبروی اسلام. اصلاً گويا مهم نيست که ممکن است نفس اين کار نادرست باشد. اين تفکر اگر زمانی احساس کند که آبرويی از او نمی‌رود و بلکه با سنگسار مطرح‌تر می‌شود و اقتدار بيشتری پيدا می‌کند، باز هم همان کار را خواهد کرد و اسلام هويتی اين است. اين ماجرا ضرورتاً ما را به جايی می‌رساند که در احکام شريعت هم چشمی برون‌دينی باز کنيم و به جای افراط و قاطعيتی که خواهان اجرای نص احکام و مر شرايع دينی باشد، اندکی درنگ بورزيم و اعتدالی پيشه کنيم که نخواهيم اسلام را تنها در اجرای صرف و رعايت دقيق و مو به موی هر آن‌چه در شريعت و سنت آمده است متجلی ببينيم.

                                              

بازرگان جايی از رشد سرطانی فقه در جامعه ياد کرده بود (بخوانيد دغدغه‌ی اجرا و رعايت دقيق و مو به موی احکام و تکاليف [برای بعضی‌ها می‌نويسم!]). اين سخن بسيار شبيه است به سخن غزالی که فقه را علمی سراسر دنيوی و برای آباد کردن اين‌جهان شمرده است که با هدف انبيا تفاوت دارد. گويا بازرگان بدون خواندن سخنان غزالی به اين کشف رسيده بود اما سروش خود می‌گفت که اين نکته‌ی مهم را از غزالی و بازرگان گرفته است که سايه‌ی سنگين فقه بر دين مايه‌ی لاغر شدن و تباه شدن دین و معارف دينی شده است. در واقع کتاب احياء العلوم غزالی، تلاشی است برای برداشتن بختک فقه از سينه‌ی معارف دينی و خلاص کردن اسلام از برداشت‌های هويت‌انديش (البته سروش افزود که علاوه بر آن دو منبع برای رسيدن به اين نظر اخيراً منبع تازه‌ای هم يافته است و آن رفتار و عملکرد حضرات فقهای حکومتی در ايران است که مهر تصويبی بر دنيوی بودن و مصرفی بودن فقه و نقش بازدارنده‌ی آن در معرفت دينی است!)
باری، دين‌داری بازرگان، يک الگو می‌تواند باشد برای کسانی که در دين‌ورزی راه اعتدال می‌جويند و البته دين‌داری صادق خلخالی هم می‌تواند الگويی باشد برای کسانی که خواهان عمل به عين احکام و شرايع و اجرای مو به موی نواميس شريعت هستند، با تمام عواقب و پيامدهای آن. من اين دو نوع دين‌داری را که با هم تقابل آشکاری دارند، به تعبير خود سروش، نمونه‌ی دين‌داری حداقلی و دين‌داری حداکثری می‌دانم.

شايد اين پرسش به ميان بيايد که کدام‌ يک از اين دو، اسلام راستين است؟ کدام عین اسلام است؟ به نظر من اين پرسش يا مغلطه‌ای در خود دارد و يا تکليف خود را از پيش روشن کرده است. تعبير اسلام راستين يا اسلام واقعی، چيزی است که اگر نگوييم موهوم، حداقل مغشوش است و مُعْوَجّ. چيزی به اسم اسلام راستين نداريم. اسلام امروز ما اسلامی تاريخی است که در ظرف افکار و انديشه‌های ما بر حسب خصوصيات روحی و روانی ما خود را نشان می‌دهد. اين همان اسلامی است که وقتی در طبع معتدل و انديشمند و اهل محاسبه‌ی بازرگان می‌رود خود را در کسوت اسلامی انسان‌دوست و غم‌خوار نشان می‌دهد و وقتی در وجود کسی مثل خلخالی می‌رود، تبديل به چهره‌ای خشن و انقلابی و انسان‌ستيز می‌شود. لذا، اسلام جدای اين‌که مجموعه‌ای از برداشت‌ها و تفاسير مختلفی است که مهر تاريخيت بر پيشانی دارند، بستگی به پذيرنده‌ی آن و در واقع شخص عمل‌کننده‌ی به آن و خصوصيات رفتاری او نيز دارد.‌ اين سؤال به سادگی از اين‌جا نشأت می‌گيرد که اسلام را نه يک نظام مولد اخلاقياتی عالی بلکه نظامی با قوانين و نواميس ثابت، لايتغير، جزمی، صلب و منجمد می‌بینيم. اعتقاد عميق من اين است که تصور اسلام هويت‌انديش نه با سيره‌ی پيامبر اسلام (و امامان شيعه) و نه با متن خود قرآن سازگار است. اما پيشينه‌ی دراز تاريخی اسلام هويتی و مدت زمان کوتاه غلبه‌ی مدرنيته و انديشه‌های برون‌دينی مجال بازنگری يا نگاه منصفانه را از گروهی از ارباب خرد سلب کرده است.

در ميان مسلمين، ايمان امثال خلخالی نيست که برای اهل معرفت جای حسرت خوردن دارد. کسانی چون بازرگان هستند که نوع دين‌داری‌شان و ايمان‌شان مايه‌ی رشک باشد. آن ايمانی که پوسته‌ی ستبر احکام و شرايع چندان بر گرد آن نتينده باشد که در خانه‌ی خردشان جا حتی برای خود انسان تنگ باشد. به قول مولوی:

مؤمن آن باشد که اندر جزر و مد / کافر از ايمان او حسرت خورد
آن‌ها که کافر هم هستند، مؤمنانی را می‌شناسند که ايمان‌شان جای حسرت خوردن دارد. تا اين توفيق که را روزی شود!


تکميل: گزارش مهدی پرپنجی، ، بی‌بی‌سی

شب یلدا

محمد رضا فروتن متولد 1347 تهران است.فروتن متاهل و دارای مدرک لیسانس روانشناسی بالینی از دانشگاه آزاد است.

او بازیگری را از سال 73 و با فیلم هدف آغاز کرد آخرین بندر در همان سال وفاتح و ماه و خورشید در سال 74 و 75 کارهای بعدی او بود که در هیچکدام جزو بازیگران اصلی نبود.فروتن در سال 75 با بازی در قسمت تماشاخانه سریال سر نخ به عرصه تلویزیون پا گذاشت.

اما مهمترین حادثه دوران بازیگری او را باید بازی در فیلم مرسدس مسعود کیمیائی دانست.کیمیائی در مرسدس بار دیگر یک بازیگر بزرگ به سینمای ایران معرفی کرد این فیلم که در سال 76 اکران شد باعث شد فروتن مورد توجه قرار گیرد تا برای بازی در قرمز توسط فریدون جیرانی انتخاب شود.

قرمز جیرانی در سال 77 در سینماهای کشور غوغای فراوان به پا کرد و فروتن با این فیلم به اوج شهرت رسید و برنده جایزه بهترین بازیگر مرد از هفدهمین جشنواره فیلم فجر شد.


محمد رضا فروتن در این فیلم در کنار هدیه تهرانی ایفاگر نقش عاشقی بود که از فرط عشق به جنون رسیده بود. او در این فیلم در نقش عاشق آنقدر عالی بود که گزینه اول کارگردانها برای فیلمهای حسی شد.

بازی در دو فیلم دو زن تهمینه میلانی و فریاد مسعود کیمیائی از دیگر آثار فروتن در سال 77 بوداما فروتن سال 78 را با بازی در سه فیلم سیاسی آغاز کرد.بازی در متولد ماه مهر احمدرضا درویش در نقش بسیجی عاشق,بازی در اعتراض کیمیائی در نقش دانشجوی سیاسی و بازی در زیر پوست شهر رخشان بنی اعتماد کارنامه فوق درخشان فروتن در این سال بود.بازی در این فیلم که یکی از بزرگترین فیلمهای تاریخ سینمای ایران است او را هنرمندتر جلوه داد.

فروتن بازی در نمایش رمئو و زولیت در سال 79 به کارگردانی علی رفیعی را تجربه کرد تا در صحنه تئاتر هم یک ستاره باشد.

او سپس بازی در فیلم تک نفره شب یلدا را تجربه کرد. بازی سحر آمیز فروتن در این فیلم باعث شد این فیلم کم خرج تبدیل به شاهکار پوراحمد شود.فروتن برای بازی در این فیلم برنده دو جایزه از پنجمین جشن خانه سینما وپنجمین جشن مجله دنیای تصویر بعنوان بازیگر نقش اول مرد شد.


رقص با رویا در سال 80 و بر باد رفته و مجموعه تلویزیونی روزهای بیاد ماندنی کارهای فروتن در سال 81 بودند او همچنین در یکی از پر ستاره ترین فیلم سالهای اخیر ایران یعنی ملاقات با طوطی ایفای نقش کرد.

او در این فیلم در کنار مهتاب کرامتی, میترا حجار, ایرج نوذری, مرجان شیرمحمدی, ماهایا پطروسیان, شهاب حسینی ,ناديا گلچين, داوود رشیدی و مهناز افشار ودیگر بازیگران مطرح این فیلم ایفای نقش کرد.ملاقات با طوطی به کارگردانی علیرضا داوود نژاد در سال 81 ساخته شد.

روز ولنتاین هم کار فروتن است که به کارگردانی همایون اسعدیان در سال 81 ساخته می شود.


محمد رضا فروتن به اعتراف همگان جزو بازیگران بی نظیر سینمای ایران است که بازی او در نقشهای حسی فوق العادست.شاید سینمای ایران کمترچنین ستاره ای را به خود دیده باشد.

فروتن در اعتراض وقتی از مبارزه سیاسی حرف می زند از یک رهبر و سیاستمدار هیچ کم ندارد و وقتی حرف از عشق می زد همگان عشق او را باور می کنند و وقتی از فقر سخن می گفت همه تحت تاثیر قرار می گیرند و یا در قرمز بیننده را بین دو راهی عشق و جنون قرار می دهد و در پایان فیلم هیچکس از این دو راهی خارج نمی شود.


اساسا ذات بازی فروتن اینگونه او هر جوری بخواهد تماشاگر را بازی می دهد و هر چه بخواهد بگوید تماشاگر باور می کند و همین باعث شده تماشاگران حرفه ای سینما عاشق کارهای او باشند.

بی شک نگین و بهترین بازی فروتن در شب یلداست جائی که او به تنهائی آنچنان صحنه را پر می کند که هیچکس جای خالی سایر بازیگران را خالی نمی بیند.تماشاگر هیچگاه از دیدن او خسته نمی شود بلکه از تنهائی او لذت می برد.بازی در دو فیلم با ارزش تاریخ سینمای ایران یعنی دوزن و زیر پوست شهر او را ماندگارتر کرده است.

در این سالهای اخیر هم فروتن فیلمهای متفاوتی را بازی کرده است.از جمله: فیلم تجاری بازنده به کارگردانی قاسم جعفری.که باز هم زوج او با میترا حجار را در این فیلم می بینیم.زوجی که چندین سال پیش پر سر و صدا ترین زوج سینمایی ایران بودندکه بازهم نقشی حسی به فروتن داده شده است..دو فیلم طنز یعنی مجردها ی اصغر هاشمی و نوک برج کیومرث پور احمد.البته در سال 1382 سربازان جمعه را بازی کرد تا در کنار افرادی چون بهروز وثوقی و فرامرز قریبیان،فریبرز عرب نیا،استاد عزت الله انتظامی،فرامرز صدیقی،محمد علی فردین،ایرج راد ،بهرام رادان و داریوش ارجمند و البته احمد نجفی قرار بگیرد که چهار بار در فیلمهای کیمیایی بازی کرده است.در سال 83 فیلمی به نام شاه خاموش اکران شد که به نظر می رسید خلاصه ای از همان روزهای بیاد ماندنی باشد.امسال نیز فیلمهای خاص فروتن را دیدیم .فیلمهایی با محتوای عالی.باغهای کندلوس به کارگردانی ایرج کریمی و به آهستگی به کارگزدانی مازیار میری.او در به آهستگی یک نقش متفاوت را برگزیده که اگر اشتباه نکنم جایزه ی بهترین بازیگر مرد در جشنواره ی بین الملل فجر پارسال از آن او شد.وقتی همه خواب بوندند فیلمی زیبا،بازهم خاص و پر محتواست که هم اکنون اکران می شود.این فیلم به کارگردانی فریدون حسن پور است.در ان فروتن در نقش یک ناتوان ذهنی را بر عهده دارد.

محمد رضا فروتن با کمترین گریمها متفاوت ترین نقشها را بازی کرده و اتفاقا بسیار خوب این کار را به انجام رسانده است.خود او معتقد است از بازی در فیلمهای ملاقات با طوطی و هشت پا پشیمان است ولی از نوک برج و مجردها خیر. همچنین ابراز علاقه ی خود را برای بازی در فیلمهای طنز و فیلمهای تاریخی ابراز کرده است.به او برای بازی در فیلمهایی همچون دوئل و آتش بس هم پیشنهاد داده اند ولی او رد کرده است.

او پنج سال پیش با سحر ابراهیمی ثابت ازدواج کرده و هنوز فرزندی ندارد.پاسداران مکان زندگی اوست.

دو فیلم به نمایش در نیامده نیز دارد.رقص با رویا که قسمت زیادی از آن در خارج از کشور فیلمبرداری شده است.دومین فیلم اکران نشده خاک سرد است.خاک سرد به کارگردانی رضا سبحانی یک سال است که در تلاش اکران است.با این که این فیلم را مشاهده نکرده ام احتمال دارد درباره ی

محله ی قدیمی تهران،خاک سرد باشد.محله ای که مرکز فساد در قبل از انقلاب بوده است.

 



فیلمشناسی وی به شرح زیر است:
هدف (بهرام كاظمي - 1373)آخرين بندر (حسن هدايت1373 )فاتح (بهرام ري پور،1374)

ماه و خورشيد (محمدحسين حقيقي - 1375)تماشاخانه (كيومرث پوراحمد - از مجموعه سرنخ، 1375)مرسدس (مسعود كيميايي - 1376)

قرمز (فريدون جيراني،1377)

دوزن (تهمينه ميلاني - 1377)فرياد (مسعود كيميايي - 1377)متولد ماه مهر (احمدرضا درويش - 1378)اعتراض (مسعود كيميايي 1378-)

زير پوست شهر (رخشان بني اعتماد - 1378)رومئو و ژوليت (علي رفيعي - نمايش،1379 )

شب يلدا (كيومرث پوراحمد - 1379)رقص با رويا (محمود كلاري - 1380)بربادرفته (صدرا عبداللهي - 1381)روزهاي بيادماندني (مجموعه تلويزيوني - 1381)ملاقات با طوطي (عليرضا داودنژاد، 1381)روز مهرورزي(همایون اسعدیان،1381)

هشت پا(علیرضا داوودنژاد) بازنده (قاسم جعفری) سربازان جمعه(کیمیایی)نوک برج(پور احمد)مجردها(اصغر هاشمی)باغهای کندلوس(ایرج کریمی)

به اهستگی(مازیار میری) وقتی همه خواب بودند(فریدون حسن پور) خاک سرد(رضا سبحانی) و بر باد رفته(صدرا عبداللهی)

به نظر شما آیا براستی کسی در ایران هنر بازی او را دارد؟

سد سیوند را آبگیری نکنید

دینگ دانگ 2

 

حافظ موسوي:

هنوز باور نمي‌كنم ... رفتن آتشي زود بود

حافظ موسوي در پي درگذشت او گفت: آتشي يكي از چند چهره نامدار شعر نو بود كه در اواخر دهه 30 و اوايل دهه 40 با شعرهاي طغياني و سركش ظهور كرد و در نخستين گام‌ها، چنان محكم و استوار چهره نشان داد كه فروغ فرخزاد آشكارا لب به ستايشش گشود.

اين شاعر معاصر كه از همكاران منوچهر آتشي در مجله‌ي كارنامه بوده است، افزود: چهره آتشي، چهره ياغي و سركشي بود كه از كوهستان آمده بود و پلشتي و ناپاكي زندگي را تاب نمي‌آورد. آتشي در «آهنگ ديگر» بر معيارهاي مسلط اخلاقي، سياسي و اجتماعي شوريد. كلاغ‌هاي بدآواز و جغدها، مطرودان و فرودستان را به شعر خود فراخواند و چندي پس از آن «اسب سفيد وحشي» را در خيابان‌هاي شعر فارسي به حركت درآورد. «عبدوي جط» را همان سال‌ها سرود، با مدال عقيق زخم بر سينه‌اش.

او ادامه داد: همان شعرها كافي بود تا آتشي را جاودانه كند، اما اين شاعر سركش و ناآرام كه گويي طبيعت در سرشتش جز شعر ننهاده بود، در آن ايستگاه‌ها توقف نكرد. آتشي در دهه 60، چنان نو جلوه كرد كه بسياري از هم سن و سالهايش را به تعجب واداشت. در آن منزلگاه‌ها هم نماند، همچنان مي‌ آمد، نوجو و نوگو، حتا در اين آخرين روزها، شعرهايي كه براي ما مي‌خواند نشان مي‌داد كه هنوز سر پرشورش آرام نگرفته است. آتشي در پيرسالي هم روحي سركش و جوان داشت.

موسوي همچنين به خبرنگار ايسنا گفت: رفتن آتشي زود بود، خيال نمي‌كردم آن منوچهر كه اين روزها سخت در تكاپوي دينگ دانگ‌اش بود، چنين زود تنهايمان بگذارد. شب قبل از بستري شدن در بيمارستان به من زنگ زد، گفت: اين چند روز كه نيستم مراقب كارهاي من باش. خودم هم ممكن است در بيمارستان بتوانم مطالب حروف‌چيني شده را بخوانم و من به او دلداري مي‌دادم كه يك هفته تعطيل كردن كار وقفه چنداني نيست. اما او و من هيچ كدام فكر نمي‌كرديم كه اين هفه وقفه‌اي «چندان» است. هنوز باور نمي‌كنم.

بیتا فخری:

منوچهر آتشی بزرگ کمتر از يک هفته‌ی پيش چهره‌ی ماندگار مي‌شود.

مسئولين کشوری و لشگری بلوا و آشوب مي‌کنند که با انتخاب منوچهر آتشی - عنصر ضد انقلاب- به عنوان چهره‌ی ماندگار اسلامشان به خطر افتاده، آنان که شعر را هم‌ترازِ [...]گويی‌های خودشان معنا مي‌کنند بيانيه صادر مي‌کنند و اين انتخاب ناسنجيده را محکوم مي‌کنند و آنان هم که شعر را مي‌فهمند و منوچهر آتشی را هم، در برابر ياوه‌گويی‌های مشتی بي‌مخ آنقدر سکوت مي‌کنند تا ۲۹ ابان ماه ۱۳۸۴ به عنوان روزْمرگ منوچهر آتشی در تاريخ رقم بخورد، به همين سادگی.
منوچهر آتشی امروز در بيمارستان سينا بعد از عمل جراحی برداشتن کليه به علت سرطان، خونريزی گوارشی مي‌کند و دار فانی را که خصوصاً اين اواخر چه نامهرباني‌ها که نصيبش نکرد وداع مي‌گويد تا ما ملت مرده‌پرست - شرمم از آن مي‌شود که حتی همان ياوه‌گويان- بر سر مزارش حاضر شويم و سيئاتش را تبديل به حسنات کنيم و در باب فضايلش چَه‌چَه کنيم؛ به همين پستی و به همين سادگی. ما قدر کدامين زنده‌ی تاريخمان را دانستيم که حالا منوچهر آتشی دومينش باشد؟ ما کدامين چهره‌ی ماندگارمان را در زمان حياتش آنگونه که بايسته‌ی وجود عزيزش بود تيمار کرديم که حالا منوچهر آتشی عزيز دومينش باشد؟ ما کدامين حرکت تاريخی‌مان برخاسته از عقل بوده که حالا نحوه‌ی برخوردمان با منوچهر آتشی بخواهد از روی منطق باشد؟

آقای آتشی روحتان قرين رحمت، ما را هم حلال کنيد که به قول شريف خودتان: «خيلی وقتست دور بازوی مردانمان طلسم بيم پيچيده‌اند». چقدر ما را خوب شناخته بوديد آنجا که از ته دل سروديد:


هر دوست كو فشارد دست مرا به مهر
مار فريب دارد پنهان در آستين...

هر کجا که هستيد جايتان قطعاً راحت‌تر از اينجاست.

اسب سفيد وحشي
بگذار در طويله‌ي پندار سرد خويش
سر با بخور گند هوس‌ها بيا كنم
نيرو نمانده تا كه فرو ريزمت به كوه

سينه نمانده تا كه خروشي به پا كنم


اسب سفيد وحشي
خوش باش با قصيل‌ تر خويش

اسب سفيد وحشي اما گسسته يال
انديشناك قلعه‌ي مهتاب سوخته است

گنجشك‌هاي گرسنه از گرد آخورش

پرواز كرده‌اند

ياد عنان گسيختگي‌هاش

در قلعه‌هاي سوخته ره باز كرده‌اندـ

 

عليرضا طبايي:

منوچهر آتشي از چهره‌هايي است كه آثارش در ادبيات معاصر خواهد ماند.


همچنين به اعتقاد عليرضا طبايي، منوچهر آتشي از چهره‌هايي است كه آثارش در ادبيات معاصر خواهد ماند و به‌خصوص آثار اوليه‌ي او فراموش نشدني است.

اين شاعر در گفت‌وگو با خبرنگار بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران عنوان كرد: آتشي به عنوان يكي از شاگردان بلاواسطه‌ي نيما از شاعران نسل بعد از او بود كه همراه با شاعران ديگري مثل اخوان ثالث، شاملو، نادرپور، سپهري، فرخزاد و چند چهره‌ي ديگر راه نيما را ادامه دادند.

طبايي با اشاره اينكه آتشي فرزند بوشهر و دشتستان است، افزود: او در شعرش از همان سالهاي اول و قبل از انتشار كتابش، نشان داد كه يك روايت‌گر صميمي از محيط جنوب، مردم، فضا و محيط اطراف خودش است و شعرش به همين دليل از شعر ديگران متمايز بود.

او همچنين متذكر شد: يك ويژگي خاص حماسي در زبان شعرهاي اوليه‌ي آتشي بود كه اوج آن را در شعرهايي مثل "اسب سپيد وحشي" و "عبدوي جط" و چند شعر ديگر كه در همان دهه‌هاي 40 و 50 منتشر شد، مي‌توان ديد. به علت دارا بودن ديناميسم خاصي از زبان و بيان حماسي همراه با يك خشونت ذاتي، استواري و صميمت معصومانه، شعر آتشي بيانگر محيط جنوب، تشنگي و سوختگي سرزمينش و دردهاي مردمش بود، به همين دليل هم بعد از انتشار "آهنگ ديگر" در نيمه‌ي اول دهه‌ي 40 نشان داد كه دوستداران شعر معاصر و نيمايي با چهره‌ي تازه‌اي مواجه‌اند كه شعرش با ديگران تفاوت‌هايي دارد.

طبايي در ادامه يادآور شد: آتشي اين زبان را در سال‌هاي بعد هم ادامه داد، اما هيچ كدام از كتابهاي بعد از "آهنگ ديگر" آن موفقيت اوليه را به دنبال نياورد. با نزديك شدن به سال‌هاي انقلاب، آتشي هم مثل خيلي‌هاي ديگر در كوران زندگي گداخته و دچار افت و خيز شد. چندين و چند سال به دليل زندگي خاص و فقدان تلخ پسرش و دلايل ديگري از ادبيات دور شد. بعد از دهه‌ي اول انقلاب با زبان ديگري به اين عرصه وارد شد؛ اين بار اگرچه هنوز به آن پيشينه و زبان خودش وفادار بود، اما زبان تازه‌اي برگزيد و به شعري منثور روي آورد، با زبان ويژه‌اي كه بعدها اين زبان و شعر بيشتر به پست مدرن‌ شهره شد. آتشي همراه با چند نفر ديگر به عنوان يكي از كساني كه در اين زمينه راه و روش خاصي را ايجاد كرد، مورد توجه گروهي از شعردوستان و جوانان قرار گرفت.

او افزود: در اين سال‌هاي آخر به اين دليل كه مجبور بود براي گذران زندگي در جاهاي مختلف كار كند و در طول روز ناگزير به قلم زدن بود، فشار مضاعفي را بر خود وارد مي‌آورد. چندين و چند سال مسووليت صفحات شعر "كارنامه" را داشت كه بعضي‌ كارهايش در اين مجله ديگر نشاني از كارهاي گذشته نداشتند و آن وخامت زبان و مضامين برآمده از دل مردم ديگر در اين نوع آثار ديده نمي‌شد. او در اين سالها بيشتر به نقد روي آورد.

 

 

 

جاده يعني

جاده گفتي يعني رفتن ؟
جاده يعني تكرار همين واژه ؟
دريغ
دوست دانايم دانا باش

كه حقيقت بس غمناكتر است
جاده رفتن نيست

كه تو بتواني با آساني

چند كمند

سوي آفاقي چند

از پي صيد ابعاد زمان اندازي

كه به دام آري آهوهاي مي روم و خواهم رفت و خوا
...
كه به بند آري ‌آهوهاي چست زمان را

جاده رفتن نيست

جاده مصدر نيست

جاده تكرار يك صيغه ي غربت بار است

جاده يك صيغه كه تكرارش

گردبادي است كه با خود خواهد برد

كه برد
هر چه برگ و بر باغ دل تو

هر چه بال و پر پروانه ي پندار مرا
جاده رفتن نيست

جاده طومار و نواري نه و جوباري

جاده يعني رفت
رفت

رفت

همين...



پی نوشت:

این مجموعه گفتار پارسیان آزادمنش از شکسته ساز رو بخونید

 

دینگ دانگ

منوچهر آتشی

منوچهر آتشی فرزند محمد جعقر از شعرای نوپردازان ایران است.آتشی در دوم مهرماه در سال 1310 خورشیدی در روستای « دهرود» یکی از روستاهای تابع «دشتستان» متولد شد و دوران طفولیت را در همانجا بسر برد.خانواده ی آتشی در اصل از این دیار نبودند و شاید چهار پنج پشت به این طرف ساکن دشتستان شده اند.خانواده ی آتشی در اصل به دودمان زنگنه کرمانشاهان وابسته است. جد بزرگش « آتش خان» از طایفه ی بزرگ زنگنه ی کرمانشاه بوده است که در زمان نادرشاه افشار این طایفه به جنوب فارس یعنی لارستان کوچانده شدند و سپس به منطقه نسبتا کوهستانی دشتستان مهاجرت کردند و به طوری که اکنون بیش از یک سوم از مردم بوشکانات دشتستان (منطقه ی پشت کوه دشتستان) از این فامیلند و یا با آنها نسبتی دارند..

پدر منوچهر که مدتها درگیر پیش آمدها بود ناگزیر وارد خدمت دولتی شد و سالها به عنوان نماینده مورد اعتماد ثبت احوال از این روستا به آن روستا سفر کرد و در این مدت خانواده نیز همراه بود.به=عد از شهریور 1320 خورشیدی بود که پدر منوچهر از لارستان به« بندر کنگان» ( شهر نزدیک به پارس جنوبی) منتقل گردید و در آنجا منوچهر به دبستانی رفت که پنج کلاس در یک اتاق داشت.مدیر و معلم آن نیز یک نفر بود اما منوچهر که پیش از آن به مکتب خانه رفته بود دوکلاس را در یک سال پیمود و در کلاس سوم بود که پدرش به« بندر بوشهر» منتقل شد.در بوشهر در سال 1322 شمسی در «مدرسه ی فردوسی» مشغول ادامه ی تحصیل شد.در همین زمان بود که هوس زندگی دوباره در روستا به سرش زد و به هر ترتیبی بود خانواده را واداشت تا او را به یکی از روستاهای دشتستان یعنی«چاهکوتاه» پیش آشنایان بفرستد تا با کشاورزی زندگی خانواده را اداره کند بدین ترتیب نزدیک دو سال منوچهر کلاه نمدی دشتستانی بر سر گذاشته،زمین را شخم زد و درو کرد و خرمن برداشت.اتفاقا در همان سالیان بود که ذوق و قریحه ی شعری وی نمودار شد و دوبیتی هایش را سرود .خودش در این باره گفته است:

«می خواستم جای فایز دشتستانی را بگیرم،دوبیتی ها را می دادم به دوستانم تا بخوانند اما نمی گرفتند.

پس از دو سال زندگی در محیط آرام روستا منوچهر دوباره راهی بندر بوشهر گردید و این بار در دبیرستان سعادت بوشهر ادامه ی تحصیل داد و دوره ی اول دبیرستان را با موفقیت به پایان رسانید پس از پایان دوره ی اول متوسطه منوچهر به شیراز رفت و دو دانشسرای مقدماتی آنجا ادامه ی تحصیل داد و در سال 1333 ه.ش از آنجا فارغ التحصیل شد و در همان سال به کسوت معلمی در آمد و در بندر ریگ به تدریس پرداخت .در سالهایی که در دانشسرای مقدماتی شیراز به تخصیل مشغوا بود و پس از آن در بندر ریگ به تدریس اشتغال داشت .شعرهایش در مجلات «فردوسی» و «روشنفکر» چاپ می شد. در سال 1335 سفری به تهران کرد و با شعرای نوپرداز دیگر آشنا شد و در همان زمان مجموعه ی شعری به نام «آهنگ دیگر» را برای رضا سید حسینی فرستاد که این مجموعه در سال 38 به چاپ رسید..

آتشی در سال 1339 وارد دانشسرای عالی تهران گردید و در رشته ی زبان و ادبیات انگلیسی ادامه ی تحصیل داد.در این مدت که مقیم تهران بود به مدت دو سال نیز در قزوین دبیر بود. در سال 13346 مجموعه ی شعری به نام آواز خاک و در سال 1348 دیدار در فلق را منتشر کرد.آتشی که در دوران کودکی و جوانی را در جنوب دشتستان بسر آورد بیشتر تحت تاثیر اوضاع و احوال آن حدود و شرایط دوره قرار گرفته است و در اشعار خود درد و رنجهای مردم را به زبان ساده با واژه ها و اصطلاحات محلی بیان داشته است.این تاثیر پذیری به خصوص در مجموعه ی شعر آواز خاک بخصوص در شعر ظهور به خوبی نمایان است.

آتشی علاوه بر شاعری مترجم زبر دستی نیز می باشد و آثاری از نویسندگان خارجی را به فارسی ترجمه کرده است از جمله ترجمه های او :«فونتامارا»،«جزیره ی دلفین ها» ، «مهاجران» ، «چه تلخ است این سیب» و «زیبا تر از شکل قدیم جهان» و «راز گل سوری» نام دارد .[ از کتاب دشتستان در گذر تاریخ نوشته ی محمد جواد فخرایی با اندکی تصرف]

منوچهر آتشی در این روزهای آخر با چه سیل تهمت هایی روبرو نشد.چه ها که به جان نخرید و چه عتاب هایی را که بر دوش نکشید و مگر آدمی چه اندازه توان دارد؟مگر هنرمند و روشنفکر ایرانی چه میزان باید پوست کلفت باشد؟امروز اتهامات عجیب و غریب.دیروز احضار به اماکن.پریروز قتل های زنجیره ای...پس پریروز جدل بر سر طبیعی ترین حقوق و...و...به قول خودش چرا صدای تبر در این باغ دمی قطع نمی شود؟؟؟چه میزان باید یک دگراندیش یک روشنفکر یک هنرمند بایستی هزینه بدهد که بتواند باشد.حق حیات داشته باشد.آتشی در تدارک انتشار مجله ای به نام دینگ دانگ بود که اجل وزید و قندیل بر زمین افتاد...به هر روی این تقدیر هنرمند ایرانی است گویا که تا ابد بر حکومت بماند و تشویق حکومتی و جایزه و جزء

چهره های ماندگار شدن چندان برایش خوش یمن نیست.به دوستان گفتم مرگ منوچهر آتشی مرگ هر کسی نیست...برکت از این سرزمین دارد بنه کن سفر می کند...

منوچهر اتشی در بیست و نه آبان ماه در حوالی ساعت دو بعد از ظهر در بیمارستان سینا درگذشت.

ضمنا چندین کتاب هم درباره ی اثار او منتشر شده که می توان به "منوچهر آتشی" نوشته ی محمد مختاری و "پلنگ دره دیزاشکن" نوشته ی فرخ تمیمی اشاره کرد.

اضافه می کنم ترجمه ی اثاری همچون دلاله و لنین از اشتغالات او بوده است.

امیدوارم توان آن را داشته باشم که نقدی درباره ی اثار او را در اختیار شما بگذارم(بزودی)

 

ظهور

عبدو ي جط دوباره ميايد
با سينه اش هنوز مدال عقيق زخم

ز تپه هاي آن سوي گزدان خواهد آمد

از تپه هاي ماسه كه آنجا ناگاه

ده تير نارفيقان گل كرد

و ده شقايق سرخ

بر سينه ستبر عبدو

گل داد
بهت نگاه دير باور عبدو

هنوز هم

در تپه هاي آنسوي گزدان

احساس درد را به تاخير مي سپارد

خون را

هنوز عبدو از تنگچين شال

باور نمي كند

پس خواهرم ستاره چرا در ركابم عطسه نكرد ؟

آيا عقاب پير خيانت
تازنده تر

از هوش تيز ابلق من بود ؟

كه پيشتر ز شيهه شكاك اسب
بر سينه تذرو دلم بنشست ؟

آيا شبانعلي
پسرم را هم ؟

باد ابرهاي خيس پراكنده را
به آبياري قشلاق بوشكان مي برد

و ابر خيس

پيغام را سوي اطراقگاه

امسال ايل

بي ئحشت معلق عبدو جط

آسوده تر ز تنگه ديزاشكن خواهد گذشت

ديگر پلنگ برنو عبدو

در كچه نيست منتظر قوچ هاي ايل

امسال

آسوده تر

از گردنه سرازير خواهيد شد

امسال

اي قبيله وارث

دوشيزگان عفيف مراتع يتيمند
در حجله گاه دامنه زاگرس

دوشيزگان يتيم مراتع

به كامتان باد

در تپه هاي آنسوي گزدان

در كنده تناور خرگ ي

از روزگار خون
ماري دو سر به چله

لميدست

و بوته هاي سرخ شقايق

انبوه تر شكفته تر

اندوهبارتر
بر پيكر برهنه دشتستان

در شيب هاي ماسه

دميده ست

گهگاه
با عصر هاي غمناك پاييزي

كه باد با كپر ها
بازيگر شرارت و شنگوليست

آوازهاي غمباري

آهنگ شروه هاي فايز
از شيب هاي ماسه

از جنگل معطر سدر و گز

در پهنه بيابان مي پيچد

مثل كبوتراني

كه از صفير گلوله سرسام يافته

از فوج خواهران پريشان جدا شده

در آسمان وحشت چرخان

سرگردان

آئازهاي خارج از آهنگي

مانند روح عبدو

مي گردد در گزدان

آيا شبانعلي پسرم

سرشاخه درخت تبارم را

بر سينه دلاور

ده تير نارفيقان

گلهاي سرخ سرب

نخواهد كاشت ؟

از تنگچين شالش چرم قطارش آيا از خون خيس ؟
عبدوي جط دوباره مي آيد
اما شبانعلي

سرشاخه تبار شتربانان را

ده تير نارفيقان

بر كوهه فلزي زين خم نكرد

زخم دل شبانعلي

از زخم هاي خوني دهگانه پدر

كاري تر بود

كاري تر و عميق تر

اما سياه

جط زاده را نگاه كن

اين كرمجي اداي جمازه در مي آورد
او خواستار شاتي زيباي كدخداست

كار خداست ديگر

هي هو شبانعلي

زانوي اشتران اجدادت را محكم ببند

كه بنه هاي گندم امسال كدخدا

از پارسال سنگين تر است

هي هاي هو

شبانعلي عاشق

آيا تو شيرمزد شاتي را

آن ناقه سفيد دو كوهان خواهي داد ؟

شهزاده شترزاد
آري شبانعلي را

زخم زبان

و آتش نگاه شاتي بي خيال

سركوفت مداوم جطزادي
و درد بي دواي عشق محال

از اسب لختت چموش جواني

به خاك كوفت

اما

در كنده ستبر خرگ كهن هنوز

مار دو سر به چله لميده است

با او شكيب تشنگي خشك انتقام

با او سماجت گز انبوه شوره زار

نيش بلند كينه او را

شمشير جانشكار زهريست در نيام

او

ناطور دشت سرخ شقايق

و پاسدار روح سرگردان عبدوست

عبدوي جط دوباره مي آيد
از تپه هاي ساكت گزدان

بر سينه اش هنوز مدال عقيق زخم

در زير ابر انبوه مي آيد

در سال آب

در بيشه بلند باران

تا ننگ پر شقاوت جط بودن را

از دامن عشيره بشويد

و عدل و داد را

مثل قنات هاي فراوان آب

از تپه هاي بلند گزدان

بر پهنه بيابان جاري كند

ای مرز پرگهر!!!

با عرض معذرت که مطالب وبلاگ فقط تبدیل به شعر شده و نقد و بررسی کمتر است.به دلیل مشغله ی زیاد هست.

به امید خدا سخن بعدی درباره ی استاد آتشی خواهد بود.

ضمنا سعی ما بر این است مطالب زود به زود آپ شود.

فاتح شدم
خود را به ثبت رساندم

خود را به نامی در یک شناسنامه مزین کردم

و هستیم به یک شماره مشخص شد

پس زنده باد 678 صادره از بخش 5 سکن تهران
دیگر خیالم از همه سو راحت است
آغوش مهربان مام وطن

پستانک سوابق پر افتخار تاریخی

لالایی تمدن و فرهنگ
و جق و جق جقجقه قانون
...
آه

دیگر خیالم از همه سو راحتست

از فرط شادمانی
رفتم کنار پنجره با اشتیاق ششصد و هفتاد و هشت بار هوا را که از اغبار پهن

و بوی خکروبه و ادرار ‚ منقبض شده بود

درون سینه فرو دادم

و زیر ششصد و هفتاد و هشت قبض بدهکاری

و روی ششصد و هفتاد و هشت تقاضای کار نوشتم : فروغ فرخزاد

در سرزمین شعر و گل و بلبل
موهبتیست زیستن ‚ آن هم

وقتی که واقعیت موجود بودن تو پس از سالهای سال پذیرفته میشود

جایی که من با اولین نگاه رسمیم از لای پرده ششصد و هفتاد و هشت شاعر را می بینم
....

ادامه نوشته

به یاد مردی از دیار من

 

به خاطر شدن شاملو

در اين باغ كوچك چرا
چرا صداي تبر قطع نمي شود چرا صداي افتادن ؟

تا كي به سوگ سروها بنشينيم تا كي به سوگ صنوبرها
در اين باغ كوچك مگر چند سرو صنوبر هست

كه دندان برنده ي تبر از شكستنشان سير نمي شود ؟

ديري نيست همين جا
سه سرو فروغلتيده داشتيم

غزاله ، مختاري ،‌ پوينده

چرا دوباره صداي تير ، پس چرا ؟

پريروز گلشيري
ديروز رحماني

امروز احمد شاملو يعني هفتاد سال شعر مجسم
تا كي ، پس تا كي

اين سروهاي زنده اين بانوان فرخنده مريم ، سيما ،‌ فرزانه ، آيدا

در سوگ سروهاي خفته سياه بپوشند

و دل هاي صنوبريشان را

در اشك داغ به گرسنه ي ابدي ، خاك بچشانند

بس نيست ، نيست ديگر مگر چند سرو صنوبر ؟

دندانت بشكند تبر
احشايت بپوسد خاك ! خاك خاك بر سر

اما صداي تبر قطع نمي شود

در خواب و بيداري صداي تبر قطع نمي شود

و باغ كوچك ما مي لرزد در خويش و مي گريد در خويش

 

"منوچهر آتشی"

آیا سرو صنوبری باقی است تا محض شدن آتشی بسراید؟

ضمایم:

زبان پارسی 1

زبان پارسی 2

زبان پارسی 3

هر سه از شکسته ساز

شرط بندی

با سلام و عرض ادب

در این روزگار وحشی فقط باید غرق ادبیات شد.چه داستان و چه شعر...

در هر صورت کتابخانه ی همکلاسی پس از چهل و اندی روز دومین کتاب خود را با نام شرط بندی منتشر

می کند.

این کتاب که داستانی کوتاه از نویسنده ی نامی آنتوان چخوف است را خانم وحدتی احمد زاده ترجمه

کرده و چه زیبا این کار را به انجام رسانده است.

پس چه خوب است با دانلود این کتاب از خواندن ان لذت ببرید.

حدودا ۷ صفحه است و دانلود آن وقت زیادی نمی برد .

شما روی لینک زیر کلیک میکنید.صفحه ای باز می شود و آن گاه به روی کلمه ی download کلیک می

کنید.

شرط بندی از آنتوان چخوف

امیدوارم بخوانید و لذت ببرید.

تساوی!!!

معلم پاي تخته داد مي زد
صورتش از خشم گلگون بود

و دستانش به زير پوششي از گردپنهان بود

ولي ‌آخر كلاسي ها

لواشك بين خود تقسيم مي كردند

وان يكي در گوشه اي ديگر جوانان را ورق مي زد

براي آنكه بي خود هاي و هو مي كرد و با آن شور بي پايان

تساوي هاي جبري رانشان مي داد

خطي خوانا به روي تخته اي كز ظلمتي تاريك

غمگين بود

تساوي را چنين بنوشت

يك با يك برابر هست

از ميان جمع شاگردان يكي برخاست

هميشه يك نفر بايد به پا خيزد

به آرامي سخن سر داد

تساوي اشتباهي فاحش و محض است

معلم

مات بر جا ماند
و او پرسيد

گر يك فرد انسان واحد يك بود آيا باز

يك با يك برابر بود
سكوت مدهوشي بود و سئوالي سخت

معلم خشمگين فرياد زد

آري برابر بود

و او با پوزخندي گفت

اگر يك فرد انسان واحد يك بود

آن كه زور و زر به دامن داشت بالا بود

وانكه قلبي پاك و دستي فاقد زر داشت

پايين بود

اگر يك فرد انسان واحد يك بود

آن كه صورت نقره گون

چون قرص مه مي داشت
بالا بود

وان سيه چرده كه مي ناليد

پايين بود

اگريك فرد انسان واحد يك بود

اين تساوي زير و رو مي شد

حال مي پرسم يك اگر با يك برابر بود

نان و مال مفت خواران

از كجا آماده مي گرديد

يا چه كس ديوار چين ها را بنا مي كرد ؟

يك اگر با يك برابر بود
پس كه پشتش زير بار فقر خم مي شد ؟

يا كه زير صربت شلاق له مي گشت ؟
يك اگر با يك برابر بود
پس چه كس آزادگان را در قفس مي كرد ؟

معلم ناله آسا گفت
بچه ها در جزوه هاي خويش بنويسيد

يك با يك برابر نيست

 

"خسرو گلسرخی"

تساوی!!!

وقتی به دنیا آمدم سیاه بودم ،  وقتی بزرگتر شدم بازهم سیاه بودم
وقتی جلو آفتاب میرم همچنان سیاهم
وقتی می ترسم هم سیاهم ،  

وقتی مریضم باز هم سیاهم ، وقتی هم كه بمیرم باز سیاه خواهم بود
تو ای دوست
سفید من ، وقتی به دنیا آمدی صورتی بودی
وقتی بزرگتر شدی
سفید شدی ، وقتی جلو آفتاب میری قرمز میشی
وقتی می ترسی
زرد میشی ، وقتی مریضی سبز میشی
وقتی هم كه بمیری خاكستری میشی ،
تو به من میگی رنگین پوست ؟

جلال الدین محمد بلخی(حضرت مولانا)

ایشان یکی از شگفتی های تبار انسانی است!!! در زمان حیاتش با عناوینی چون "خداوندگار" و "مولانا" شناخته می شده است.لقب "مولوی" قرنها بعد و شاید اولین بار در قرون 8 و 9 هجری به کار می رفته است.این بزرگ در "6 ربیع الاول سال 604 هجری" در شهر"بلخ" در خراسان پهناور چشم به جهان گشود.نیاکانش از تبار خراسان بودند،خود نیز با اینکه اعظم عمر خود را در "قونیه"گذراند همواره خراسان را شهرش و خراسانی را همشهری اش می خواند.پدرش"بها الدین ولد بن ولد" نیز"محمد" نام داشته.وی " سلطان المعما" خوانده می شده و مردی بس خوش سخن و مجلس گو بوده است.مردم به وی ارادت بسیار داشته اند.ظاهرا این ارادت بباعث آن می شود که در دل "خوارزمشاه" هراس افتد و بها الدین به ناچار راهی قونیه شود.از سوی دیگر مخالفت "امام فخر رازی" با او مزید بر علت بوده است.صد البته یورش تاتار نیز به نوبه ی خود چه بسا بیش از باقی موارد تاثیر داشته است.بها الدین در سال 617 هجری به روایتی با قصد حج از بلخ بیرون آمده و با مولانا ی 13-14 ساله به دیدار شیدای جان سوخته "شیخ فرید الدین عطار نیشابوری " می رود.عطار به بهاء چنین می گوید:

"این فرزند را گرامی دار،زود باشد که از نفس گرم آتش در دل شوختگان عالم زند"

بعد از عبور از بغداد و سپس حج راهی شام شدند.به دلیل فتنه ی تاتار دیگر عزم وطن نکردند و در آسیای صغیر ماندگار شدند.

جلال الدین محمد بنا به روایتی در 18 سالگی در شهر لارنده به فرمان پدرش با "گوهر خاتون دختر لالای سمرقندی" پیوند ازدواج می بندد. پدر مولانا در سال 628 هجری در گذشت.مولانا دنباله ی کار پدر بگرفت و واعظ شد.دیری نگذشت که "سید برهان الدین محقق ترمذی" به سال 629 وارد آسیای صغیر شد.مولانا از تعالیم وی سود برد و به تشویق او و یا به گمانه زنی هایی به میل درونی رهسپار حلب شد و مدتی اقامت کرد.آنجاست که از محضر درس "کمال الدین بن العدیم" برخوردار می شود.بعد از آن به دمشق رفت و در 4 سال اقامت این شهر به دیدار "محی الدین عربی" نایل شد.شخن کوتاه کنم،بعد از 7 سال به قونیه باز گشت و به اشارت سید برهان الدین به ریاضت پرداخت.مولانا پس از مرگ برهان الدین _638 هجری_ 5 سال علوم دینی تدریس کرد.چنان شد که روایت می کنند بیش از 400 شاگرد در هر جلسه در محضرش سود می بردند.وی در افاق ان روزگار اسلامی پیشوای دین و ستون شریعت شد.

بعد از این است که ملاقات معروف میان مولوی و "شمس الدین محمد بن علی بن ملک تبریزی" اتفاق می افتد.این دیدار چنان مولانا را دگرگون و منقلب ساخت که زان پس به مقام های دنیوی پشت پا زد.بعد از آن دست ارادت از دامان شمس بر نداشت و پیوسته در مصاحبت با ایشان بود.

آن چه مسلم است شمس در 27 جمادی الاخر سال 624 به قونیه وارد شده و در 21 شوال 643 قونیه را ترک گفته و بدین سان حداکثر 16 ماه آخر با مولانا نشست و برخاست داشته است.

علت رفتن شمس آن قدر ها مشخص نیست.این قدر هست که مردم جادوگر و ساحرش دانسته و مریدان مولانا با او دشمن شدند و اهل زمانه ملامتش کرده و این گونه بود که جانش در خطر افتاده بود.

بالاخره ان شیداتر از مولانا به دمشق پناه برد و مولانا را دچار درد فراق کرد.

گویا تنها یک ماه بعد مولانا باخبر شد که وی در دمشق است.نامه ها و پیامهای بسیار برایش فرستاد.مولوی یا مجنون شده بود و یا من و شما از سر احوالش آگاه نیستیم.به هر حال مریدان و یاران مولانا از ملال خاطر او ناراحت بودند و از کردار خود بس پشیمان.پس مولانا فرزندش سلطان ولد را به جستجوی شمس سوی دمشق راهی کرد.شمس پس از 15 ماه به سال 644 دعوت دوست را پذیرفت و وارد قونیه شد.این بار نیز با جهل و تعصب عوام روبرو شد و بار سقر ببست و دگر دانسته نبود که راهی کدام دیار و مسافر کجا بود.

مولانا پس از کاوش بسیار بیش از پیش سر به شیدایی برآورد.بسیاری از اشعار دیوان گزارش لحظات همین شیدایی است.

جایگزین شمس در جلب ارادت مولوی "صلاح الدین زرکوب" بود.وی مردی عامی و ساده دلبود.توجه مولانا به او چنان بود که در دل بسیاری آتش حسد بر افروخت.بیش از 70 غزل مولانا با نام صلاح تلدین زیور گرفته.این شیفتگی به مدت 10 سال تا پایان عمر صلاح الدین دوام داشت.او محرم 657 درگذشت.

بعد از این عنایت مولانا نصیب "حسام الدین چلپی " او از خاندانی اهل فتوت بود.او در زمان سلاح الدین از ارادتمندان مولوی بعد از مرگ او سرود مایه ی جان و انگیزه ی پیدایش اثر عظیم او مثنوی شد.15 سال هم صحبتی آنها دوام داشت و مثنوی معنوی یادگار همین لحظات هم صحبتی است.

بالاخره مولانا روز یکشنبه 5 جمادی الاخر سال 672 هجری چشم از جهان فرو بست.خرد و کلان مردم قونیه حتی یهودی و مسیحی اش در سوگ او زاری کردند.جسم پاکش در جوار قبر پدر در مقبره ی خانوادگی آرمید.

________________________

مولانا در میان بزرگان اندیشه و شعر ایران زمین از شاءن خاصی برخوردار است.هر کس با زاویه ی دید مخصوصی تحسینش می کنند .وی در نظر ایرانیان و بیشتر صاحب نظران جهان ،به عارفی بزرگ،شاعری نامدار ،فیلسوفی تیزبین و انسانی کامل شناخته شده است.

پایگاه او در شعر و ادب چنان والاست که گروهی او را بزرگترین شاعر جهان،دسته ای بزرگترین شاعر ایران و بسیار او را یکی از 4-5 شاعر ایران می شمارند.مریدان و دوستدارانش به پاس جلوه های انسانی، عرفانی،شاعری و فلسفی شخصیت او به زیارت آرامگاهش می روند.

روز ها فکر من این است و همه شب سخنم................که چرا غافل از احوال دل خویشتنم

زکجا آمده ام،آمدنم بهر چه بود.........................به کجا می روم آخر،ننمایی وطنم

_________________________

این اولین کلام من با شما در باب مولاناست اما احتمالا آخرین نخواهد بود.به امید یکتای عالم این فصل از مطالب این وبلاگ نیز توجهتان را جلب کند.همینجا عذر مرا برای غیبت چند هفته ای بپذیرید. این جا مجال می خواهم فرارسیدن مهر و رمضان را با هم تبریک گویم.دلگرمی شما انگیزه ی من است!!!

افتتاح کتابخانه با حسین پناهی

با سلام و عرض ادب و احترام

امیدوارم که سالم و سرشاد باشید.

خبر خوشی که دارم این هست که بخش جدیدی به نام کتابخانه ی همکلاسی ها افتتاح می شه.

امیدوارم در این بخش بتوانیم خدماتی برای فرهنگ و هنر و ادب این مملکت انجام دهیم

اولین کتابی که توسط این حقیر تالیف و ویرایش شده کتابی است به نام پیر کوچک.

این کتاب یادنامه فرد بزرگی است که با او آشناییم:حسین پناهی

یادنامه ی پناهی است که حاوی مطالب بسیاری درباره ی اوست.

روی لینک زیر کلیک کنید .سپس صفحه ای باز می شود.بعد روی کلمه ی دانلود کلیک کنید.

پیر کوچک(یادنامه ی پناهی)

توی عرض چند دقیقه دانلود می شه.حتما بخونید و نظرتون رو بگید.

اگه سرعت اینترنت سی باشه توی ربع ساعت دانلود می شه که ختما سرعت بالاتر هست

ضمنا ۷۷ صفحه هست این کتاب که امیدوارم خوشتون بیاد.

حرفهای من توی اون کتاب هست و اینجا حرفی نمی زنم.

یه فایل صوتی هم هست.حدود ده دقیقه خود پناهی دکلمه می کنه.می تونید با کلیک راست و کلیک بر روی sava target as دانلود کنید

http://www.ashian.com/mashia/Panahi/Poem/azzabanpanahi.zip

متشکر و تو رو خدا برای بهتر شدن کارم نظرتون رو بگید

 

صدای غرغر!!!موسیقی سنتی!!!!

چند روز پیش در وب یکی از دوستان مطبی رو خووندم که در قسمتی از کلامش اشاره کرده بود فروش موسیقی ضعیفی همچون بنیامین(البته با عذر خواهی از هواداران ایشون) از فروش کاست استاد بزرگ،استاد شجریان بیشتر است و این نشان ضعف کارهای استاد در کارهای اخیر است.این اظهار نظر من یکی رو که خیلی رنجوند. و بنده بر آن شدم که مطلبی درباره ی این گرایش به وجود آمده بنویسم.من مشکلی با موسیقی پاپ ندارم(ولی از رپ و راک متنفرم) اتفاقا من عاشق پاپ هستم چون واقعیت اینه که نمی تونم از نسل خودم فرار کنم...من متعلق به این نسل هستم.اما بیشتر از اون به موسیقی سنتی وطنی علاقه و عشق دارم.

در میان استادان گرامی بیشتر به استاد شجریان علاقه دارم چون ایشون علاوه بر اینکه بهترین آوازه خوان این مملکت هست ،در اخلاق هم استاد بزرگی است.پس بعضی انتقادات از ایشون رو نابجا می دونم.در کل بحث اینجای من استاد شجریان نیست،محور صحبت من گرایش افراد جامعه ی ما به موسیقی غربی و بی توجهی و گاه نفرت به موسیقی سنتی ایرانی هست.

کلاسیک

در کل انسانها در سنین کودکی کمتر گرایشی به موسیقی دارند.اما در سنین نوجوانی و جوانی به شدت به موزیک علاقه مند می شوند به طوری که موسیقی جزء سوا نا پذیر زندگی آنها می شود(البته ای کاش در تمام سنین این موضوع وجود داشت).آنها که در اوائل جوانی هستند و به قول یارو گفتنی اهل بزن و بکوب و شادی هستند به ترانه های تند و معمولا غربی روی می آورند به صورتی که در این روزها بنیامین و محسن یگانه و کمی آن طرفتر افشین ها لقب بت نسل جوان می گیرند.(همین افشین که داره فرهنگ پارسی رو به گند می کشه).حالا که 65 درصد افراد کشور زیر سی سال هستند (و از این 65 درصد بیشتر در نوجوانی و جوانی هستند) فروش کاست آهنگ های تند و غربی دور از انتظار نیست. البته این 65 درصد به دلیل افتضاحی است که در دهه ی شصت به بار آمد و به هیچ وجه کنترل جمعیت مورد توجه قرار نگرفت....کجا بودیم؟...آها...البته وقتی سن افراد کمی بالاتر می ره بدون شک به موسیقی کلاسیک علاقه مند خواهند شد.و به نظر من اگر کمی فرهنگ سازی در این سالها انجام بشه (که بعید می دونم) امکانش وجود داره که با بالا تر رفتن میانگین سن جامعه تا چند سال دیگه توجه به موسیقی ایرانی بیشتر بشه...در کل می خواستم بگم یکی از دلایل گرایش به وجود اومده جوان بودن جامعه ی ما هست.

غرب

اما نکته ای رو که نباید فراموش کنیم این هست که گرایش به وجود اومده بیش از حد هست و حتی بسیاری از افراد ی که در جوانی شجریانیسم!!! و بنانیسم!!! بودند حالا در حال گوش دادن به دیوونه دیوونه!!! و یا خوشگلا باید برقصن !!! هستند.....اینه که من و شما رو نگران می کنه...

همه ی ما می دانیم که 30 سال پیش کشور ما از نظر اقتصادی و صنعتی در کل رتبه ی بسیار بالاتری داشت( البته من حمایتی از رژیم سابق نمی کنم چون می دونم که تا چه حد وابسته بودیم اما صحبت من این است که 20 سال پیش ما الگوی مالزی بودیم ولی حالا وضع ما آن قدر فجیع است که به خود اجازه نمی دهیم همان مالزی رو الگوی خود قرار دهیم)...داشتم می گفتم 30 سال پیش از نظر رتبه ی اقتصادی بالاتر بودیم...حداقل به خودمون و البته فرهنگمون می بالیدیم.به موسیقی سنتی  وطنی،به آوازها و تصنیف های ایرانی افتخار می کردیم و با همون فخر به اونها گوش جان می سپردیم. اما از قافله عقب موندیم و لحظه به لحظه کشورهای غربی از ما پیشی گرفتند، و آن وقت جامعه ی جوان ما همه ی افقهای روشن را در ممالک غربی دیدند...فکر کردند آنها از همه ی لحاظ از ما برترند و از همه چیز آنها تقلید کردند تا شاید بتواند خود را به آن قافله برسونند.اما مشکلی که هست اینه که بیشتر در مسئله ی فرهنگ گرایش به غرب پیدا کردیم و از نظر مدیریت اقتصادی و صنعتی چنان پیشرفتی حاصل نشد.گفتم حالا جوانان ما فکر می کنند که همه چیز غرب اعم ازصنعت و اقتصاد و فرهنگ و موسیقی و... از ما بهتر است.در این بین دم دست ترین چیز فرهنگ است.به همین خاطر حالا می بینیم کاستهای رپ و راک تا دلتون بخواد فروش می کنه...لباسهایی را در تن جوانان این مرزوبوم می بینیم که اصلا در شاءن یک ایرانی نیست.از طرز صاف کردن مو تا نوع راه رفتن از غرب تقلید می کنیم ولی خبری از تقلید در امور اقتصادی نیست.

جوونای ما وقتی پدرشون رو می بینند که بعد از یه عمر کار کردن هنوز با مشکل مالی روبرو هستند دیالوگی رو می گن که من یکی به شخصه تا دلتون بخوادشنیدم:

" از اول تا آخر عمر صدای غر غر !!!شجریان رو گوش دادید و هیچی نشدید...ما هم هیچی نمی شیم...بذاریداین دو روزه دنیا رو بزنیم و برقصیم،حداقل شاد باشیم"

بعضی از خوانندگان ایرانی هم که پاپ ایرانی می خوندند با دیدن این وضع رو می یارن به موسیقی های تند تا از نظر اقتصادی براشون بگیره...خب البته این خودش مسئله ی دیگریه......

اما نباید بعضی کارهای و اعمال نابجای حکومت در بعضی موارد رو هم نادیده گرفت ولی شاید در اون مورد در فرصتی دیگر پرداخته شود.اکنون در حوصله ی این مطلب نیست.این گرایش یا همان تهاجم فرهنگی که بعضی تبادل فرهنگی هم آن را می خوانند دلایل زیادی دارد که من فقط به درصد اندکی از آنها اشاره کردم.

خوشحال می شم چکیده ی اندیشه ی شما رو در قسمت نظرات ببینم......

هنر!!!واژه ی غریبی است!!!

درود 

به نظر شما هنر ارزشش رو داره از تموم مال و منال دنیا رو برگردونی؟؟؟

شاید این جوری بگم بهتره: چرا هنر کم بهاست؟

چرا؟

در هر صورت این موضوع باعث کنار گذاشتن موسیقی توسط اخوان بود.ولی مطمئن باشید کشور ما توی این چندین سال فرق زیادی نکرده!!!حداقل توی این یه مورد...هنوز هنر واژه ی غریبی است...هنر و اقتصاد اصلا کننار هم جور نمی شن!!! البته فقط تو کشور ما!!!

داستان اخوان و موسیقی...تنها مثالی است!!!

«...در آن وقتها من قبلا با یک هنر دیگر، با موسیقی هم کمابیش سروسری داشتم – خیلی پیشتر از شعر و بیشتر هم – یعنی پنهانی برای خودم چندی بود که تار می‌زدم و پیش استادی مشق و تمرین می‌کردم و کمابیش در آن راه مثلا پیشرفت هم کرده بودم، تا آنجا که دیگر کم کم ترانه‌های آن روز را تا حدی که بشود شنید، از آب درمی‌آوردم و به بعضی دستگاههای موسیقی ملی‌مان آشنا بودم. ماهور و همایونی، ترک و شوری، افشاری و سه‌گاهی و خلاصه درآمد و فرود و اوج و حضیضی می‌شناختم و دستم با پرده های ساز کم کم آشنا شده بود و مضرابم قوت گرفته بود و دیگر امروز و فردا بود که کارم با موسیقی از کنج پستو و اتاق خانه، به سالن و تالارهای بیرون از خانه کشیده شود. چنان که چند باری هم چنین شده بود و پدرم هنوز خبر نداشت. یا داشت و به روی خود نمی‌آورد. وقتی کار من با تار و موسیقی به اینجاها کشید و پدرم یکی دوبار، روزی یا به قول سعدی «شبی بر نوای پسر گوش کرد»، در گوشش انگار زنگ خطری را به صدا درآوردند. 

یک روز جمعه، در خانه‌ی باغ مانندی که در محله‌ی سراب داشتیم مرا صدا کرد و پیش خود نشاند و آرام آرام بطوری که توی ذوقم نخورد، شروع کرد به نصیحت و دلالت که پدر جان تو جوانی و غافلی، نمی‌دانی،نمی‌فهمی، عاقبت کار را نمی‌بینی. من خیرخواه و پدر دلسوز تو هستم و از این قبیل حرفها.  

نتیجه‌ی نصایح آن شادروان این بود که موسیقی نکبت دارد و مملکت ما طوری است که هر کس در آن، دنبال این هنر برود عاقبت خوشی ندارد. چند نفر از استادان درجه اول موسیقی را هم مثال زد و زندگی پریشان و آشفته و روزگار بی‌سر و سامانی و عاقبت بد ایشان را برایم شرح داد و خلاصه گفت من گذشته از آنکه پدر تو هستم و حق دارم به تو امر و نهی کنم، اصلا از راه دلسوزی هم راضی نیستم که تو دنبال موسیقی بروی و عمر خودت را در این راه تلف کنی. می گفت من خودم از موسیقی لذت می‌برم و هوش از سرم می‌رود وقتی یک پنجه تار شیرین یا کمانچه پرسوز و شور می‌شنوم، ولی از لحاظ مصلحت زندگی راضی نیستم که تو گرفتار این هنر نکبت بشوی. 

چند روز بعد هم در سایه‌سار کوچه‌ی پهلوی، آن دکه‌ی عطاری و دوا فروشی و طبابت قدیمی که داشت، پسینی، پدرم مرا به تماشایی دعوت کرد. یعنی مرد سیاه سوخته و بلندبالایی را نشانم داد که عبای نازکی پاره پوره بر دوش انداخته و در آن کوچه به خواهش پدرم بر چهار پایه‌ی کوچکی نشسته بود. در کنارش یک استکان بزرگ چایی دبش و سیاه قهوه خانه‌ی نزدیک دکان، و پاکتی جیگاره و چوب سیگاری دود زده و کهنه دیده می‌شد. همچنین تار دسته صدفی کوچک و قشنگی که از زیر عبا به در آورده بود و برای ما می‌نواخت. اسم این مرد خود سوخته‌ی پریشان و ژولیده، «فارابی» بود. نوازنده‌ی دوره گردی که گهگاه، اینجا و آنجا به خواهش خواستارانی که پشیزی چند، مزد پنجه‌ی شیرینکار او را می‌پرداختند، تار می‌نواخت. 

آن روز عصر هم «فارابی» به خواهش پدرم برای من، در سایه‌‌سار ان کوچه نشسته بود و تار می‌نواخت و کم کم رهگذری چند نیز به تماشا و شنیدن ایستاده بودند و محو پنجه‌ی افسونکار آن نوازنده‌ی دوره گرد مشهدی شده بودند.  من نیز هوش باخته و مسحور، حیران آن حال و هنجار بودم و می‌دیدم و می‌شنیدم که آن روز عصر تنگ که به شب پیوسته بود، «فارابی» آن مرد ژولیده و پریشان با چه سحرانگیزی عجیبی نواهای فراموش شده‌ی کهن و آن ادای پرشور و سوز را از پرده‌های آشنای ساز بیرون می‌خواند و «چون مشتی افسون در فضای شب رها می‌کرد».

 یک دو ساعتی با فواصل کوتاه – که «فارابی» در آن فواصل احیانا جیگاره‌ای روشن می‌کرد و دودی می‌گرفت یا از قوطی کوچک حلبی که از جیب به در می‌آورد، حبی به دهان می‌انداخت و جرعه‌ای چایی بر روی آن می‌نوشید -– من غرق و حیران تماشا و سماع روحانی آن ساز و شیفته‌ی آن سرود بودم، و سرانجام پدرم از «فارابی» خواست که از ماجرای زندگی خودش و پدرش برای من حرف بزند.

او با صداقتی عجیب و دلسوزی رقت‌باری گفت که چگونه پدرش با ناکامی و بدبختی وصف ناپذیری در گوشه‌ی ویرانه‌ای در یکی از محلات جنوبی مشهد در اوج سیه‌روزی و بیچارگی جان داده است و تنها میراثش  برای پسرش که همین «فارابی» باشد، همین تار دسته صدفی کوچک بوده است و همین هنری که به او آموخته ( و الحق هنری در حد اعلا).

می‌گفت پدرم باز در روزگار بهتری بسر می‌برد. هنرش آنقدر خریدار و دوستدار داشت، که او توانست در خانه‌ای اجاری سرپناهی داشته باشد، زنی بگیرد و صاحب فرزندی شود. من که همین را نیز نداشته‌ام و نتوانسته‌ام داشته باشم و هم امروز و فرداست که نه در گوشه‌ی خانه‌ای اگر چه بی‌سامان، بلکه در گوشه‌ی کوچه‌ای، خیابانی، یا خرابه‌ای متروک، هوحقی بکشم و دعوت مرگ سیاه را لبیک اجابت بگویم. همینطور هم شد. گویا دو سه سالی پس از آن روز، پدرم خبرش را برای من آورد. با قطره‌ی اشکی در گوشه‌ی چشم که از من می‌پوشید، اما دیدم.

باری بگذریم. پدرم آن دعوت «فارابی» و شرح زندگی و نقل ماجرا را برای من، برای تنبیه و بیداری من ترتیب داده و آراسته بود که البته چندان هم بی‌اثر نبود. نه تا آنجا که من ساز و موسیقی را فی‌الفور رها کنم، بلکه تا آن حد که بدانم حال و روزگار از چه قرار است و سرانجام مرد هنری، مردی که نمی‌خواهد جز به آستانه‌ی هنر به هیچ آستانه‌ای سرفرود آورد، چیست و چگونه.»

                            قسمتی از نوشته‌ی «یادی از گذشته»


ضمیمه ۱:مرد ملی از آیدا

ضمیمه ۲:این درد مشترک از پگاه

ضمیمه ۳:موسیقی پارسی از کیوان

 

خانه ام آتش گرفته است...آتشی جانسوز!!!

مهدی اخوان ثالث ،این بزرگمرد کم نظیر،از تبار فردوسی بزرگ از مفاخر تاریخ هزار پاره ی این مرز و بوم است. اخوان ثالث متخلص به " م.امید " در اسفند سال 1307 خورشیدی پا بر این ویرانسرا نهاد. پدر او علی اخوان ثالث ، از طبیبان و عطاران خراسان بود .او اصالتا اهل فهرج یزد بود که بعدها به خراسان کوچ می کند و با دختری به نام مریم خراسانی ازدواج می کند.

ثمره ی این ازدواج مهدی است...

مهدی دوره ی ابتدایی و متوسطه را در مشهد گذراند.مدتی به موسیقی رو ی آورد که حتی با وجود پیشرفتهای حاصله با ممانعت جدی پدر روبرو شد و بدین ترتیب زندگی او خط قرمزی به دور موسیقی کشید.(در ادامه مطلبی در این باره خواهیم داشت.)

در سال 1326 در نوزده سالگی رشته ی آهنگری را در هنرستان مشهد به پایان رسانید.سپس به تهران آمد و در همین شهر و اطراف آن ،پلشت ورامین، به آموزگاری پرداخت.سال 1329 با دختر عموی خود ایران(خدیجه) اخوان ثالث پیوند ازدواج بست.در طی نیمه ی دوم دهه ی بیست به فعالیتهای سیاسی روی آورد و سر پرستی صفحه ی ادبی روزنامه ی جوانان دموکرات را بر عهده گرفت.او در سال 1332 به اتهام سیاسی بازداشت شد.دخترش لاله در مدت حبس او به دنیا آمد.در سال 36 به کار رادیو پرداخت و بعد از مدتی راهی جنوب و خوزستان شد و در تلویزیون آبادان مشغول شد.سال 53 به تهران بازگشت و در رادیو تلوزیون ملی به کار مشغول شد. در سال 1356 در دانشگاههای تهران،ملی و تربیت معلم به تدریس ادبیات دوره ی سامانی و معاصر پرداخت.دو سال بعد در سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی(فرانکلین سابق)به کار پرداخت و سر انجام در سال 1360 بدون حقوق و با محرومیت همیشگی از مشاغل دولتی بازنشست شد و تا پایان عمر در فقر و تنگدستی به سر برد.اخوان در سال 1369 به دعوت خانه ی فرهگ آلمان برای برگزاری شب شعر ی از تاریخ 4 تا 8 آوریل یا 14 تا 18 فروردین برای نخستین و آخرین بار به خارج از کشور رفت و ضمن این سفر از کشورهای انگلیس،دانمارک،فرانسه،سوئد و نروژ دیدن کرد و در تیرماه همین سال به کشور بازگشت.او بسیار مورد استقبال ایرانیان مقیم برون مرز قرار گرفت .او دوماه پس از بازگشت در 4 شهریور دیده از جهان فروبست و به خواست خود و خانواده اش در جوار آرامگاه حکیم ابوالقاسم فردوسی به خاک سپرده شد!!!

اخوان ثالث از مفاخر شعر امروز فارسی و به خصوص شعر نو حماسی و اجتماعی است.وی از همان ابتدای جوانی به سرودن شعر کلاسیک ،به خصوص قصیده و غزل می پردازد و در کنار آن به مطالعه ی آثار ادب و کلاسیک غافل نیست.او به شعر بعضی از معاصران مانند ملک الشعرا،ایرج میرزا،شهریار و عماد خراسانی نیز توجه دارد و تا حدی تحت تاثیر آنان قرار می گیرد،با این حال از همان ابتدا به دنبال نوعی تازگی است.اخوان بنا به قول خودش تا قبل از آشنایی با نیما و شعرش از طرز جدیدش در خشم و خروش بوده و از آن لجش می گرفته!!!

  

اما وقتی به تهران می آید و با نیما آشنا می شود انقلابی در عقاید او ایجاد می شود و شیوه ی او را می پسندد.این آشنایی بعدها آن چنان عمیق می شود که فرم یا اسلوب شعری خود را زیر تاثیر شعر نیما عوض می کند و تبدیل به یکی از پیروان و شناسندگان شعر نیما می شود چنان که کتابهایی در همین زمینه می نویسد که می توان به "بدعت ها و بدایع نیما"،"نقیضه و نقیضه سازان" و عطا و لقای نیما" اشاره کرد.

پس نخستین چهره ی اخوان چهره ی سنتی اوست که قبل از آشنایی با نیما با آن مانوس بوده است.شعرهای نخستین مجموعه ی شعری اخوان یعنی ارغنون که در سال 1330 انتشار یافت یادگاری از آن روزگار است. اما آنچه اخوان را شاعری صاحب سبک و خود بنیاد معرفی کرد شعر نو اوست و البته اغاز ان را می توان در (زمستان/1335) دید.همین زمستان بود که اخوان را به عنوان شاعری نو پرداز شناساند.اخوان پس از آن مجموعه ی آخر شاهنامه را در سال 1338 و از این اوستا را که نماینده ی کمال اوست را در سال 1344 منتشر کرد. شیوه ای که اخوان در زمستان شروع کرد و در آخر شاهنامه می توان نمونه های خوبی از آن را دید در از این اوستا به کمال رسید.

دو خصوصیت برجسته و مشهودی که چهره ی اخوان را متمایز می کند نخست زبان غنی و پر طنین او و دیگر جنبه ی اجتماعی شعرش که تصویر هایی از زندگی و تاریخ معاصر را دارد،است.

شاعران دیگری هستند که شعرشان از دیدگاههای دیگر ارزش فراوان دارد اما بی هیچ تردیدی از این دو نقطه ی دید اخوان بهترین اسوه است.توفیق اخوان در ایجاد یک زبان فصیح و مستقل-نه یاوه گویی و هرزه درایی تکروانه- از مهمترین خصایص هنرش به شمار می رود.

پس از "از این اوستا" مجموعه های (شکار/1345)(در حیاط کوچک پاییز در زندان/1348)(عاشقانه ها و کبود/1348)(زندگی می گوید:اما باید زیست/1356)(دوزخ اما سرد/1357) و آخرین مجموعه ی شعر او (تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم) در سال 1368 از او منتشر می شود.

از اخوان علاوه بر دفترهای شعریش چند مجموعه داستان نیز به یادگار مانده:مرد جن زده،درخت پیر و جنگل!!!

اخوان در تلفیق شعر خراسانی و نیمایی نمونه است.چنانکه بانوی غزل ایران،سیمین بهبهانی درباره ی او می گوید:

اخوان در تلفیق زبان و مکتب خراسانی و قالب نیمایی درخششی دارد که اورا در رده‌ی شاعران بزرگ این سرزمین قرار می دهد. بی‌تردید می‌توان اورا، پس از نیما، با عنوان بزرگ مشخص کرد. در شعر نو وجودش ستونی بود که یک گوشه از سقف این بنای تازه برپا شده را بر دوش خود نگاه می‌داشت. او واسطه‌ای بود میان جریانات محیط با شعرش. مثل یک عصب، کنش‌های بیرونی را به مغز انتقال می‌دهد، سپس شعر او واسطه‌ی این انتقال است. او همیشه راوی اوضاع جامعه‌ای بود که در آن می‌زیست. گاه با فریاد، گاه با ناله، گاه با آهی درد آلود.

شفیعی کدکنی می گوید:

به نظر من «اخوان» یکی از نوادری است که در تاریخ فرهنگ هر ملتی به ندرت در هر قرنی، یکی دوتا پیدا می‌شوند که مظهر تجدد واقعی و حفظ سنت و جوانب درخشان سنت آن ملت هستند و از لحاظ تاثیری که اخوان بر فرهنگ شعری بعد از خودش داشته است، به نظر من بعد از نیما هیچ یک از شاعران معاصر، تاثیری خلاق، به اندازه‌ی تاثیر او نداشته‌اند.دیگرانی ممکن است باشند ولی به تعبیر خود او، غالبا تالی فاسد دارند و تاثیرات منفی. او بزرگترین کیمیاگر زبان فارسی بود. کسی که با کلمات فارسی، طلا درست می‌کرد. سکه می‌زد. سکه‌هایی که بدون تردید تا زبان فارسی هست این سکه ها رواج دارد و غالب این شاهکارها هیچگاه از یاد و حافظه‌ی دوستداران شعر فارسی نخواهد رفت.

شناخت شخصيت والا و دروني «مهدي اخوان ثالث» نياز به پژوهش‌ها و مطالعات بسياري دارد که در اين اندک نمي‌گنجد. به قول حميد مصدق:

اخوان، چونان همان صخره‌ي سنگي است که در کتاب «از اين اوستا»، در شعرش گفته: «کسي راز مرا داند که از اين‌سو به آن‌سويم بگرداند» براي شناخت «اخوان» اين (نه صخره که) کوه شعر پارسي، همتي بايست مردانه. کسي راز او را خواهد شناخت که توانايي غور در آثار فراوان او را داشته باشد. ديگران از دور فقط شمايي از او را ديده‌اند.

در آینده داستان کنار گذاشتن موسیقی را که خود اخوان ذکر کرده در اختیارتان خواهیم گذاشت.با نظراتتان ما را دلگرم کنید.

 

 

آوازه خوان...استاد بزرگ!!!

به نام خدایم

با سلام و خسته نباشید

من و هیچکس دیگر در حد و اندازه ای نیستیم که بخواهیم استاد را نقد کنیم.چون اگر انصاف را مد نظر قرار دهیم متوجه خواهیم شد که او خودش ،خود را نقد کرده تا آن حد که دیگر تماما حسنه است.

پس تصمیم ما بر این است با قرار دادن زندگینامه ی ایشان الگویی دست نیافتنی در اختیارتان گذاریم.

حیف است که سعادت کلیک بر ادامه ی مطلب را از دست بدهید.

ادامه نوشته